لطفا هنوز بچگی کن

خسته‌م، تقریبا همیشه خسته‌م، خستگی کلافه‌م میکنه، یه دنیا کار روی سرم ریخته که مرخصی‌بردار نیست. به خستگی اهمیتی نمیدم و تندتند کارامو میکنم، تقریبا همه چی سر وقت آماده‌ میشه، خستگی هم سر جای خودش باقی میمونه.

صبح روزی که برف باریده بود، آلوشا بدون اینکه من ازش خواسته باشم برفای دم در رو پارو کرد. همیشه من انجامش میدادم، پارسال ناشا هم از سر کنجکاوی کمکی رسونده بود، اما آلوشا نه؛ نه من ازش خواسته بودم، نه خودش خواسته بود.

فکر میکنم پسرک کرک پشت لب سبزکرده‌ای که بابت منع بازی کامپیوتریش اعتصاب میکرد و توی سرما می‌ایستاد، داره یواش‌یواش تبدیل به یه آدم دیگه میشه. یه چیزی ته جونم در مقابل این تغییر مقاومت میکنه. نه که کمک کردن بد باشه. نه، من ذهنم یه جای دیگه درگیره.

حالا باید بیشتر مراقب باشم مبادا غم از چشمام زبونه بکشه، یا  لبهام بلرزه، مبادا خستگیم خودشو نشون بده یا نفسم توی سینه گره بخوره. فقطم به گفتن «من خوبم مادر» نیست. بچه باید ببینه، حس کنه، باور کنه…  باید حواسمو جمع کنم مبادا توی تله احساس گناه بیفته، مبادا فکر کنه حالا نوبت اونه. خودم تو زندگیم کم بار دیگرانو نکشیدم، میدونم چقدر سنگینه، نمیخوام حالا این بار روی دوش اون باشه. باید بهش بگم، خیلی هم ممنون که نگران منی رفیق، اما لطفا زندگیتو بکن. قد بکش، پر بکش، پرواز کن.

لطفا نگران من نباش.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”لطفا هنوز بچگی کن

  1. خیلی باحالی، یعنی عاشقت شدم!
    من که سر در نمیارم، ولی یادمه این جمله رو از همه شنیدم که «بچه ها همیشه بچه میمونن» تو مادریت رو بکن نوشی عزیز. خیالت تخت.
    ایشالله همه چی همونجور که دوست داری میشه
    🙂

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.