دشواری کلام

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دشواری کلام

  1. ای خدا این آلوشا چقدر بلاست:))
    آدم یک همچین چیزایی از بچه اش بشنوه،دلش میخواد یک لقمه ی چپشون کنه!چطور تا حالا نخوردینش؟

    دوست داشتن

  2. نوشی عزیزم وبلاگتو اتفاقی باز کردم وااااااااای چقدر هیجان زده شدم چقدر خوشحال شدم کل آرشیوتو نشستم خوندم یادش به خیر سالای 81 82 از اون موقع پیگرت بودم و چقدر نگرانت شدم وقتی دیگه نبودی خوشحالم که به هدفت رسیدی و بچه هات کنارت هستن

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.