تغییرات

تغییرات جدی در راهه، بر مبنای انتخابهای خودم و متکی به خودم، تاثیرگرفته از اتفاق مشخص، محیط بیرونی و قضاوت جامعه یا شخص خاصی نیست، پس کسی یا چیزی نمیتونه انگیزه تغییرات رو از من بگیره و اونا رو خنثی یا سرکوب کنه… بهبودش بده؟ شاید!
یه کمی که مطمئن‌تر شدم براتون مینویسم چه کردم. در حال حاضر فقط دلخورم چرا شبانه‌روز بیست و چهار ساعته فقط.
وقت کم میارم.

Advertisements

وظایف محوله بر دوش اعضای طایفه

چند روز پیش ناشا اومد کنارم و گفت: «مامان، سیما اسم زنه یا مرد؟» اول میخواستم جوابشو بدم اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم: «چطور؟» فهمید دارم میرم سر اصل مطلب، مسیر صحبتشو عوض کرد و سرراست پرسید: «سیما کیه؟» کم نیاوردم که! دوباره پرسیدم: «چطور؟» فکر کنم دیگه طاقت نیاورد چون بدون مقدمه گفت: «آخه این سیما کیه این چند وقته هی باهاش تلفنی حرف میزنی بهش میگی سیما جون، عزیزم، می‌بینمت… خب میخوام بدونم مرده یا زن!؟»

 

پی‌نوشت:
من همه جا به شوخی میگم ناشا مادرشوهرمه!
چیه خب؟ خودمم چند سال دیگه مادرشوهر میشم. 🙂

نوشی و جوجه‎هاش در وبلاگ بیلی و من

سال هشتاد و یک که شروع کردم به وبلاگنویسی فکر می‌کردم تا ابد گمنام می‌مونم و هیچکس منو نخواهد شناخت، اونقدر که سخاوتمندانه سفره دلم رو باز کرده بودم…

من ذاتا آدم محافظه‌کاری هستم و این طور شفاف نوشتن کاملا در تضاد با شخصیت منه. گاهی فکر میکنم این حد از صداقت برای من شده یه جور مبارزه منفی. یعنی انگار که از بس توی سرم خورده باشه، عصیان کنم و رو به دنیا بایستم و بگم بزن، هر چقدر میخوای بزن، من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… و البته که همیشه چیزهایی برای از دست دادن داشتم، دارم.

و نتیجه؟ سرم بلنده. به گذشته و حال سرم بلنده. شاید به اندازه کافی خوب نبودم، اما همه تلاشم رو همیشه کردم.

ممنونم آقای علیمحمدی عزیز که ما رو به ریشه‌هامون نزدیک میکنین. مرسی که چراغ وبلاگها رو روشن نگه داشتین.

Untitled

مشتری‌مدار

قشنگ معلومه که چند روزه ناشا تحت تاثیر حرفای آلوشا قرار گرفته. بلاخره دل رو به دریا میزنه و میگه: «میگم بد نبود اگه منم وکیل میشدما.»

دارم هویج میجوم، میگم: «نه، تو به درد وکالت نمیخوری… زیادی رکی، انعطاف نداری، نمیتونی زبون مشترک پیدا کنی. وکالت زبون چرب میخواد، تو نداری. یا مشتری گیرت نمیاد یا آخرش با قاضی دعوات میشه از دادگاه اخراجت میکنن.»

میره توی فکر، مکث میکنه و میگه: «پس چی بخونم؟»

یه هویج دیگه از توی ظرف برمیدارم و میگم: «همون پزشکی خوبه دیگه. البته جراح بشی که دیگه بهتر، مریض رو قبل از اومدنت بیهوش میکنن، در نتیجه باهاش دعوات نمیشه و زیادم دنبال زبون مشترک نمیگردی!»

فکر کنم روش میشد بالش رو پرت میکرد توی صورتم. 🙂

.

باید میرفتم دکتر، نرفتم. افسردگی همین جوریه. گاهی خیلی آروم خودشو تو زندگی آدم پهن میکنه. فکر میکنی خوبی، بعد میبینی نمیتونی از خونه بری بیرون.

آلوشمولان

آلوشا دستی به سرش میکشه و میگه: «موهام خیلی بلند شده، وقت بشه ببُرمشون*.»
تا میام عکس‌العمل نشون بدم ناشا پیشدستی میکنه و زیر لبی میگه: «فکر کرده مولانه!»
.
* میخواست بگه باید برم کوتاهشون کنم، اما از انگلیسی ترجمه کرد! (Haircut)

2efa4474ddda47f2230e22b4617334c0

زندگی در پیش رو

قبض اداره پست رو که دیدم لبخند زدم، حتی اسکنش هم کردم که نگهش دارم. اما بعد یادم رفت که چرا لبخند زده بودم.

رفتم اداره پست و قبض رو گذاشتم روی میز و سراغ بسته‌م رو گرفتم. کارت شناسایی خواست، نشون دادم. یه نگاهی بهش انداخت و رفت بسته‌م رو آورد و گفت: «نوشی اینجا رو امضا کن.» با تعجب، یعنی تعجبی که نمیتونین تصور کنین چقدر شدید بود سرمو بالا آوردم و گفتم: «ببخشید؟» تاکید کرد: «امضا»، گفتم: «بله حتما، اما شما منو چی صدا کردین؟» گفت: «نوشی، مگه شما نوشی نیستین؟»

میخواستم به دخترک چشم بادومی آسیایی باجه پست بگم نکنه شما هم از خواننده‌های وبلاگ هستین که انگشتش رو گذاشت روی اسم گیرنده بسته: Ms. Nooshi

ممنونم که کتابم رو برام از تهران گیر آوردی و فرستادی و ممنونم به خاطر کتاب دیگه… ممنونم که هستی رضا. دنیا بدون آدمایی مثل تو خیلی خالی بود.

1

نوشتن شفاست

در مورد نوشته قبلی، به انتها رسیدن، من یه پی‌نوشت توی نوشته کمدی کتاب گذاشته بودم راجع به عدم اعتماد به نفس و مچاله شدن و جالب اینکه سه تا پیام از سه تا آدم مختلف دستم رسید در همین مورد. بعد فکر کردم اگه این موضوع این قدر عمومیه چرا نوشته نشه، خصوصا وقتی قرار باشه ناشناس بنویسین، نوشته‌ها جمعی منتشر بشن، نشانه‌زدایی بشن؟

چیزهایی که نوشتم هم تعریف به انتها رسیدن به طور محض نبود، مجموعه‌ای بود از گفته‌های اون افراد و خودم. اما هر کس به انتها رسیدنش رو یه جور تعریف میکنه و دقیقا به خاطر همین بود که خواستم از احساستون بنویسین. چون میدونستم نسخه معینی وجود نداره و نوشته ها متفاوت خواهند بود.

اما در مورد خودم، من تا مدتها به هیچ وجه نمیتونستم نسبت افسردگی و بیماری رو قبول کنم و همین حالم رو بدتر میکرد. بعد یه سال، بعد از یه تابستون وحشتناک که همه سه ماهش به افسردگی شدید گذشت، با خودم فکر کردم اگه این از کارافتادگی نیست، پس تعریف از کارافتادگی چیه؟ حتما باید زیر چادر اکسیژن میرفتم تا بفهمم توان انجام خیلی کارها رو از دست دادم؟ اینجا بود که بیماری رو قبول کردم. محدودیت تواناییهام رو قبول کردم، با خودم مهربون شدم و قبول کردم منم مثل هر آدم دیگه ای میتونم خوب نباشم و به خودم زمان لازم رو دادم تا دوباره سرپا بایستم، و شاید باور نکنین که کلید حل معما همون بود. به طرز غیرقابل باوری بهتر شدم. قوی شدم. با شهامت کنار تغییراتم ایستادم و با خودم گفتم همیشگی نخواهد بود و احتمالا شما هم حس کردین از روزهای افسردگی شدید، روزهایی که دیو می اومد و من توان مقابله نداشتم خیلی وقته فاصله گرفتم.

عین همین مسئله رو الان به یه شکل دیگه دارم تجربه میکنم. به دلیل بیماری، مصرف دارو، افسردگی، کم تحرکی دچار اضافه وزن و بی‌قوارگی شدم. هیکل که هیچ، حتی صورتم از فرم عادیش خارج شده. به خاطر کم‌خوابیهای شدید اغلب زیر چشمهام گود افتاده و به خاطر مشکلی که نمیدونم از کجا سردرآورده دچار حساسیتهای پوستی صورت شدم. به همه اینها اضافه کنین حالت غیرعادی قوز کردن و راه رفتن… فکر میکنین بعد از توصیفاتی که کردم از تعریف رایج زیبایی زنانه چیز دیگه‌ای باقی میمونه؟

من حداقل دو ساله که جلوی دوربین نرفتم. نود و نه درصد دعوت به عکس و سلفی و فیلم رو رد کردم. اگه جایی عکس گرفتم قول هم گرفتم که منتشر نشه. کمد لباسهام عملا بی‌مصرف مونده و مجبور شدم یه تعداد محدودی لباس سایز بزرگ بخرم (که همین باعث بدلباسی هم میشه، چون لباسها از ریخت خارج شدن به مرور و منم دیگه نمیخوام لباس سایز بزرگ بخرم) من الان حداقل دو ساله که نه به دلیل افسردگی، بلکه به خاطر این تغییر وحشتناک جسمی دوست ندارم آدمها رو ببینم.

حالا فکر میکنم تنها راه مبارزه با همه احساس بدی که همه این تغییرات داره به من تحمیل میکنه اینه که شمشیرم رو بذارم زمین، خود «چاق از ریخت‌افتادۀ بدلباسم رو با اون صورت دفرمه، پوست ملتهب و چشمهای گود افتاده» بغل کنم و به خودم بگم که دنیا هم دوستم نداشته باشه، خودم خودم رو دوست خواهم داشت.
و در کنارش اجازه بدم وزن دوباره به حالت اولش برگرده، پوست دوباره نفس بکشه، خواب دوباره تنظیم بشه و من بشم همون آدم قدیمی، بدون احساس فرسایش و بیهودگی.

نوشتن شفاست. من اینو بارها گفتم. من ازتون نمیخوام مثل من با اسم واقعیتون در مورد مشکلاتتون بنویسین. با اسم مستعار، اما صادقانه بنویسین و اجازه بدین بقیه‌ای که جرات و توان نوشتن ندارن، نوشته‌های شما رو بخونن و بدونن توی این دنیا تنها نیستن و جا نموندن…

به انتها رسیدن

برای یکی از هفته های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده، موضوع ویژه به انتها رسیدن رو در نظر گرفتم. اما نویسنده های ما، تقریبا هیچکدومشون تا جایی که میدونم توی این شرایط نیستن. (هرچند اونها هم اگه بخوان توی شرایط برابر با شما، میتونین برای موضوع بنویسن)

میون شما کسی هست که به احساس به انتها رسیدن رسیده باشه؟ به بی مصرفی، تهی بودن، تمام شدن، بازنده بودن؟ کسی که دلش بخواد بمیره، اما حتی برای مردن هم توان نداشته باشه؟ کسی که فکر کنه دیگه جذابیت نداره، جوونی نداره، اصلا دیگه وجود نداره؟ کسی که هم از درون احساس تهی بودن بکنه و هم از سنگینی وزن و جاذبه زمین در حال مچاله شدن باشه؟ کسی که توی جمع خودش رو بیگانه احساس کنه، حتی از احساس کم ارزشی رنج ببره و فکر کنه هیچ سنخیتی با دنیا نداره و وجودش فقط مزاحم اونای دیگه ست؟ کسی که دلش میخواد یه کاری بکنه اما بلد نیست. نمیدونه چکار باید بکنه… احساس کسی رو داره که افتاده توی باتلاق و داره دست و پا میزنه، اما برای هیچکس اونقدر مهم نیست که دستشو بگیره. میون شما کسی هست که اینجوری باشه؟

مرد یا زن بودن شما برام مهم نیست. تا سیزده متن هم ظرفیت دارم. اگه تعداد متنها بیشتر از این بشه باید از میونشون انتخاب کنم. اما مجبورم اونقدر صبر کنم که حداقل هفت متن به دستم برسه.
مجبور نیستین خودتون رو به من معرفی کنین. یه ایمیل ساختگی بسازین. همه دردتون رو به قلم بیارین و نوشته رو به آدرس nooshi.joojehash@gmail.com بفرستین. لطفا در بخش عنوان یا سابجکت نامه بنویسین «به انتها رسیدن» که بتونم میون ایمیلهای دیگه تشخیصش بدم.

اولین زمان آزادی که ما توی وبلاگ داریم تقریبا یک ماه دیگه ست. فکر میکنم بیست روز زمان خوبی باشه برای ارسال ایمیلهاتون.

کمدی کتاب

اول از هر چیز باید بگم کمدی کتاب امروز آقای فرجامی جلسه خیلی مفرحی بود. یعنی راستش دو ساعت تمام خندیدیم و آخرش هم ملت دل نمیکندن برن و هر چقدر سیما جان و دیگر دوستان میگفتن لطفا سالن رو خالی کنین هیچکس گوشش بدهکار نبود. خلاصه اونقدر شلوغی و ازدحام و اشتیاق حضار، خصوصا خانمها برای بگو بخند و امضا گرفتن و عکس گرفتن زیاد بود که تازه به حکمت پیشنهاد چند روز پیش آقای فرجامی پی بردم! یعنی فهمیدم که عمرا بشه توی این جلسه بیشتر از سی ثانیه آشنایی داد.
.
قضیه از این قراره که چند روز پیش آقای فرجامی زنگ زد که نوشی من فلان جا هستم. میخوای بیای همدیگه رو قبل از کمدی کتاب یه جایی ببینیم؟ و من بدون فکر قبول کردم و راه افتادم، و تازه وقتی به محل قرار رسیدم به این فکر افتادم که خب ما که اصلا همدیگه رو ببینیم نمیشناسیم!  دلیلش هم خیلی ساده‌ست، من حالا به دلیل سالها وبلاگ‌نویسی یا هر چی، خیلی از شماها رو میشناسم، با خیلی از شماها هم به شدت احساس دوستی و نزدیکی دارم، اما نکته دور مونده از چشم اینه که من واقعا بیشتر شماها رو نمیشناسم! یعنی خدا میدونه در طول روز ما چند بار از کنار هم توی خیابون رد شدیم و همدیگه رو نشناختیم. این شد که من و این آقای نویسنده توی فاصله چند متری هم ایستاده بودیم و هی با تلفن میپرسیدیم شما کجایین، من اینجام، من اینجام، شما کجایین (یواش یواش داشت به سرم میزد بگم من چی پوشیدم و موهام چه شکلیه!)
.
نکته قابل توجه دیگه این بود که من رفتم جایی که ایشون آدرس داد اما برای اولین بار، یعنی معروفترین جای ونکوور که بهش میگن Canada Place و من تمام نه سال سکونتم توی ونکوور فقط از دور دیده بودمش. مکافات دوم دیگه این بود که با پیشنهاد بیا بریم FlyOver Canada مواجه شدم که وقتی متصدی فروش بلیط ازم پرسید محلی هستین یا برای سفر اومدین میخواستم بگم من محلی هستم اما به جان خودم این دوست توریستم بود که نشونی اینجا رو به من داد.
.
و ضایع‌ترین قسمت ماجرا میدونین کجا بود؟ اینکه ما کلی خندیدیم ازغیبت پشت سر سیما جان و هومن خان و قضیه گیاهخواریشون و اینکه به آقای فرجامی پیتزای گیاهی دادن و بعد در حالی که من سعی میکردم به جبران ناواردیم در بخش اولیه، خودم رو خیلی مسلط به محله Gastown جا بزنم، قصه غریبی تن‌تن توی کانادا رو تعریف کردم و ذوق‌زده گفتم اما اینجا یه مغازه هست که مجسمه‌های تن‌تن رو گذاشته توی ویترینش و توی مسیر همون فروشگاه ناگهان پیچیدیم توی یه کوچه و مواجه شدیم با یه رستورانی که اصلا توی چشم نیست و یکهو تصمیم گرفتیم همونجا همبرگر بخوریم و به برنامه گیاهخواری بخندیم، که امشب معلوم شد اون رستورانی که رفتیم یکی از معروفترین رستورانهای گیاهخوارای ونکوور بوده و ما تمام مدت همبرگر گیاهی خوردیم و نفهمیدیم! و اینو من کی فهمیدم؟ همین امشب که لابلای همه جوکهای دیگه، آقای فرجامی اینم تعریف کرد که یه خانومی مثلا اومد منو از دست گیاهخوارا نجات بده، بعد خودش ناخواسته سر از کجا درآورد؟ رستوران گیاهخواری!
.
ختم کلام اینکه کتابها به سرعت مور و ملخ برده شد، و احتمالا من آخرین کتاب باقیمونده روی میز رو خریدم و بعد توی صف عریض و طویل خانمهایی که دل از گفتگو نمیکندن، مظلومانه منتظر نوبتم ایستادم و آخرش تونستم امضا بگیرم.

ونکوور که فرصتش تمام شد، اما به دوستان تورنتویی توصیه میکنم کمدی کتاب رو از دست ندن.
.
پی‌نوشت:
* برای من آسون نیست. شاید برای شمایی که نوشی رو به واسطه نوشته‌هاش میشناسین این دور از ذهن باشه، اما سالها زندگی در انزوا، ترس، تردید و تنهایی از من یه آدم مچاله، بدون اعتماد به نفس، منزوی و مردد درست کرده. از نظر خودم خیلی شجاعت کردم که دیدن کسی رفتم که تا به حال ندیده بودمش اما نوشی رو میشناخت.
.
* من توی اون جمع به جز شش نفری که منو میشناختن و سلام و علیک کردیم، یه چهره آشنای دیگه رو هم شناسایی کردم که آشنایی ندادیم. دیگه نمیدونم کدومهاتون بودین، کدومهاتون نبودین. اگه از این ورا گذر کردین یه حضور و غیاب بکنین ببینم کی بوده و من پیداش نکردم.
.
*عکسهای تن‌تن رو یه روز دیگه گرفته بودم.

رونمایی به روایت مهر

پسر من، چهاردهم مهر هزار و سیصد و هفتاد و هشت در بیمارستان آریا در تهران به دنیا اومد. وقتی برای گرفتن شناسنامه ش رفتم و اسمش رو گفتم، مسئول ثبت احوال با اسم (که آلوشا نیست، آلوشا یه اسم مستعاره برای وبلاگ) مخالفت کرد و به آقایی که کنار من ایستاده بود و داشت برای دخترش شناسنامه میگرفت اشاره کرد و گفت: «ببین، از این آقا یاد بگیر، اسم دخترش رو داره میذاره خدیجه، اسم باید مفهوم داشته باشه. وقتی بچه رو صدا میکنی تداعی معنی داشته باشه.» گفتم: «اسمی که من انتخاب کردم یه اسم اصیل ایرانیه و معنی خوبی هم داره.» گفت: «اما طاغوتیه. اسم خوب بذار، حداقل یه اسمی که هر بار بچه‌ت رو صدا میکنی یاد خاطرات تولدش بیفتی.» یه کمی مکث کردم و با لبخند گفتم: «حق با شماست، من در اشتباه بودم، لطفا شناسنامه پسرم رو به اسم آریامهر صادر کنین!»
اینو که گفتم اول صدای خنده آدمای دور و برم بلند شد و بعد صدای خشمناک مامور ثبت که میگفت: «من میگم اون طاغوتیه، تو میگی بذار آریامهر؟ حالت خوبه خانم؟» گفتم: «ممنونم، خوبم به لطف شما، اما خب شما گفتین اسم باید خاطره‌انگیز باشه، بچه من توی بیمارستان آریا و در ماه مهر به دنیا اومده، اسم از آریامهر مفهومتر؟»

این جوری بود که من مامور ثبت رو به مرگ گرفتم تا به تب راضی بشه و دست از بهانه‌جویی برداره و شناسنامه آلوشای من با اسم «آریا»، همون اسمی که از اول خواسته بودم، صادر شد.
.
پی‌نوشت:
یک – بنا به یه قرار کاملا شخصی، این تنها سهمیه من خواهد بود از انتشار عکسهای پسرم برای اولین و آخرین بار. عکس با پس‌زمینه کتاب، مربوط به دوره وبلاگنویسی من در ایرانه (کنارش ناشا ایستاده، دو سال دیگه وقتی ناشا هیجده ساله شد عکس رو کامل میذارم.) عکس با پس‌زمینه ماشین رو توی ترکیه گرفتم. سالهای ابتدایی دبستان.
دو – لطفا اجازه بدین آلوشا بعد از این هم آلوشا نامیده بشه. مثل من که قرار شد نوشی باقی بمونم.
سه – بله، شبیه منه!
چهار – نه! الان دیگه به این ترد و نازکی نیست، یه مرد بزرگی شده با قد یک متر و هشتاد و خورده‌ای، هیکلی، با کلی ریش و سیبیل… و البته هنوز یه قلب مهربون داره وسط یه آسمون درخشان آبی رنگ.
سر و زبونش هم هنوز همونه… 🙂

 

1

سرود هستی

– متنهای این ماه ویکی با غرور به نویسنده هاشون و افتخار به همت بلند همه‌مون به ویکی‌پدیا منتقل شدن (فقط یکی مونده که فردا تمومه.)

– در حال مذاکره با مهمانهای هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستم برای موضوعات سری سوم (فقط شش موضوع باقیمونده که امیدوارم زودتر انتخاب بشن.) با بعضی راحت میشه گفتگو کرد: یا آره یا نه، بعضی دق میدن آدمو تا یه جواب بدن. این چه اخلاقیه؟ نمیفهمم.

– متن‌های این هفتۀ آرامگاه زنان رقصنده ویرایش‌شده و مرتب منتظر نوبت انتشارن. حداقل تا جمعه فعلا به جز انتشار روزانه، کار خاصی باهاشون نیست.

– کار شستن موکتها داره خوب پیش میره.

– شور گوجه درست کرده بودم، دیروز درش رو باز کردم، عجب خوشمزه شده.

– اتاق آلوشا مرتب شده، اتاق من داره تمام میشه، اتاق ناشا – اگه اجازه ورود بده – به زودی شروع میشه. امیدوارم جونم رو نگیره.

– به طور مرتب دارم برای امتحان و مصاحبه کاری دعوت میشم و هر بار یه گندی میزنم که منجر به قبولی نمیشه، دارم کم‌کم دارم متقاعد میشم برگردم دانشکده، یه سال دیگه هم درس بخونم شاید شرایط بهتری داشته باشم. سن هم بالا رفت رفت، تا وقتی درس خوندن رو دوست دارم و مغزم هم کشش داره، خیالی نیست.

– در مقابله با حوادث گند زندگی مثل همیشه صبوری خوبی از خودم نشون میدم. اونقدر خوب که دیگه حال خودم هم داره از دست صبوریم بهم میخوره.

– تنهایی هست و جا خوش کرده، خستگی هست و دیگه نمیره. هر بار فکر کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، زندگی پوستم رو بدتر کنده. مدام تکرار میکنم من خیلی چیزا برای از دست دادن دارم و خیلی انگیزه ها برای لبخند زدن… تکرار میکنم، شاید دل زندگی این بار به رحم بیاد و دست از سر من برداره.

– امید ندارم، آرزو ندارم، باور ندارم، ایمان ندارم، خدا ندارم، پشتم به کسی گرم نیست، دلم به چیزی خوش نیست. مقابلم به جز یک سیاه تهی بی نهایت، تقریبا هیچ چیز خاصی نیست . برای خودم چیز خاصی توی این دنیا نمیخوام، اگه خواسته باشم هم محکم تودهنی خوردم بابتش. معلقم یه جایی بین زمین و هوا…
با این وجود سختی‌ها اومده و رفته، ناامیدی‌ها اومده و رفته، بدبختی‌ها اومده و رفته و چه باک اگه باز هم بیاد… اینجا، این منم که هنوز هم هستم.