تدبیر نیست

داشتم کارای خونه رو انجام میدادم و مطابق معمول توی سرم پر از فکر بود، یادم افتاد به این که خیلیا فکر میکردن من شخص نیستم، یه پروژه‌م و پشت شناسه نوشی یه گروه نشسته، یا مرد هستم، بچه ندارم، اینا که مینویسم قصه‌ست… و فکر میکنین چی شد؟ حرصم گرفت؟ نه نگرفت…. نه تنها حرصم نگرفت، تازه برعکسش آه کشیدم و زمزمه کردم کاش راست میگفتن. کاش همه‌ش خواب بود، گیریم کابوس اما بلاخره تمام شده بود. کاش دروغ گفته بودم، قصه بود. کاش ما هیچکدوممون، نه من و نه بچه‌ها توان فهمیدن نداشتیم. کاش همه اینایی که میگفتن بود، اما امروز من خوشحال بودم.
اما نشد دیگه… نه من خوشحالم و نه اون چیزایی که نوشته بودم قصه و پروژه و دروغ بود. همه اونا حالا از من یه آدم خسته درست کرده که حتی نمیتونه از شر خودش خلاص بشه.

تا حالا دیدین آدم دلش بخواد خودشو با دقت بخونه، غلط‌گیری کنه، گاهی حتی پاک‌کن برداره، خودشو پاک کنه و از اول بنویسه؟

Advertisements

تندیس واحد مطالعات علوم انسانی

حالا میفهمم چرا وقتی معلممون داشت پروژه‌مون رو توضیح میداد اینقدر با مهربونی نگاهم میکرد و وقتی که نتونستم اون روز برم کالج و ایمیل زدم و عذر خواستم بهم گفت انشات رو برام ایمیل کن!
منم جای معلمم بودم همچین موجود آزمایشگاهی محترمی رو از دست نمیدادم! (حالا دیگه شما نگین موش و خوکچه) چهار تا سئوال بود که با ارائه نمونه در زندگی واقعیمون باید در موردشون مینوشتیم. یعنی در مورد مشکلاتی که در گذشته داشتیم و بهمون استرس و فشار وارد کرده، تاثیری که اون فشارها روی روح و روان و جسم ما باقی گذاشته، چطوری با فشار مقابله کردیم و اجازه ندادیم کمرمون رو خم کنه و اینکه آیا داشتن اون تجربه‌ها به درد آینده‌مون خورده یا نه.
براش نوشتم زندگی من کلا استرس بوده، کدومشو بگم؟ و بعد چند خط قلمفرسایی بلاخره تصمیم گرفتم روی دربدری توی کریدورای دادگاه که هنوز که هنوزه کابوس شب و روزمه تاکید کنم… در مورد مشکلات روحی روانی و جسمی هم گفتم چشم، با ذکر مثال به همه ش اشاره کردم از خودایمنی و افسردگی و اضطراب بگیر تا سردردهای نامعلوم و خستگی مداوم… در مورد انگیزه و روش پایداری و مقاومتم نوشتم با کمک شما و البته نوشتن تونستم خودمو سرپا نگه دارم. چون فکر نمیکردم یه زن تنهای پی پناه هستم که هر بلایی میشه سرش آورد و احساس میکردم صدام تو تاریکی بی‌پایانی که داشت روحم رو سیاه میکرد گم نمیشه. ولی مورد آخر رو نوشتم نمیدونم. من هنوز ته چاهم. بذار در بیام بعد میگم گذروندن اون روزا و کسب تجربه به دردم میخوره یا نه… البته عین دوستان کپی پیست فیس بوکی اون جمله هر چی که تو رو نکشه قویترت میکنه رو هم تهش چسبوندم.

به نظرم آخرش واحد مطالعات علوم انسانی کالجمون مجسمه منو بسازه و بچسبونه وسط محوطه چمن.

پروژه اصفهان

از وبلاگ مهر و وفا:  مانا برای کلاس فارسی اش باید یه پروژه انجام میداد با عنوان اصفهان … به بچه ها گفته بودند که هر کسی یکی از شهرهای ایران رو انتخاب کنه ( در واقع گفته بودند که پدر و مادرهاتون مال هر کجا هستند همون شهر رو انتخاب کنید ) مانا اصفهان رو انتخاب کرده بود . می گفت بیشتر بچه های کلاس گفتند تهران !!! خلاصه از هفته پیش بچه توی اینترنت دنبال جمع آوری اطلاعات بود … خوب که گشت و گذارش رو کرد ، بعد خودم یه سری چیزها رو بهش گفتم .از جمله غذاهای معروفشون ( بریانی و خورش ماست ) سوغاتی و جاهای مهم و… یه پوستر خیلی قشنگ با یه سری عکس از آثار تاریخی اصفهان  درست کرد….می گفت یه چیزی از اصفهان بده ببرم توی کلاس نشون بدم .دلم نمیومد دکوری های نقره و تابلوهای خاتم و… رو بدم ببره . گفتم به جاش یه جعبه گز ببر که بچه ها هم دهنشونو شیرین کنند. قبول کرد . امروز میگفت : نمیشه بابا رو ببرم توی کلاس برامون اصفهانی حرف بزنه ؟؟؟

تشت خون

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

گنجیدن

بار اول بهم هشت داد. نوشت با موضوع خوب ارتباط برقرار کردی اما بخاطر غلطهات دو نمره کم کردم. دفعه بعد حتی وقت برای اصلاح نداشتم. وقتی میخواست نوشته‌هامون رو پس بده با خودم گفتم این بار گند زدم، اما نه و هفتاد و پنج گرفته بودم. نوشته بود اونقدر خوب نوشته بودی که نگاه به غلطهای گرامریت نکردم. یادم افتاد به معلم نگارشم. با اینکه هرگز نتونستم یه مقاله آکادمیک درست و درمون مطابق اصول اونا بنویسم اما بهم میگفت خلاقیت داری. کارت آکادمیک نیست، اما مسیرت درسته.*
حالا سرذوق اومدم. فقط اگه بتونم احساسمو وقت نوشتن انگلیسی هم منتقل کنم بازی رو بردم…

یکم: با حروف اضافه، استفاده از کلماتی که معنی رو نمیرسونن، علامت‌گذاری‌ و چیزایی مثل این مشکل دارم. با وجود اینکه وقت حل تمرین، گرامر من از همه بهتره اما این مشکلات خودشون رو توی یه متن بلند نشون میدن . غلط املایی هم دارم که گاهی گناه چندانی متوجهم نیست. بعد از بیست و خورده‌ای سال معلومات پراکنده‌ای از لیسانس آلمانی برام باقی مونده که هنوز قدرتشو توی املا و تلفظ به رخم میکشه. من یه نمره کامل توی امتحان کتبی از دست دادم فقط به خاطر اینکه here رو نوشته بودم hier. (یه معنی میدن تو انگلیسی و آلمانی)

دوم: نمره‌مو که دیدم دلم میخواست جیغ بکشم. وسط کالج بودم، هیچ آدم آشنایی هم کنارم نبود. اس‌ام‌اس زدم به دوستم و بدون مقدمه نوشتم: «نه و هفتاد و پنج از ده گرفتم.» به نظرم این همون وقتیه که پوست آدم تحمل روحشو نداره. چی بهش میگفتیم؟ از خوشی توی پوست خود نگنجیدن.

سوم: زیاد پز ندم که احتمالا مجبورم کلاس تایپ رو کلا بذارم کنار. به نمره قبولیش احتیاج دارم اما  اون تقلای وحشتناک برای زدن هر چه بیشتر حروف توی یه مدت معین عصبیم میکنه. کم آوردم… شرم‌آوره اما کم آوردم.

* Academic Writing – Creative Writing  کم از مقاله تحقیقاتی نداره کاری که ازمون میخوان. منتها خوبیش اینه که دستم برای نوشتن بازه.

بعد از تحریر مطلبی که حذف شد

– شما مهربونین، میدونین؟ من معجزه عشق و مهربونی رو تو دستای شما دیدم. با مهر و محبت شما جون گرفتم. شما بارها مرهم زخمای من شدین. از همه‌تون ممنونم.

– هیچ وقت سعی نکردم از همسر سابقم بد بگم. بیشتر از هر چیز بخاطر شان انسانی آدما و البته حضور بچه‌هام. من همه این سالها فقط قصه خودمو گفتم. بجای توصیف آدمای روبرو، خواستم دیگران منو بشناسن. امید داشتم مردمی که منو به مادری قبول میکنن حتما متوجه میشن قضیه من جدی‌تر از این حرفا بوده که ممکنه در ظاهر به نظر بیاد.

– کسی میگفت تمام این دردای روحی و جسمی که میکشی نتیجه اون ظلمیه که با فرارت مرتکب شدی، یه کمی فکر کردم و دیدم چندان پرت هم نمیگه، ظلم کردم اما به خودم و بچه‌هام. بجای اینکه چند سال اون زندگی رو تحمل کنم، بعد چهار سال و نیم توی دادگاه بجنگم برای اینکه حقوق انسانیم رو به دست بیارم، باید از همون اول دست بچه‌هام رو میگرفتم و از ایران میرفتم تا حداقل به جای جنازه‌م، یه آدم سالم به اینجا برسه. ظلم کردم که این همه سال امید به کرامت انسانی در ایران داشتم.

– نه از کسی گله دارم، نه کینه، نه طلب. به طرز عجیب و غریبی همه چیز در من آرومه. به همه آدما حق میدم… این روزا تا چیزی میشه با خودم میگم:  «آدما حق دارن منو دوست نداشته باشن.» از گفتنش دردم میاد، اما واقعا همینه. یه چیزی درون من شکسته و بد جوش خورده،  من به همین شکل قبولش کردم و باهاش راحتم. سرتون سلامت، من از کسی گله‌ای ندارم.

– من زن ساده‌ای هستم اما احمق نیستم و اصولا اگه احساساتم این قدر دم‌دستی بود این همه سال تنها نمیموندم. میشه خواهش کنم با من مثل احمقها رفتار نکنین؟ (مخاطب‌های خاص)

زنده بودن

زندگی رو دوست دارم. من این زندگی لعنتی رو دوست دارم، من حتی آسمون ابری دلمو که سال به سال رنگ خورشید به خودش نمیبینه دوست دارم.

دیو

«افکارم از هیجان محض عبور میکنه»… حتی نمیدونم این جمله از نظر ساختار دستوری یا معنی درست هست یا نه، اما این دقیقا وصف حال الان منه. مثل ناقوسی که قبلا نواخته شده اما به بدنه ش که دست میزنی هنوز ارتعاش ضربه رو حس ‌میکنی، منم از درون میلرزم.

من شخصیت هیجان زده‌ای ندارم. از اون دسته آدما نیستم که یا خیلی شنگولن یا خیلی غمگین. پرخاشگر و تهاجمی هم رفتار نمیکنم. بیشتر وقتا خسته‌م، آرومم، مردم‌گریزم و نفس کم میارم. من درون خودم یه آدم تعارفی و خجالتی رو حمل میکنم و خیلی سعی دارم به کسی نشونش ندم. دور خودم یه خط قرمز پررنگ کشیدم و اجازه نمیدم کسی بهم نزدیک بشه. خیلیا ممکنه فکر کنن بهترین دوست من هستن، اما  نیستن. من زیاد در مورد درونم صحبت نمیکنم. گاهی فقط از دستم در میره و رفتارم از حال درونم گواهی میده.

وقتی افسرده هستم، یعنی وقتی دیو حمله میکنه من توان انجام کارهای شخصیم رو ندارم. نمیتونم مسواک بزنم، نمیتونم خونه رو تمیز کنم، نمیتونم موهامو شونه کنم. وقتی دیو حمله میکنه من دوست ندارم با مردم رودررو بشم یا به تلفن جواب بدم، دوست ندارم مجبور بشم برم جایی حتی اگه اونجا مطب دکتر و یا کلاس درس باشه. زورم به خودم نمیرسه. میخوام از جام بلند شم اما یه وزنه سنگین منو پایین میکشه و من نمیدونم حالم رو چطوری باید برای مردمی توضیح بدم که دوستم دارن و نصیحتم میکنن «برو ورزش کن، برو بیرون هوا بخور، برو مهمونی»  من نمیدونم چطوری باید توضیح بدم که میخوام، اما نمیتونم… اون وزنه سنگین توان هر حرکتی رو از من میگیره. مثل آدم فلجی که توان راه رفتن نداره اما بقیه مدام بهش میگن از خونه بزن بیرون… و هیچکس به توان نداشته پای اون آدم توجهی نداره.

از ترس روزهای تهاجم دیو، هر بار که حالم خوب باشه چند وعده غذا درست میکنم و کارهام رو تند تند انجام مبدم. خدا خدا میکنم وقت کار و گرفتاری حمله نکنه. اما دست من نیست. هیچوقت دست من نبوده. از روزی که کلاسام شروع شده این اولین باریه که به این شدت حمله کرده. نمیتونم روی درسام تمرکز کنم و به خونه  و زندگیم برسم. یه گوشه نشستم و هیچ کاری نمیکنم. تنها کمکی که همه این سالها به خودم کردم نوشتن بوده حتی وقتی که برای خودم نوشتم و بعد انداختمش دور. وقتی دیو حمله میکنه من اشباع از حضور آدمام. تحمل آدم بیشتری رو ندارم. میخوام توی خونه بمونم و تنها بمونم*، تحمل سر و صدا رو ندارم.  تحمل ارتباطات اجتماعی رو ندارم… یعنی توانش رو ندارم. من به یه کنج آروم ساکت توی سایه نیاز دارم که اونجا بخزم. نمیخوام کسی صدام کنه یا  برام دل بسوزونه.  به محض اینکه حالم خوب بشه اونقدر توان دارم که بازم با قدرت زندگی کنم، تصمیم بگیرم، روزگارم رو رهبری کنم. 

 *میون آدمای دور و برم افراد کمی هستن که من توی این حال در مقابلشون سپرم رو گذاشتم زمین. آدمایی که میتونم ساعتها کنارشون در آرامش بشینم،  سکوت کنم و قضاوت نشم. بچه‌هام توی این دسته هستن.

 

عظمت از دست رفته

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! 😀

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  🙂

وصف این روزها

شاید چون موی بلند دوست دارم و موهام بلند نیست این موضوع توجهم رو جلب کرد که موی بیشتر بچه‌ها  بلنده تا کمرشون، بجز من و البته استادام که خانومهای خوش‌تیپ سن و سال‌داری هستن. توی یکی از کلاسا تنها آقای کلاس یه پسر خیلی جوون جوش‌جوشی با موهای فر بلند (تا کمر) بود به اسم آدام که حضرت آدم رو تداعی میکرد بعنوان تنها مرد. معلم که اسمامون رو میپرسید میگفت یه چیز منحصر به فرد راجع به خودتون بگین که فراموشتون نکنم، آدام گفت من تنها مذکر کلاسم (male)، معلممون گفت اینو نمیگفتی هم امکان نداشت تو یکی رو یادم بره و همه خندیدیم. به من که رسید گفتم نوشتن رو دوست دارم. البته حالا فکر میکنم شاید بهتر بود یه چیز دیگه میگفتم. مثلا میگفتم زیاد گریه میکنم، همون طور که یکی از دخترا گفت عاشق خندیدنه.
یکی از همکلاسیام یه دختر کاناداییه به اسم شارا (شرا)، ازش پرسیدم شارا یعنی چی؟ گفت نمیدونم، مامانم میخواسته اسم منو بذاره سارا، دکتر گفته بذار شارا! انگار فقط ما ایرانیا نیستیم که متخصص ساخت اسم هستیم. (مثل فیما، از مادر بچه پرسیدم فیما یعنی چی؟ گفت یه واژه قرآنیه. ده دقیقه طول کشید تا بفهمم منظورش «فی ما» ست، حالا کجای فی ما میشه واژه قرآنی دیگه نمیدونم*).  چند تا هندی هم داریم، اسم یکیشون شاه‌پری بود. دو سه بار اومدم ازش بپرسم خودت میدونی معنی اسمت چیه؟ اما نپرسیدم، اونقدر راحت نبودم. بیشتر ماها با هم هم دوره نیستیم، فقط بعضی کلاسا رو با هم داریم.
لهجه معلما خوبه و کاملا قابل‌فهم. اما با بچه‌ها مشکل دارم، جوون هستن، تند و با لهجه صحبت میکنن و اصطلاحاتی به کار میبرن که برام مفهوم نیست. به استادم که گفتم، گفت نگران نباش، حتی منم گاهی نمیفهمم اینا چی میگن!

*این جوری زیاد داریم. مثلا یکی بود که اصرار داشت آتنا اسم مذهبیه. میگفت توی قنوت هست!