واسه مهمونی بعد از مراسم فارغ التحصیلی توی محوطه سرپوشیده کالج ایستاده بودم که دیدم بچهها گریهکنان دارن میان طرفم. اول نگران شدم که چی شده اما یه کمی که نزدیکتر شدن دیدم دارن ادای گریه درمیارن. با تعجب بهشون گفتم چرا این جوری میکنین؟ هقهقکنان، اشکهای تقلبیشون رو با یه دستمال سفید گنده پاک کردن و بعد از یه فین کردن پر سر و صدا گفتن: «باورمون نمیشه این قدر زود بزرگ شده باشی، انگار همین دیروز بود گذاشتیمت مدرسه!» … و پقی زدن زیر خنده.
.
حالا بیا بچه بزرگ کن… 🙂
.
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. من هنوز حتی نصف مدرک ایرانم رو هم نگرفتم. این وروجکها هم مجبورن از رو برن. اصلا شاید با هم دکترا گرفتیم. 🙂
🙂 🙂 چه دم بریده هایی شده اند ها!! ای جانم …
موفق باشی نوشی جون!
لایکلایک
آره وروجکا… میبینی؟… به آلوشا گفتم فسقلی تو همونی که تا همین چند سال پیش از کشوی آشپزخونه بشقاب ملامین برمیداشتی و مثل فرمون دستت میگرفتی توی خونه می دویدی. حالا واسه من دم درآوردی!
لایکلایک
مبارکه
لایکلایک
مرسی دوست عزیز
لایکپسندیده شده توسط 1 نفر
عزیزززممم چقدر این دوتا شیطون و بانمک هستن . مبارک باشه . انشالا دکترا.
لایکلایک
ممنونم 🙂
لایکلایک
مبارک باشه. در مورد پاراگراف آخر موافقم . آدم کلی زحمت می کشه تا بشه نصف اونی که قبلا بود. تازه اگه بشه.
لایکلایک
مرسی 🙂
لایکلایک
سلام نوشی عزیز،به پیشنهاد یک یا زدوستان اومدم وبتون و بهتر بگم چند روزه دارم میخونم ارشیو رو تا الان تمومش کردم. ستودنی تر از کار تو چیه نیم دونم .
دوست عزیز متاسفانه منم اینجا تو ایران بههمین درد تو مبتلام ..درد حضانت،دیدار فرزندو پدر …..خیلی سخته خوشحال باش تونستی تنهایی و بدون تکیه گاه بچههات رو نگه داری نوشی عزیز تبریک میگم بهت
لایکلایک
سلام، برام جالب بود و حتما در اولین فرصت وبلاگتون رو میخونم و میدونم که شما هم ستودنی ترین کار ممکن رو در حق خودتون و بچه هاتون خواهید کرد.
لایکلایک