بانوی عدالت

من عموما عادت ندارم نوشته خاصی رو میون نوشته‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاخص کنم، شاید چون این کار برای منی که وسط ماجرا هستم یه جور تبعیض قائل شدن باشه. اما این بار منو ببخشید که نمیتونم انکار کنم نوشته مهمان این هفته ما، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نوشته‌هاییه که من تا به حال در بخش مهمان خوندم.

مهمان ما باشید: عدالت

 

Advertisements

خون سگ با طعم میوه‌های جنگلی

چند روز پیش که رفته بودم خرید، بدون هدف وارد یه سوپرمارکت شرقی شدم که از حروف روی مواد غذایی متوجه شدم فروشگاه کره‌ایه. طبعا من هنوز هم با احتیاط با محصولات خاوردور برخورد میکنم و هر چند فرهنگ سوشی‌ خوری و علف‌دریایی خوری به بچه‌های منم سرایت کرده، من هنوز از بوی علف‌دریایی حالم بد میشه و اگه یه زمانی بخوام سوشی بخورم، فقط سوشی گیاهی انتخاب میکنم.
.
به دسته موز برداشتم که قیمتش خوب بود… بعد یه کمی توی فروشگاه تازه‌ باز شده که به نظرم فروشگاه به نسبت بزرگی هم بود قدم زدم و دم یخچال برخوردم به یه بطری پلاستیکی پر از یه چیزی مثل آب انار (البته با عکس میوه‌های جنگلی یا همون بری) که همراه یه دسته شش تایی لیوان پلاستیکی رنگارنگ بسته‌بندی شده بود. لیوانها خوشرنگ، جمع و جور و کاربردی بودن. شکل و رنگشون وسوسه‌م کرد تا بخرمشون و وقتی اومدم خونه هر چی سر و ته بطری رو گشتم دیدم دریغ از یه خط توضیح به انگلیسی که بفهمم اصلا این چی هست. تنها چیزی که برای من قابل خوندن بود عددها بودن و البته یه اسم هم پیدا کردم که با حروف انگلیسی نوشته شده بود و حدس زدم باید اسم محصول باشه و بعد در حالیکه زیر لب به خودم بد و بیراه میگفتم که «حالا اومدیم خون سگ بود، تو باید هر چی میبینی بخری؟»، و از طرف دیگه به خودم دلداری میدادم که «عکس میوه روشه، حتما آب‌میوه‌ست» و دوباره غرغر وجودم سرازیر میشد که «لابد خون سگ با طعم میوه‌های جنگلیه»، شروع کردم به جستجو توی اینترنت و فهمیدم که سرکه‌ست! و این تمام ماجرا نبود، فهمیدم که سرکه از نوع نوشیدنیه، یعنی جماعت اینو مثل نوشابه میخورن و این شروع یه ماجرای دلپذیر بود.
.
من احتمالا یکی از اون معدود آدمایی هستم که شیرینی و شکلات و بستنی دوست ندارم و فقط گاهی که فشارم می‌افته سراغشون میرم و در عوض تا دلتون بخواد عاشق چیزای ترش و دهن جمع کن هستم. یادمه بچه که بودم یکی از عصرونه‌های خوشمزه‌م، ریختن سرکه توی یه استکان و قاشق قاشق خوردنش بود! اونم سرکه وردا که انگار داشتی خود اسید رو میخوردی. (بچگی من توی جنگ گذشت و کمبود مواد غذایی… اصلا مگه به جز وردا اون موقع انتخاب دیگه ای هم بود؟)
.
تجربه مخلوط کردن این سرکه با آب معدنی گازدار، ساختن یه نوشیدنی عالی بود. یعنی بهترین نوشیدنی که بعد از دوغ آبعلی توی تمام عمرم خوردم. هم ترشی سرکه رو داشت، هم اصلا ترش نبود با کالری بسیار پایین و مزه‌ای هزاران بار بهتر از نوشابه.
خلاصه از من به شما نصیحت، اگه امکانش رو دارین، حتما تجربه‌ش کنین.
.
پی‌نوشت:
(من هنوز اون داروی بومپ چینی رو نخوردم! لطفا سئوال نکنین! 😀 )

نارنجی

امروز خیلی اتفاقی متوجه شدم در عرض همه پونزده شونزده سال گذشته که وبلاگ نوشتم، رنگ عمده قالبهام ناخودآگاه نارنجی بوده.
به نظر شما معنای خاصی داره؟

nooshis

عنصر منطقی

دیشب بازم همون خواب همیشگی رو دیدم. سنگین شدن نفس و تقلای کمک خواستن. چشمهامو به زور نیمه باز کردم دیدم آلوشا سمت راستم خوابیده و ناشا سمت چپم. گفتم: «کمک… نمیتونم نفس بکشم.» آلوشا که هیچ، اما ناشا چسبید بهم و دستاشو انداخت دور گردنم و با گریه گفت: «نترس مامان، خواب دیدی، الان بیداری.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «اما من هنوزم نمیتونم راحت نفس بکشم.» محکمتر بغلم کرد و گفت: «نه این وزن دستای منه! تکون نخور، بخواب.» گفتم: «با این وضع بخوابم که میمیرم… حالا تو چرا داری گریه میکنی؟» گفت: «به خاطر این که دختر خوبی برات نبودم. یه چای ندادم دستت. هر وقت که خواستم چای دم کنم اونقدر کتری رو پر کردم که نصف آب توی کتری ریخت روی گاز.»
یه لحظه فکر کردم حرفهایی که میشنوم یه عنصر منطقی توش کمه. اونم اینه که ناشا اصلا چای درست نمیکنه که بخواد کتری رو پر آب کنه، و یه تکون به خودم دادم و گفتم: «این خوابه. تو هم اصلا دختر من نیستی!» و از خواب پریدم…
.
صبحی کم مونده بود برم دستبوس ناشا که چای دم نمیکنه، اگه نه من توی خواب باورش کرده بودم و خفه شده بودم! 😀

پر

ترکیه که بودم هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. دقیقا هیچ کاری. برای همین برای خودم کار میتراشیدم. یه مدتی تصمیم گرفتم کتاب آشپزی بنویسم. پس شروع کردم به پختن غذاهای متفاوت و سرگرم شدن با ادویه‌ها و ترکیب‌های جدید. یا یه مدت طولانی شروع کردم به مطالعه در مورد موضوعاتی که به ایران مربوط میشد: کتاب، فیلم، نقاشی، مینیاتور، موسیقی، جهانگردهایی که به ایران اومده بودن… و شروع کردم به فرستادن لینک به بالاترین (نه به اسم نوشی، به یه اسم دیگه)، حتی شروع کردم به طور جدی زبان یاد گرفتن از راه فیلم دیدن. ترکی یاد گرفتم. بعد نوبت خیابون‌گردی رسید. برای من امکان سفر به شهرای دیگه نبود. پس توی فصلهایی که توریست کمتر بود شروع کردم به قدم زدن توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر خودم و خریدن چیزای ریز و سبک و ارزون. جوری که بعدا بتونم با خودم به کانادا بیارمشون… این سومی لذت‌بخش‌ترین قسمت زندگی توی ترکیه بود. قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن…

امروز رفته بودم دکتر، حالم مدتیه زیاد خوب نیست. بدتر این که الان مدتهاست احساس یه زن شصت ساله رو دارم که توی یه بدن چهل و شش ساله گیر افتاده.

از مطب دکتر که بیرون اومدم منگ بودم. بعد یهو به خودم گفتم فکر کن هیچ کار خاصی نداری. انگار که بازم داری توی همون انتظار کشنده‌ی نامطمئن سالهای ترکیه دست و پا میزنی. دقیقا همون حس هیچ کاری برای انجام دادن نداشتن… پس به روال سالهای پر اضطراب گذشته، شروع کردم به قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن، و باز هم نگاه کردن و خریدن چیزهای ریز و سبک و ارزون…

حالا بهترم.

فرزندخواندگی

نشر مجموعه نوشته‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده در مورد فرزندخواندگی در سایت فرزندخواندگی:

 

iranadoption.png