سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست! 🙂
Advertisements

کفر ابلیس

نشستم پشت میز، یه جایی که قبلا نبودم و قرار هم نیست بعدا بمونم. مثل یه مهمون موقت. صحبت از تطابق با جامعه میشه. میگم: «وضع برای پناهنده ها سختتره. آمادگی ندارن، یکهو از جاشون کنده میشن و نمیتونن توی جامعه میزبان به این سادگی جا بیفتن.» خانمی که پشت میز روبرویی نشسته میگه: «فرقی هم نداره. مهاجرت یا پناهندگی بلاخره زمان میخواد تا آدم جا بیفته.»
من قطعا به پناهنده هایی فکر نمیکنم که حساب شده از ایران بیرون اومدن. وسایلشون رو جمع و جور کردن. ساکشون رو بستن. خداحافظی هاشون رو کردن، یه کیس مناسب جور کردن و از ایران اومدن بیرون.
به دوست میز روبرو میگم: «خیلی فرق میکنه. برای مثال در مورد خود من، تصور کن با دو تا بچه کوچیک یه شب ساک دستت بگیری و بری از خونه ت بیرون، یه مدتی توی یه دهی قایم بشی تا یه راهی برای خروج پیدا کنی، بعد از میون کوه خودتو برسونی ترکیه، با هزار بدبختی….»
میخوام ادامه بدم که دوست میز روبرو، با چشمای گرد شده، نفسشو حبس میکنه و بعد یکهو میگه: «نگو که تو همون وبلاگ نویس معروفی…»
جای حاشا نداره. عین مجرم سرم رو کج میکنم و میگم: «چرا خودشم. من همونم.»
.
پی نوشت اول : بهش میگم آخه از کجا به این سرعت فهمیدی اون منم… میگه مگه چند نفر مثل تو بودن؟
دفعه دیگه توی زندگی واقعی وقتی دارم داستان زندگیمو میگم، میگم با شیش تا بچه از ایران زدم بیرون! جهت ناشناس موندن. 🙂
پی نوشت بعدی: این اولین باره که با گفتن چند جمله از زندگیم کسی فهمیده من کی هستم.

پی نوشت آخر: اون معروف رو من ننوشتم، دقیقا عین صفتی بود که ایشون به کار برد. خود من معروف هستم یا نیستم رو نمیدونم. اما میدونم زندگیم عین کفر ابلیس معروفه. 😦
پی نوشت آخر آخر… اینو الان یادم افتاد! میگفت من فکر میکردم شما یه خانوم پیری، اما خیلی جوونتری.
به جان خودم من هنوز پیر نشدم! ببینم، نکنه عین مامان بزرگا مینویسم؟

پیامی از آلیسون آذر- به زبان فارسی

آلیسون آذر: «اگرچه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.»

azerkids-banner

روز جمعه 21 آگوست (30 مرداد 1394 شمسی) من متوجه شدم که 4 فرزند کانادایی من: شروان (دختر 11 ساله)، روژوان (دختر 9 ساله)، درمیس (پسر 7 ساله) و می تان (پسر 3 ساله) توسط پدرشان (همسر سابق من) به نام سارن آذر ربوده شده اند.

صبح 21 آگوست ساعت 4:30 پلیسی به درب خانه من مراجعه و این خبر وحشتناک را به من داد. از آن لحظه به بعد من در کابوس به سر می برم. وقتی روزها میگذرند و من خبری از فرزندانم نمی شنوم بیشتر دچار هراس می شوم.

سارن آذر (صلاح الدین محمودی آذر) یک کرد ایرانی است که از سال 1994 در کانادا زندگی می کرده است. او یک پزشک است که از سال 2007 هر ساله در نواحی کردستان عراق کار های بشر دوستانه انجام می داده است. من این تلاش سارن را در جهت تامین کمک های پزشکی برای پناهندگان تحسین و حمایت می کردم . برایم دانستن این نکته هراس آور است که سارن در کانادا و کردستان حامیانی داشته که به او این توانایی را داده اند تا بتواند این کودکان را از مادرشان جدا کند. به نظر می رسد سارن بچه هایم را به شمال عراق برده باشد، احتمال دارد به پایتخت آن منطقه –اربیل– پرواز کرده باشند. او این عمل را بر خلاف حکم دادگاه کانادا انجام داده و پلیس بین المللی دستور دستگیری او را صادر کرده است.

مراجع قضایی کانادا با دقت در حال پیگیری این موضوع هستند و تاکید دارند بهترین شرایط برای این بچه ها این است که در کانادا زندگی کنند. ولی اول بایستی آنها پیدا شوند.

سارن و بچه ها در فاصله روزهای 6-11 آگوست در پاریس -فرانسه- بوده اند. من متوجه شده ام که آنها بوسیله قطار به  ناحیه دوسلدورف / ترویسدورف آلمان مسافرت کرده اند. آنها آخرین بار در تاریخ 13 آگوست در شهر کلن آلمان دیده شده اند. .

لطفا عکس های بچه ها را ببینید و این ماجرا را به اشتراک بگذارید. زندگی، مدرسه، دوستان و روابط اجتماعی آنها اینجا در کاناداست. ضروریست آنها پیدا شوند و به کانادا برگردند، جایی که تنها وطن و خانه آنهاست.

لطفا هر گونه اطلاعاتی که بتواند کمک کند را به شماره   2930-218-250 اطلاع دهید و یا پیامک کنید. هرچه زودتر این بچه ها پیدا شوند برای همه از جمله سارن هم بهتر است.

سپاس از تمامی شما، مردم فوق العاده شریفی که احساسات قلبی تان را نثار من و بچه هایم کرده اید. از شما که با آغوش گرم، با غذا و با پیشنهاد کمک به خانه من آمدید، شما که از طریق فضای مجازی با کلام مهربانتان و حمایتهای سخاوتمندانه تان مرا دلگرم کردید، بسیار ممنونم. شما برای من همچون نوری در این لحظات تاریک هستید.

قدردانی میکنم از فامیلم – پدر و مادرم، خواهر و برادرهایم و برادر زاده هایم که بدون شما من نمیتوانستم کاری بکنم و از خواهر بزرگم که از روز جمعه 14 آگوست از آن سر کانادا به اینجا آمد تا درکنارم باشد. او به من اطمینان خاطر داده که تا زمانی که بچه ها به خانه برگردند مرا ترک نخواهد کرد.

من میخواهم از فامیل سارن تشکر کنم برای کمکشان در جستجو برای پیدا کردن بچه هایم. من میتوانم تصور کنم که این شرایط برای آنها هم بسیار آزار دهنده می باشد.

من از مراجع قضائی و قانونی در تمام سطوح که ابتکار عمل قابل توجهی را برای یافتن محل بچه ها در کانادا و خارج از کانادا به کار بسته اند، بسیارصمیمانه تشکر می کنم.

اگر چه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.

.

پی نوشت از نوشی: لطفا فایل پی دی اف در دومین کامنت رو هم دنبال کنین.

 

روز مادر به روایت فرنگی

من روز مادر کادو گرفتم؟ بله گرفتم. ناشا طبق روال با گوشواره و لاک ناخن و دستبند و خرس عروسکی و آلوشا هم با ساختن یه فیلم بامزه و متن بامزه تر و نشون دادن اتاق درهم برهمش و موسیقی متن پلنگ صورتی…. و این همه زحمت واسه چی؟ فقط واسه اینکه امسال ازشون خواسته بودم به جای هدیه، توی تمیز کردن خونه کمکم کنن.  🙂
حالا وقت تمیزکاری خونه کجان؟ توی اتاقاشون.
چرا؟ آخه خیلی خیلی درس دارن! 😀‎‏
.
از شوخی گذشته، لاک دقیقا به همون رنگی بود که نداشتم و فیلم جدا منو با صدای بلند خندوند.
آسمون دلتون آقتابی.

حریم خصوصی کودکان در شبکه های اجتماعی

گفتگو با بخش فارسی بی بی سی در رابطه با حریم خصوصی کودکان در شبکه های اجتماعی
ممنون از فرناز قاضی زاده عزیز بخاطر مصاحبه
و ممنونم از مهرداد میرهادی عزیز بخاطر تهیه ویدئو