برای شما که ایران هستین و روزهبگیر شاید نه، اما برای من یه حس غریبی بود وقتی فهمیدم امروز بیست و یکم رمضانه.
هفده سال پیش دقیقا بیست و یکم رمضان، من پسر دو سال و دو ماههم رو صبح زود گذاشتم خونه پدرم، پیش خواهرم که از اون سر دنیا اومده بود تا کمکم باشه و همراه پدرم و برادرم که اونها هم از اون سر دنیا اومده بودن تا پیشم باشن، رفتم بیمارستان.
دلم میخواست مثل وقتی که برای زایمان پسرم رفته بودم بیمارستان شاد باشم، اما تمام مدت بیصدا اشک ریختم و یواشکی قبل از اینکه توجه کسی رو جلب کنم پاکشون کردم. من داشتم دخترم رو به دنیایی می آوردم که قرار بود توش زندگی سختی رو تجربه کنه. من توی تمام ماههای گذشته همه سختیها رو با خودم مرور کرده بودم، بابت تمام ثانیههاش هم از خودم قول گرفته بودم: نوشی کم نیاریها، نوشی نگی نمیتونم… نگی خسته شدم. اگه بار برداشتی باید تا آخرش وایسی. اگه یه تنه تصمیم گرفتی دخترت رو به دنیا بیاری باید هم یه تنه دوام بیاری و بار زندگیت رو بکشی… همین کار رو هم کردم… و ناشا به دنیا اومد. یه دختر ظریف و زیبا و اون طور که بعدا فهمیدم باهوش و سختکوش.
خودش خبر نداره که به تاریخ قمری هفده سال پیش چنین روزی به دنیا اومده. فردا که بیدار شد، قبل از اینکه بره مدرسه محکم بغلش میکنم و میگم چه کار خوبی کردم که وقتی همه دنیای اطرافم داد میزد که این بچه نباید به دنیا بیاد، محکم ایستادم و گفتم حالا که اومده خوش اومده. بچه طلاق باشه یا نباشه، تا زمانی که زندهم تنهاش نمیذارم، پشتش رو خالی نمیکنم، از خستگی دم نمیزنم، کم نمیارم… فردا که بیدار شد بهش میگم که چقدر خوشحالم که همهمون تونستیم دوام بیاریم و کنار هم بمونیم. بهش میگم که ممنونم از بودنش… از بودن هر دوشون.
==
تبریک نگین. من به تولد قمری اعتقادی ندارم… باشه سر وقتش. پونزده آذر.