The Revenant

بعد از عمری قرار شد شب یلدا یکی دو نفر از نزدیکانم رو دعوت کنم. این آخر هفته شروع کردم به تمیز کردن خونه و ساعت دو بعد از ظهر روز یکشنبه، بدون توجه به وضعیت آب و هوا تصمیم گرفتم برم خرید.
تازه میخواستم در رو باز کنم که دوستی زنگ زد و گفت جایی اطراف خونه ما کار داره و میتونه یه سری هم به من بزنه. گفتم من دارم میرم خرید و بعد از یه کمی صحبت قرار شد بعد از خرید من، بیرون همدیگه رو ببینیم و با ماشین اون بیایم خونه ما.
در رو که باز کردم دیدم عجب قیامتیه. اما سخت نگرفتم. گفتم بلاخره دوستم هم میاد، با ماشین برمیگردیم. کاری نداره که…
رفتم خرید، انار خریدم، هندونه خریدم، آجیل و شیرینی خریدم… کلی خرید سوپرمارکتی کردم و بعد با خیال راحت زنگ زدم به دوستم که من کارم زودتر از اونی که فکر میکردم تموم شد. دوستمم گفت که هوا خرابه و مجبور شده برگرده خونه و نمیاد.
جا خوردم اما گفتم مشکلی نیست، زنگ میزنم به تاکسی… زنگ هم زدم اما تاکسی نبود، یعنی اصلا کسی گوشی رو برنمیداشت. زنگ زدم به خواهرم، اونم گفت نمیتونه از شدت برف ماشین رو بیاره بیرون… حالا خونه منم کجاست؟ ته دنیا!
نمیتونم براتون شرح بدم که با چه بدبختی اون همه کیسه خرید رو کشوندم تا ایستگاه اتوبوس. تا بالای قوزک پام که توی برف بود، ساعت هم شده بود شش و نیم عصر، برف هم که مثل چی میبارید… تازه یادم افتاد یکشنبه ست و اون خط اتوبوس یه ساعت یه بار میاد… حالا هم از خستگی نفسم بالا نمیاد، هم سردمه، هم باید جواب شوخیهای مردم رو بدم که چرا توی برف این همه خرید کردی و هم دارم فکر میکنم من چه جوری برم خونه…
سرتون رو درد نیارم، شانس آوردم که اتوبوس اومد و سوار شدم و زنگ زدم خونه که ببینم بچه ها میتونن تا ایستگاه بیان کمکم یا نه. برنداشتن. زنگ زدم به ناشا، با تعجب گفت: «مامان مگه یادتون رفته من خونه دوستم رفتم؟ باباش گفته منو تا ساعت هشت میرسونه.» زنگ زدم به آلوشا، اونم در حالیکه داشت لقمه‌ش رو قورت میداد گفت: «شما که میدونین من خونه دوستم رفتم، شبم برنمیگردم…» هر دوشون راست میگفتن، من یادم رفته بود.
حالا کار نداریم چقدر طول کشید تا یه مسافت چند دقیقه‌ای بین ایستگاه تا خونه رو راه برم و بار بکشم، و چند بار ایستادم تا نفس تازه کنم و چند بار کیسه ها رو دست به دست کردم تا مانع خواب رفتن دستام بشم. حالا رسیدم دم در، اما هرچی توی کیفم رو میگردم کلید نیست. 🙂
زنگ زدم به ناشا و التماس که: «مامان، پدر دوستت میتونه تو رو زودتر بیاره؟ حتی ده دقیقه هم خوبه… نمیتونه؟ خب باشه من کلید ندارم اما اینجا منتظرت میمونم.»
خریدها رو گذاشتم یه گوشه ای و رفتم توی پیاده‌رو شروع کردم به تکوندن درختها که از شدت برف شاخه هاشون داشت میشکست. دستکش که نداشتم هیچ، کلی برف هم ریخت توی یقه م.
بدنم دیگه بی‌حس شده بود که ناشا رسید.
..
حالا اینجا چه میکنم؟ صبح یکساعت منتظر اتوبوس ایستادم که برم سر کار، نیومد. برف اونقدر زیاد روی پیاده‌روها نشسته که نمیشه درست راه رفت. بارون هم داره میاد و برف سطح خیابون رو تبدیل به گل و لای کرده… وضعیت خوبی نیست. اگه شب دوباره سرد بشه خیابونها یخ میزنه.
آخرین خبر هم اینکه از دیشب تا حالا سر انگشت وسطی دست چپم حس خودش رو از دست داده. حتی تایپ که میکنم حسش نمیکنم درست. انگار آسیب دیده. فکر کنم سرمازده شده.
.
.
پی نوشت:
در صورت تمایل میتونین اسم متن رو بذارین «عقل که نباشه، جون در عذابه»
Advertisements

یک دیدگاه برای ”The Revenant

  1. مگه اونجا برفم میاد؟ تو دهات ما یه سی سانتی اومد هفته پیش. بدون ماشین اینجا نمیشه زندگی کرد. زمستون تا سر کوچه همه نمیشه رفت.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.