آغوشی به گشادگی دنیا

به جز زندگی سخت گذشته، چند سال پیش اتفاق بدی برای من افتاد که هست و نیست زندگیم رو زیر و رو کرد. من هنوز نتونستم در مورد این اتفاق اینجا چیزی بنویسم چون یادآوریش برام دردناکه. اما اثراتش رو حتما شما هم در نوشته‌هام دیدین.

بدترین اثری که این جریان روی من گذاشته خشم بود. خشمی که اول متوجه خودم میشد و صادقانه بگم راه درمانی هم براش نداشتم. نتیجه این خشم نه به شکل یه رفتار بیرونی بلکه به جستجوی یه راه حل آرمانی دراومده بود. این که یه روز بتونم اون دکمه قرمز رو فشار بدم. دکمه قرمزی که دنیا رو با همه محتویاتش، خوب یا بد، نیست و نابود کنه. به این نتیجه مطلق رسیده بودم که آدمها اصلاح ناپذیرن و از دست خود خدا هم دیگه کاری برنمیاد. اینکه حتی طبیعت هم دست از آدمها کشیده و هیچ چاره ای نیست به جز از بین رفتن. نیست و نابود شدن. این احساس زمانی در من تشدید میشد که در دفاع از کسی یا چیزی به ناتوانی کامل میرسیدم. این مقابله من بود با احساس ناتوانی و بیچارگی و استیصال… ناامیدی در مقابل همه بدیهای جاری…

الان چند ماهیه که متوجه شدم دیگه دنبال دکمه قرمز نمیگردم. حالا آرزوی محال دیگه ای رو دنبال میکنم. دلم میخواست آغوشی به گشادگی و بزرگی همه دنیا داشتم. دستهام رو باز میکردم و همه دنیا رو، اون بخش بی پناه دنیا رو در آغوشم میگرفتم. هرچقدر ناتوان و بیچاره و مستاصل هم که بودم، ناامید هم که بودم، آرزو داشتم میتونستم اون آغوش حمایت کننده‌ای باشم که خیلی وقتها خودم هم ازش محروم بودم.
.
نوبت خشم گذشته. حالا فقط به همدلی فکر میکنم… شاید هم یه روزی راه حل بهتری داشتم که به کار دنیا هم اومد. شاید یه روزی تونستم بدیها رو هم در آغوش خودم حل کنم.

Advertisements