لافم فینی*

سالها پیش با همراهی یه دوست تصمیم گرفتیم یه وبلاگ جمعی راه بندازیم. من وبلاگ رو ساخته بودم، اسمش رو از یکی از شعرای بوکوفسکی انتخاب کرده بودم، حتی میدونستم میخوام باهاش چه بکنم اما مردد بودم. صحبت با اون دوست تردیدامو از بین برد. ما از میون کسایی که اون زمان به من ایمیل میزدن و در مورد خودشون و زندگیشون مینوشتن یا وبلاگاشون رو میخوندیم و در جریان زندگیشون بودیم، چند نفری رو انتخاب کردیم. معیارمونم این بود که مادری باشه که داره دست تنها بچه‌ش رو بزرگ میکنه. هر چند به مرور معیارهامون کمی تغییر کرد. کسی میون ما اومد که مادر نبود، و کسی که مادر بود اما بچه پیش شوهرش زندگی میکرد.
ما شش زن بودیم که با اسامی بانوی شنبه تا بانوی پنج‌شنبه شناخته میشدن. برای هر هفته یه موضوع مشخص برای نوشتن داشتیم. همه هم‌زمان نوشته‌ها رو به سرگروه تحویل میدادیم و سرگروه هر روز یکی از مقاله‎ها رو توی وبلاگ میذاشت. برای روز جمعه هم مهمون مرد داشتیم که بهش میگفتیم مهمون هفته و نظرش رو راجع به همون موضوع منتها از زاویه دید خودش مینوشت. اوج دوران وبلاگ‌نویسی بود، بچه‌ها خیلی خوب مینوشتن و وبلاگ داشت خلاقانه جلو میرفت.
توی پیچ و خم دادگاه روزی که تهدید شدم «کارت به جایی رسیده که …. راه میندازی و … میکنی، حالا وقتی واسه تک‌تکتون پرونده درست شد و اومدین جواب پس دادین حساب کار دستت میاد » بدنم یخ کرد و فهمیدم توی مملکت ما بعضی چیزا واسه زنها اصلا شوخی‌بردار نیست. پس بدون اینکه هول و هراس توی دل بقیه بندازم به بچه‌ها اطلاع دادم مجبورم وبلاگ رو از بین ببرم، بعد تا جایی که میشد از مقاله‌ها نسخه پشتیبان گرفتم و بی‌ سر و صدا وبلاگ رو پاک کردم. میدونم باعث دلخوری شدم، اما راستش تحمل اینکه به خاطر من آدمای دور و برم آسیب ببینن نداشتم.
الان یازده سال از اون قضیه گذشته، دارم با ترسهام مبارزه میکنم و حالا دوباره توی فکر راه انداختن اون وبلاگم. این بار ترجیحم همراهی با زنهای تنهاست. شاید چون خودم توی این شرایط بودم و فکر میکنم بهتر میشه بحثها رو سازماندهی کرد. اما حد و حدود تعیین نمیکنم تا ببینم چی پیش میاد. بنابراین در حال حاضر مهمترین شرط  همراهی اینه که زنی باشین که میخواد بنویسه. اگه دوست داشتین یکی از بانوهای هفته باشین پیام بذارین، پیام خصوصی بفرستین یا ایمیل بزنین.
من در حال حاضر به جز خودم هیچ داوطلب دیگه‌ای ندارم و هنوز جا برای پنج نفر دیگه هست!
.
.
پی‌نوشت: لافم فینی یعنی زن به انتها رسيده يا زن تمام شده.

.

*با احترام به همه بانوان هفته که در لافم فینی مینوشتن: سپینود، پونه، پگاه، نیلوفر، لاله، سارا، سعیده، و خودم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”لافم فینی*

  1. عجب داستانی!!
    آدم حیرت می کنه از محدودیت هایی که خیلی ها در ایران و کشورهای داغونی مثل ایران برای زن قائلند. نمی دونم خودشون رو چی فرض کرده اند بعضی از آقایان نامحترم؟!!
    بگذریم … خط مشی خاصی داشت نوشتن در اون بلاگ نوشی جان؟ یا بهتر بگم … این بلاگ جدیدی که می خواهی دائر کنی خط مشی خاصی داره نوشته هاش؟ در نظرت هست که همیشه راجع به مسائل ویژه ای صحبت بشه؟
    نمی دونم من می تونم شریک خوبی باشم در یک بلاگ گروهی یا نه. چون مادر نیستم و هیچوقت هم ازدواج نکرده ام اما از 20 سالگی تا الان – که 43 ساله ام – همیشه تنها زندگی کرده ام.

    دوست داشتن

    • آره شیرین جان خط مشی خاصی داره. موضوع تعیین میشه و باید سر وقت مطلب رو رسوند. دفعه پیش من و یکی از دوستان تک تک افراد رو انتخاب کردیم/ یعنی ما اول ساعتها سر اینکه کسی با گروه سنخیت داره یا نه صحبت کردیم. این بار این قدر دستم باز نیست. اول منتظرم ببینم چه کسانی همراهی میکنن تا بعد ببینم سنخیت تا چه حد هست…

      دوست داشتن

    • چون اسم وبلاگ زن به انتها رسیده ست 🙂 اما ما مهمون مرد قبول میکنیم. موضوع رو ارائه میدیم و آقایون میتونن اگه دلشون خواست بنویسن.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

      • خب این جوری خوبه،منم می تونم دنبال کنم اگه چیزی به ذهنم رسید بفرستم، به قول امید خواننده، کهنه شراب کهنه شراب،امشب بال و پرم بده،حرف نگفته خیلیه، جرات بیشترم بده
        😃
        البته نمی دونم هنوز نوشته هام به درد بخورن یا نه،بعدم یه سوال دیگه،زن به انتها رسیده یکم زیادی تلخ نیست؟

        دوست داشتن

          • الان فکر کنم یکم استقبال زیاده از پیشنهاد نویسنده آقاتون،چندتا متن هم بگیرید احتمالا،اما چند وقت دیگه که یکم هیجان بقیه کم شد،من هم خوشحال می شم به عنوان یکی از اون مهمان ها بنویسم 🙂

            دوست داشتن

          • من از قبل از فرستادن این متن روی شما حساب میکردم و هنوز هم. از همین الان منتظر باشید که لیست موضوعات رو براتون بفرستم

            دوست داشتن

  2. عزیزم خیلی خیلی خوشحالم که امشب توسط یه دوست تور وپیدا کردم .من از خواننده های قدیمیت هستم والان دارم کم کم ارشیوت رو میخونم .از اول اون هشت سال بعدی که دیگه ننوشتی.یادمه سه چهارسال منتظرت بودم .نمیدونم چطوری بهت بگم چه حس وحالی دارم .ولی بیشتر از حس وحال خوب وخوش وپر اشک وخاطره من خوشحلیم برای تو ه که بله خره به دست اوردی حتی با سختی فراون اون چیزی که حقت بوده.خیلی خیلی خوشحالم عزیزم

    دوست داشتن

    • سلام خانم خونه. ممنونم که به یادم بودین.. ببخشید اگه نوشته ها غمگین هستن. من از یه جایی دیگه خاطرات گذشته رو ننوشتم چون خودمو هم عمگین میکرد.

      دوست داشتن

  3. من یادمه .این وبلاگی رو که چند تا خانوم می نوشتید .منم مادرم .برای مادر بودن خودم اشک م یریزن .هنوز تو کف اینم که تو مادری یا من ؟؟ اسم وبلاگ قدیم من نینی جون ویادداشتهاش بود بخاطر اینکه خیلی از وبلاگ نویس های معروف مثل ویولت وگیلاسی ومن وهمسرم در اروپا منو لینک کرده بودند بازدید کننده زیادداشتم . گفتم شاید منو بیاد بیارید .یادمه اون موقع زیتون نوشته بدی تو وبلاگش گذاشته بود ویه جورایی به شما بی ادبی کرده بود ومنم سر اعتراض لینکشو از کنار وبم برداشتم .من اون موقع مادرنبودم ……نوشی تو کجای این دنیای مادرانه ایی ؟! من کجاش ؟! ارشیو یه سالت رو از دیشب تموم کردم .همش برام یه سوال پیش میاد یه سوال وفقط یه سوال .حتما وقتی کل ارشیو رو خوندم ازت می پرسم اگه دوست داشتی بهم جواب بده .اگه خواستی

    دوست داشتن

    • باشه، فقط من تقریبا هر چیزی که راحت بودم بنویسم نوشتم. اگه چیزی رو ننوشتم یعنی هنوز آمادگی ندارم راجع بهش صحبت کنم.

      دوست داشتن

  4. سلام
    منهم بیست ساله که مادر تنهام و تجربیاتی دارم که نمی دونم به دردتون بخوره. صبر مب کنم ببینم موضوعاتتون در چه زمینه ایه بعد بهتون خبر میدم که می تونم همکاری کنم یا نه.
    موفق باشید فکر جالبیه

    دوست داشتن

  5. نوشی گرامی
    با درود باید بگم فعلن دارم از خوندن مطالبتون لذت می برم . همگی قلم های خوب و توانایی دارید و امیدوارم همیشه موفق باشید. راستش فعلن سه تا وبلاگ دارم و فکر کنم خواننده بمونم. وبلاگ خوبتونو هم به دوستانم معرفی کردم تا استفاده کنند.
    روز و روزگارتون خوش

    دوست داشتن

    • ممنونم از حس نظر اما ما همگی نویسنده نیستیم و بر عکس هستن توی ما کسایی که حتی وبلاگنویس هم نبودن و تازه شروع کردن. اینو در مورد این نوشتم که گفتین همه قلم توانا دارن. 🙂

      دوست داشتن

  6. خیلی ها قلمشون توانایی داره ولی خودشون نمی دونن. یکیش خودم که تازه در سن پنجاه سالگی فهمیدم می تونم داستان و رمان بنویسم. حتا یه داستان کوتاهم برنده ی اول شد و توی یه روزنامه ی معتبر به چاپ رسید!!!
    حالا بعد از هفت سال تمرین، چند ماه دیگه اولین کتابم هم چاپ میشه!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.