شمعی رو به بادم

من این نوشته رو تازه دیدم… انگار حین خونه تکونی یادداشت قدیمی یه دوست رو ته یکی از کمدات پیدا کنی… بعد از سالها… نه سال.

یک دیدگاه برای ”شمعی رو به بادم

  1. اون روزها ناگهان شما رفتید. یادم هست پست آخرتان خیلی دلم را آتش زد. این قصه را در چنین حال و هوایی و با آهنگ معین تا صبح نوشتم. خیلی خوشحالم که نوشته باعث شد پس از سالها دوباره وبلاگی از شما پیدا کنم.

    دوست داشتم

    • محبت شما دوستان رو هرگز فراموش نمیکنم. من هنوزم دارم تقاص اون روزهای سخت رو پس میدم و فکر میکنم تا آخر عمرم هم نتونم فراموششون کنم. این میون این محبت و همراهی شما بود که باعث شد من زنده بمونم. اینکه تنها نبودم، تنها نموندم و بودن انسانهای شریفی که دلشون همراه ما بود

      دوست داشتم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.