بازوهای بریده ستاره دریایی

پرستو از دوستای قدیمی منه. از کلاس اول راهنمایی، اصفهان که بودم با هم دوست بودیم تا سالهای آخر دبیرستان که دیگه اومده بودم کرج. بعدم دیگه ازش خبری نداشتم تا دو سال پیش فهمیدم همینجاست. توی همین شهر.
چند روز پیش مهمونم بود. نمیدونم چرا اما ازم پرسید احساس توی خونه بودن دارم یا نه، جوابشو سریع دادم و از جوابم هم مطمئن بودم. اما وقتی پرسید دلت برای چیزی توی ایران تنگ نشده؟ و سئوالشو محدودتر کرد و گفت مثلا توی اصفهان. مجبور شدم فکر کنم تا یادم بیاد. باقلوای اصفهانی، خورش ماست، بریون… بعد گفتم دلم میخواد برم جلفا (محله‌ای که توش زندگی میکردم) قدم بزنم. اما بعد انگار که حفاری خاطراتم خورده به یه لایه سنگی، کند پیش رفت… اصلا متوقف شد.
انگار دیگه هیچی پشت سر من باقی نمونده بود که دلتنگش باشم. چیزی توی ایران که فکر کنم میتونم بهش متعلق باشم، جایی، کسی، چیزی که منتظرم باشه. تعلقی به من داشته باشه. اینکه دلم پر بکشه برای دیدنش، یا بودن در اون محیط، یه حس، یه خاطره، طعم، رنگ، بو… بعد در تقابل با سئوال اول که پرسیده بود احساس توی خونه بودن دارم و جواب خودم که یه «نه» محکم بود، وحشت زده شدم.

من خودمم نمیدونم کجا ایستادم؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بازوهای بریده ستاره دریایی

  1. چطوره بیائیم و بی خیال این قضیه خونه و حس خونه داشتن بشیم.
    احساس تعلق داشتن مشکلش همینه. من همیشه به آزادی خیال کسانی که حس تعلق را از خودشون دور کرده اند غبطه می خورم. الان هم طوری اطراف خودم را خلوت کرده ام که من مانده ام و دو تا چمدان و یک لپ تاپ! برگردم ایران تا جائی که بشه از تعلقات مادی زندگی خودم را رها می کنم. می دونم رهائی از تعلقات معنوی ممکن نیست اما سعی می کنم یک جور دیگه بهشون نگاه کنم. نه به شکل تعلق بلکه به شکل امتیازی که برای یک مدت محدود در اختیارم هست. این غربی ها تعریف خونه را برای خودشون خیلی راحت کرده اند.» خونه جائی است که بتوانی کلاهت را آویرون کنی» نمی دونم چقدر بهش وفادارند اما حرف خوبیه.
    بی ریشه بودن توانائی های آدم را بالا می بره ولی متاسفانه برای فرهنگ ما بی اصل و نسبی افتخارنیست.

    دوست داشتن

    • خیلی خوب و درست نوشتین. من فکر میکنم هنوز توی جامعه میزبان جا نیفتادم. شاید هنوز یه کمی زمان میخوام. اما باید بگم با نظر شما کاملا موافقم و کاش میشد که به این حس برسم.

      دوست داشتن

    • بله، خانواده من خارج از ایران هستن. آخرین نفرشون دوازده سال پیش از ایران رفته بود که پدرم بود. من آخرین فرد خانواده بودم که به اجبار خارج شدم. / ضمنا الان دیگه همه میدونن من کجام. تا همین دو سه سال پیش کسی نمیدونست. (بجز خانواده درجه یک)

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.