دختران انتظار

من این مدت اینجا هزار بار نوشتم و پاک کردم.
فعلا هم که خبر فرار یه دختر بچه چهارده ساله ایرانی که یه زمانی هم مدرسه ای دختر من بوده و پلیس برای پیدا کردنش آگهی داده حسابی منو به بهم ریخته.
تغییر کشور محل زندگی حالا چه به شکل پناهندگی و چه به شکل مهاجرت، یه تحول بسیار بسیار بزرگ توی زندگی آدمه. لطفا این موضوع رو ساده نگیرین. اگه کوچکترین مشکلی توی ساختار خانواده تون دارین مطمئن باشین که اینجا شدت خواهد گرفت.
لطفا تا زمانی که از استحکام بندهای عاطفی خانوادگیتون مطمئن نشدین تصمیم به مهاجرت نگیرین. بهانه نیارین که به خاطر آینده بچه هاتون این کار رو میکنین… گاهی وقتا اینجا خانواده ها به قدری بد متلاشی میشن که دیگه به هیچ وجه نمیشه ترمیمشون کرد و متاسفانه اولین بازنده این بازی همیشه بچه ها هستن.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دختران انتظار

  1. سلام نوشی جان
    حتی برای خانواده های بدون مشکل هم از هم فروپاشی خیلی محتمل است. وقتی بستر خانواده عوض میشه هر یک از اعضا نسبت به تغییرات به روش خود پاسخ میده، میزان انطباق افراد با محیط تازه یکسان نیست و هزاری از این تفاوت ها که خانواده و اعضایش باید با آن روبرو شوند.
    من کلا فکر می کنم بهترین موقعیت برای مهاجرت برای افراد مجرده. نه حتی یک زوج و یک خانواده که کلا هیچی!
    صد البته هر کس صاحب اختیار خود هست ولی کسی از من نظر بخواد همین رو میگم.

    دوست داشتن

    • اما شیرین جان، من آدمایی اطرافم دیدم که خانواده بودن و الان بعد از سی سال هنوز دارن با هم زندگی میکنن. موضوع ضریب اطمینانه. اینکه شما با ماشینی بری جاده چالوس که میدونی ترمزش خوب کار نمیکنه و اینکه قبلش از صحت و درستی کار ماشین مطلع بشی دو موضوع مجزا هستن. اگر نه تصادف، بله برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.

      دوست داشتن

  2. خواهش می کنم آخرین پست منو در وبلاگم بخون . مربوط می شه به فرمایش ات دراین پست . من تحسین ات می کنم . یک مادر نمونه ای . همیشه آرزو داشتم عین تو باشم حیف که 50 درصد موفق شدم فقط . می بوسمت

    دوست داشتن

    • نه مروارید جان، من نمونه نیستم که… منم خیلی وقتا آرزو داشتم که مثل بقیه مادرا باشم. یه سری حداقلها رو برای بچه هام تامین کنم (که خیلی وقتا نتونستم) … مطمئنم اگه به زندگی خودت دقیق نگاه کنی مطمئن میشی که خوبی، عالی هستی… در واقع بیشتر ما بهتر از اونی هستیم که خودمون فکر میکنیم.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

    • پستتون رو خوندم. ببینین، زندگی منم بدون تنش نیست. من چهارچنگولی چسبیدم به اوضاع و فقط فکر میکنم بعد از این همه بدبختی که کشیدم این دیگه خیلی بی انصافیه که بچه ها از دست برن. مادرم همیشه با یه جمله دست و پای ما رو میبست. میگفت: من به تو اعتماد دارم. این جمله ویرانگر بود. هر اشتباهی که میخواستیم بکنیم دستمون میلرزید… میگفتیم جواب اعتماد مامان رو چی بدیم. من با بچه هام از همون در وارد شدم. گفتم من به شما اعتماد دارم. میدونم که میدونین برای رسیدن به اینجا چقدر بدبختی (کشیدیم ) (هرگز فقط خودم رو متحمل بدبختی نمیدونم. اونا هم کم نکشیدن) و راستش بعد از اون فقط فقط فقط امیدوارم همه چی خوب پیش بره… و یه چیز دیگه، صبور باشین، هم با خودتون و هم با دخترتون… این روزا میگذرن و شما برای همدیگه باقی میمونین.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

        • زنده خواهی موند دختر.. زنده خواهی موند. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم من چه طوری تونستم با اون همه بدبختی تا الان دوام بیارم و یه جواب تلخ هم به خودم دادم، زندگی با من هیچوقت اونقدر مهربون نبوده که دست از سرم برداره… 🙂 این جوریه، ما باید زنده بمونیم و مبارزه کنیم. راه دیگه ای نیست… اجازه مردن هم نداریم، حتی با مریضیهایی که بقیه رو از بین میبره.
          به شجاعت و قدرت مبارزه شما ایمان دارم. همه چیز در نهایت همونی میشه که شما میخوای… برات بهترینها رو آرزو میکنم.

          دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

  3. طفلک بچه ها، نه سهمی در تصمیم برای مهاجرت دارند و نه برای مهاجرت آماده شون می کنند، فقط منتش سرشونه که به خاطر بچه ها اینکار رو می کنیم. چند تا خانواده در مهاجرت دیدم که نه تنها بچه که خودشون هم هیچگونه آمادگی برای مهاجرت نداشتن، چه از نظر سطح آزادی چه از نظر زبان دوم و چه از نظر تفاوت های اجتماعی. یه کاره دست بچه رو گرفتن و انگار که می خوان برن امازاده صالح راه افتادن اومدن. نه که ناغافل مجبور به جلای وطن شده باشند ها، حداقل دو سه سالی درگیر کارهای ویزا و اجازه کار و اینا بودند و تمام این مدت حتی سعی نکردن سلام و علیک یاد بچه بدن.
    من هر کس رو می بینم که می خواد مهاجرت کنه و میگه به خاطر آینده بچه هام می کنم، بی رو دربایستی بهش می گم اول از خود بچه بپرس بعد منت بذار سرش
    برام سوال هه که چرا، هیچ کدوم این خانواده هایی که من دیدم لااقل، به فکر تاثیر روانی دور شدن از محیط امن اونجا و وارد شدن به محیط غریبه اینور آب نیستند و فکر می کنند که بچه هضم این تغییرات براش راحتتره و بزرگ میشه یادش میره؟ نمی دونم من خیلی دارم مته به خشخاش می ذارم یا بقیه خیلی یلخی با قضیه بچه و بزرگ کردنش برخورد می کنند؟

    دوست داشتن

    • روراست بگم؟ من این امکان رو داشتم که وقتی مجرد بودم از ایران خارج بشم. از هیجده سالگی سایه سنگین خواسته خانواده روی سرم بود تا زمانی که ازدواج کردم «تا از ایران خارج نشم» هر کس به من میرسید یه متلکی بارم میکرد که از شدت خوشی ناخوش شدم و قدر نمیدونم. اما جواب من ساده بود. من اینجا نوشی هستم، برم امریکا بگم کی هستم؟ من اینجا میتونم با زبان مادریم درس بخونم، درس بدم، حرف بزنم، بنویسم، زندگی کنم… خارج از ایران من یه بیگانه هستم و … / وقتی از ایران اومدم بیرون میدونستم دارم چکار میکنم و میدونستم چیزایی ر از دست میدم که ممکنه دیگه هیچوقت به دستشون نیارم. من حساب و کتابهامو کردم. اما اغلب آدمایی که دیدم تصورشون از خارج یه چیز دیگه ست. یه دنیای دیگه… و حقیقتش بسیاری از ما که خارج از ایران زندگی میکنیم در این برداشت مقصر هستیم. اینجا بهشت نیست و بسیاری از ما هنوز رویای زندگی ایرانمون رو داریم… منتها بروز نمیدیم.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.