پر

ترکیه که بودم هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. دقیقا هیچ کاری. برای همین برای خودم کار میتراشیدم. یه مدتی تصمیم گرفتم کتاب آشپزی بنویسم. پس شروع کردم به پختن غذاهای متفاوت و سرگرم شدن با ادویه‌ها و ترکیب‌های جدید. یا یه مدت طولانی شروع کردم به مطالعه در مورد موضوعاتی که به ایران مربوط میشد: کتاب، فیلم، نقاشی، مینیاتور، موسیقی، جهانگردهایی که به ایران اومده بودن… و شروع کردم به فرستادن لینک به بالاترین (نه به اسم نوشی، به یه اسم دیگه)، حتی شروع کردم به طور جدی زبان یاد گرفتن از راه فیلم دیدن. ترکی یاد گرفتم. بعد نوبت خیابون‌گردی رسید. برای من امکان سفر به شهرای دیگه نبود. پس توی فصلهایی که توریست کمتر بود شروع کردم به قدم زدن توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر خودم و خریدن چیزای ریز و سبک و ارزون. جوری که بعدا بتونم با خودم به کانادا بیارمشون… این سومی لذت‌بخش‌ترین قسمت زندگی توی ترکیه بود. قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن…

امروز رفته بودم دکتر، حالم مدتیه زیاد خوب نیست. بدتر این که الان مدتهاست احساس یه زن شصت ساله رو دارم که توی یه بدن چهل و شش ساله گیر افتاده.

از مطب دکتر که بیرون اومدم منگ بودم. بعد یهو به خودم گفتم فکر کن هیچ کار خاصی نداری. انگار که بازم داری توی همون انتظار کشنده‌ی نامطمئن سالهای ترکیه دست و پا میزنی. دقیقا همون حس هیچ کاری برای انجام دادن نداشتن… پس به روال سالهای پر اضطراب گذشته، شروع کردم به قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن، و باز هم نگاه کردن و خریدن چیزهای ریز و سبک و ارزون…

حالا بهترم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پر

  1. من چند سال هست که این حال رو دارم … ۴-۳ سال میشه… اوایل خیلی بد نبود … حالا به جایی رسیدم که بیشترِ زمانِ بیداری ام با گریه میگذره… نه اشک ریختن ها… نه… به معنای واقعی زار زدن … اونهم به پهنای صورت …حالِ خرابم رو از اهل خونه پنهان میکنم… اما تازگی ها گاهی دیگه کنترل از دست میدم… کنار مامانم دراز میکشم … بغلش میکنم و زاز میزنم… میدونم غصه میخوره … اما گاهی واقعا نمیتونم خودمو کنترل کتم… یه بار رفتم پیش مشاور… اما بی فایده بود … او هم نمیتونه برام کاری کنه… تا دو سال پیش توی صفحه ی فیسبوکم خیلی از دلتنگی هام مینوشتم … اماحسمکردم دوستان خوششون نمیاد حال و مودشون خراب بشه و کم کم فاصله گرفتند … اگر هم می موندند و می خوندند، هر کسی از ذن خود یارم میشد… یکی میگفت خدا رو شکر کن! … یکی مینوشت (اگه جای من بودی چکار میکردی؟) از این جمل ی آخر متنفرم … بدترین و مزخرفترین دلداریی هست که میشه به کسی که درددل میکنه، بگیم … پس کلی با خودم جنگیدم… سعی کردم شاد جلوه گر بشم… حتی گاهی پست ایی پر از شیطنت و شوخی گذاشتم و میذارم… دوستان خوششون میاد… میدونم که لبخند روی لبشون میارم… خدا رو شکر…اما برای حال و روحیه ی من گرون تمام شده… تبدیل شدم به یک آدم دو چهره… آدمی با دو حال روحی … مدتهاست حسِ دلقکهای سیرک رو دارم… نمیدونم به کجا میرسم…

    دوست داشتن

    • این پیام رو همون روز اول دیدم اما منتشرش نکردم تا خوب روش فکر کنم. ماهرخ باید کمک بگیری. شده حتی دارویی. داری متلاشی میکنی خودتو… شایدم نیاز به انگیزه داری. اگه یه بچه به فرزندی قبول کنی؟ اگه بری توی فعالیتهای خیریه؟ یا جلسات کتابخونی؟ یا اصلا یه روز در هفته یه پرستار برای مامان بگیری و تمام روز هر کاری دلت میخواد بکنی؟

      نمیدونم چی خوشحالت میکنه… اما هر کاری که لازمه بکن

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.