سیمای یک مرد خوشحال

آلوشا نشسته بود پای تلویزیون و یه ظرف خیارشور و یه لیوان دوغ هم بغل دستش گذاشته بود و هی خیارشور میخورد و دوغ سر میکشید و با هیجان بازی میکرد… یه لحظه نگاهش کردم دیدم روی دماغش چین انداخته و صورتشو کج و کوله کرده و اصلا هم حالیش نیست. غر زدم: «بچه این چه قیافه اییه که به خودت گرفتی؟ حواست هست؟»

چند ثانیه بدون هدف نگام کرد، بعد با هیجان گفت: «هان؟ قیافه‌م؟… این قیافه یه مرد خوشحاله مامان جون، یه مرد خیلی خوشحال. ندیدی تا حالا دیگه…»

آقا جان نخوردیم نون گندم به هر حال دیدیم دست مردم.
من مرد خوشحال ندیدم؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سیمای یک مرد خوشحال

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.