گربه‌های زیر باران مانده‌ی بی‌خانمان یک غروب پائیزی

از نوشته‌های من این جور برداشت میشه که از تنهاییم دلخورم؟ اینکه دنبال کسی میگردم؟ لحنم، حالتم، نوشته‌هام منو نازنازی نشون میده؟ عجیبه، برای خودم اصلا اینطوری نیست. نمیدونم این تصور از کجا ایجاد شده و چرا باید اینطور به نظر بیاد، چون اگه منو از نزدیک دیده بودین متوجه میشدین هیچ شباهتی یه زن خیال‌انگیز آسیب‌پذیر ندارم.

من سالها وقت داشتم بدون اینکه حتی یه نفر صدام رو بشنوه این حرفایی رو که اینجا برای شما مینویسم، توی تنهایی برای خودم زمزمه کنم. چیزی بوده که توی جونم ته‌نشین شده، واسه همین وقتی برای شما تکرارش میکنم، شما هم پابه‌پای من درد میکشین و لرزی رو که بهم نشسته احساس میکنین. اما اگه توی دنیای واقعی، خصوصا وقتی در تقابل بین مرگ و زندگی قرار میگیرم نگاهم میکردین متوجه میشدین نوشی هر قدرم که درمونده بشه، بازم یه عروسک ضعیف نیست.

مثل خیلی از شماها، دور و بر منم پر بوده از آدمایی که زندگیمو قورت دادن. آدمایی که جوونی و امید و آرزوهامو تباه کردن، روحم رو چنگ زدن و به ایمان و اعتماد و اطمینانم آسیب رسوندن، آدمایی که نه تنها به عواطفم تجاوز کردن، بلکه با دستاشون جلوی راه نفسم رو هم گرفتن. این نوشی راحت به دست من نرسیده. هر بار نیمه‌جون از میون خون و خاکستر و درد بیرونش کشیدم، نوازشش کردم، زیر بازوهاش رو گرفتم، ازش پرستاری کردم، تکه‌های خرد شده‌ش رو جمع کردم و دوباره ساختمش. این نوشی مفت نوشی نشده، هزار بار مرده و از نو زنده شده. هزار بار زنده‌به‌گور شده اما باز با چنگ و دندون زمین رو کنده و به نور و هوا رسیده. دنبال امنیت روانی گشته، اما هر بار مجبور شده یه تیکه از گوشت تنش رو بکنه و خودشو از تله مرگباری که گرفتارش بوده نجات بده. چرا باید دنبال تقسیم کردن ته مونده زنی باشم که با جون‌‌سختی درونم باقی مونده؟

من یه گربه زیر بارون مونده بیخانمان توی یه غروب پاییزی نیستم، حتی اگه باشم هم شرایط زندگیم اونقدر پیچیده‌ست که نمیتونم تسلیم این وضعیتم بشم. دنبال نگاه و توجه نمیگردم. قصد ندارم از تنهاییم فرار کنم، برنامه‌ای برای نزدیک شدن به کسی ندارم. میدونم بچه‌هام بلاخره یه روزی پر میکشن و میرن، میدونم که راهی که توش هستم ختم به سیاه‌چاله میشه، اما عمده زندگی من – حالا درست یا غلط – بدون مرد، بدون کسی که بشه بهش «گاهی» تکیه کرد و دوستش داشت گذشته. اصراری ندارم بقیه‌ش رو تغییر بدم. من اونقدر زجر کشیدم که ترجیح میدم باقیمونده عمرم رو بدون درد زندگی کنم… فقط همین، فقط میخوام بدون درد زندگی کنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”گربه‌های زیر باران مانده‌ی بی‌خانمان یک غروب پائیزی

  1. بنظرم نباید به هر کامنت و حرف مفتی توجه کرد.
    همینطوری که گفتی و سالهاست که دیدیم و می دنونیم چنان برداشت هایی از نوشته هات معقول نیست و از یک ذهن مریض میتونه بربیاد.
    تصمیم های زندگیت کاملا به خودت مربوطه و به کسی ربطی نداره و نزدیک به یک دهه است کا شاهد بودیم توی این همه نشیب و فراز نفس گیر که مردهای مدعی اش رو بارها ازژا می تونست دربیاره تو بهترین تصمیم ها رو گرفتی و با قویترین اراده مثال زدنی که توی کمتر کسی میشه دید راه رو برای زندگی خودت و جوجه هات باز کردی.
    من شخصا تو رو فقط با نیروی قدرتمند و اعجاب انگیز حیات مقایسه می کنم به همون بزرگی و تداوم.
    به فرض هم که بخوای مسیرت رو در زندگی خصوصیت عوض کنی به خودت و خودت مربوطه … اینکه به ما از دریچه زیبای نوشته هات اجازه تماشا پیدا کردیم جوازی برای این قسم قضاوت های کوتاه بینانه و مغرضانه نمیده.
    ما تماشاچی ها حتی امکان کمی کمک کردن نداریم احمقانه است اگر بخواهیم روح و جانت را با قضاوت های احمقانه و برداشت های کودنانه بخراشیم.
    می دانم کوه هایی که تو ازآن گذشتی و پرتگاه هایی که پشت سر گذاشتی به مراتب وحشتناک تر و هول انگیزتر از این اثر شنیدن این جور افاضات و اباطیل بوده و همچنان نوشی قدرتمند و بلند همت و مادر محکم جوجه ها خواهی بود و راهت رو به سمت نور و زندگی باز خواهی کرد …

    شاد و پیروز باشین هر سه تون.

    دوست داشتن

  2. سلام نوشی عزیز
    وبلاگت رو خیلی اتفاقی دوباره پیدا کردم.یادمه آخرین باری که وبلاگت رو خوندم روزهایی بود که بابای بچه ها،بچه ها رو برده بود و تو همه اش نگران بودی که بچه هات دوباره برگردن پیشت.بعدش که دیگه وبلاگت آپ نشد و بی خبر ازت موندم.ولی همیشه به این فکر می کردم که آلوشا و نوشات برگشتن پیشت یا نه؟ توی این مدت خودم هم مادر شدم و بیشتر می فهمیدم چی می کشیدی.
    ببخشید شاید باعث شدم خاطرات تخلت رو بهت یادآوری کنم. اما خیلی خوشحالم که دوباره پیدات کردم و خیلی خیلی خوشحالتر که آلوشا و نوشا رو پیشت داری.ان شالله همیشه سایه ات بالا سرشون باشه و تن تون سالم باشه.
    اگه دوست داشتی برام بگو الان کجایین؟ بچه ها چند سالشونه؟
    همیشه خوش باشین.

    دوست داشتن

    • سلام خانم روناک. من و بچه ها کانادا زندگی میکنیم. بچه ها تقریبا چهارده و دوازده ساله هستن (هنوز سیزده و یازده رو تموم نکردن) خیلی ممنون بخاطر محبت و مهربونیتون.

      دوست داشتن

  3. نوشی عزیز سلام. من وبلاگ شما رو حدود هشت سال پیش موقعی پیدا کردم که داشتید «سکوت» ها رو می نوشتید. یادم هست که یک روز کامل یک نفس نشستم و کل آرشیو رو خوندم و لحظه به لحظه با همه ی شیرین کاری های بچه ها، بالا و پایین های اون زندگی و همه ی حس هایی که به زیبایی بیان می کردید همراه شدم. تمام سال هایی که نمی نوشتید بارها و بارها به اون وبلاگ سر زدم به امید این که یک نوشته ی تازه خبر از سلامتی خودتون و بچه ها و این که کنارهم هستید، بده. من شاید تجربه نکرده باشم، اما می تونم درک کنم که سال های سال زندگی با یک ترس داثمی و تهدیدی که صاف مهم ترین داشته ی آدم رو نشونه می گیره چطور ذره ذره روح آدم رو خراش میده. مهم اینه که شما سفت و سخت ایستادید و تسلیم نشدید و با وجود خستگی ها و زخم ها به راه رفتن ادامه دادید. این وبلاگ رو چند روز پیش خیلی اتفاقی دوباره پیدا کردم و از این که می بینم که ایران نیستید و بچه ها پیشتون هستن بی نهایت خوشحالم. همون هشت سال پیش مجله ی چلچراغ یک یادداشت در مورد شما و وبلاگ شما نوشته بود که با این جمله تموم می شد: «خدا این بنده رو می بینه و به او لبخند می زنه.» می خوام بگم که عشق شما و مادرانگی شما به همه سختی ها فائق اومد و غیرممکن ها رو ممکن کرد. و حالا شک نکنید که خدا شما رو می بینه و به شما لبخند می زنه. بچه ها با وجود سن کم فداکاری و ایستادگی شما رو درک می کنن و بهتون قول می دم که در آینده ی نزدیک خوشبخنی و شادی و موفقیت هاشون جبران همه ی این رنج ها رو برای شما خواهد کرد!

    دوست داشتن

    • سلام. شما خیلی قشنگ احساس منو، یعنی زندگی توام با ترس رو تشریح کردین. چیزی که بعدها هم تمام زندگیم رو تحت شعاع قرار داد و تا مدت زیادی امانم رو برید.

      اون یادداشت چلچراغ رو ندیدم و تعجب میکنم چرا… شاید بعد از سکوت ما بوده. کاش پیداش میکردم و میخوندمش

      دوست داشتن

  4. وای چقدر زیادن نوشی کسایی مثل من که همون زمون گم شدن بچه هات گمت کردن و حالا تازه پیدات کردن. نوششششششششششششششی خیلی خوشحالم خدا میدونه چقدر که پیش بچه هاتی، سالمی و در امنیت هستی. شبی نیست که روشنایی روزهای زندگیت رو تهدید کنه. نوشی خیلی برات دعا کردم هر بار یاد مادری افتادم که از جوجه هاش دور مونده. چند بار حتی و تو جوجه هاتو خواب دیده ام و چند بار با همسرجانم برات دوتایی دعا کرده ایم. دنیای کوچکیه و ما به هیچ وجه تنها رها نشده ایم. میبوسمت نازنین.

    دوست داشتن

  5. همه ما زنها این مسایل رو کم و بیش تجربه کردیم اما شما نباید نا امید بشیدعزیزم مردهای خوب هم هنوز هستن خصوصا اونجا درست مثل زنهای خوب که هنوز میشه پیداشون کرد با وجود اینکه الان زنها هم در این قبیل امور دارن از مردها جلوتر میرن که شاید تلافی قرنها تبعیض و فشار و …. در اورده باشن وافراط هم میکنن.من هم وبلاگ شما رو از دوران نوشی و جوجه هایش میخوندم که بعدها ردتونو گم کردم موفق باشید

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.