مثلث / Triangle

فیلم زیاد نگاه میکنم. خیلی وقتا صرفا برای گذروندن وقت اما بعضی وقتا با فیلمایی مواجه میشم که توی ذهنم موندگار میشن و بعضی از اونا تا چند وقت دست از سرم برنمیدارن و ذهنمو مشغول میکنن. مثلث یکی از این فیلماست.
من فیلمای زیادی دیدم که مستقیم و غیرمستقیم در مورد مادری بوده، اما مثلث از نظر من عاشقانه‌ترین تعریف از بیکرانگی مادریه. روایت ماجرا اونقدر آروم شما رو به مرز عشق میرسونه که وقتی فیلم به آخرش میرسه آرزو میکنین کاش اول راه بودین و میشد یه بار دیگه تماشاش کنین. انگار تازه آخر فیلمه که میفهمین درگیر چه عشقی بودین و خودتون نمیدونستین. آخر فیلم تازه میفهمین اون همه عاطفه و خشم و سردرگمی و مصمم بودن از کجا آب میخورده و اگه مادر باشین، یا اگه عمیقا با احساس مادری آشنا باشین خودتون رو بیاد میارین: توی همه لحظه‌هایی که از شدت سردرگمی سر به دیوار میکوبیدین اما همون قدر مصمم بلند شدین و کاری که لازم بوده انجام دادین، وقتایی که نفس برای کشیدن کم می آوردین اما دوباره و دوباره و دوباره شروع میکردین، سرشار از عشق بودین اما با خشم به عالم و آدم دندون نشون میدادین و جلو میرفتین… تازه آخر فیلمه که میفهمین چرا همه اون واکنشها رو توی همه اون لحظات نشون میدادین؛ مگه زندگی چاره دیگه‌ای براتون گذاشته بود؟
.
خیلی دوست دارم داستان فیلمو کامل بنویسم، نظراتتون رو بشنوم و نکته‌هایی که از دستم در رفته بوده رو پیدا کنم، اما دلم نمیخواد لذت دیدن فیلم رو ازتون بگیرم. اگه دیدینش و دوست داشتین در موردش صحبت کنیم توی کامنتها ادامه میدیم، اینجوری مزاحم دیگرانی که فیلم رو هنوز ندیدن هم نخواهیم شد.
.
پی‌نوشت: وقت دیدن فیلم صبور باشین. شما با یه داستان بی سر و ته طرف نیستین. صبور باشین و اجازه بدین فیلم خودش خودشو تعریف کنه.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”مثلث / Triangle

  1. باید حتما نگاه کنم، البته اگه وقت کنم 🙂 الان که همزمان هم باید کار کنم و هم شبا بیام خونم رو تمیز کنم می فهمم مادرم (و مادرا) چقدر زحمت می کشه، تازه اون دوتا بچه هم داشت که مثل جوجه کلاغ نوکشون باز بود و غذا می خواستن و درس داشتن و هزار تا کار دیگه، البته چند وقت دیگه داره میاد پیشم سعی می کنم کاری کنم که هم به اون و هم به بابام حسابی خوش بگذره تا این درد دوری و ندیدن من براشون یکم کم بشه

    دوست داشتن

  2. من فیلم را دیدم ولی اصلاً دیدگاه شما رو نداشتم . به نظر من مادره اسکیزوفرنیک بود .(یعنی فیلم می خواست اینو بگه از نظر من) و نمی دونم چرا می گین «کاری که لازم بوده انجام داد….» ؟ یه عالمه کار انجام داد که لازم نبود و یه عالمه کار لازم بود که انجام نداد ! خب سلیقه ها متفاوته . من این فیلمو دوست نداشتم

    دوست داشتن

    • داستان رو براتون مینویسم… شاید بعضی از نکته ها رو نگرفته باشین، یا شاید من اشتباه کرده باشم:
      جس مادر یه بچه کم توان ذهنیه. تنها، خسته و کلافه ‌ست و البته که مثل همه ما گاهی از دست بچه‌ش عصبانی میشه و تندخویی میکنه، این تنها چیزیه که ما از اون خانواده مبدونیم. بعد می بینیم که داره سعی میکنه به هر شکلی بچه ش رو آروم کنه و متقاعدش کنه که با اون خونه رو ترک کنه. بعد داستان قطع میشه و ما یکهو پرت میشیم وسط یه عده دوست که دارن با یه قایق تفریحی میرن وسط دریا، جس هم با اوناست اما سرحال نیست. طوفان میشه، یه سری حادثه مرموز پیش میاد و اونا مجبور میشن به یه کشتی پناه ببرن که یه ساکن مرموز داره با چهره پوشیده که شروع میکنه بدون دلیل کشتن دونه به دونه اونا. تنها کسی که زنده میمونه مادر داستانه که شاید عشق به بچه ش باعث میشه جانانه بجنگه. بعد سیلی اول به صورت آدم خورده میشه، چون مادر میبینه که دوستاش (که همه مرده بودن) و خودش دارن دوباره به قایق وارد میشن. وحشتزده میشه و مثل ناظر آگاه، شاهد مرور حوادث میشه، حالا ما از یه بعد دیگه داستان رو نگاه میکنیم. این بار جس سعی میکنه اشتباهاتش رو جبران کنه و دوستاش رو نجات بده (خصوصا چون میدونه اونا چطوری خواهند مرد) اما وضع خرابتر میشه. بازم بعد از مردن همه دوستاش، جس میفهمه که همه چی داره تکرار میشه، یه نسخه دیگه از اون به همراه دوستاش بازم دارن وارد قایق میشن. به نظر میرسه هر بار همه دوستای جس میمیرن و اون کشتی پره از جسهایی که هر کدوم به یه شکل سعی میکنن تسلسل رو بشکنن. حالا بازم ما یه شکل دیگه روایت رو میبینیم. اما در هر حال ما با مادرهایی (جسهایی) طرف هستیم که سعی دارن اشتباهشون رو جبران کنن. البته اگه بتونن… این بار ما جواب سئوالای بیشتری رو میگیریم بجز یکی، چرا این همه تلاش میکنه؟ چرا میخواد اشتباهشو جبران کنه؟ کدوم اشتباه رو؟ توی همین گیر و دار یکی از این جسها به این نتیجه میرسه که اگه میخواد از دست این تکرار خلاصی پیدا کنه باید یه جوری تسلسل رو بشکنه. پس چاره ای نمیبینه بجز اینکه یه پارچه دور صورتش بپیچه و همه دوستاش رو بکشه تا بتونه از اون دایره بیاد بیرون. اینجاست که ما میفهمیم قاتل اول داستان اونه، خود مادر. بلاخره یکی از نسخه های این زن میتونه خودش رو از تسلسل کشتی بیرون بکشه و بعد با عجله خودشو به خونه و کنار بچه‌ش میرسونه، با تعجب یه خود دیگه ش رو میبینه. که به بچه سیلی میزنه، عصبانیه، غر میزنه، خسته س…. در واقع این بار هم جس داره خودشو از بالا میبینه و عصبانی میشه از رفتاری که با بچه ش داشته. خود دیگه ش رو میکشه و سعی میکنه تنش و ناآرومی رو از بچه ش دور کنه. توضیح میده که اون خانم بداخلاق مامان واقعی نبوده، مامان واقعی اونه که مهربونه. سعی میکنه با بچه از خونه دور بشه اما بچه بیتابی میکنه مثل اینکه اون میدونه جریان چیه و بعد وقتی که در حال رانندگی داره سعی میکنه بچه رو آروم کنه تصادف میکنه و هر دو میمیرن… اما این پایان ماجرا نیست، چون دوربین بعد از نشون دادن مردم ناراحت و پلیس و آمبولانس و جنازه مادر و بچه، باز جس رو نشون میده که شوکه ایستاده و داره خودش و پسرش رو میبینه… از یه نفر میخواد تا اون رو به لنگرگاه برسونه، خودشو به جمع دوستاش میرسونه و میخواد باهاشون به سفر تفریحی روی آب بیاد. این بار آگاهانه به کابوس تسلسل کشتی برمیگرده چون مصممه که بازم اشتباهشو جبران کنه و این بار جلوی مرگ بچه ش رو بگیره. حالا میفهمیم که چرا همون اول فیلم هم طی سفر دریایی جس رها و سبکبال نبود. فیلم تموم میشه، کسی نمیدونه اون میتونه سرنوشت رو عوض کنه یا نه، اما چیزی که ما میبینیم مادریه که دست از تلاش برنمیداره. بارها و بارها و بارها از نقطه شروع بلند میشه… داستان مثل کابوسیه که تموم نمیشه. شاید اگه تنها بود به مغز خودش شلیک میکرد اما همون جور که یه جایی توی فیلم با عجز میگه من یه پسر دارم، بخاطر اون بچه میجنگه.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.