تغییرات جهانی، در کسری از ثانیه

برای خودم راحت لم داده بودم پای تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که ناشا یه چیزی بهم گفت. از کل حرفش تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار یه چیزی افتاده روم. با کنجکاوی یه نگاهی به لباسا و دستام انداختم و بعد پرسیدم: «چی افتاده روم؟» سرش به موبایلش گرم بود. شونه‌هاشو بالا انداخت و بدون اینکه نگام کنه با بیخیالی گفت: «ویدل*… یه جور کرمه… گرفتمش.»
از شنیدن کلمه کرم اونقدر ترسیده بودم که اصلا به فکرم نرسید با این فاصله‌ای که ما داریم چطوری کرم رو از روی من برداشته. وحشتزده از جام پریدم و همون طور که روی فرش رو نگاه میکردم تا نکنه پامو روی کرمه بذارم، شروع کردم به تکوندن لباسام و موهام و فریاد زدن که کجا بود؟ کجا رفت؟ افتاد؟ برش داشتی؟… که با صدای خنده شدید بچه‌ها به خودم اومدم.

,

این موجودات همه جا هستن!

 

10979664_374826252701713_2021040515_n

 

* Weedle از بازی Pokemon go

Advertisements

گلایه

از میون موضوعاتی که برای نوشتن به مهمانان مرد داده بودیم، چهار موضوع باقی موندن که یا هنوز کسی رو پیدا نکردیم قبولش کنه، و یا دوستانی بودن که اون موضوعات رو قبول کردن و بعد انصراف دادن.
اگه میون شما آقایی هست که دوست داره مهمان وبلاگ ما بشه، لطفا منو در جریان بذاره.
.
شش نفر از مهمانان ما هم موضوعاتی رو انتخاب کردن و قول دادن که مطالب رو بنویسن و برای ما بفرستن… از این تعداد هنوز سه نفر زمان دارن، اما سه نفر دیگه علیرغم اتمام مهلت زمانی که قول داده بودن، هنوز هیچ نوشته ای دست ما نرسوندن.
من اینو یه بار برای یه دوستی توضیح داده بودم که کار من هم به نوعی با نوشتن در ارتباطه. من اینو خوب میفهمم که یکی بگه نوشی من حس و حال نوشتن رو از دست دادم و موضوع رو برگردونه، یا بگه نوشی من فکر میکردم وبلاگ خوبیه اما ازش خوشم نیومده و موضوع رو برگردونه. یا بگه کارم خیلی زیاده نوشی، فکر میکردم میتونم اما متاسفانه انگار وقت نمیشه و موضوع رو برگردونه…
من همه چیزایی که ممکنه واسه یه نفر پیش بیاد که نتونه، یا نخواد، یا نرسه متنی رو بنویسه میشناسم، میفهمم و درک میکنم. چیزی که متوجه نمیشم آزاد نکردن موضوعه. ببینین، وقتی من با شما صحبت میکنم و شما موضوعی رو انتخاب میکنین، من اون موضوع رو از لیست خارج میکنم و اصطلاحا برای شما رزروش میکنم و اخلاق حرفه‌ای حکم میکنه تا شما انصراف ندادین من اون رو به دیگری ارائه ندم… وقتی شما نه متن رو میدین، نه انصراف از ادامه کار، اون موضوعات که گاهی از اوقات موضوعاتی هستن که ما بیشتر دوست داریم در موردشون متن بنویسیم از دسترس ما هم خارج میشن.
اخلاق حرفه‌ای که قرار نیست فقط برای گروه ما حکم کنه. لطفا شما هم مقید باشین. برای من شنیدن نه خیلی آسونتر از اینه که مدام پیام بدم دوست عزیز متن ما آماده نشد؟ مهمان گرامی متن ما آماده نشد؟
.
شما برای گذاشتن کامنت در وبلاگ نیاز به وارد کردن هیچ نوع اطلاعاتی اعم از اسم (فقط اسمی ولو ساختگی انتخاب کنین که ما بتونیم با اون شما رو مخاطب قرار بدیم) و ایمیل آدرس و نشانی وبلاگ/ وبسایت ندارین. حتی اگه شده گمنام پیام بذارین و از تجربه‌های خودتون بنویسین. ایمیل بدین و به ما اجازه بدین از اون در بخش از میان نامه‌های رسیده استفاده کنیم.
از نوشتن نترسین… از این نگران باشین که نتونین حتی در خلوت و گمنامی و ناشناسی، از نگفته‌های درونی‌تون پرده بردارین.
.
پی‌نوشت:
ببخشید که تازگیا نوشی و جوجه هایش در سایه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده کمرنگ شده. به زودی همه چیز رو مرتب میکنم.

در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن. 🙂
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

تازه چه خبر؟

امروز آخرین زن رقصنده نوشته ش رو در مورد «وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد» منتشر کرد. میدونم قرار بود ده نوشته منتشر بشه اما نفر دهم گروه کمی دیرتر از بقیه به ما ملحق شد و از اونجایی که بعد از انتشار اولین متن دیگه چیزی نوشته نمیشه، برای این موضوع مطلبی ارائه نمیده تا موضوع بعدی.
فردا نوبت نوشته مهمان ماست که ترجیح داد با اسم مستعار مطلبش منتشر بشه. مهمان هم از نوشته زنان رقصنده خبر نداشته. یعنی متنش رو پیش از انتشار مطالب ما، تحویل داده بوده.
در واقع ما یک موضوع رو وسط گذاشتیم و از یازده زاویه مختلف بهش نگاه کردیم. گاهی نوع نگاهمون خیلی بهم شبیه بوده (و برای همین گاهی به نظر میرسه متنها تکراری هستن) و گاهی آرای همدیگه رو نقض کردیم. این وضع در مورد دو موضوع اول ما بیشتر صدق میکنه چون به عمد کمی دو قطبی انتخاب شدن: آره یا نه، موافقم یا موافق نیستم، خوبه یا بد…. این کار رو کردیم تا هم دیگران یواش یواش به روال وبلاگ عادت کنن و هم ما دستمون بیاد که چطور باید راهمون رو ادامه بدیم. اما از موضوع سوم به بعد موضوعات گسترده‌تر میشن. نگاهها هم همین. توی این شرایط انتظار میره که کامنت و یا ایمیلهایی دریافت کنیم که جنس و نوع نگاهشون با ما و مهمان فرق داشته باشه. ما تصمیم گرفتیم اون نوشته‌ها رو هم با اجازه نویسنده‌ش، به اسم نویسنده یا اسم مستعار منتشر کنیم. بنابراین در وبلاگ علاوه بر نوشته های زنان رقصنده و مهمان مرد، قراره بخشی به اسم نظرات وارده، از میان پیامها و یا چیزی مثل این داشته باشیم.
برای مثال در مورد همین موضوع اخیر من اصلا فکر نمیکردم بعد از یازده متن به یه نظر جدید بربخوریم، اما دوستی پیام داد و نظرش رو نوشت که به کلی با چیزی که دیگران نوشته بودن فرق داشت. درست زمانی که فکر میکردم نوشته ها دیگه حرف جدیدی برای زدن ندارن، خواننده وبلاگمون گزینه سومی مطرح کرد.
من این ویژگی این وبلاگ رو دوست دارم. اصالت آرا، آزادی بیان، ارائه دیدگاه بدون تلاش برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب آزادانه شیوه و نحوه روایت و انتقال پیام…
ما نمیخواهیم فضا رو ملتهب از بحث و قضاوت کنیم. مایلیم چالش توی ذهن خواننده اتفاق بیفته و خیلی خوب میشه اگه ما رو هم در این چالش سهیم کنه.

.
نکته دیگه این که تصمیم گرفتیم هر روز دو متن منتشر کنیم. به نظرمون شش روز برای یک پرونده خیلی بهتر از یازده روزه. از شما چه پنهان، خودمون هم مشتاقانه دلمون میخواد بدونیم سایر زنان رقصنده چی نوشتن و حوصله‌مون نمیکشه یازده روز صبر کنیم!
.
ما رو تنها نذارین، مطالب رو دنبال کنین، پیام بذارین، خصوصا اگه در مورد موضوع مورد بحث نظرتون رو بنویسین خیلی ممنون میشیم، چون همون طور که گفتم گاهی شما چیزی میگین که ما یازده نفر به ذهنمون نرسیده بوده. فقط توی ارائه نظرتون با ما و خودتون روراست باشین. از نوشتن نترسین، میون ما قرار نیست کسی الزاما نویسنده بشه، ما فقط تمام تلاشمون رو میکنیم که صادقانه خودمون باقی بمونیم.

آدم خونگی

چند روز پیش یه گفتگوی کوتاه داشتم با هفته‌نامه شهروند بی‌سی. لینک هفته‌نامه و صفحه اسکن شده رو میذارم اینجا.
اون گل بنفشه رو خودم کاشتم، خودم هم عکسشو گرفتم… یه روز که تگرگ باریده بود. (اگه روی لینک کلیک کنین عکس رنگی رو میشه دید)
http://shahrgon.net/…/shahrv…/2016/1404/flipbook/index.html…

پی‌نوشت:
صبح رفتم آزمایشگاه. برای نفس تنگیم یه دستگاهی بهم وصل کردن تا اوضاع رو برای بیست و چهار ساعت رصد کنن و فردا قراره برم درش بیارم. یعنی همون نیمچه نفسم هم الان دیگه درنمیاد… این چیه دیگه. 🙂
.
.
123

دخترای نوشی

داشتم ایمیلهامو زیر و رو میکردم برخوردم به یه نامه که تقریبا دوازده سال پیش در حواب به کسی نوشته بودم و یه جاش براش نوشته بودم تو دختر گل منی، جوجه خودمی.
من این ایمیل رو توی این سالها کلا فراموش کرده بودم. اسم مخاطبم رو هم، حتی محتوای نامه های رد و بدل شده رو… درددلی که با هم کرده بودیم.
امروز میخواستم برای کاری ایمیل بزنم به زنان رقصنده، ایمیل رو جستجو کردم… ایمیلهای دوازده سال پیش هم اومد بالا.
الان تازه فهمیدم اون دخترک کوچولویی که دوازده سال پیش بهش گفته بودم تو دختر گل منی، الان یکی از اعضای آرامگاه زنان رقصنده ست…
دخترام بزرگ شدن. 🙂
انگار قند توی دلم آب میکنن

آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده، این اسم وبلاگ روزانه و گروهیه که ما توش می نویسیم. هر یازده روز راجع به یه موضوع مشترک. ده روز ما ده زن رقصنده، و یک روز نویسنده مهمان آقا.
هیچ کدوم از ما، نه ما که نویسنده ثابت وبلاگیم و نه نویسنده مهمان، از نوشته دیگری خبر نداره. ما نوشته‌مون رو همزمان مینویسیم، اونها رو ذخیره میکنیم و بعد بدون هیچ تغییری توی وبلاگ منتشرشون میکنیم. هر روز برای هر نوشته.
ده نوشته با اوقات مختلف روز شناخته میشن: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، بامداد. ما ده زن، کنار هم یک شبانه روز رو میسازیم.
ما قصد آموزش یا نصیحت نداریم و مدعی هیچ چیز نیستیم. ما آدمای مختلفی هستیم با شرایط مختلف، انتخابای مختلف، از گوشه و کنار دنیا. حتی راستش رو بخواهین ما همدیگه رو از نزدیک نمیشناسیم، همه ما رو ققط یه چیز به هم نزدیک کرده: نوشتن.
نوشته ها اسم هیچ نویسنده ای رو به دنبال نمیکشن. بجز نویسنده مهمان که به خواست خودش اسمش ذکر میشه یا اسم مستعار براش در نظر میگیریم، شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید.

ما از امروز شروع کردیم. نویسنده هر روز با روز قبل فرق میکنه. این اولین نوشته اولین موضوع ماست: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمیدارد.
همراه ما باشید.

باد ما را خواهد برد

کیارستمی تنها فیلمسازی بود که خوابش رو دیده بودم و تنها فیلمسازی بود که بعد از اون خواب بدون مقدمه توی بیست سالگی تا امروز، یعنی چیزی حدود بیست و پنج سال، آرزو داشتم از نزدیک ببینمش.
حالا تصور میکنم شاید مثل اون خواب، این آدم این قدر به ما نزدیک بوده… اونقدر که مثل اون خواب، رفته باشم دیدنش، یه بعد از ظهر پاییزی، توی یه کافه آروم، یه صرف یه فنجون قهوه.

همراهی

حالا من دنبال چند آقا هستم که قبول کنن توی وبلاگ گروهی ما به عنوان مهمان بنویسن. ما بهشون یه لیست از موضوعاتمون رو ارائه میدیم و اونا انتخاب میکنن که راجع به کدوم دوست دارن بنویسن. همین طور خیلی خوشحال میشیم اگه موضوعات مورد نظر اونا رو هم بدونیم. چون طبعا موضوعاتی که ما ارائه میدیم بیشتر زنانه هستن و از اون گذشته ما موضوع رو از سمت و سوی خودمون میبینیم.
هیچ شرط خاصی هم نداره، آقا باشید، دوست داشته باشید بنویسید، از میون لیست موضوعات ما انتخاب کنید، و خیالتون راحت باشه که نوشته شما بدون هیچ نوع تغییری با اسم مستعار/ یا واقعیتون، توی وبلاگ قرار میگیره.
تجربه به من نشون داده که بیشتر خواننده های من خانم هستن، یا به قول دوستی، آقایون خواننده های خاموش نوشته های من هستن. بنابراین امیدوارم حداقل ده نفر حاضر به همکاری با وبلاگ ما بشن.
اگه مایل به همکاری هستین لطفا برای من پیام بدارین یا ایمیل بفرستین.

 

پی نوشت:
من این رو در ادامه برای همه کسایی که مایل بودن بیشتر بدونن نوشتم:
ما یه لیست درست کردیم از موضوعات، خیلی هم ساده هستن. فقط کافیه که نظرتون رو راجع بهش بنویسین. کسی شما رو نقد نمیکنه، فقط نوشته شما کنار نوشته بقیه قرار میگیره به عنوان یه شاهد از دیگرسو… موضوعات امشب رای گیری میشن بعد یه لیست حداقل بیست موضوعی بهتون میدم که هر کدوم رو بخواهین میتونین انتخاب کنین. اگه یه موضوع هم به ما پیشنهاد بدین ممنون میشم که بذارمش توی لیست که ما در موردش بنویسیم.