خاطرات قدیمی

فکر کنم باید اینو زودتر مینوشتم، چون الان پنج صبحه… اما من هنوز نخوابیدم و فکر کنم آلوشا تا یه ساعت دیگه پیداش بشه.
دیشب مهمونی شام و رقص بچه‌های کلاس دوازدهم یا همون چهارم دبیرستانی بود. هفته دیگه هم مراسم فارغ‌التحصیلیشونه.
آلوشای سه ساله داره دبیرستان رو تموم میکنه و اگه خوش‌شانس باشم سال دیگه این موقع داره میره دانشگاه.
باورتون میشه؟ یه عمر گذشت…
یه عمر گذشت و این اولین خاطره‌ایه که من از پسرم توی وبلاگ نوشتم:
.
رنگها
پسر بزرگ من سه ساله است. راستش خيلی دلم ميخواست به مهد کودک بره چون باهوشه اما بنا به دلايلی نشد. منم واسه اينکه جبران کرده باشم تصميم گرفتم روزی نيم ساعت تا يه ساعت باهاش تو خونه کار کنم. واسه همين با مشورت يه مهدکودک يه تعداد کتاب آموزشی واسه ۳ ساله ها خريدم و درس دادم. از اونجا که من معلم باحالی هستم سر کلاس رنگها با خودم گفتم بذار حالا که اين بچه این قدر باهوشه از وقتش دو برابر استفاده کنه و شروع کردم به گفتن و نشون دادن رنگهای دو اسمی مثل: سياه و مشکی، سرخ و قرمز، طوسی و خاکستری… بعد با قيافه پيروزمندانه‌ايی به پسرم نگاه کردم و عکس يه فيل رو بهش نشون دادم و گفتم اين چه رنگيه مامان جون؟ با چشمای درشتش بهم نگاه کرد و گفت: خاک تو سری!

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خاطرات قدیمی

  1. باورم نمیشه این همه سال گذشته از روزهایی که وب لاگ نوشتن مد بود و وب لاگ مینوشتیم و وب لاگ شما هم یکی از وب لاگ های لیستم بود که باید سر میزدم.
    چه خوب که روزهای سخت سپری شده و روزهای روشن و شیرین رو سپری می‌کنید. این نوشته حس خیلی خوبی داشت و لذت بخش بود و جذاب.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.