هلندی سرگردان

ساعت سه و چهل دقیقه صبحه. همزمان هم روی پرونده‌های ویکی کار میکردم، هم ایمیلها رو میخوندم، هم داشتم به دایرکت دوستان جواب میدادم و هم میخواستم یه کاری انجام بدم که ناشا اومد بالای سرم (خواب بود، نمیدونم چطوری بیدار شد) و شروع کرد دم صبحی راجع به پروژه درسیش حرف زدن… اصلا یادم رفت چه غلطی میخواستم بکنم.

حالا ده دقیقه‌ست دارم عین هلندی سرگردان بین صفحات ویکی و آرامگاه زنان رقصنده و نوشی و ایمیلهام بالا و پایین میرم بلکه یه نشونه‌ای پیدا کنم از کاری که باید انجام میدادم… پیداش نمیکنم!
.
ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح… فهمیدم! باید یه متن رو میخوندم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s