دوراهی زوال

من سالها در ایران با عنوان زن تنها، بعد در ترکیه با عنوان زن صاحب‌سیز (بدون پشت و پناه شاید ترجمه خوبی باشه، بی‌صاحب خیلی درد داره) زندگی کردم. اونقدر توی خودم جمع شدم که یادم رفت چطور میشه زن بود. هشت ساله کانادام… حالا که به خودم اومدم میفهمم بحث به زنانگی که میرسه فلج کاملم. یه موجود بی‌دست و پا، بدون اعتماد به نفس، تهی از هر چیزی که به زنانگی مرتبط میشه. اخته احساسی، جنسی، جسمی، فکری.

بحث لوندی تحت هر شرایطی به کنار، بحث هرزه‌گویی‌هایی که به اسم معاشرت به زن «تحمیل» میشه هم به کنار. من حتی در موقعیتهای درست هم نه بلدم چطور جذب کنم، نه بلدم چطور نشون بدم که خوش اومدن و دوست داشتن کسی رو فهمیدم. انگار که قبول کرده باشی تنهایی تنها سرنوشت محتوم تو در این دنیا خواهد بود.

کاری که جامعه سنتی با زن تنها میکنه کمتر از جنایت نیست.

.

پی‌نوشت:
نوشتن صریح این متن قطعا برای من تبعات سنگینی همراه خواهد داشت. اما من این یادداشت رو برای خودم ننوشتم. بعد از خوندن نوشته خانم صدر (لینک به نوشته در کامنت اول) به فکرم رسید کاش اون موقع که منم ضربه میخوردم و درد میکشیدم یکی همین قدر صریح از اختگی تدریجی و تحمیل شده به زن تنها مینوشت. از دوراهی اختگی یا فاحشگی که جامعه سر راه مادری که نمیخواد یا نمیتونه دوباره ازدواج کنه قرار میده… میپرسین از کجا میدونم؟ من توی همین دوراهی بارها و بارها توسط جامعه گیر انداخته شدم. بدون اینکه کسی بهم به عنوان یه انسان نگاه کنه.

ایران که بودم بارها بابت مسائل جنسی توی همین فضای مجازی تهمت شنیدم. درد اینجا بود که داشتم توی دادگاه طلاق و حضانت دست و پا میزدم و هر تهمتی که زده میشد یه مشت خاک بیشتر به گودال سنگساری بود که منو توش فرو کرده بودن. حالا هم مطمئنم این چیزی که این بالا نوشتم، دستمایه دیگرانی خواهد شد برای ضربه زدن از یه طرف دیگه.

اما مشکلی نیست. من دیگه اون زن آسیب‌پذیر دیروز نیستم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دوراهی زوال

  1. سالها پيش كه جوان تر بودم يك روز با خودم فكر كردم بروم براي خودم چند تا دامن گلدار بخرم . بپوشم و خودم را توي اينه ور انداز كنم بلكه احساس زنانگي كنم .
    حالا با دامن بي دامن خودم را كه مو شكافي مي كنم . مي بينم / دلم زنانگي نمي خواهد / مادرانه گي هم نمي خواهد / همسري و دلبرانگي هم نمي خواهد/ اينكه مدام فكر كني بايد همه چيز را در همه حال راست و ريست كني به تنهايي ….دو تا حالت متضاد براي ادم پيش مي اورد اول دلت مي خواهد يكي بياييد بفهمدت از طرف ديگر انقدر تنها از پس كارهات بر امده اي و مستقل بار امده اي كه تكيه
    كردن برايت سخت مي شود . من پيله گي را انتخاب كرده ام يا به ان خو كرده ام نمي دانم. اما پيله گي بهتر از ان پروانه گيست

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

    • میدونی، وقتی خارج از ایرانی میشه انتخابت. میشه اونی که تو میخوای و سخت هم نیست. اما واسه کسایی که توی ایرانن میشه اجبار. من برای خودم متن رو ننوشتم. برای من فاصله بین خواستن و نخواستن یه قدمه… اما اون مادر تنها برای پیدا کردن یه خونه حتی نیاز به درک داره، چیزی که ازش دریغ میشه.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.