تعلیم و تعلم بیفایده

یه سری یادداشت پیدا کردم از اون مدتی که مینوشتم اما توی وبلاگ نمیگذاشتم، بعد از آخرین یادداشت وبلاگ، دوره‌ای که ساکت بودم ولی درونم هنوز میجوشید. فکر کنم خوشحال بشید اگه اونها رو هم براتون بنویسم. یادگار روزایی که جوجه‌ها هنوز جوجه بودن و شیرین زبون.

با عصبانیت دستمو تکون دادم و گفتم: «حالا دیگه ساکت، فهمیدین؟» سرشون رو تکون دادن و آروم رو تخت نشستن. کهنه گردگیری رو روی میز کشیدم که دیدم ناشا به آلوشا نزدیک شد و یواشکی گفت:»حالا که مامان این قدر بداخلاقه، بیا بریم اونقدر زیر پتو بمونیم تا بمیریم، تا مامان یاد بگیره با بچه‌هاش مهربونی کنه.» آلوشا اول زیرچشمی یه نگاهی به من انداخت و وقتی دید من سرم به کارم گرمه آروم زد روی پیشونی خواهرش و گفت: «خنگول، اگه ما بمیریم دیگه به چه دردمون میخوره مامان یاد بگیره با بچه‌هاش مهربون باشه؟»

به یاد روزای خوب گذشته

چند روز دیگه تا انتخابات مونده؟ هنوز تصمیم مشخصی نگرفتین؟
دوستان من هشت سال پیش هم توصیه کردم، همون موقع که بحث دکتر معین و آقای رفسنجانی گرم بود و هنوز احمدی‌نژاد رقمی نبود. گفتم این پسر من با کلی ذوق و شوق رفته پای دستگاه بازی عکس انداخته، برچست تحویل گرفته که بچسبونه به در و پیکر ماشینش که بهش رای بدین*.
خب به آلوشا رای بدین.

ALOOSHA2

*خواننده‎‌های قدیمی وبلاگ میدونن من از چی صحبت میکنم!

خرده عادتهای انسانی

یکی از دغدغه‌های ما در طول سفر مسئله حمام و توالت بود. توی خونه روستایی ایران چیزی به اسم حمام وجود نداشت. وقتی کنجکاوی کردم بهم گفتن برای حمام کردن یا به خونه‌ای که در شهر هست میرن یا اگر خیلی نیاز باشه آب گرم میکنن توی تشت میریزن و با کاسه روی سر و بدنشون میریزن.  ما که اجازه رفتن به شهر رو نداشتیم، میموند راه دوم که بعد از کمی فکر کردن از خیرش گذشتم  و اکتفا کردم به شستن مداوم دست و صورت و پای بچه‌ها و عوض کردن لباسهاشون و این امید که زودتر از اونجا خواهیم رفت.

حالا با حمام میشد کنار اومد اما مشکل اصلی وقتی خودش رو نشون داد که ناشا پابه‌پایی کرد و گفت باید بره دستشویی و من به اتاقکی نه چندان دور از خونه راهنمایی شدم که ورودیش نه در داشت و نه پرده. یه کمی با حیرت دور و برمو نگاه کردم و به ناشا گفتم من جلوی در ایستادم کسی تو رو نگاه نمیکنه. بعد هم آفتابه قرمز رنگی رو که دختر میزبان برام پر کرده بود و آورده بود گرفتم و بچه رو شستم. طبعا آلوشا هم به مشکل چندانی برنخورد، در واقع تنها کسی که توی اون جمع مشکل داشت من بودم که نه میتونستم بیخیال در و پرده و دید و بازدید ملت بشم، نه موفق شده بودم بچه‌ها رو یه دقیقه دم در دستشویی بند کنم تا نگهبانی بدن، چون به محض رد شدن هر مرغابی و اردک و مرغی ماموریتشون یادشون میرفت و هیاهوکنان دنبال اونا میدویدن. خلاصه بعد از چند بار تلاش بی‌حاصل برای نگه داشتن بچه‌ها سر جاشون، به این نتیجه رسیدم که هنوز میتونم خودمو نگه دارم، تا بلاخره کار به جایی رسید که به دختر میزبان خیلی دوستانه و آروم گفتم، آخه این جوری که نمیشه، نه در داره، نه پرده داره… گفت نترس، هیچی نمیشه، ببین ما خودمونم این جوری میریم. گفتم خب اگه یکی یهو نزدیک بشه چی؟ با خونسردی گفت اون آفتابه قرمزه اگه دم این حوض باشه یعنی توالت خالیه، نباشه یعنی پره!

توی روستای ترکیه هم با مشکل مواجه شدیم، تاریک بود، آب بالا زده بود، باید پاچه شلوار یا لباسمون رو بالا میزدیم و من باید سرم رو خم میکردم تا  بتونم توی دستشویی بایستم. البته مدت اقامت من اونجا اونقدر زیاد نبود که بخوام از اون دستشویی بیشتر از یه بار استفاده کنم.

اما فکر میکردم  توی شهرشرایط بهتری داشته باشیم، خصوصا چون خونه به نظر راحت و به نسبت امروزی می اومد و برای همین وقتی حمام رو بهم نشون دادن شوکه شدم. یه فضای کاشیکاری شده، یه  منبع بشکه مانند فلزی بزرگ، یه المنت که توی اون بشکه قرار میگرفت تا آب رو جوش بیاره و یه شیر آب متصل به بشکه که بازش میکردی تا بتونی آب گرم شده یا جوش رو توی تشت بریزی بعد با آب سرد قاطی کنی و در نهایت حکایت تشت و کاسه کاسه آب روی بدن و سر ریختن.  چاره ای نبود، فقط از میزبانم خواهش کردم قبل از اینکه ما وارد حمام  بشیم، اون المنت رو از برق بکشه. حمام کردن به این شیوه برای من ساده نبود، خصوصا چون باید بچه‌ها رو کنترل میکردم که مبادا دست به بشکه آب گرم بزنن، مبادا آبی که روی بدنشون میریزم سرد یا خیلی گرم باشه، و اینکه چطوری زمانبندی کنم تا همه ما بتونیم همزمان از حمام بیرون بریم، ضمنا همدیگه رو هم نگاه نکنیم.

چند روز بعد وقتی به استانبول رسیدیم و شب اول به هتل مناسبی رفتیم (شرحش رو بعدا مینویسم) بعد از شام، اول بچه‌ها رو حمام بردم، لباس خواب پوشوندم و توی تخت راحت خوابوندم، بعد خودم حمام رفتم و متوجه شدم چقدر خسته‌م… بی‌اختیار زیر دوش روی زمین نشستم و تا میتونستم گریه کردم. دلم برای عادتهای ریز و درشت زندگیم تنگ شده بود.

سیبیل‌های جناب آقای آلوشا خان

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شد.

اولین بار که من  و آلوشا از هم جدا شدیم بخاطر زایمان ناشا بود. فکر کنم سه روز،  بعد از اون دیگه از هم جدا نموندیم تا اون نه روز کذایی که مردم و زنده شدم. بعد هم رفت و رفت و رفت تا دو سال پیش یه شب بیمارستان موندم و همین دو ماه پیش که هفت هشت روزی بازم بیمارستان بودم… یعنی با انگشت هم که حساب میکنم میبینم بجز نه روز کذایی تنها دلیل جدایی من از این پسر و خواهرش فقط بیمارستان بوده…  و آهان! داشت یادم میرفت یه شب هم خونه دوستش خوابید، غروب رفت، فرداش بعد از صبحونه برگشت.

خونه دوستش که رفته بود اسکایپش هم روشن بود و من گاهگاهی سرکی میکشیدم یا پیغامی میفرستادم که خوبی؟ یه آره‌ای جواب میداد و تمام میشد تا دوباره که باز خوش میگذره‌ای میفرستادم و شکلک لبخندی میگرفتم. دلمم قرص بود که اگه ده دقیقه راه برم میتونم برش گردونم خونه. اما حالا… حالا حکایت دیگه‌ای شده.  چند روزی رفته اردو،  نه تلفن همراه با خودش برده و نه لپ تاپ. خونه خیلی ساکت به نظر میاد و من تازه دارم میفهمم هشتاد درصد سر و صدای این خونه کار اونه. (از بیست درصد باقیمونده فکر کنم پنج درصد مال ناشا باشه) انگار که ما دو تا هم خونه نباشیم اینجا ساکت و خالی شده.  دو بار رفتم الکی توی اتاقش سرک کشیدم تا مطمئن بشم همه چی مرتبه. صدام هم جلوی دخترم درنیومده که مبادا فکر کنه اون یکی رو بیشتر از این یکی دوست دارم و خلاصه حالم گرفته.

بزرگ شد. باید عادت کنم. زندگی داره به حسابم میرسه… فکر کنم یواش یواش وقت اصلاح سییبلش هم رسیده باشه.  یه عمویی بود یه زمانی بهش قول داد بزرگ که شد اصلاح کردنو یادش میده و با هم اصلاح میکنن، اونم رفیق نیمه راه شد  و رفت یه زن آشوری بیست از خودش کوچیکترو مسلمون کنه و باهاش عروسی کنه. دیگه یادشم به سیبیل پسر من نمی‌افته.

پی‌نوشت: عصبانیم؟ فکر کنم هستم.

جمله‌های آخر قبل از پی‌نوشت رو دست به دست کنید برسونید دست صاحبش لطفا.

خفه شو و مادری کن

نگاه مترقی به زن در نقش مادر خانواده ؟ مادری؟ شوخیه؟
شما که گند زدین به زندگی یکی مثل من که تنها خواسته‌ش مادری بود. نه آقای محترم، شما بندگی و حقارت میخواین، مادری هم ابزارتونه.

پی‌نوشت:
من این مناظره رو ندیدم، خوندمش.

سند محضری

آلوشا قراره از طرف مدرسه بره اردو. بهش میگم: برمیگردی چیزی جا نذاریا! میگه: لیست وسایلو بنویس مامان. میگم: خودت بنویس. با خط خودت باشه بهتره که… یه خورده نگام مبکنه و میگه: امضام میخوای؟

فکر میکنه دارم ازش سند میگیرم. 

تبعید خودخواسته

میزبان جدیدم در رو بست و با لبخند منو به خونه دعوت کرد. تنها چیزی که در وهله اول متوجه شدم این بود که خونه بزرگی بود. خسته بودم. دیر وقت بود، نیاز به حمام داشتم، اما بیشتر از اون دلم میخواست بتونم بدون فکر کردن بخوابم. پرسیدم کجا میتونیم دست و صورتمون رو بشوریم. جواب گرفتم و بچه ها رو که خودشون رو روی یه مبل دو نفره ولو کرده بودن صدا زدم. وقتی برگشتیم میزبانم باز از من پرسید شام خوردیم؟ جواب دادم خوردیم. پرسید چای یا چیز دیگه ای نیاز دارم. گفتم فقط اگه یه جایی به ما نشون بدین که بشه لباسهامون رو عوض کنیم و بخوابیم. ما رو به اتاقی راهنمایی کرد که توش دو تا رختخواب بزرگ روی زمین پهن کرده بودن.  تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که بعد از بستن در، چمدون رو پشتش بذارم، رختخوابمون رو که خیلی هم سنگین بود تا پشت در بکشونم، چراغ رو خاموش کنم، بچه هام رو در آغوش بگیرم و بخوابم.

فردا صبح با ورجه وورجه بچه‌ها  که بیدار شده بودن چشم باز کردم. اونا گرسنه بودن، دستشویی داشتن و ساعت از ده هم گذشته بود. بلند شدم، رختخوابها رو جمع کردم، چمدون رو از پشت در برداشتم و بیرون رفتم. میزبانم از آشپرخونه سرک کشید و گفت میخواستم زودتر بیدارتون کنم اما یه چیزی پشت در بود که نمیذاشت در رو باز کنم. روم نشد بگم اون چمدون و رختخواب من بوده که مانعت شده. گفتم اونقدر خسته بودم که متوجه نشدم. تا ما  دست و صورتمون رو بشوریم صبحانه آماده بود. بچه‌ها خورده و نخورده توجهشون به سر و صدایی جلب شد که از حیاط می‌اومد، سرک کشیدن و یه پسربچه پنج شش ساله رو دیدن که داشت با حرارت توپ بازی میکرد. میزبان گفت اون پسر منه. در عرض ده دقیقه سر و صدای تک نفره اون بچه به هیاهوی سه نفره بچه‌ها تبدیل شده بود.

بعد از ساعتها غذا و نوشیدنی خورده بودم. تازه چشمهام داشت باز میشد و یواش یواش مغزم کار میکرد. پرسیدم من کجام؟ میزبان گفت توی یه شهر. گفتم چند روز اینجا میمونم؟ گفت نمیدونم. گفتم شما ایرانی هستین؟ گفت فارسی بلدم. گفتم بعد از این باید با کی از اینجا برم؟… به اینجا که رسید میزبانم با دقت توی صورتم نگاه کرد و گفت ببین من میدونم خیلی ترسیدی، اما باور کن تا همین دیشب که تو رو آوردن من روحمم خبر نداشت قراره کسی به این خونه بیاد. به قدری وحشت زده بودی  که اونا تصمیم گرفتن تو رو به خونه کسی ببرن که بتونه باهات  فارسی حرف بزنه.  بعد ازم پرسید چرا این قدر ترسیده بودی؟ اونا به من گفتن توی همه مسیر تو رو جاهایی بردن که زن و دختر و بچه زیاد بوده. خیلیا توی این سفر فقط با مردا سر و کار دارن… جوابی نداشتم. توصیف ترس من کار ساده ای نبود.

فکر میکنم پنج شش روزی اونجا موندم. در تمام مدت حق خروج از خونه رو نداشتیم.  از روز دوم به بچه‌ها تاکید شد فقط توی خونه بازی کنن و حتی حیاط هم نرن. میزبانم خیلی راحت و بی‌تعارف همون روز دوم جارو رو دستم داد و ازم خواست تا اون برمیگرده غذا رو هم بپزم و وقتی برگشت از اون همه دست و دلبازی که در مصرف گاز کرده بودم تعجب کرد و بهم یاد داد به محض اینکه غذا یه کمی بخار کرد باید از روی شعله برش دارم، اجاق رو خاموش کنم، قابلمه رو توی یه بقچه مخصوص این کار بپیچم و بذارم  یه گوشه روی زمین تا برنج دم بکشه.

اونها عادت داشتن حتما با صبحونه انگور بخورن، یا حداقل اون چند روزی که من اونجا بودم این طور بود. اولین بار اونجا بود که اک‌مک با نون ترکی خوردیم. من که به شیوه ایران میخواستم خمیر نون رو جدا کنم با اشاره میزبانم از این کار منصرف شدم. اون میگفت ایرانی‌ها همین کارها رو کردن که خدا ازشون روبرگردوند و خب البته خمیر اک‌مک مثل خمیر نون‌های خودمون معده رو اذیت نمیکرد. زندگی کلا اون طرف مرز  با قناعت خاصی همراه بود که من در ایران کمتر دیده بودم و شاید بعدا به مثالهاش بیشتر اشاره کنم.

شب اول از شدت خستگی نفهمیدم چطور خوابیدم اما شب دوم از سنگینی لحافی که روم انداخته بودم نفسم بند اومد. وقتی سئوال کردم که جریان چیه میزبان گفت اونجا اونقدر سرد میشه که بدون اینا امکان خوابیدن نیست. تشکها خیلی بلند بودن و لحافها سنگین. سرد یا گرم، هر چی که بود سنگینی لحاف باعث نفس تنگی ما میشد و مجبور شدم پتوهای نازکی که از ایران آورده بودیم روی بچه‌ها بندازم تا بخوابن و وقتی خوابشون برد لحاف رو روشون بکشم. در مورد خودم هم همین وضع بود. بدون پوشش میخوابیدم تا زمانی که توی خواب و بیداری از سرما لرزم میگرفت و زیر پتو میخزیدم. از شب سوم دیگه چمدون و رختخواب رو پشت در نکشیدم که البته تنها مکافاتش این بود که صبحها مجبور بودیم با جست و خیز پسر صاحبخونه روی سر و کله‌مون از خواب بیدار بشیم.

زندگی توی اون خونه به آرومی جریان داشت. میزبانم اغلب در اتاق خودش رو قفل میکرد و بچه رو به ما میسپرد و بیرون میرفت. همسرش عمده وقت سر کار بود و بجز روز آخر هیچ مهمونی به اون خونه نیومد. من دلم گرفته بود، احساسم مثل مسافری بود که برای چند روز از خونه دور شده و حالا دلش برای خونه‌ش تنگ شده و وقت برگشتنشه و اونقدر این حس در من عمیق بود که خیلی وقتها یادم میرفت اصلا قرار نیست برگردم. حتی یه بار حین صحبت از میزبانم سئوال کردم تا حالا ایران اومده، گفت زیاد، گفتم بهت آدرس میدم این بار که اومدی یه سری به من بزن. خیره به صورتم نگاه کرد و گفت توی ایران؟ یکهو یادم افتاد من دیگه برنمیگردم. گفتم ببخش، یادم رفته بود… من در طول سفر هیچوقت به اون تلخی مفهوم تبعید رو درک نکرده بودم.

مشت به در بسته کوبیدن

گاهی قلبم اونقدر محکم میزنه که حتی لبهام هم میلرزه. صبح زود از شدت کوبش قلب از خواب می‌پرم، دستم رو روی گلوم میذارم، زیر لب نیایش* میکنم و بعد چشمام رو میبندم و سعی میکنم دوباره بخوابم.

در انتظار یه نشونه به در مشت میکوبم. گاهی میترسم اگه در رو باز کنم پشتش هیچی نباشه، نه خدا، نه نور، نه انرژی مثبت، نه انسانیت… فقط سیاهی مطلق. بعد بفهمم اصلا خدایی وجود نداره یا از اون بدتر، بفهمم خیلی پیشتر از اینا توی یه نبرد جهنمی اهریمن پیروز شده، منتها هنوز اون در رو همین جوری، همون جا بسته نگه داشته تا آدمای سرگردونی مثل من همچنان به امید جواب به در بکوبن و خدا رو صدا بزنن و اون یه گوشه‌ای اون بالا بشینه و به درموندگی امثال من بخنده.

* میدونم این جوری بودن توی این دوره زمونه زیاد خریدار نداره، اما من این جوریم.

Sahipsiz

اولین کلمه‌ای که توی ترکیه درک کردم کلمه بی‌صاحب بود… نه اشتباه نکنین، نگفتم  یاد گرفتم، دقیقا نوشتم «درک کردم». به نظرم یکی از مهمترین کلمه‌هایی هست که هر کی میخواد چند صباحی مهمون اون کشور باشه باید یاد بگیره و درکش کنه.  شاید اگه میخواستم تحت‌الفظی ترجمه‌ش کنم، میگفتم بی‌کس و کار، اما بی‌کس و کار هم ترجمه دقیقی ازش نیست. چون بی‌پناهی رو نمیرسونه. یه آدم میتونه قوم و خویشی نداشته باشه اما بی‌صاحب هم نباشه.

بی‌صاحب کلی بار دنبالش داره. به موجود بی‌پناهی اشاره میکنه که ازش سواستفاده میشه، بهش ظلم میشه، یا این قابلیت رو داره که بشه ازش سواستفاده کرد، بهش ظلم کرد، تک گیرش انداخت، بهش زور گفت هیچ فریادرسی هم به دادش نمیرسه. حالا که استانبول شلوغ شده دیدم که نوشتن این کشور بی‌صاحب نیست* یادم افتاد به همین کلمه. بی‌صاحب، بی‌کس و کار یا بی‌پناه میتونه به یه کشور، یه ملت ، یه آدم تنها یا یه بچه گربه ولگرد توی خیابون اطلاق بشه. میتونه یه زندانی بدون حمایت یه بچه بدون بزرگتر و از همه مهمتر یه زن بدون مرد باشه.

من این آخری رو خیلی خوب همون ماه‌های اولی که ترکیه بودم درک کردم. خیلی سریع فهمیدم که نباید خودم رو به همسایه‌ها پناهنده معرفی کنم، نباید بگم زن تنها هستم، نباید نشون بدم مشکل مالی یا حقوقی یا اداری دارم و نباید کسی بفهمه از درگیر شدن با پلیس به هر شکل ممکن پرهیز دارم. در کل من باید یه مادر خونسرد و راحت به نظر بیام که اومده چند ماهی اینجا زندگی کنه و بعدش بره فلان کشور به شوهرش ملحق بشه و البته که کلمه طلایی توی این حکایت شوهره! اینو میدونستم که اگه بگم شوهر ندارم میشم بی‌صاحب و اول بدبختیام خواهد بود. زن بی‌صاحب هم از طرف مردها مورد اذیت قرار میگیره و هم از طرف زنها طرد میشه، هر زن تنهایی یه دشمن طبیعی برای دزدیدن شوهر زن شوهرداره**. من دنبال دردسر نمیگشتم. بنابراین اول رفتم یه حلقه بدلی خریدم و دستم کردم و بعدش شروع کردم به ساختن قصه‌ای که باید میگفتم. این که من میخوام به همسرم که فلان کشوره ملحق بشم، ترسیدم ایران جنگ بشه و مرز بسته بشه، چون اوایل انقلاب این جوری شده بوده و اومدم اینجا تا کارهای اقامتم تموم بشه و بعدش مستقیم از ترکیه به مقصدم برم.

فکر میکنم من مجموعا سه سالی توی قونیه گیر کردم. احتمالا خیلیا دیگه بعد از سه سال فهمیده بودن پناهنده هستم، موضوعم اصلا ترس از جنگ و بسته شدن مرز نبوده و منتظرم کارام از طریق سازمان ملل درست بشه و از ترکیه برم، اما هیچکدوم یه چیز رو هرگز نفهمیدن: این که من شوهر ندارم! تا آخرین روز سرسختانه سر این موضع موندم که دارم میرم به شوهرم ملحق بشم.

شرح دادن این موضوع برای بچه‌ها خصوصا دخترم که یه بچه چهار پنج ساله بود سخت بود. میگفت خب چه اشکالی داره که بگی شوهر نداری. اما به هر بدبختی بود این موضوع رو جا انداختم که ما مجبوریم یه سنگر یا یه سپر دفاعی برای خودمون درست کنیم. مثل آدمی که توی سرما کت میپوشه، توی بارون بارونی، وقت آفتاب کلاه آفتابی سرش میکنه. بچه ها  بدون اینکه بفهمن مفهوم حرف من چیه، اینو مثل ضرورت رفتن به اداره پلیس و امضا کردن مداوم دفتر حضور و غیاب قبول کردن. اونا فقط میدونستن یه چیزیه که اگه رعایت نشه حتما برای ما دردسر درست میکنه.

* Bu ülke sahipsiz değil

** بیشترین مشکل رو با زنهای روس دارن. حق هم دارن، خیلیهاشون به خاک سیاه نشستن سر خیانت شوهراشون بخاطر اینکه شوهرشون اونها رو با چند بچه تنها گذاشت و معشوقه یا زن روس گرفت.