درس و افسردگی

همیشه فکر کردم آدم وقتی توی نوشتن موفق میشه که در مورد چیزایی بنویسه که لمسشون کرده، دغدغه‌ش بوده. من آدم کتابخونی بودم و اولین وبلاگی هم که ساختم در مورد کتابخونی بود اما خیلی زود بعد از دو یا سه پست فهمیدم کار من نیست. تمام ساعات روز من با رسیدگی کردن به امور بچه‌ها میگذشت. ذهنم لحظه‌ای خلاصی نداشت… تنهایی داشت دیوونه‌م میکرد. پس شروع کردم به نوشتن در مورد خودم، روزگارم و بجه‌هام.
الان هم نوشتن در مورد بچه‌ها همون قدر از من دور شده که نوشتن در مورد کتابخونی توی اون روزا. نه اینکه چیزی نباشه اما دیگه همه وقتشون با من نمیگذره و اگه بخوام منتظر یه حرکت یا حرف جالب ازشون باشم ممکنه ماهی یه مطلب بتونم بنویسم. (برخلاف تصور خیلیا من داستان نمینوشتم، دقیقا چیزایی که برامون پیش اومده بود رو نقل میکردم. منتها سبک خودمو داشتم. شیوه تعریف کردنم اون جوری بود.)
مدرسه میرم! کالج. درس میخونم. بعد از یکسال خونه‌نشینی بخاطر بیماری دوباره به زندگی عادی برگشتم. درسام سخته، کارم زیاد… بیشتر همکلاسیام همین دیروز پریروز از دبیرستان اومدن بیرون و من چهل و سه ساله اون وسط یه کمی زار میزنم. از همه بدتر اینکه من برای بیان ساده‌ترین مطالب به انگلیسی جون میکنم در صورتی که جواب خیلی از سئوالا رو میدونم، اونا چیز زیادی نمیدونن اما مثل بلبل یه جوابی از خودشون میتراشن!
اگه بخوام واقع‌بین باشم الان دیگه باید از روزای درسیم براتون بنویسم. اونوقت براتون همیشه حرف و روایت جدید دارم و چرخ اینجا منظم میچرخه. چون فعلا زندگیم شده درس خوندن به اضافه افسردگی!

Advertisements

یک دیدگاه برای ”درس و افسردگی

  1. هیچ نگران نباش نوشی جون، حتما از پسش بر خواهی آمد. اوائل خیلی سخته اما باید پافشاری کرد و ادامه داد. این تجربه شخصی خودم هم هست و با جوانان 16 سال تر و تازه تر از خودم همکلاسی شدم! چه بسا دوستی هم بینتون شکل بگیره. زمان میبره و زحمت زیاد و مخصوصا درس خواندن فشرده. به قول خودمون خر خونی! تعارف که نداریم! ولی نتیجه اش واقعا لذت بخشه. می دونی؟ انگار که آدم به محدودیت های خودش و طبیعت غلبه کنه.
    برات آرزوی موفقیت می کنم در راهی که شروع کرده ای نوشی جون. حتما برامون تعریف کن و ما هم همراهت هستیم 🙂

    دوست داشتن

    • شیرین جان خیلی ممنونم از کامنتت، راستش خیلی از همکلاسیهام اونقدر کوچیکن که میتونن بچه م باشن. نوزده ساله، هیجده ساله، بیست ساله… شانس آوردم مامان بزرگ کلاس نیستم. 🙂

      دوست داشتن

      • باور کنید سادست 🙂 من اخیرا که ایران بودم برای تولدم با دوستام رفتم بیرون و بهشون گفتم من از تو خیابون تا دم رستوران کلاه بوقی تولد می ذارم سرم واسم هم مهم نیست که بقیه بهم بخندن، مهم اینه خودم شاد باشم، چندتا خیابون کلاه سرم بود دم رستوران به اسرار دوستان برداشتم که گفتن داری آبرومونو می بری ما قراره دوباره بیام اینجا تو نمی نمیای 🙂 تازه یه بچه هم داشت گریه می کرد مامانش گقت آقا هرو ببین بچه شده کلاه گذاشته سرش 🙂 در کل سخت نگیریم همین حرکت رو به جلو نترسیدن خیلی خوبه سن هم یه عدده من 30 ساله با کلاه بوقی تو ولیعصر نیم ساعت پیاده روی کردم 🙂

        دوست داشتن

  2. بازتاب: بیل زنی که باغچه خودش را بیل نمی زد | شب آویز

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.