برای آیدای پیاده‌رو

میدونی مشکل کی درست میشه؟ وقتی برمیگردی و اونوقت متوجه میشی هیچی مثل سابق نیست. انگار توی این مدت که نبودی ساعت برای تو ایستاده بوده و برای اونا در حرکت. دیگه از عادتهاشون سر در نمیاری، با خصلتهاشون هماهنگ نمیشی. یه چیزی توی تو مرده و به جاش یه چیز دیگه سبز شده. فکر میکنی اومدی خونه اما میبینی که با خونه‌ای که توی ذهنت داشتی فرق میکنه. آدما عوض شدن، محیط عوض شده، ارزشا تغییر کردن، بچه‌ها بزرگ و بزرگا پیر شدن، یه دنیای دیگه‌ست اصلا… عادتایی رو که در تو، طی این مدت ایجاد شدن هم حساب کن. یعنی اونا هم دیگه در تو اون آدم سابق رو پیدا نمیکنن. بعد همه چی سخت‌تر و سخت‌تر میشه. اون موقع دردش بیشتره. وقتی تو مملکت خودتم غریبی.
باید برای همه اینا آماده باشی. باید این جوری به برگشتن فکر کنی که اینم یه مهاجرت دیگه‌ست. عین روز اولی که اومدی اینجا، با این تفاوت که سرخوردگی توش بیشتره. باید جون‌سخت باشی. اگه نه مثل خیلیای دیگه که هی رفتن و هی برگشتن میشی چوب دو سر سوخته.
اینا رو ننوشتم که منصرفت کنم، یا بخوام چیزی رو بهت بگم با این خیال که لابد بهش فکر نکردی. اینا رو نوشتم چون تمام ده – یازده سال گذشته که از ایران اومدم بیرون، یعنی مجبور شدم فرار کنم و ییام بیرون، شبی نبوده که به برگشتن فکر نکرده باشم و شبی نبوده که به همین نتیجه نرسیده باشم… و حالا حتی برای آدمی مثل من که اینجا هم جا موند و نتونست با جامعه هماهنگ بشه، برگشتن بی‌فایده‌ست‌.
دردناکه، اما من مجبورم اینجا بمونم و روزها رو به شبها و امروز رو به فردا ببافم تا بلاخره یه روز همه چی تموم بشه.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”برای آیدای پیاده‌رو

  1. نوشی جون با تک تک کلماتت موافقم.
    تو خیلی باهوش هستی که تمام اینها رو بدون اینکه سفر به ایران کرده باشی میدونی و درک کردی.
    منی که توی این سالها آمد و رفت کرده ام بهت میگم که اصلا اشتباه نمی گی! برای منهم تنها انگیزه ایران رفتن خانواده ام هستند. شهر زادگاهم رو که اصلا نمی شناسم و اینقدر هم زشت و بی قواره شده که فقط از فکر کردن به اینکه شهرم نابود شده غمباد می گیرم!
    ولی خوب … آدم ها مثل هم فکر نمی کنند. شاید این وسط هم کسانی باشند که این مهاجرت – در جهت عکس – رو بپسندند و بهتر با شرایط جدید زادگاهشون کنار بیان تا با جامعه غرب.

    دوست داشتن

    • نوشته آیدا رو بخونی مبینی که اونم فقط به خانواده فکر میکنه. و این درد همیشگی که مگه میشه آدم خانواده ش رو هم توی چمدون بذاره و بیاره. اگه دلبستگی اونقدر شدیده باید برگشت. معلوم نیست بقیه تا کی زنده باشن…. آدم میخواد کنار عزیزاش باشه. اما خب… همه چی خانواده نیست. آدم نمیتونه در رو ببنده و بگه فقط با همین چهارتایی که دوست دارم سرو کار خواهم داشت. بچه مدرسه میره و باید مدام با مزخرفات توی مدرسه بجنگی، سر کار میری و مجبوری به هزار قانون مزخرف تن بدی. توی خیابون راه میری و باید از کس و ناکس حرف بشنوی…. بعد آدم بدون اینکه متوجه باشه هی مقایسه میکنه. هی مقایسه میکنه و مثل خیلیای دیگه که من دیدم و شنیدم در نهایت برمیگرده و میگه بخاطر آننده بچه م برگشتم. این خوبه که آدم بخواد برگرده. اما حواسش هم باشه که چی از دست میده و چی به دست میاره.

      دوست داشتن

      • حرفی بود که تابستان امسال با اشک و گریه به مادرم گفتم نوشی جون! گفتم اخه من برگردم که نمی شینم توی خونه و سه تایی (من و مامان و بابا) با حقوق بازنشستگی شما زندگی کنیم!! باید از خونه برم بیرون از صبح تا غروب برای کار و باز هم برمگیردم همان جای اول و همان چیزهایی که باعث شدند فرار کنم!
        اگر همه زندگی میشد توی خونه دور هم نشستن و قربان صدقه هم رفتن که هیچ مشکلی نبود!

        دوست داشتن

  2. به نظرم جای یه چیزی توی این نوشته های راجع به مهاجرت و برگشت به ایران و … خالیه… لا به لای تمام حرفهایی که به نظر درست می رسن و میشه فکر کردن کاملا درست اند، جای یه چیزی خالیه… تمام نوشته ها حول یه موضوع می چرخند: «خودم و شغل خودم»، «خودم و خانواده ی خودم» «خودم و بچه ی خودم»… ندیدم کسی به این فکر کنه که برگشت به ایران ورای یک ضرورت عاطفی یک لزوم ِ اجتماعی ِ…. برای جامعه ای که به فهم و درک و دانش همه ی آدم هایی که مهاجرت درشون تغییر مثبت ایجاد کرد، نیاز داره…. ورای تمام مسائل سیاسی و سیستم حاکم‏….
    این حقیقت که جامعه ی ایران جامعه ی ماست و هر تغییری در راستای بهتر شدنش باید توسط خود ما درش ایجاد بشه… عمیقا فراموش شده… البته منظور من شخص شما یا کلن شخص خاصی نیست… به نوشته ی شما هم به عنوان یک دل نوشته نگاه میکنم …
    امیدوارم هر جا که هستید دلتون خوش باشه که از همه چی بهتره 🙂

    دوست داشتن

    • اینی که شما میگین درسته، اما اینو هم در نظر بگیرین باید بستر مناسب واسه برگشتن هم باشه. قبلا، پیش از انقلاب خیلیها از ایران خارج میشدن، اغلب برمیگشتن (نه همیشه) چون شرایط برای زندگی خوب بود.. الان برگشتن چنان شوک عمیقی به آدم میده که اغلب آدما بعد از یه مدتی دوباره مهاجرت میکنن/ من خودم هیچوقت دوست نداشتم از ایران بیام بیرون… با اینکه خانواده م خارج از ایران زندگی میکردن من همیشه مبارزه کردم که بمونم و آخرش دست زندگی منو از جایی که دوستش داشتم بیرون کرد.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

      • من كاملا متوجه منظور شما هستم موافقم كه بستر مناسبي براي زندگي در ايران محيا نيست مخصوصا اگر معيارمقايسه كشورهاي غربي باشه…. حرف من همين جاست كه كسي دنبال ساختن بستر مناسب نيست… نه تنها كسي دنبالش نيست بلكه دغدغه اش هم از بين رفته… همه چيز حول محور معيار هاي شخصي ميچرخه. كاري كه نميكنيم و گاها كاري هم نميشه كرد اما حرفش رو كه ميشه زد، دغدغه اش رو كه ميشه داشت…

        دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.