در رابطه با «چرا به سر نمیشود»

به نظرم بیشتر دوستان ارتباط با نکته اصلی اون نوشته رو از دست داده بودن. ایراد احتمالا به شیوه نوشتن من برمیگرده. فکر کنم اونقدر صادقانه حالم رو توصیف کرده بودم که وقتی خواننده به پاراگراف آخر میرسید که دیگه تصمیمش رو در مورد متن گرفته بود.
پای یکی از متنهام دوستی نوشته: خوش به حالت که حوصله داری به خودت برسی، یه جای دیگه دوست دیگه‌ای نوشته: خوش به حالت که بچه‌هات کنارت هستن. یا پای یه متن دیگه دوستی نوشته: بازم خوش به حال تو که خودتو رسوندی کانادا، ما الان چند ساله واسه مهاجرت اقدام کردیم هنوز منتظریم.
من بعد از خوندن این کامنتها از خودم میپرسم اگه اون آدما میدونستن که من گاهی حتی توان مسواک زدن ندارم، بازم به حال من غبطه میخوردن؟ یا اگه میدونستن من با چه سگ دو زدنی تونستم ثانیه ثانیه زندگی با بچه‌هام رو رقم بزنم بازم در مورد حضور بچه‌ها چیزی میگفتن؟ یا اون خانمی که خدا کنه الان دیگه کارهای مهاجرتشون جور شده باشه، تصوری دارن از فرار از ایران اونم از وسط کوه و کمر با دو تا بچه کوچیک، پناهندگی توام با انتظار و سکوت و ترس توی ترکیه با اون شرایط روحی و مالی و جسمی؟
من قصد نداشتم که یه موج همراهی در مورد افسردگیم راه بندازم. فقط خواستم نشون بدم که با وجود این که این قدر حالم بده اما شما از چهار تا پست قبلتر یا بعدترش متوجه حال بد من نشده بودین. میخواستم بگم واقعا نمیشه همه زندگی یه آدم رو از لابلای نوشته هاش پیدا کرد و در موردش حکم داد.
..
مهرنوش متنی نوشته بود، یکی بهش توپیده بود. بعد تهمت زده بود. متحیر موندم. ما آدما چطور میتونیم با خوندن چهار خط از دیگران قضاوتشون کنیم؟ ما چطور میتونیم در حق همدیگه این قدر بیرحم باشیم؟ ما از کجا میدونیم آدما چقدر خوشحالن یا ناراحت که پیمونه ببندیم به زندگیشون و از الک قضاوتمون ردشون کنیم؟ ما مگه کی هستیم؟
.
«بی مقدمه نوشته، جوونامون مردن، تو جک می نویسی؟ خوشی؟
نمی شناسمش، ۲۰ پست آخرم رو چک می‌کنم، هیچ رد پایی از حضورش نیست، جواب می دم: نمی دونستی بی شعورم وقتی درخواست دوستی می فرستادی؟
جواب می ده: یه مشت الاغین همتون که باباهای دزدتون با پول ماها فرستادنتون اونور که حالا بیاید برا ما قیافه بگیرید. نه خانم جینگیلی، متنهات رو تا امروز می خوندم دوست داشتم ولی مردن هم‌ وطنت که برات مهم نیست دیگه برام ارزش نداری.
و قبل از اینکه خانم جینگیلی که نمی دونم دقیقن چه فحشیه جواب بده، بلاک شد.
من البته جملاتش رو با کمی جرح و تعدیل نوشتم، روی همه‌مون به دیوار.«
Advertisements

پیامی از آلیسون آذر- به زبان فارسی

آلیسون آذر: «اگرچه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.»

azerkids-banner

روز جمعه 21 آگوست (30 مرداد 1394 شمسی) من متوجه شدم که 4 فرزند کانادایی من: شروان (دختر 11 ساله)، روژوان (دختر 9 ساله)، درمیس (پسر 7 ساله) و می تان (پسر 3 ساله) توسط پدرشان (همسر سابق من) به نام سارن آذر ربوده شده اند.

صبح 21 آگوست ساعت 4:30 پلیسی به درب خانه من مراجعه و این خبر وحشتناک را به من داد. از آن لحظه به بعد من در کابوس به سر می برم. وقتی روزها میگذرند و من خبری از فرزندانم نمی شنوم بیشتر دچار هراس می شوم.

سارن آذر (صلاح الدین محمودی آذر) یک کرد ایرانی است که از سال 1994 در کانادا زندگی می کرده است. او یک پزشک است که از سال 2007 هر ساله در نواحی کردستان عراق کار های بشر دوستانه انجام می داده است. من این تلاش سارن را در جهت تامین کمک های پزشکی برای پناهندگان تحسین و حمایت می کردم . برایم دانستن این نکته هراس آور است که سارن در کانادا و کردستان حامیانی داشته که به او این توانایی را داده اند تا بتواند این کودکان را از مادرشان جدا کند. به نظر می رسد سارن بچه هایم را به شمال عراق برده باشد، احتمال دارد به پایتخت آن منطقه –اربیل– پرواز کرده باشند. او این عمل را بر خلاف حکم دادگاه کانادا انجام داده و پلیس بین المللی دستور دستگیری او را صادر کرده است.

مراجع قضایی کانادا با دقت در حال پیگیری این موضوع هستند و تاکید دارند بهترین شرایط برای این بچه ها این است که در کانادا زندگی کنند. ولی اول بایستی آنها پیدا شوند.

سارن و بچه ها در فاصله روزهای 6-11 آگوست در پاریس -فرانسه- بوده اند. من متوجه شده ام که آنها بوسیله قطار به  ناحیه دوسلدورف / ترویسدورف آلمان مسافرت کرده اند. آنها آخرین بار در تاریخ 13 آگوست در شهر کلن آلمان دیده شده اند. .

لطفا عکس های بچه ها را ببینید و این ماجرا را به اشتراک بگذارید. زندگی، مدرسه، دوستان و روابط اجتماعی آنها اینجا در کاناداست. ضروریست آنها پیدا شوند و به کانادا برگردند، جایی که تنها وطن و خانه آنهاست.

لطفا هر گونه اطلاعاتی که بتواند کمک کند را به شماره   2930-218-250 اطلاع دهید و یا پیامک کنید. هرچه زودتر این بچه ها پیدا شوند برای همه از جمله سارن هم بهتر است.

سپاس از تمامی شما، مردم فوق العاده شریفی که احساسات قلبی تان را نثار من و بچه هایم کرده اید. از شما که با آغوش گرم، با غذا و با پیشنهاد کمک به خانه من آمدید، شما که از طریق فضای مجازی با کلام مهربانتان و حمایتهای سخاوتمندانه تان مرا دلگرم کردید، بسیار ممنونم. شما برای من همچون نوری در این لحظات تاریک هستید.

قدردانی میکنم از فامیلم – پدر و مادرم، خواهر و برادرهایم و برادر زاده هایم که بدون شما من نمیتوانستم کاری بکنم و از خواهر بزرگم که از روز جمعه 14 آگوست از آن سر کانادا به اینجا آمد تا درکنارم باشد. او به من اطمینان خاطر داده که تا زمانی که بچه ها به خانه برگردند مرا ترک نخواهد کرد.

من میخواهم از فامیل سارن تشکر کنم برای کمکشان در جستجو برای پیدا کردن بچه هایم. من میتوانم تصور کنم که این شرایط برای آنها هم بسیار آزار دهنده می باشد.

من از مراجع قضائی و قانونی در تمام سطوح که ابتکار عمل قابل توجهی را برای یافتن محل بچه ها در کانادا و خارج از کانادا به کار بسته اند، بسیارصمیمانه تشکر می کنم.

اگر چه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.

.

پی نوشت از نوشی: لطفا فایل پی دی اف در دومین کامنت رو هم دنبال کنین.

 

سیاه مشق

لطفا، خیلی از زنهای تنها به مردهایی که احساس امام علی بودن بهشون دست میده نیاز ندارن. به مردهایی که فقط دنبال زنی برای پرستاری بچه هاشون میگردن هم نیاز ندارن.
لطفا بساط خیریه تون رو یه جای دیگه پهن کنین و بفهمین که در وجود زن چیزی بیشتر از مادر بودن هم هست.
.
پی نوشت:
عصبانیم؟ نه نیستم. دارم مشق مینویسم که یادم باشه کجا نباید ایستاد، کی باید حرکت کرد.

پرتقال کوکی

(۱)

با کنجکاوی به صورتش نگاه کردم و گفتم: «تو هم آدم کشتی؟» مکث کرد. تکرار کردم: «کشتی؟» گفت: «نه از فاصله نزدیک.» گفتم: «اما به هر حال آدم کشتی…» توی حرفم پرید و گفت: «ببین، من نمیتونم برات توضیح بدم، نمیکشتی میکشتنت. باید همین کار رو میکردی. اصلا بعد از چند وقت دیگه مغزت تجزیه تحلیل نمیکنه، فقط اینو میبینی که بکش تا زنده بمونی.»

(۲)

من توان دیدن فیلمهایی که خشونت اونها خارج از تحملم باشه ندارم. به همین خاطر شانس دیدن خیلی از شاهکارهای سینما رو از دست دادم یا مثل فیلم سگهای پوشالی بیست و پنج – شش سال طول کشیده تا خودمو راضی کنم فیلم رو تا آخرش ببینم.

یکی از فیلمهایی که هنوز طرفش نرفتم پرتقال کوکیه. میدونم سر این فیلم هیاهو زیاد بود. کلیسا تکفیرش کرد، توی امریکا بعضی از صحنه هاش غیرقابل نمایش اعلام شد، تا زمان حیات سازنده ش هم فیلم توی انگلیس پخش نشد. در جواب همه اینا کارگردان فیلم توی یکی از مصاحبه هاش گفته بود: «… حتی توی وضعیت فراموشی بعد از یه هیپنوتیزم عمیق هم آدمها نمیتونن کاری رو انجام بدن که در تقابل با ذاتشون باشه.*»

من نمیدونم ذات آدم چی میتونه باشه، اما میدونم که آدم میتونه توی شرایطی قرار بگیره که دیگه مغزش تجزیه تحلیل نکنه. بشه بخشی از دستگاه مولد خشونت.

(۳)

ساعت چهار و نیم صبحه. نشستم و به دیوار رو به روم زل زدم و با خودم فکر میکنم چی باید به روز یه بچه هفده ساله اومده باشه که عاقبتش بشه این. این بچه همسن و سال پسر منه. تفاوت اونا چیه؟ ذاتشون؟ شرایطشون؟ سیستمی که توش ایفای نقش میکنن؟

میدونم دیگه هیچی، واقعا هیچی دل مادر ستایش رو تسکین نمیده. از یه جایی به بعد اون مادر زنده میمونه فقط بخاطر بچه های دیگه ش. اما میدونین این جور وقتا یه جایی توی قلب آدم حفره درست میشه، حفره ای که دیگه پر نمیشه، یه تهی سرد بی پایان.

خوابم نمیبره و فکر میکنم یه دستی باید باشه که امثال اون پسر رو از لجنی که توش افتادن بکشه بیرون. یه دستی باید باشه که اون لجن رو خشک کنه. یه دستی باید باشه.

 

*

Stanley Kubrick: «…even after deep hypnosis in a posthypnotic state, people cannot be made to do things which are at odds with their natures.» / Scala Cinema Club

 

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

بچه‌ها خیلی از کلمات رو اشتباه میگن. اوایل وبلاگ‌نویسیم کشف کردم که سخت‌ترین کلمه برای بچه‌هام تخم‌مرغه. بعد که توی وبلاگ نوشتمش کلی کامنت داشتم از دوستانی که از بچه‌ها و بچه‌های اطرافیانشون نوشته بودن. بیشترین رای رو تخم مرغ آورد. سخت‌ترین کلمه بود.
اما بیشتر از هر کلمه‌ای خانوباده* گفتن آلوشا توی ذهنم مونده. هر بار اصلاح میکردم و میگفتم خانواده، باز میشنیدم خانوباده. این وضع تا سالهای آخر دبستان ادامه داشت، حالا چه به شکل درخواست نوشابه خانوباده خریدن بروز میکرد، چه وقتی که صحبت از آرزوی همیشه در کنار هم موندن خانوباده بود… بعد درست شد. یه جایی خودبه‌خود درست شد.
امروز که نامه خانم محمدی رو خوندم و دیدم با کمی تفاوت بچه‌های ایشون هم با تلفظ کلمه خانواده مشکل دارن، ناخودآگاه پرت شدم به سالهای دور. وقتی ایران بودم و زجر میکشیدم و ترس جدایی از بچه‌هام زندگیم رو سیاه کرده بود. بعد قلبم پر شد از درد، نه برای خودم، برای زنی که شرایط مشابهی رو به جون خریده و تجربه میکنه و خدا میدونه چقدر این کار سخته، خدا میدونه این مادر چقدر درد میکشه… نه توی اون روزای سخت و نه حتی همین حالا من هیچوقت نتونستم بفهمم آدمهایی که با یه مادر این کار رو میکننن، آیا مهر و محبت مادرشون رو تجربه کردن یا همه بچگیشون با عقده و اندوه و خشم گذشته.
خانم محمدی، بدونین تنها نیستین. من رنج شما رو با تک تک سلولهام میفهمم. ترسهاتون رو تجربه کردم و میشناسم. دنیام به بزرگی دنیای شما نبوده، اما به قدرخودم برای رسیدن به چیزی که فکر میکردم حق منه جنگیدم، زخم خوردم، دوام آوردم. روزهای سخت میگذرن. دلتون گرم که خیلی زود بچه‌هاتون رو محکم در آعوش خواهید گرفت. تا اون روز سرتون بلند و گامهاتون استوار.
.
.
* Khanoo-badeh

خون سیاوش

من یه روزی خوب میشم، میدونم، دیر یا زود خوب میشم… همه این زخما خوب میشن، جاش هم اگه بمونه خیالی نیست… میشه از کنارش آروم گذشت.
.
اما تا روزی که زنده‌م قلبم همراه قلب خانواده ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، امیر جوادی‌فر، سهراب اعرابی و هزاران هزار خون بیگناه به زمین ریخته، خون گریه خواهد کرد و این خونهای به زمین ریخته تنها چیزیه که تا آخر عمرم، نه میبخشم و نه فراموش میکنم.

human-rights-video-pic-300x191

روی عکس کلیک کنید.

سوختن، فصل مشترک

سرکوب زن بخش انکارناپذیر ما شده. قوانین ما سرکوب رو اول به خانواده و بعد به جامعه واگذار میکنن و اگه از دست اونا کاری برنیاد خودشون وارد عمل میشن. زنها توسط مردهای خانواده کنترل میشن؛ اگه خانواده‌ از زن حمایت کنه، جامعه خانواده رو زیر فشار اجتماعی له میکنه و اگه جامعه از زن حمایت کنه، دولت دست به کار میشه تا جامعه رو سرکوب کنه و همه اینها بخاطر اینه که زن سکوت کنه.
نجیب که باشی توسری میخوری و حرف نمیزنی، میذاری بهت تجاوز کنن، بهت زور بگن، کتکت بزنن، میذاری برات لباس و پوشش انتخاب کنن، شوهرت بدن، به وقتش بچه‌هات رو ازت بگیرن و طلاقت بدن و یا اگه دلشون خواست طلاقت ندن، نجیب که باشی با خوب و بد میسازی و میسوزی و این سوختن میشه فصل مشترک زندگیت، چون اگه عصیان کنی ممکنه یا با اسید بسوزی و یا به هزار بهانه حق و ناحق جوانی و زنانگیت توی دادگاه و زندان و پای چوبه اعدام سوزونده بشه.
قوانین اعدام و قصاص هم دستخوش همین بازیه. یا دولت میکشه، یا می اندازه روی دوش خانواده‌های درگیر. بعد جامعه وارد عمل میشه تا فشار رو روی دوش خانواده‌ها بیشتر کنه. مردم با هم درگیر میشن تا ثابت کنن مرز حجاب داشتن و نداشتن کجاست، یا فلانی قاتل هست یا نیست و این وسط کلا اصل موضوع فراموش میشه.
توی کشوری که دادگاهش هیئت منصفه نداره، قانونش با اعدام آدما جرم رو رفع و رجوع میکنه، حکومتش برای درس عبرت دادن آدما رو علنی اعدام میکنه، آدماش میتونن به گمان گناه همدیگه رو بکشن و جواب پس ندن، یا بی‌مهابا اسید بپاشن و به فلان فتوای دینی استناد کنن، یه روزی میرسه که بلاخره برای هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ داد و دادرسی در کار نخواهد بود.
من در مورد بیدادگاهی به اسم ایران صحبت میکنم.
.
.
پی‌نوشت
زنانگی این متن بخاطر همزمانی با اسیدپاشی و اعدام یک دختر جوانه. از طرف دیگه من زنم و از سمت و سوی خودم میبینم و صحبت میکنم.

کوبانی

به احترام انسانیت، آزادی، ایستادگی،
به احترام کسایی که حتی اگه بترسن هم، دست از مبارزه برنمیدارن،
به احترام مردم کوبانی سر خم میکنم.

هم-سایه

این چند روزه که همه ما با نگرانی اخبار طوفان تهران رو دنبال میکردیم برخوردم به واکنش عجیب همشهریهای خودم.
من از اون دسته آدمام که معتقدن وقتی خودت توی شرایطی زندگی نمیکنی اجازه نداری معلم اخلاق بقیه‌ای که دارن اون شرایط رو تحمل میکنن بشی و براشون باید و نباید و شاید تعیین کنی. حالا هم نمیخوام پیشنهادی بدم، فقط یه مثال میزنم و باقیش رو به خودتون میسپرم.

اون موقع که توی دادگاه داشتم بالا و پایین میپریدم، اگه میدیدم که یه مادر دیگه‌ای هم مشکل منو داره اما چون معروفتره یا پارتی بیشتری داره، بیشتر در موردش صحبت میشه و خبرش تیتر اول میشه، نمیگفتم مگه من چه فرقی دارم، منم الان چند ساله دارم توی این مصیبت دست و پا میزنم اما کسی نگفت مردی یا زنده‌ای. نمیگفتم حقشه، بذار این خانم هم با همه سرشناسی و معروف بودنش بکشه تا ببینه من چی میکشم… کاملا برعکس، میگفتم کاش این خانم بتونه برای اصلاح این وضع قدمی برداره، راه حلی، طرح چاره‌ای، توجه عمومی… این جوری اگه مشکل اون حل بشه منم میتونم از همون راه حل استفاده کنم.

من از بی تفاوتی دیگران نسبت به خوزستان حمایت نمیکنم، سفیدنمایی هم نمیکنم. فقط میخوام بگم حکایت «بز همسایه رو بکش*» رو یادتون میاد؟

.
*خلاصه جریان اینه که دو تا همسایه بودن و یه روز یه غول چراغ جادویی، پری دریایی چیزی سر راه یکی از اونا قرار میگیره و قرار میشه آرزوش رو برآورده کنه، اون بز میخواد… اما وقتی همین شرایط برای مرد همسایه پیش میاد اون بجای هر آرزوی دیگه‌ای میگه: «بز همسایه رو بکش»

بوی خیس تن خاک

همیشه سالروز آزادی خرمشهر که میشد یه چیزی مینوشتم. امسال میخواستم ننویسم، اونقدر که پر از تلخی بودم…
چی میخواین بشنوین؟ اینکه خرمشهر دیگه هیچوقت آباد نشد؟ اینکه حتی آزاد هم نشد؟ اینکه خرمشهر که یه بندر کوچیک قشنگ با مردمی دوست‎‌‎داشتنی بود ویران شد و دیگه هیچوقت اون خرمشهر سابق نشد؟
دلم میخواست برمیگشتم به سالای قبل از جنگ، قبل از انقلاب، خرما و کنار و درخت بیعار، روزای جمعه و جمع شدن همه فامیل و ماهی صبور و حوض کاشی آبی‌رنگ وسط حیاط خونه مامان‌بزرگ، آش صبحونه، سیزده‌به‌در و دیلی‌فارم، مدرسه دنیای کودک، لب شط، خیابون ششم بهمن، دیدن دوباره سندباد: یه بار از تلویزیون ایران، یه بار از تلویزیون بصره.
دلم میخواست برمیگشتم به شرجی و گرمای چهل درجه، بوی زهم بازار ماهی‌فروشا، بارون و زمینی که نمیشد مرده رو درست و حسابی توش دفن کرد، شهری که فکر میکردیم بدون کولر گازی نمیشه توش دوام آورد.
دلم میخواست برمیگشتم به اون روزا که همه بودن، خوشحال بودن، یه چیزی توی مردم زنده بود. نمیدونم چی بود اما هر چی که بود میشد برقش رو توی صورت همه دید، حس کرد.
چه فایده که فکر کنم؟ چه فایده که به یاد بیارم؟
لعنت به جنگ که شهر منو ویران کرد، لعنت به انقلاب که نتونست شهر منو آباد کنه. لعنت به دستی که همه گذشته و آینده‌ من و همشهریای منو دزدید.

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبحه. خوابم نمیبره. نمیدونم بخاطر درد ناشی از حساسیت پوستی پامه یا یه چیزی مثل حسرت تا ته دلمو سوزونده.

 

در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

تشت خون

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

زندگی همه ما یه جعبه سیاه داره*

زندگی آدما پیچیده تر از اونیه که به نظر میاد. گاهی وقتا آدم فقط با سکوت میتونه جلوی متلاشی شدن خودشو بگیره، گاهی توانایی‌هاشو فراموش میکنه و فقط دست و پا میزنه تا سرش رو بالای آب بگیره. گاهی به سختی از خودش دفاع میکنه، گاهی هم اصلا این فرصت دستش نمیاد.
آدما میتونن شکننده باشن. فرقی نمیکنه که برای بودنشون در شرایط بد دلیل قانع کننده‌ای دارن یا بدون دلیل اون شرایط رو تحمل میکنن. اونا میتونن مقاومتشون رو خیلی زود از دست داده باشن. آدما گاهی توی واقعیت زندگیشون مچاله میشن و خیلی طول میکشه تا بتونن دوباره کمر صاف کنن.

آدما رو نمیشه بخاطر نداشتن جرات و توان رها شدن نحقیر کرد. نمیشه نشست و از بالا نگاه کرد و حکم داد. شما جعبه سیاه زندگی خیلیا رو ندیدین. خیلی از اون آدمایی که فکر میکنین قوی هستن، سالها توی اون شرایط درجا زدن تا به توانایی اعتراض کردن رسیدن.

تا حالا نفس توی گلوتون گره خورده؟

روح همدیگه رو سنگسار نکنیم… بعضی از ماها به قدر کافی از زندگی کشیدیم.

*برای ساناز نظامی

جوابیه

پاسخ سایت لینک‌زن

سلام

ای کاش قبل از درج این مطلب نگاهی به بخش «قوانین نشر مطلب» و «درباره لینک‌زن» می‌کردید. ما بارها این رو برای خوانندگانمون توضیح دادیم که طبق قانون نمی‌تونیم به وبلاگ‌های فیلتر شده لینک بدیم و این متاسفانه نه تنها شامل وبلاگ شما که شامل همه‌ی وبلاگ‌های وردپرس و بلاگ اسپات می‌شه. از دست ما در این مورد کاری به جز ذکر نام وبلاگ برنمیاد چون آوردن لینک وبلاگ فیلتر شده برامون طبق قانون دردسرهایی ایجاد میکنه که ساده ترینش فیلتر شدن خود سایت هست.
با این حال اگر راضی به انتشار مطالبتون بدون لینک و صرفا با نام نیستید اعلام بفرمایید تا وبلاگتون از این به بعد در لینک زن بازنشر داده نشه.

قلمتون روان
بامهر
لینک زن

====

جواب و درخواست من:

ضمن تشکر از توجه شما لطفا اگر طبق قوانین قادر به دادن لینک به وبلاگهای فیلتر شده نیستید، پس مطابق قوانینی در همان سطح از درج نوشته‌ این وبلاگها هم خودداری کنید و بله، همانطور که نوشتم نه تنها مایل به انتشار مطالبم در سایت شما نیستم، بلکه مصرانه درخواست حذف دو یادداشت قبلی خود را دارم.

با احترام
نوشی

لینک‌زن

وبسایت محترم لینک‌زن

به درج نوشته‌هایم در سایت شما معترضم، من در مورد این نوشته‌ها حقوقی دارم که توسط شما زیر پا گذاشته شده. مصرانه درخواست میکنم از این به بعد نوشته‌های وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش  را در لینک‌زن بازنشر نفرمایید و دو نوشته قبلی نوشی را هم که بدون دادن لینک مستقیم و تنها با اشاره به نام وبلاگ منتشر کردید، حذف کنید.

نوشته هایی که بدون دادن لینک مستقیم در سایت لینک زن  درج شدند اینها هستند: حواس پرنی و مرگ را زندگی کردن

امیدوارم فراموش نفرمایید گاهی آدمها برای نوشتن همین چهار خط هم خون دل خورده‌اند و محترمانه تر است برای بازنشر نوشته دیگران، پس از کپی و پیست، یک لینک هم به سایت یا وبلاگ اصلی بدهید.

من به اعتراضم تا لحظه حذف نوشته‌هایم از سایت شما  ادامه خواهم داد.

با احترام
فرنوش مهرفروزانی
وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش

پی‌نوشت:  بجای توضیح بیشتر توجه شما را به کامنتی که زیر یکی از مطالبم نوشته شده جلب میکنم: «بااجازه ی لینک زن من بعضی پست هاتون رو لینک میکنم و به دوستام معرفی میکنم حالا بعضی هارو با آدرس خوده وبلاگ نویسنده بعضی هارو ثل [مثل] اینکه لینک وبلاگ نویسنده رو نداره با لینک زن لینک میکنم خیلی ام جالبه اینجا«

پی نوشت دوم برای اینکه خودمون هم یادمون بمونه: این حداقله که کسی بعنوان یه نویسنده آنلاین از یک رساله آنلاین، توقع لینک مستقیم به نوشته‌ش داشته باشه. از کتاب که نقل نشده، این نوشته‌ها و نویسنده‌ها حضور آنلاین دارن.

کنیزداری شرعی با ذکر صیغه عقد به روایت قانون

دردناکه، نه؟ اینکه بچه‌ای به خونه‌ای پناه ببره که قراره توی اون خونه بهش تعرض بشه. پیشاپیش مجوز شرعی و قانونی تجاوز صادر شده باشه و بعد همه چی واگذار بشه به کرم و لطف پدرخونده که به ازای نون و آبی که خرج کرده مایل به کسب لذت ‌جنسی باشه یا نه. خودشو از نظر شرعی، قانونی و حتی اخلاقی صاحب حق بدونه که از نعمتی (!؟) که خدا سر راهش قرار داده استفاده کنه یا نه!

آقا و خانم محترمی که  به نمایندگی از طرف مردم ایران توی مجلس نشستین، این اسمش فرزندخوندگی نیست، کنیز آوردنه. راحت بفرمایین روشهای حلال پرورش کنیز جهت بهره‌جویی جنسی.

بعد از تحریر:
الف – لطفا امضا کنین.
ب- ظاهرا ازدواج با فرزندخوانده قبلا هم با همین روال انجام میشده منتها به این شکل اعلان رسمی نداشته. مثلا آقای محمد ایوبی که خودشون رو کارشناس مسائل مذهبی معرفی میکنن در فروردین ١٣٨٧ نوشتن: راههاي ايجاد محرميت بين دختر و پدر خوانده: «اگر فرزند مذكور دختر باشد البته مشكلی از جهت محرميت با مادرخوانده ندارد؛ اما بر مرد خانه (پدرخوانده) نامحرم است ولی ميتوان از طرق زير برای محرميت آن اقدام كرد: الف،ب،ج: همان راههای سه‌گانه كه در مورد مادرخوانده گفته شد دقيقا اينجا نيز جاری است (البته از طرف بستگان مرد) بنابراين می‌توان محرميت را بين دختربچه و پدرخوانده، از طريق شير مادر آن مرد يا خواهر يا خواهرزاده‌هايش يا زن‎‌برادر يا برادرزاده‌هايش ايجاد كرد؛ مشروط بر اين كه زمان شيرخوارگی بچه نگذشته باشد. اما اگر زمان آن گذشته باشد و پدرخوانده فرزند يا نوه‌ای نداشته‌باشد ، تنها راه آن است كه عقد موقت آن دختر را براي پدرخوانده بخوانند تا آن دختر حكم زن‌ پدرش را پيدا كند و برای هميشه بر او و برادران و برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هايش محرم گردد.
در اينجا دخول شرط نيست ولي چنين عقدی بايد داراي شرايط زير باشد: اولا بايد به مصلحت دختر بچه باشد كه غالبا هست. ثانيا با اجازه حاكم شرع صورت گيرد. ثالثا زمان عقد موقت به قدری باشد كه در آن زمان امكان بهره‌گيري جنسی از دختر باشد ولی پس از ساعتی باقيمانده مدت را می‌بخشند تا در آينده آن دختر با مشكلی مواجه نشود…»

خفاش، کرکس، شغال… سلسله بی پایان

امروز روز جهانی کودک ه. در مهد کودک بچه های منم جشن هست. نوشتن به نیابت والدین سراغ بچه های بی سرپرست میرن، نوشتن که پارک شهید چمران کرج هم به همین مناسبت جشن هست. بلیط ورودیه رایگان هم دادن.
دیشب بچه ها رو حمام دادم. امروز لباسهای قشنگ تنشون کردم و بوسیدمشون. بهشون گفتم روزتون مبارک. گفتم همون طور که مامانا و باباها یه روز مشخص واسه خودشون دارن، امروزم روز شماست. با لبخند روانه شون کردم.
اما امروز من حتی یه لحظه از فکر اون بچه هایی که در پاکدشت قربانی شدن و تازه داره روشن میشه که قربانی قاچاقچیان اعضای بدن بودن درنیومدم. خوندم که فقط بخاطر همین دلیل جنازه بچه ها سوزونده میشده. خوندم که توی دست برادر کوچیک قاتل بارها چک پول دیده شده، که همین برادر همکلاسی هاشو به بهانه دیدن کفتری که سیگار میکشه به قتلگاه میبرده. خوندم که خانم عبادی هم در مورد قاچاق اعضای بدن بچه ها هشدار داده و این که قضیه به این سادگیام که من فکر میکردم نبوده، فقط انتقام شخصی از جامعه نبوده…
بچه ها کشته میشن تا کلیه هاشون در خدا میدونه کدوم کشور عربی یا اروپایی معامله بشه، اگه جون سالم به در ببرن بازم درصدی از اونا سر از بازارهای برده جنسی دوبی در میارن. بازم اگه جون سالم به در ببرن و شانس داشته باشن، میشن یکی از جماعت حیرونی که بعد از دیپلم و لیسانس، بعد از خدمت سربازی و کار و ازدواج و… ، بعد از هزار تا چیزی که مثل یه برنامه از پیش تعیین شده براشون پیش میاد و اونا پاسش میکنن، هنوز نفهمیدن چرا به دنیا اومدن و قراره چکار کنن.
یه تعدادم میشن قربانیان اصلی خشونت. یعنی همون بچه هایی که میشن خفاش، کرکس، یا چه میدونم کفتار… یا هر اسم دیگه ای که دلتون میخواد روشون بذارین.
اون چیزی که این میون منو آزار میده ارزونی جان و روح آدمهاس. این روزا چی میشنوم؟ «میکشن و می کشیمشون. بچه ها رو سوزوندن، ما اونا رو آتیش میزنیم. صد ضربه شلاق، ده بار دار زدن، سی بار تا پای چوبه دار بردن و باز برگردوندن… نه کمه. باید اونا توی قیر مذاب انداخت.» از مردمی متعجبم که خشونت رو با خشونت جواب میدن. از مردمی متعجبم که خواهان به آتش کشوندن جانیان (توجه کنین: منم میدونم جانی هستن) واقعه پاکدشت در ملاء عام هستن. مردمی که اجازه میدن بچه هاشون این صحنه ها رو ببینن، روحشون به راحتی آلوده بشه. جسم قاتلی رو به دار یا آتش میکشن، و روح ناظران رو هم همزمان. در جایگاهی نیستم که بگم اعدام خوبه یا بد. باید علنی باشه یا نه. بگم واسه عبرت بقیه(!) خوبه یا بد. اما…
از رواج خشونت بترسیم. حداقل بخاطر بچه ها از رواج خشونت بترسیم.

*از امشب باز هم راجع به بچه ها مینویسم. بحران رو رد کردم…

چگونه میتوان زنی را به انزوا کشاند.*

احتمالا وقتی با اینترنت آشنا شدم زن تنهایی بودم. اینترنت پنجره ای بود که میتونستم از اون نفس بکشم. دری بود به سوی نور. اون روزها بچه ها کوچولو بودن. ناشا زیر یکسال داشت و آلوشا تازه سه ساله شده بود. مشکلات مادی داشت له م میکرد. ناامنی مفرط، گرفتاری بزرگ کردن بچه های پشت سر هم و درگیریهای دادگاهی کلافه م کرده بودن. اما چیزی که بیشتر از همه اینا عذابم میداد تنهایی بود…
کمتر از دو سال گذشته. امروز که نظر خواهی این وبلاگ رو برای همیشه (تاکید میکنم برای همیشه) بستم به این فکر میکنم آدما چقدر خرج میکنن واسه اینکه زنی رو که میخواست از تاریکی دربیاد دوباره به انزوا بکشونن؟
من کار خودم رو میکنم، این سفره اینجا همچنان پهن ه. هر وقت سوژه کم آوردین تشریف بیارین. بلاخره از این نمد برای همه کلاهی پیدا خواهد شد.
ایام به کام.

* این نوشته مخاطب خاص داره.

طبق قولی که به دوستی داده بودم، صبر کردم تا مبادا خشمگین، از سر گرفتن حقم، ناروایی نسبت به این خانوم ببندم.حالا که 24 ساعت از مقاله انتقادی ایشون گذشته مینویسم.
زیتون گرامی
تا اینجا که بازی خوردین. یعنی درگیر بازیی شدین که براتون هیچ اعتباری بوجود نیاورد. براتون متاسفم که من به بازی شما هیجان ندادم و درگیر نشدم. در خوشبینانه ترین حالت میگم که میخواستین شمارنده کنتورتون از شدت مراجعه کننده منفجر بشه. خوب این خیلی خوبه. منهم به شما کمک کردم. فکر کنم لینکی که دادم کارساز بود.
خوش باشین.

نوشی و همسایه ها

خب… من نوشته زیتون رو خوندم. شما هم اگه دوست دارین، برین و بخونین. من دفاعی از خودم نمیکنم، چون همه نوشته هام توی آرشیو هستن و میشه به اونا مراجعه و مطالعه شون کرد.
….
خوندن این مطلب یه حسن داشت و اونم اینکه تا یادم نرفته، از همه دوستای خوبی که به وبلاگ نوشی لینک دادن صمیمانه تشکر کنم
آرشیو مطالب این وبلاگ دم دسته دیگه!

ازدواج عاقلانه، زندگی عاشقانه

امشب طبق قولی که به خودم داده بودم ميخوام در مورد همون موضوعی که چند وقت پیش ازتون کمک خواسته بودم بنويسم. در اين مدت من ايميلهای زيادی داشتم که برام نظرتون رو نوشته بودين. بعضی از شما وکيل بودين، يا يکی از اطرافيانتون وکيل بود و از نظر حقوقی منو راهنمايی کرده بودين، نظرخواهی هم که جای خود، نشون دهنده لطف شما بود. حالا به همه اينا اضافه کنين اطلاعاتی رو که وکيلم به من داد و اینم نتیجه کار که باعث تاسف من شد که چرا من قبل از ازدواج هیچ کدوم اینا رو نمیدونستم:

۱- در مورد حق طلاق، از اونجايی که توی سايت زنان ايران در اين مورد کامل نوشته بود من ترجيح دادم به جای نوشتن در اين مورد لينک بدم تا خودتون مطالعه بفرمايين.

۲- در رابطه با حق مسکن، اول اين توضيح رو بدم که پس از ازدواج زن هيچ اختياری در انتخاب محله، شهر، و حتی کشور محل سکونتش نداره مگر اينکه حين عقد يا بعد از اون اين حق رو از شوهرش بگيره. من شنيدم که کافيه مرد رضايتش از اعطای اين حق به خانوم رو روی يه ورق بنويسه و امضا کنه. (چون اطلاع کافی ندارم بد نيست از آقای وکيل دادگستری دقيقتر بپرسين بپرسين.) اما اينکه اگه زنی نخواد زير بار اين مطلب بره رو هم بگم که عواقب قانونيش چی ميتونه باشه… در اين صورت مرد با مراجعه به دادگاه ميتونه حکم عدم تمکين خانوم رو بگيره و اولين کاری که معمولا ميکنه قطع نفقه يا همون خرجی زن هست. بعلاوه اينکه ميتونه درخواست استرداد اطفالش رو به دادگاه بده که در اين صورت زن ملزم ميشه بچه‌ رو به شوهرش بده و در نهايت اگه اين مدت طولانی بشه دادگاه به مرد اجازه ازدواج مجدد ميده… دلتون رو صابون نمالين که از طرف دادگاه مامور ميفرستن تا ببينه خونه مرد در شان زن هست يا نه… معمولا کافيه که مرد خونه مستقلی داشته باشه.. در هر شهر يا محله‌ای.

۳- حضانت مرد تحت هيچ شرايطی قابل بخشش نيست، مگه اينکه دادگاه به اين موضوع رای بده… واضح‌تر بگم که حضانت قانونی مادر بعد از طلاق در مورد دختر تا ۷ سال و در مورد پسر تا ۲ سال است که همين مدت کوتاه هم با ازدواج مجدد مادر و يا اثبات جنون و همچنين اثبات عدم صلاحيتش باطل ميشه. حتی در مواردی دادگاه به دليل مناسب نبودن وضع اقتصادی مادر بچه رو به پدر ميده. در مورد زوجی که با هم زندگی میکنن قانون حکم خاصی نداره. گفته میشه که والدین حضانت بچه رو به عهده دارن ( ولایت بحث جداگانه‌ایی داره ) بنابراین اگه خانومی حین عقد مهریه نخواد و به جاش حق حضانت بچه‌هاشو بگیره، یا بعد از عقد با بخشش مهریه‌اش حضانت بچه‌هاشو به صورت محضری از همسرش بگیره ، در واقع ضرر کرده. چون این یه قرارداد شخصیه که از نظر قانون میتونه مردود اعلام بشه. اعطای حضانت به مادر فقط موقعی قانونیه که دادگاه در موردش رای بده و دادگاه فقط در صورت طلاق در این مورد رای میده نه در صورتی که زن و شوهر میخوان زندگی مشترکشون رو ادامه بدن. از اون طرف وقتی مهریه بخشیده بشه دیگه برگشت پذیر نیست. ساده تر بگم در این معامله شما مهریه‌تون رو دادین که دیگه دستتون به جایی بند نیست و در عوض حضانتی رو بدست آوردین که هر زمان میتونه با یه شکایت مرد و ابراز پشیمانی باطل بشه. حالا اگه دوست دارین چیزی رو از دست بدین که چیزی رو به دست نیارین، دیگه مسئله خودتونه.

بازم میگم، من وبلاگی رو که میتونه جوابگوی سئوالات حقوقیتون باشه معرفی کردم. ممکنه من نتونم درست براتون توضیح بدم. اما مسلما وکيل‌باشی ميتونه جوابگوی سئوالاتتون باشه.

 

میخوام اینو هم اضافه کنم که قصد من از مطرح کردن این مطلب زیر سئوال بردن آقایون یا خانوما نیست، من نمیخوام بگم مهریه خوبه یا بد (‌ شخصا هیچ اعتقادی ندارم ) منتها تا وقتی قوانین حقوقی ما، خصوصا در مورد حضانت بچه‌ها بعد از طلاق جانب عدالت رو رعایت نمیکنه، مهریه تنها اهرم فشاره. یادتون باشه به تعداد ستاره‌های آسمون مرد خوب و زن خوب هست و همین طور برعکسش.

 

راستی حتما خبر دارين که من قراره وزير دادگستری بشم!