هرگز نمی‌میرد

ناشا امتحان ورودی دبیرستان داشت (بعضی از مدارس اینجا امتحان ورودی دارن) دم در ایستاده بودم تا برگرده که توجهم جلب شد به کاردستی یکی از بچه‌ها که روی دیوار ورودی مدرسه نصب شده بود.
اینجا این کار چندان هم غریب نیست. یعنی دیوار یه جورایی کاشیکاری میشه از چیزایی که بچه‌ها ساختن. دیدن دیوار عجیب نبود، اما اون یه کاشی خاص…

60

Advertisements

ببین کجا میرقصی

وقتی بچه بودم فیلم شعله خیلی معروف بود. مخصوصا اون تیکه رقص دختره روی خورده‌های شیشه، حتی برای منی که از فیلم هندی خوشم نمی اومد و تا به رقص و آوازش میرسیدم فیلم رو جلو میزدم هم جذاب بود. برام جالب بود که آدم پاش خونین و مالین بشه اما بازم بخونه و برقصه و دوام بیاره. الان سی و چند سالی از اون موقع گذشته. من هنوزم به اون رقص فکر میکنم و اینکه آدم باید انگیزه خیلی مهمی داشته باشه که اون جوری برقصه.
.
سر ناشا پنج ماهه حامله بودم که به اصرار خانواده‌ها توی یه پارک با پدر بچه‌ها قرار گذاشتیم شاید بتونیم به توافق برسیم. کار به صحبتها ندارم، فقط یه جایی رسید که پرسیدم پس تکلیف کتکایی که خوردم چی میشه؟ گفت اونا که حقت بود. یادمه همون موقع پاشدم. پاشدم و دیگه هیچوقت، هرگز و تحت هیچ شرایطی به برگشتن فکر نکردم.
.
من همه این سالها جا نزدم، با همه ترسم پا پس نکشیدم و روی خورده‌های شیشه رقصیدم، اما نه واسه حفظ زندگی با کسی که کتک خوردن رو حق من میدونست. برای پس گرفتن خوشبختی، که حق من و بچه‌هام بود.

یک قانون ساده

نمیدونم چند وقته، اما دو شبه دارم دقت میکنم بچه‌ها بدون شب بخیر گفتن میخوابن. انتظار ندارم مثل روال بچگیشون باشه که براشون داستان بخونم یا تا پای تخت همراهشون برم و حتی یه کمی توی اتاق بشینم تا خوابشون ببره، یا پتو رو تا زیر چونه‌شون بکشم بالا و بوسشون کنم و چراغو خاموش کنم، اما حداقل انتظار دارم مثل همین پارسال پیارسالا یه شب بخیر از ته اتاقشون داد بزنن که منم جواب بدم خوب بخوابی مادر!

قبول نیست… از فردا من زودتر میرم تو اتاقم و داد میزنم شب بخیر، اون وقت مجبور میشن جواب بدن.

زخم کهنه

فقط یه چیزی بنویسم و برم…
داشتم سریال گریم* نگاه میکردم، رسید به جایی که بچه شخصیت منفی داستان رو که یه جادوگره** ازش جدا میکنن و از سر درد فریاد میکشه.
ناشا نشسته بود کنارم. زدم زیر گریه… بلند بلند. من هیچوقت بلند گریه نمیکنم. یعنی تا صورتمو نبینین متوجه نمیشین دارم گریه میکنم. حتی صدام درنمیاد، فقط اشک میریزم. اما این بار بلند گریه کردم. زار زدم. ناشا جا خورد، فکر کنم حتی ترسید بچه‌م. بلند شد نوازشم کرد. خوب که گریه‌هامو کردم و آرومتر شدم، براش تعریف کردم که چقدر برام سخت بوده…

کاش اون روزا زندگی یه کم مهربونتر بود.

*Grimm
**Hexenbiest

اگه دیدن اون صحنه به کارتون میاد.

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. 🙂

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!