باشگاه مشت‌زنی

چنان فریادی زد  که سه متر پریدم هوا. میگم: «یواش بچه، چته؟ چی شده؟» و دستمو روی قلبم میذارم. با هیجان داد میزنه: «به گروه تین‌ایجرا خوش اومدی مامان، میبینم که تو هم سلفی* شدی!» و به عکس پروفایلم اشاره میکنه.
میگم: «یه جور حرف بزن منم بفهمم، این که میگی فحشه؟ چیه؟» میگه: «نه بابا، سلفی یعنی موبایل دستت گرفتی رفتی جلوی آینه از خودت عکس بگیری!» انگشتمو میخارونم و میگم: «اونوقت نصف دوستای من که این جوری عکس میگیرن نوجوونن؟» میگه: «به هر حال به اسم تین‌ایجراس.»

کنجکاو شدم، رفتم توی گوگل جستجو کردم و این بار نوبت من بود که جیغم بلند شه…  البته تقصیر آلوشا نبود که سه ردیف اول عکسای سلفی گوگل اختصاص داشت به عکسای لخت و پتی و عضله بیرون‌زده جماعت جلوی آینه.

*Selfie

Advertisements

سقف مطالبات

با شیطنت به صورتم نگاه میکنه و میگه: «میگم بیخودی نگران بودیا!» تعجب میکنم: «بابت چی؟» میگه: «همین که میگفتی بچه که بودم میخواستم رئیس بانک ملت بشم و نگران آینده‌م بودی.» لبخند میزنم و سرمو تکون میدم: «رئیس بانک ملت؟ رئیس بانک ملت شدن که نگرانی نداره، تو همه‌ش میگفتی میخوام راننده تاکسی بشم…» و تازه میخواستم در مورد آرزوهای عریض و طویل و خوابهای طلایی مادرای ایرانی براش سخنرانی کنم که پرید توی حرفم و گفت: «خب حالا هر چی، میگم دیگه نگران نباش، تصمیم گرفتم استندآپ کمدین* بشم!»

*چی ترجمه‌ش کنم؟ همینا که میرن توی جمعی می ایستن و جوک تعریف میکنن. قبول دارم حاضرجوابه و روحیه خوبی داره، اما قرار نشد دوبار تعریفشو کردیم و توی روش خندیدیم پررو بشه. بچه برو دزستو بخون، وکیلی، دکتری، چیزی… حالا نشد حداقل مهندس بشی!

بعد از تحریر: ایده آرزوی وکیل و دکترپروری والدین ایرانی مال من نیست. امتیازش به آقای مازیار جبرانی تعلق داره.

لطفا هنوز بچگی کن

خسته‌م، تقریبا همیشه خسته‌م، خستگی کلافه‌م میکنه، یه دنیا کار روی سرم ریخته که مرخصی‌بردار نیست. به خستگی اهمیتی نمیدم و تندتند کارامو میکنم، تقریبا همه چی سر وقت آماده‌ میشه، خستگی هم سر جای خودش باقی میمونه.

صبح روزی که برف باریده بود، آلوشا بدون اینکه من ازش خواسته باشم برفای دم در رو پارو کرد. همیشه من انجامش میدادم، پارسال ناشا هم از سر کنجکاوی کمکی رسونده بود، اما آلوشا نه؛ نه من ازش خواسته بودم، نه خودش خواسته بود.

فکر میکنم پسرک کرک پشت لب سبزکرده‌ای که بابت منع بازی کامپیوتریش اعتصاب میکرد و توی سرما می‌ایستاد، داره یواش‌یواش تبدیل به یه آدم دیگه میشه. یه چیزی ته جونم در مقابل این تغییر مقاومت میکنه. نه که کمک کردن بد باشه. نه، من ذهنم یه جای دیگه درگیره.

حالا باید بیشتر مراقب باشم مبادا غم از چشمام زبونه بکشه، یا  لبهام بلرزه، مبادا خستگیم خودشو نشون بده یا نفسم توی سینه گره بخوره. فقطم به گفتن «من خوبم مادر» نیست. بچه باید ببینه، حس کنه، باور کنه…  باید حواسمو جمع کنم مبادا توی تله احساس گناه بیفته، مبادا فکر کنه حالا نوبت اونه. خودم تو زندگیم کم بار دیگرانو نکشیدم، میدونم چقدر سنگینه، نمیخوام حالا این بار روی دوش اون باشه. باید بهش بگم، خیلی هم ممنون که نگران منی رفیق، اما لطفا زندگیتو بکن. قد بکش، پر بکش، پرواز کن.

لطفا نگران من نباش.

بچه یتیم نافشو خودش میبره!*

سبیلهاشو زد! آلوشا خان امشب سبیلهاشو برای اولین بار زد. طفلک ازم تشکر کرد که بهش این اجازه رو دادم. اما مگه اجازه‌ش دست من بود؟

.

.
*این یه ضرب‌المثل ترکی استانبولیه.
بچه‌هام هم مثل خودم شدن.

پی‌نوشت: ناشا خانومی زودتر از اونی که دوباره وبلاگ بنویسم پشت لبشو (همون سبیلو میگم) به باد داده بود.

.

مرتبط، بخونید، نوشته مال نه سال پیشه.

بی‌اعصاب

«بی‌اعصاب»
ما توی یه دوره‌ای از زندگیمون در ترکیه مجبور شدیم توی یه اتاق کوچیک یه هتل نمور زندگی کنیم. طبیعتا حالا که زندگی تنگاتنگ‌تری داشتیم، بچه‌ها در جریان پدیده پریود قرار گرفتن.
براشون یه کمی توضیح دادم و اضافه کردم که این روزها معمولا آدم بی‌حوصله‌تره و حتی ممکنه بداخلاق هم باشه و بهتره با هم مدارا کنیم.

چند ماه بعدش شرایط ما بهتر شده بود، یه خونه اجاره کرده بودیم و بچه‌ها مدرسه میرفتن*. اولین روزی که مدرسه رفتن و برگشتن ازشون پرسیدم: «خب اوضاع چطور بود؟ معلماتون رو دوست داشتین؟» آلوشا گفت: «معلم من خوب بود اما معلم خواهری هیچ حال و حوصله درست و حسابی نداشت. خیلی بداخلاق بود، فکر کنم پریود شده بود!»

.

*آلوشا اول دبستان و ناشا پیش دبستانی بود.
بعد از تحریر: این نوشته رو چند وقت پیش در یک اتاق خصوصی به اشتراک گذاشته بودم، بعد از مدتی کلنجار با خودم، ترجیح دادم اینجا هم بنویسمش. امیدوارم صراحت این متن برای کسی برخورنده نباشه.

رتبه خداوندگاری

متن پیام رو که میخونم، رومو به سمت ناشا برمیگردونم و میگم: «گلم، یه دوستی برام نوشته که از تو خیلی خوشش میاد و به شوخی پرسیده میتونه پدرخوانده تو بشه؟» ابروهاشو بالا میبره و با چشمای گرد شده میپرسه:»یعنی Stepfather؟» میگم: «نه، اون میشه ناپدری، ایشون میگه پدرخونده.» لبخند آرومی میزنه و ابروهاشو پایین می‌اندازه و میگه: «اوه، منظورش گادفادره*؟ اشکال نداره، بهش بگو میتونه… اما ترسیدما، گفتم نکنه دوباره** بخاطر ما ندیده نشناخته بری زن یکی بشی!»

*Godfather
**این «دوباره» حکایت داره، من با همسر سابقم بدون آشنایی قبلی ازدواج کردم. بچه‌ها بارها از من پرسیدن: «آخه یعنی ندیده نشناخته؟» (منظورشون ازدواج بدون عشق و عاشقیه) منم جواب دادم: «بله، یه چیزی توی این مایه که چندان هم غریب نبود اون موقع توی ایران.» بعد هر وقت تاسفشون رو دیدم، لبخند زدم و گفتم: «اما من پشیمون نیستم، چون شماها رو دارم. هر چیزی به خاطر شما، میتونه منو خوشحال کنه، حتی اگه یه خاطره تلخ باشه.»

بعد از تحریر: ظاهرا علاوه بر اطرافیان که باید براشون توضیح بدم دردم چیه که تنها موندم، باید یه جلسه توجیهی هم برای بچه‌ها بذارم که اصولا لزومی نداره اونا نگران ازدواج من به شیوه ندیده نشناخته یا دیده و شناخته بشن.

دستهایم را در باغچه کاشته‌ام

ناشا زنگ میزنه و با اضطراب میگه: «مامان معلممون نمره‌های کارنامه‌مون رو برامون خونده، معذرت میخوام، من حتی یه دونه A هم ندارم.» یه کم مکث میکنم و میپرسم: «مگه پایین‌ترین نمره‌ت چنده؟» میگه: «B، همه‌ش شده B.» تعجب میکنم: «این که ناراحتی نداره، B نمره بدی نیست. اینم اولین کارنامه‎س.» میخنده، معلومه از کلکی که زده راضیه، میگه: «درسای اصلیم شده A. بقیه هم همه‌شون خوبن،… خوشحالی مامان؟ تو هم خوشحالی؟» پا به پاش میخندم، اما این خنده بیشتر بخاطر تصور فضای خونه توی چند روز آینده‌ست! مطمئنم کرکری‌خونی بچه‌ها موضوعات خوبی برای نوشتن وبلاگ دستم خواهد داد.

لازم به ذکر:  چند وقت پیش آلوشا یه نیمچه کارنامه‌ای آورد خونه. همه نمره‌ها خوب بودن بجز ریاضی. در نتیجه اون بازی کامپیوتری خاص تحریم شد و باقی بازیها افتادن به آخر هفته. آلوشا برای ترمیم شرایط پیش اومده به نظر مصمم میاد. منم باورش کردم. هرچی باشه بچه‌ها هم پابه‌پای من اینو یاد گرفتن که «ما زندگیمون رو خودمون میسازیم، منتظر نمیمونیم زندگی برامون تصمیم بگیره.»

من و گل و گیاه

از وبلاگ  در راه سفر:  «… صبح که مستاجرها اساسشون رو جمع کردن و کلید رو تحویل دادن و رفتن، ما رفتیم بالا که یخچال رو خاموش کنیم و بیاریم پائین. کنار خونه‌شون، یه گلدون بامبو بود… یکی از کثیف‌ترین و زشت‌ترین گلدونایی که من به عمرم دیدم! پر از ریشه‌های زاید و لجن! سنگ‌ریزه‌های دکوری توش پر از آشغال بود و بوی بدش خونه رو برداشته بود! برگاش پر از خاک بود، که توی ونکوور بدون غبار یعنی اقلن 2 سال بوده کسی روش رو دستمال نکشیده!
اینجا خیلی رایجه چیزی رو که نمی‌خوان می‌ذارن تو خونه و می‌رن تا هر کی خواست برداره… خلاصه که مهر گل‌دوستی من گل کرد و با همسر گلدون رو آوردیم پائین. بامبوها رو از آب کثیف در‌اوردیم، ریشه‌های اضافیش رو چیدیم، سنگ‌هاش رو ریختیم توی وان و با فرچه حسابی شستیم و سابیدیمش… گلدونش رو که از لجن دیگه توش پیدا نبود تمیز کردیم، خود بامبو‌ها رو شستیم و برگاش رو دستمال کشیدیم… برگای زرد و خشکش رو چیدیم و مرتب و تمیز و حسابی خوشگل، دوباره گذاشتیمش توی گلدون و سنگ‌های براق رو ریختیم پاش و آب توش ریختیم و گذاشتیمش کنار پنجره. وقتی داشتم برگاش رو دستمال می‌کشیدم باهاش حرف می‌زدم! ازش معذرت‌خواهی کردم که اینهمه وقت کسی به فکرش نبوده و اینجوری ولش کردن به امون خدا! کثیف و خاکی و بدبو! بهش هم قول دادم حسابی مواظبش باشم و بهش برسم.
فرداش که بیرون بودیم، منیجر زنگ زد و گفت مستاجر اومده می‌گه من یه گلدون بامبو داشتم، کجاست؟!! :|
ماجرا رو براش گفتم و توضیح دادم که چون دلم سوخته و فکر کردم گلدون رو ول کردن و رفتن آوردمش پائین و تمیزش کردم و الان هم فلان‌جاست… اگر می‌خوانش برو برش دار و بهشون بده. منیجر گفت بعضیا اینطورین… یه چیزی رو که نمی‌خوان می‌ذارن و می‌رن، اما اگر کسی برش داره یهو براشون عزیز می‌شه و میان سراغش! می‌گفت تو این 10 سالی که کارش اینه، خیلیا رو دیده این اخلاق رو دارن!
شب که اومدم گلدون عزیزم نبود… دوباره برده بودنش پیش همونایی که تا دو سال دیگه هم نگاهش نمی‌کنن! هنوز یادش می‌افتم غصه‌م می‌گیره! …»

به آخر نمیرسد

داشتم برای خارخاسک بانو جریان گربه و سگایی که داشتم رو مینوشتم، با خودم گفتم چقدر حیوون داشتم! یادم افتاد به خرگوش و سگ و گربه و مرغ و قناری و مرغ عشق و ….
اما بدترین تجربه رو با ماهی داشتم. ماهیای آکواریومی که باید بخاری اتوماتیک براشون میذاشتی و یه شب بخاری خراب شد و بدون توقف کار کرد. صبح بعد از دیدن ماهیای مرده ساعتها گریه کردم، یه ساعت دیر رسیدم سر کار و از بس چشما و صورتم ورم داشت، بچه‌ها* بدون اینکه بدونن دقیقا چی شده بهم گفتن غم آخرتون باشه خانوم.

دیگه بعد از اون هرگز ماهی نگه نداشتم.

*یه زمانی معلم بودم. البته اون موقع نه من خیلی بزرگ بودم و نه اون بچه‌ها خیلی بچه.

کشتن اسب لنگ*

دو سال پیش تصمیم گرفته بودم توی رشته‌ای تحصیل کنم که شرط ثبت نامش صد ساعت سابقه کار داوطلبانه یا اشتغال (با حقوق) در اون زمینه بود، سال اول تا اومدم صد ساعتم رو تمام کنم، ظرفیت نکمیل شد و گفتن جا ندارن و باید تا سال بعد صبر کنم. برای سال دوم سگ‌دو میزدم که مریض شدم و گفتن نمیتونی این درس رو برداری. من که از انتظار خسته شده بودم نیمه‌وقت یه رشته ساده‌تر برداشتم که ربط چندانی به رشته مورد علاقه‌م نداشت.
دیروز از همون دفتری که توش کارورزی میکردم بهم زنگ زدن و گفتن نیاز به کمک دارن و اگه میتونم برم (بعنوان کار داوطلبانه و بدون دریافت حقوق). شک داشتم که توی این شرایط از عهده‌ش برمیام یا نه، کار آسونی نیست، یه جور مددکاری، اسکان‌یابی، کارهای مربوط به اداره مهاجرت، حل مشکلات تازه‌واردها.
امروز رفتم. اونقدر گرفتار بودم که حتی نرسیدم ناهار بخورم. عصر که به خونه برمیگشتم با خودم فکر میکردم درمان من اینه، وقتی درگیر مشکلات دیگران هستم درد خودم یادم میره. جالب اینجاست که اونقدر خودم مکافات توی زندگیم داشتم که تا کسی مشکلش رو میگه فوری یکی از دوره های زندگیم توی ذهنم تداعی میشه. من اون مردم رو میفهمم، دردهاشون رو میشناسم و با مشکلاتی مشابه مشکلات اونا سر و کله زدم یا هنوزم میزنم.

کاش میتونستم از این افسردگی چسبناک زمین‌گیر خودم رو جدا کنم و به زندگی عادی برگردم. خسته شدم. زمان چندانی برام باقی نمونده، انتخاب دیگه‌ای هم ندارم. باری رو به دوش گرفتم و نمیتونم نیمه‌راه رهاش کنم. باید به هر قیمتی جاده رو تا آخر برم. مشکلات میتونن یکی‌یکی، یا مثل همیشه همزمان روی سرم آوار بشن. اشکال نداره، میدونم، میدونم… توی مسیرم تنهایی و بی‌قراری هست، تاریکی مطلق و خفه شدن صدا هست، افسردگی زمین‌گیر و درد بی‌درمان جسمی هست…
میدونم…
اما من هنوز اسب لنگ نشدم.

*کتاب کشتن اسب لنگ نوشته هوراس مک کوی، توی ایران با اسم آنها به اسبها شلیک میکنند ترجمه شده.

با تو بودن

ناشا میوه درخت انتخاب زندگی منه. وقتی که همه قد علم کرده بودن که به دنیا آوردن این بچه کم از جنایت نیست من تصمیم گرفتم بدنیا بیارمش و هر چند همه این سالها این نگرانی با من بوده که زندگی آسونی به بچه هام هدیه ندادم، اما نمیتونم احساس واقعی خودمو پنهان کنم اگه فقط دو تا کار قشنگ توی زندگیم انجام داده باشم، به دنیا آوردن و بزرگ کردن این بچه ها بوده.

آذر ماه هیچوقت ماه خوب و آسونی برای من نبوده. به طور اتفاقی شاید همیشه توی این ماه تلخ کام بودم. الانم حالم هیچ خوب نیست. سعی میکنم خودمو خوب نشون بدم، جلوی احساس بد و منفی رو بگیرم و قوی باشم. سخته اما فکر میکنم اگه یه ذره، فقط یه ذره دیگه طاقت بیارم و تحمل کنم، شاید بتونم خودمو از چاهی که توش پرت شدم بیرون بکشم.

روی صورتم طرح لبخند میکشم، شمع رو روی کیک روشن میکنم و صداشون میکنم: «ناشای مامان تولدت مبارک، روشنی زندگی مامان تولدت مبارک، تو و داداشت عزیزترین چیزایی هستین که مامان توی زندگی داره… مرسی که کنارمی و تنهام نذاشتی، مرسی که باگذشت بودی حتی وقتی که برای بار هزارم اشتباه میکردم. مرسی که مهربون بودی و دست از همراهی نکشیدی وقتی که کم می آوردم.  مرسی که  هیچوقت محبتت رو از من دریغ نکردی و آغوشت رو به روی من نبستی، مرسی که به من فرصت دادی تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، مرسی که با منی مادر.»

بعد از تحریر: دوازده سال پیش، در چنین روزی دختر کوچولوی من دقیقا دو سال و دو ماه بعد از برادرش به دنیا اومد.

مرگ تنهایی های من

از وبلاگ شب آویز: یه بار هم تنهایی هامو یه گوشه گیر میارم اونوقت عین سگ می زنمشون، اینقدر که جون بدن،  بعد خودم می شینم یه گوشه آروم نگاهشون می کنم،  یه سیگار هم چس دود می کنم که بیشتر زجر بکشن، دم دمای آخرشونم می رم زیر گوششون می گم، یادته بهتون گفته بودم “این تیزی صنان شما نیز بگذرد”

آنها به اسبها شلیک میکنند

امروز که یکی برام توی وبلاگ پیام گذاشته بود غصه نخوریا، متوجه شدم اتفاقا دارم غصه میخورم، بد هم غصه میخورم. کاریش هم نمیشه کرد. گوشهام رو محکم میگیرم و تکرار میکنم میگذره میگذره میگذره… میگذره، باشه، قبول، اما لعنتی یه لایه از پوست منو هم همراه خودش میکنه.

آلوشا غذاش رو روی میز آشپزخونه جا گذاشته. احتمالا برای شما یه کیف غذای جا مونده ساده روی میزه که میشه وقت ناهار رسوندش مدرسه، اما برای من نشون‌دهنده حقیقت هولناکیه که فکر میکردم پشت سر گذاشتمش.

آدمها وقتی غصه دارن کار خاصی میکنن، بعضی میزنن بیرون، بعضی گریه میکنن، بعضی سرشون رو به کار گرم میکنن، بعضی مست میکنن. من هر وقت از پا درمیام دلم میخواد اونقدر بخوابم که یه روز پاشم ببینم یک هفته، یه ماه، اصلا صد سال از روزای درد گذشته. خودمو گول میزنم، دنیا رو گول میزنم، درد رو گول میزنم؟ نمیدونم، من ابن جور وقتا فقط دلم میخواد زودتر به آخر برسم.

من خوب نشدم، نه نشدم، واسه کسی مثل من که تنها سرمایه زندگیش دوست داشتنه، زندگی هیچ تخفیفی قائل نیست.

عنوان ندارد

واقعیت اینه که حالم خوب نیست. از نظر روحی خوب نیست. این جور وقتا چون پناهم رو توی دنیای واقعی از دست میدم بیشتر به نوشتن پناه میارم. از طرف دیگه اگه احساس ناتوانیم اونقدر زیاد بشه که حتی توان نوشتنم رو هم ازم بگیره شاید چند وقتی برم توی سکوت کامل.
زنی که پشت شخصیت نوشی نشسته و مینویسه، اوقات سختی رو میگذرونه.

بعد از تحریر: باور کنید اداهای از سر سیری نیست. من اونقدر شکننده شدم که به هر نسیمی میلرزم چه برسه به این، که کم از طوفان نداره.