بند

حدود دو سه هفته‌ست خواب میبینم تختم به شدت تکون میخوره. گاهی حس میکنم یه موجود وحشتناک توی اتاقه و داره تخت رو تکون میده. به سختی با خودم تکرار میکنم که این یه خوابه و باید بیدار بشم. زور میزنم و چشمهام رو باز میکنم. اما تخت، اتاق و همه چیز همچنان داره میلرزه. بدنم توان نداره، صدا از گلوم درنمیاد. با بدبختی خودمو به در اتاق میرسونم. تقریبا چهاردست و پا خودمو روی زمین میکشونم. بعد میرم اتاق یکی از بچه‌ها… اوایل اتاق آلوشا، تازگی ناشا… کمک میخوام. بچه‌ها کمک میکنن تا توی تختم برگردم. تازه اون موقعست که احساس میکنم عضلات بدنم از گرفتگی خارج شدن، میتونم نفس بکشم… با همدیگه تکرار میکنیم حتما من خواب دیدم… حتما خواب بد دیدم. سرم رو روی بالش میذارم و … بعد تازه از خواب میپرم. کسی توی اتاق نیست. انگار دو تا خواب تو در تو دیده باشم…
توی تاریکی نیمه شب میشینم سر جام و وحشتزده به صدای سنگین نفسهام گوش میدم.
.
اگه قرار باشه یه روزی وابسته بچه‌هام بشم، ترجیح میدم بمیرم.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”بند

  1. مدت‌ها بود که وبلاگ را این‌جا توی کامپیوتر ندیده بودم،
    همه چیز توی صفحه‌ی موبایل بود و با لینک‌های فیسبوک
    امشب به یاد روزهای قدیمی و خیلی یادآوردنی( از اصطلاحات پرویز دوایی عزیز فکر کنم) سری زدم به این‌حا
    و عجیب به دلم نشست
    دنیای وبلاگ‌ها هنوز هم برایم خیلی قشنگ‌تره از فیسبوک و آن محیط یکنواخت و زمخت‌اش…
    چقدر خوشحالم که این‌جا هنوز هست
    امید که شد و موفق باشید همراه جوجه‌های عزیز که دیگر جوجه نیستند( نیستند؟!)

    دوست داشتن

    • واسه من همیشه جوجه باقی میمونن. اما خب، حقیقت اینه که دیگه نیستن… 🙂 برای منم وبلاگ حال و هوای دیگه ای داره. فیس بوک آینه نوشته های منه توی وبلاگ… وبلاگ هرگز تعطیل نخواهد شد
      مرسی که هستین

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.