درد و عشق مسری

اعصابم بهم ریخت.
دوستامو دونه‌دونه پیدا میکنم؛ یکیشون سرطان داره، یکی افسرده‌ست و حوصله بچه‌ش رو نداره، یکی ازم میپرسه چطوری میتونه کیس بسازه بیاد کانادا (کیس بسازه؟!)، یکی داره بخاطر عشق به یکی دیگه از همسرش جدا میشه، یکی دیگه از خیانت همسرش میگه و مرگ خاموش خودش…
نکنین تو رو خدا، نکنین…
قدر همدیگه رو بدونین، عاشق باشین، عاشقانه زندگی کنین، با بیماری و بی‌محبتی و تنگدستی بجنگین، توی هر موقعیتی که بودین خندیدن و شادمانی کردن رو از یاد نبرین. زندگی کنین، میدونین چی میگم؟ نفس بکشین.
من دلم خوش بود شماها خوبین، گرمای خونه‌هاتون قلبمو گرم می‌کرد، با هم بودناتون تنهاییمو کمرنگ می‌کرد. صدای خنده‌تون که بلند میشد لبخند به لب منم مینشست.
من دوستتون دارم. میشنوین؟ من همیشه همه‌تون رو دوست داشتم. آدمایی مثل من بدون دوست داشتن نمیتونن زندگی کنن، بذارین با خیال راحت به دوست داشتنم ادامه بدم.

خوب باشین، خوب بمونین، خوب زندگی کنین…. خواهش میکنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”درد و عشق مسری

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.