داستان شلوارک من

خستۀ راهم
مادرم زنگ زده میگوید دلم برات تنگ شده بیا ببینمت
درد پام آخ . درد پام
بنا به فرموده اش میروم به دیدنش . دو تا سیب گنده از این پائیزیآ مال حیاطشان را داخل یه بشقاب میذاره جلوم میگه : اگه بابات بود حتمن بیشتر به این درختا میرسید و سیبش بزرگتر از این میشد .
میگویم آی مادر آی مادر جان قدر عافیت را به وقتش باید سند زد . الان دیره
میفرماد : این شلوارک چیه پات کردی
(ء)
Advertisements