جای آنها خالی ست

سرتون بلند، دلتون شاد و تن تون سلامت. همه آرزوهای خوب برای شما.
جای همه بچه هامون، پدر و مادر و خواهر و برادرامون که سال هشتاد و هشت پرپر شدن خالی.

Advertisements

بوی خیس تن خاک

همیشه سالروز آزادی خرمشهر که میشد یه چیزی مینوشتم. امسال میخواستم ننویسم، اونقدر که پر از تلخی بودم…
چی میخواین بشنوین؟ اینکه خرمشهر دیگه هیچوقت آباد نشد؟ اینکه حتی آزاد هم نشد؟ اینکه خرمشهر که یه بندر کوچیک قشنگ با مردمی دوست‎‌‎داشتنی بود ویران شد و دیگه هیچوقت اون خرمشهر سابق نشد؟
دلم میخواست برمیگشتم به سالای قبل از جنگ، قبل از انقلاب، خرما و کنار و درخت بیعار، روزای جمعه و جمع شدن همه فامیل و ماهی صبور و حوض کاشی آبی‌رنگ وسط حیاط خونه مامان‌بزرگ، آش صبحونه، سیزده‌به‌در و دیلی‌فارم، مدرسه دنیای کودک، لب شط، خیابون ششم بهمن، دیدن دوباره سندباد: یه بار از تلویزیون ایران، یه بار از تلویزیون بصره.
دلم میخواست برمیگشتم به شرجی و گرمای چهل درجه، بوی زهم بازار ماهی‌فروشا، بارون و زمینی که نمیشد مرده رو درست و حسابی توش دفن کرد، شهری که فکر میکردیم بدون کولر گازی نمیشه توش دوام آورد.
دلم میخواست برمیگشتم به اون روزا که همه بودن، خوشحال بودن، یه چیزی توی مردم زنده بود. نمیدونم چی بود اما هر چی که بود میشد برقش رو توی صورت همه دید، حس کرد.
چه فایده که فکر کنم؟ چه فایده که به یاد بیارم؟
لعنت به جنگ که شهر منو ویران کرد، لعنت به انقلاب که نتونست شهر منو آباد کنه. لعنت به دستی که همه گذشته و آینده‌ من و همشهریای منو دزدید.

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبحه. خوابم نمیبره. نمیدونم بخاطر درد ناشی از حساسیت پوستی پامه یا یه چیزی مثل حسرت تا ته دلمو سوزونده.

 

مفهوم وطن

پنج سال پیش بیقرار برگشتن به ایران بودم. دکتر گفت: «چند ساله بیرونی؟» گفتم: «نزدیک چهار سال.» گفت: «برگردی ایران دیگه به چشمت اون ایران نیست.» گفتم: «برای من هست، من که به میل خودم بیرون نیومدم.» گفت: «هر آدمی بیشتر از دو سال بیرون از کشورش زندگی کنه، بعد از برگشت با مشکل مواجه میشه.» یاد میلان کوندرا افتادم و اینکه میگفت نوستالژی واقعی در حضور دوباره توی کشورته که دامانت رو میگیره. پرسیدم: «کی به اینجا عادت میکنم؟» گفت: «نمیشه دقیق گفت، اما شاید حداقل پنج سال دیگه نیاز داشته باشی.»

پنج سال تمام شد. هنوز عادت نکردم. دلم نمیخواد به مفهوم وطن از زبان کوندرا فکر کنم. گوشامو میگیرم، چشمامو میبندم…

تشت خون

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

چرا بخندم؟

سپیده گفت: «نخندیدا، اما نی‌نی من که دل‌پیچه میگیره من به جاش گریه می‌کنم!»

جواب دادم: «چرا بخندم؟ یادمه پسرم که یکی دو ماهه بود، یه شب بیخواب شد و گریه کرد. بجز من و بچه کسی خونه نبود. پوشکش رو عوض کردم، بهش شیر دادم، باد گلوش رو گرفتم، لباس آزادتر تنش کردم، توی بغلم گرفتمش و راه بردم… اما هر کاری کردم بچه آروم نشد که نشد. آخرش گذاشتمش وسط تخت و منم پا به پای اون شروع کردم به گریه کردن. نیم ساعتی که دوتایی گریه کردیم، اون آروم شد و با نوازش دست من خوابید، اما من تا صبح به سقف خونه زل زدم.»

از نوشته‌های قدیمی

فکر ميکنم حواس پرتی فقط مختص متاهلا نيست… چون يادم اومد که حدودا یازده سال پيش خودم هم يه خرابکاری کردم که به عنوان يه خاطره بامزه هميشه گوشه ذهنم مونده!
یازده سال پيش که من دوران دانشجوييم رو توی تهران ميگذروندم، يه بار که خيلی خيلی خسته بودم ايستادم کنار خيابون به انتظار ماشين و هر تاکسی که ميومد داد ميزدم هفت شهريور! اما با اينکه مسير من مستقيم بود هيچ ماشينی نمی‌ايستاد تا اينکه بعد از کلی معطلی يه تاکسی که از اتفاق خالی هم بود ايستاد و گفت: خبری شده؟ گفتم: بله؟ گفت: ميگم تو اين تاريخی که ميگی خبری شده؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: آخه ما خيابونی به اين اسم نداريم! بهت‌زده با انگشت مسيری رو نشون دادم که انتهاش ميخورد به هفت شهريور. خنديد و گفت: خانوم تکليف ما رو روشن کن يا بگو بیست و پنج شهريور يا بگو هفت تير! تازه فهميدم چه خرابکاری کردم. در حالی که از خنده نفسم بند اومده بود گفتم: ميخوره؟ گفت: بفرما. تموم مسير محکم ناخنامو کف دستم فرو کرده بودم که دوباره خنده‌م نگيره. وقت پياده شدن پرسيد: حالا بلاخره چه خبره اين هفت شهريور؟ گفتم: تولدمه! و زود از تاکسيه دور شدم تا بخاطر انفجار خنده‌م ملقب به جلف نشم!
راستی تا حالا براتون پيش اومده وايسين مثلا ميدون انقلاب و هی داد بزنين انقلاب؟ بعدم تاکسيا جوری نگاتون کنن انگار بلانسبت، مختون عيب داره؟!

(نوشته رو یازده دوازده سال پیش نوشته بودم.)

حکومتی که میتواند سور بزند

عالی قاپو رو نشون آلوشا دادم و با غرور گفتم: «ببین این ساختمون زمان خودش خیلی باشکوه بوده، خونه شاه بوده.» آلوشا بر و بر عالی قاپو رو نگاه کرد و گفت: «طبقه بالا اتاق شاه بوده؟» گفتم: «حتما دیگه، نمیدونم!» آلوشا با قاطعیت دنبال حرفشو گرفت و گفت: «خودم میدونم، شاه و بی بی و سرباز طبقه بالا بودن، طبقه اولم ده لو و نه لو و تک و دو و سه و بقیه شون بودن.»

.

خب بله مفاهیم عوض شدن! منم کلی حرف زدم تا مفهوم شاه و ملکه رو خارج از ورقای بازی بهش بفهمونم. تازه شانس آوردم که توضیحاتم ختم به این نشد که احمدی نژاد زبونم لال شاه ایرانه.

پی‌نوشت: ماههای آخری که ایران بودیم یه شب همگی آرزو کردیم. آرزوی آلوشا داشتن یه دست ورق بازی بود. من خیلی زود وقتی اونا بعد از نه روز به خونه برگشتن ورق بازی رو براش خریدم. تا مدتها ذهن آلوشا درگیر ورقای بازی بود و همه چیز رو با این مبنا میسنجید. اون نوشته رو اینجا میتونین بخونین.

«از روایت های قدیمی»

داستانگو

دهنم خشک شده بود از بس قصه گفته بودم. ابروهامو بالا بردم و گفتم: «حالا دیگه شما قصه بگین.» ناشا با بی‌حالی شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «من که بلد نیستم.» گفتم: «کاری نداره که دختر جون، همه قصه‌ها یه اول دارن، یه آخر، وسطشم هر چی دلت خواست بگو، مثل مامان.» محکم گفت باشه و آب دهنشو قورت داد و گفت: «یکی بود، یکی نبود، زیر قنبل* کبود….»

*گنبد

اینکه ناشا چرا فکر کرده قصه‌ها زیر یه باسن کبود اتفاق می‌افتن رو باید از خودش بپرسین!

شما که احتمالا متوجه شدین با چه کلمه‌‌ای عوضی گرفته؟

(از روایتهای قدیمی)

دیرهنگام

بچه که بودیم یکی از فامیلامون میگفت هیچوقت به نوزاد کسی نگین که خوشگله. میگفتیم آخه چرا، میگفت برای این که چشم نخوره. مادر یکی از دوستام هم هر وقت ما زیاد میخندیدیم میگفت: زیاد نخندین که آخرش ختم به گریه‌ میشه. شرمنده، من با این هراس و ترسا بزرگ شدم. شاید این شد که وقت پیروزی تیم ملی، صدام برید.

همیشه به شادمانی مردم ایران، سرتون سبز و دلتون خوش.

شادمانی گوارای وجودتون

لبهاتون رو همیشه خندون ببینم مردم گلم. امیدوارم انصاف هیچوقت ازمون دور نشه، دچار خودفریبی نشیم، اتحاد رو یاد بگیریم، بدونیم روزگار چاره ای بجز تسلیم شدن در مقابل اندیشه درست و مردمان نیکو نداره. یاد جان باختگان و دربندانمون باشیم. مهم نیست فردا چی پیش میاد، مهم اونی هست که امروز پیش اومد و مقاومت و هماهنگی ما… باشه که تا ابد این جور پشت هم بایستیم و برای هر اتفاقی در فردا آماده باشیم. دمتون گرم که  عاشق بودین و صادقانه با دستهای خالی برای عشق جنگیدین.

من که دستم کوتاهه، اگه میتونین با گل و شیرینی برین خونه شهدای جنبش.

از میان نامه‌هایی که می‌نوشتم

سلام
ممنونم بخاطر ایمیل شما. گاهی که برام مینویسن که چنین و چنان می نویسی من هیچ نمیفهمم. یکبار هم که یکی گفت نثر پاکیزه، خودم رو کشتم بهم بگه نثر پاکیزه یعنی چی؟… گفت نمی گم. تجربه نشون داده وقتی ناآگاهانه  مینویسی بهتره.
من این حرف رو قبول نداشتم. شما حس خودتون رو از نوشته ها به من منتقل کردین. اغلب اگه کسی به من بگه امید یا زندگی رو تو وبلاگ حس میکنه من حس خوبی پیدا میکنم. انگار انرژی متقابل هست. هر چه خواننده بیشتر احساس آرامش بکنه من بیشتر روی آرامش رو خواهم دید.
میدونین، شما حق دارین. من هیچوقت امیدم رو از دست ندادم. این هیچوقت که میگم مربوط به همه سالهای عمرم نیست. بلکه منظورم از وقتی هست که حس کردم باردارم. (فقط حس کردم، مطمئن هم نبودم.) من زندگی آرومی نداشتم. زندگی توام با هراس و ترس، نه فقط هراس جدایی از بچه ها بلکه حتی هراس از اینکه (میذاره زنده بمونم؟) و ترسهای این چنینی هر زنی رو میتونست فلج کنه.
من نمیدونم 5 سال دیگه از من چیزی باقی میمونه یا نه. بقول بعضیها آدم متوجه نمیشه یهو می افته.. نمیدونم… نمیدونم این همه جنگ روانی که برام درست شده و این همه ترس فلج کننده که سر راه من هست و هزاران هزار این همه دیگه میذاره از من چیزی باقی بمونه که باهاش روزهای پیریم رو بگذرونم یا نه، اما تا روزی که بتونم مقاومت میکنم. بخدا خودخواهانه هم نیست. که اگه یه کم خودخواهی تو وجودم بود حداقل بصورت ده دقیقه به خودم فکر میکردم.
اینا رو ننوشتم که ناله کنم. میدونین سفارشی ننوشتم، فرمایشی هم نبوده. نه خوشایند کسی در کار بود و نه بیشتر از حد توانم مراعات کسی رو کردم، اینا عصاره دغدغه بدترین سالهای عمرم بوده که با شیرینی بچه هام گذروندمشون. که گاهی فکر میکنم مادری مادرانه من فقط بخاطر ترس همیشگی از دست دادن مادریم بوده. شاید در امنیت این نمیشدم…

اینا رو در جواب به نوشته های شما ننوشتم. آنلاین و بلافاصله مینویسم اغلب.. به ذهنم رسید.
ایام به کام و شاد باشید.
نوشی

سیزده فوریه دو هزار و پنج

پتوی مایع

صدامو بلند کردم و با عصبانیت گفتم: «باز دیگه چتونه؟ دو دقیقه بیکار موندین بهم پریدین؟» ناشا دوید تو اتاقم و با ناراحتی دستاشو تکون داد و گفت: «آخه نگاش کنین مامان، پتوی منو ریخته زمین!»*

* ما برای افتادن پتو روی زمین فعل ریختن رو صرف میکردیم؟

پی‌نوشت: این یکی از اون متنهای قدیمیه.

تعلیم و تعلم بیفایده

یه سری یادداشت پیدا کردم از اون مدتی که مینوشتم اما توی وبلاگ نمیگذاشتم، بعد از آخرین یادداشت وبلاگ، دوره‌ای که ساکت بودم ولی درونم هنوز میجوشید. فکر کنم خوشحال بشید اگه اونها رو هم براتون بنویسم. یادگار روزایی که جوجه‌ها هنوز جوجه بودن و شیرین زبون.

با عصبانیت دستمو تکون دادم و گفتم: «حالا دیگه ساکت، فهمیدین؟» سرشون رو تکون دادن و آروم رو تخت نشستن. کهنه گردگیری رو روی میز کشیدم که دیدم ناشا به آلوشا نزدیک شد و یواشکی گفت:»حالا که مامان این قدر بداخلاقه، بیا بریم اونقدر زیر پتو بمونیم تا بمیریم، تا مامان یاد بگیره با بچه‌هاش مهربونی کنه.» آلوشا اول زیرچشمی یه نگاهی به من انداخت و وقتی دید من سرم به کارم گرمه آروم زد روی پیشونی خواهرش و گفت: «خنگول، اگه ما بمیریم دیگه به چه دردمون میخوره مامان یاد بگیره با بچه‌هاش مهربون باشه؟»

به یاد روزای خوب گذشته

چند روز دیگه تا انتخابات مونده؟ هنوز تصمیم مشخصی نگرفتین؟
دوستان من هشت سال پیش هم توصیه کردم، همون موقع که بحث دکتر معین و آقای رفسنجانی گرم بود و هنوز احمدی‌نژاد رقمی نبود. گفتم این پسر من با کلی ذوق و شوق رفته پای دستگاه بازی عکس انداخته، برچست تحویل گرفته که بچسبونه به در و پیکر ماشینش که بهش رای بدین*.
خب به آلوشا رای بدین.

ALOOSHA2

*خواننده‎‌های قدیمی وبلاگ میدونن من از چی صحبت میکنم!

پنجره

اوایل دوره وبلاگ‌نویسیم با بلاهت خاص خودش همراه بود. به آدما اعتماد داشتم. فکر میکردم میتونم تا ابد هویتم رو مخفی نگه دارم، از اینکه خونده میشدم هیجان‌زده بودم و اصلا فکرش رو نمیکردم که وبلاگ یه روزی تنها بازوی محکمی میشه که بهش تکیه میکنم.

قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشی کنم توی یه وبلاگ دیگه در مورد کتابخونی مینوشتم که خیلی زود، بعد از دو سه پست حذفش کردم. قادر نبودم در مورد کتاب بنویسم. تمام روزم با استفراغ و پی‌پی و پوشک و شیرخشک و اگزمای پوستی زن خانه‌دار و طلاق و تنهایی و مصیبت و بلا پر شده بود. ذهنم آزاد نبود. دیدم دارم تمام روز به همین چیزها فکر میکنم، به این نتیجه رسیدم که باید در مورد زندگی خودم بنویسم، در مورد چیزایی که باهاشون درگیر بودم و با تمام وجود حسشون میکردم.

نمیدونم وبلاگ نوشی چطوری سر زبون افتاد، شاید چون کامنت زیاد میذاشتم یا شاید چون توی همشهری اشاره‌ای بهش شده بود، شایدم مطلبش چیز درخوری داشت که توجه رو جلب کنه.  البته خونده شدن  اتفاق خیلی خوبیه  اما چون چند سرنخ به اشتباه از دستم در رفته بود شناخته شدم و خود سانسوری پیش اومد. برای مثال در مورد مسائلی که مینوشتم باید به همسر سابقم توضیح میدادم یا حتی به پدرم که گاهگاهی تلفن میزد و میپرسید مطمئنی فلان چیز که نوشتی برات دردسر درست نمیکنه؟ من البته  استدلال خودم رو داشتم اما در واقع برنده اصلی همین سئوالهایی بود ن که با «مطمئنی» شروع میشدن. بعد از مدتی هر متنی که مینوشتم قبل از انتشارش از خودم میپرسیدم مطمئنم این متن باعث دردسرم نخواهد شد؟ چیزی که هنوز هم ذهن منو قلقلک میده، اما روند مثبت تری داره. حالا نوشته ها رو سانسور میکنم  تا امنیت آدمهایی که با زندگی من درگیر بودن و اسم بردن از اونها میتونه به دردسرشون بندازه، حفظ بشه. همین طور ترجیح میدم بجای نوشتن در مورد آدمایی که در مسیرم سنگ‌اندازی میکردن به اونایی اشاره کنم که دستم رو گرفتن و کمکم بودن. یعنی عملا ذهنم رو فیلتر میکنم.

من همزمان با وبلاگم رشد کردم و به بلوغ رسیدم. نحوه نوشتن متنهام هم به مرور شکل گرفت. سعی میکردم توی نوشتن به یه روال مشخص و زبان یک‌دست برسم که تا حدی موفق هم شدم.  شاید بخاطر همین الان  اصرار دارم آرشیو رو بدون دست بردن در نحوه نگارش منتقل کنم. اینجوری میشه دید چطور به مرور زمان تونستم زبان رو پیدا کنم.

نوشتن تنها پنجره ای بود که اون سالها داشتم. تنها مرهم و مونس. من با نوشته‌هام گریه میکردم، میخندیدم، نفس میکشیدم و نفسم رو حبس میکردم. به اجبار از شرح جزئیات دادگاهها عاجز بودم و سعی میکردم با سربسته‌ترین کلمات منظور رو برسونم. خوب نوشتن  توی وبلاگ‌نویسی هم گاهگداری دردسرساز میشد. مثل انشاهایی که زمان مدرسه مینوشتی و معلم باور نمیکرد کار خودت باشه! خیلی‌ها فکر کردن داستان مینویسم که این جور نبود. شاید شیوه روایت من به داستان شبیهش میکرد اما واقعا بچه‌هایی بودن و اون مکالمه‌ها شکل میگرفت.

نوشتن وبلاگ تنها مرهم و مونس من بود که با خروج ناگهانیم، اونو هم مثل خیلی چیزای دیگه‌ای که دوست داشتم، از دست دادم.

و من شروع به نوشتن کردم

پدرم آدم خانواده‌دوستی بود. بچه‌ها و نوه‌هاشو دوست داشت و بعد از حمایت برادرم خیلی سریع خشمش تبدیل به همدردی توام با دلسوزی شد. گفت شاید این جوری آلوشا هم تنها نباشه، شاید اصلا بهتر شد که این جوری شد و شونه‌هاشو بالا انداخت. پذیرفته بود.

نه ماه حاملگی، دوران بعد از زایمان، دوران شیردهی و بزرگ کردن دو تا بچه فسقلی که با هم دو سال و دو ماه اختلاف سنی داشتن، در حالیکه کسی رو نداشتی چندان کمکت کنه دلیل لازم و کافی برای رجوع من و همسر سابقم به سمت همدیگه نشد. یک زمانی من فکر کردم باید برگردیم، یک زمانی اون پیشنهاد کرد. از طرف من تنها علت بچه‌ها بودن و اینکه بهتره زیر سایه پدر باشن. دلیل واقعی طرف مقابل رو نمیدونم، اما هر چی که بود اونقدر این دلایل قوی نبودن که به حس گریز ما از همدیگه غلبه کنن. در تمام این مدت دادگاهها ادامه داشت و بخاطر بارداری و زایمان و کوچک بودن بچه‌ها به کندی پیش میرفت. ما هرگز دیگه با هم همخونه نشدیم. علاقه‌ای وجود نداشت، برخوردها به حداقل رسیده بود و من سعی میکردم فضای زندگیم متشنج نباشه. مصمم بودم به هر شکل ممکن سرپرستی بچه‌ها رو داشته باشم. کاری که خیلی زود فهمیدم از محالاته… حداقل توی شرایط من از محالاته. یکی از وکلایی که باهاش مشورت کردم بهم گفت بچه ها رو بهش بده بعد از چهار روز برمیگردونه. کی بهتر از تو. آخه دو تا بچه به این کوچیکی رو کی میتونه نگه داره. گفتم نمیتونم. گریه کردم و گفتم نمیتونم.

بعدها هم هر وقت به دامان خدا التماس کردم، بهش گفتم از من کاری رو نخواه که در توانم نیست. از من انتظار معجزه نداشته باش. من نمیتونم از اینا جدا بشم. راضی نباش که زجر بکشم. کمکم کن… التماس میکردم و توی سیاهی مشت به در خونه خدا میکوبیدم. اما خدا نبود. یا حداقل روشو از من برگردونده بود.

ناشا یازده ماهه بود که شروع کردم به نوشتن وبلاگ. دنیای جدیدی بود. من که بخاطر شرایط خاص زندگیم از ارتباطات واقعی با اجتماع تا حد زیادی محروم بودم احساس کردم میتونم حرف بزنم. اونجا، اونور خط آدمهایی بودن که صدام رو میشنیدن…. ناشناس بودم و لزومی نداشت بترسم از قضاوت مردم. بنابراین با صداقت خالصی که الان برای خودم هم عجیبه شروع کردم به نوشتن.  من نوشی بودم، مادر دو تا جوجه که میتونستم از حساسیت پوستی و درد دندون و بی پولی و هزار مکافات دیگه بنویسم بدون اینکه مجبور باشم با سیلی صورتم رو سرخ نگه دارم. اگر زندگی مجازی برای خیلی‌ها مجالی شد برای به تصویر درآوردن تخیلات و خواسته‌های تخیلی‌شون، برای من برعکس، جایی شد که بتونم بدون ترس از قضاوت و تاثیرش توی زندگی واقعیم، خودم باشم و از خودم بنویسم.

جنایتی به اسم مادری

فروردین ۱۳۸۰، بعد از تکرار یه مشاجره همیشگی، ما جدا شدیم. این بار به طور جدی اسم حضانت و سرپرستی پسرم پیش اومد و تهدید که بچه رو ازت میگیرم. این اولین بار توی عمرم بود که فکر کردم باید حضانت بچه رو قانونی بگیرم و رسما جدا بشم. حقیقتش تا قبل از اون چندان به طلاق فکر نمیکردم. پسرم خیلی کوچیک بود، تنها بودم، اخلاقیات و عرف و سنت در صورت طلاق از من چهره بدی نشون میداد، مردم اطرافم به راحتی  قضاوتم میکردن، از اون بالاتر می ترسیدم. یه چیزی درونم سرکوب شده بود که بعد از اون همه سال حتی قادر به شناساییش نبودم. یادم رفته بود که من کی بودم یا کی میتونم باشم. قابلیت‌هام، توانایی‌هام حتی زیبایی‌هام یادم رفته بود. اوضاع وقتی بدتر شد که فهمیدم دخترم رو حامله هستم.

تصور کن، یه پسر یه سال و نیمه داری، شوهرت رفته، وکیل گرفتی و دنبال کارهای قانونی هستی، از زندگی مشترکت بیزاری و میخوای بندها رو باز کنی، بعد بهت میگن خانم شما حامله‌ای. نمیدونی باید چکار کنی، بخاطر بچه‌هات  کوتاه بیای یا بری بچه رو سقط کنی و بی‌سر و صدا به کارهات ادامه بدی؟ من چند روز به خودم پیچیدم. بعد آروم به اطرافیانم گفتم من باردارم. طوفان شد. حرفی نبود که نشنوم. از بی‌فکریم، از حماقتم، از این که کسی که میخواد طلاق بگیره هماغوشی نمیکنه، از اینکه همه رو سر کار گذاشتم…. بعد که طوفان خوابید سئوال اصلی شروع شد: میخواهی چه کنی؟ و این تاکید که: لابد میدونی که باید چکار کنی!

من نمیدونستم. میدونستم به این بچه علاقه دارم. بچه‌ی من بود و من توان از بین بردنش رو نداشتم. دنیا تهی بود. پول نداشتم، حمایت نداشتم، تنها بودم. حاملگی من تعبیر شده بود به جنایت. کم کم داشت باورم میشد که جنایت کردم که برادرم به دادم رسید، مثل همیشه. گفت خودت دلت چی میخواد؟ کار به دیگران نداشته باش. کار به حرف هیچکس نداشته باش. انتخاب خودته. گفتم من این بچه رو دوست دارم. گفت نگهش دار. من حمایتت میکنم.

این جوری بود که ناشای من حفظ شد و آذر همون سال، نه ماه بعد از اینکه همسر سابقم ما رو ترک کرده بود به دنیا اومد.

زن بودن

خونه نيستم. كارها رو به دست وكيل سپردم و از خونه زدم بيرون. دسترسيم به اينترنت در حد صفره. يادمه توي اون نه روز مدام به خودم ميگفتم اگه بچه ها رو پيدا كنم دو هفته ميرم به جايي كه نشونه اي از تمدن نباشه. تلفن همراهم رو هم خاموش كردم.

بچه ها خوبن. شاد و سرخوش از من ميخوان چند روز بيشتر بمونيم. من نميدونم تا كي مجوز دارم براي اين سفر. اما تا هر وقت بتونم سعي ميكنم از تنش دوري كنم.
خسته م. بيشتر از اوني كه فكر ميكردم خسته م. بيشتر از اوني كه فكر ميكردم خستگي آدما رو درك ميكنم. با خودمم مهربون شدم. دست از سرزنش خودم برداشتم. ميخوام كاراي حقوقيم رو در سكوت و آرامش انجام بدم. فكر ميكنم بايد چند سال پيش از حالت انفعالي خارج ميشدم.
يه بخشي از مادري يا پدري مربوطه به غريزه. همه توي اين بخش برابرن. نميشه گفت كسي حس مادري يا پدري نداره. اما بعد از اين لايه رويي، بخش زيرين شروع ميشه. عميقتر، وسيعتر و البته مهمتر. اين بخش مربوطه به احساس وظيفه. همه ممكنه مادر يا پدر باشن، اما همه احساس مسئوليت نميكنن. همه احساس وظیفه نميكنن. اينجاس كه اشتباه ميكنيم. قاطي ميكنيم. مادري يا پدريمون رو تو سر طرف مقابلمون ميكوبيم. فرقي هم نميكنه طرف مقابلمون كي باشه. معلم بچه مون، همسايه، دوست يا حتي يه آدم غريبه. دارم سعي ميكنم اين لايه زيري رو بشكافم. بچه ها چي ميخوان؟ چي نياز دارن؟ كجاي كار اشتباهه؟ كجاي كار درسته؟ من دارم چكار ميكنم؟ احساس وظيفه كدوم از ما در قبال بچه هامون بيشتر بوده؟ اصلا منفعت بچه ها چيه؟ با من بودن يا با پدر بودن.
عقلم به جايي قد نميده. من براي فهم همه چيزهايي كه داره اتفاق مي افته نياز به زمان دارم.

راستي چندتا چيز ديگه رو هم فهميدم. اول اينكه خدا رو شكر كردم كه قاضي نيستم و براي بار هزارم آرزو كردم هيچوقت كسي يا چيزي رو قضاوت نكنم و ديگه اينكه خوشحالم از اينكه مرد نيستم. خوشحالم قدرتي ندارم كه بتونم از طريق اون زور بگم.
جدي ميگم…
خوشحالم از اينكه زنم.

و این بار سکوتی در کار نیست.

من با یه خبر خوب اومدم.

دیشب بچه ها رو پیدا کردم. در میون بوسه و اشک و فریاد. با حکم قانونی.
تمام این روزا باخودم قرار گذاشته بودم که ساکت بمونم، اما دیشب نشد. گریه میکردم و داد میزدم مادری که حال منو نفهمه مادر نیست.
در تمام نه روز گذشته، من حتی اجازه مکالمه تلفنی با بچه هام رو نداشتم، درحالیکه خانواده پدری بچه هام تمام این سکوتها رو میخوندن. با خودم گفتم دل غریبه برای من کباب بود، هیچکس از اون خانواده یه تک زنگ به من نزد بگه آروم باش، بچه ها حالشون خوبه.
من تهدید شده بودم که دیگه تا آخر عمرم بچه هام رو نمیبینم. تهدید هم شدم دیشب به چیزهایی که واسه ترسوندن هر آدمی کافیه. اما ایستادم. تا جایی که جون دارم ایستادم.
اینجا بحث من حضانت نبوده و نیست، بحث من پایمال شدن حداقل حقی ه که قانونا به من تعلق داره، بحث من طولانی شدن روند جستجوی بچه هامه فقط با یه کلمه ولی قهری.
برای سلب حضانت من بجز چسبوندن وصله و درست کردن پاپوش واسه این مرد هیچ راه دیگه ای نیست. اما من واسه این جنگ آماده م. واسه کندن هر وصله ای که میخواد بهم چسبونده بشه.
چند روزی باز هم به سکوت نیاز دارم. نه توانش رو دارم که اینجا بنویسم و نه حسش رو. منو بخاطر سکوتم ببخشین، باید تجدید قوا کنم.
قربون دلای مهربونتون برم که برای ما دعا کردین. من هنوز به دعا نیاز دارم. خواهش میکنم دعا کنین.

دوستتون دارم.

سکوت 19

از خونه یکی از همسایه ها صدای خنده میاد. چقدر حس خوبی میده. چقدر انرژی میفرسته اینجا اون خنده های بی غم.
دلم برای خندیدن تنگ شده. دلم برای بچه هام تنگ شده، دلم برای خوردن یه پیتزای بزرگ با بچه ها توی رستوران من و ما تنگ شده. دلم واسه همه خوشیهای کوچیک و بزرگ زندگیم تنگ شده.
کاش میشد همه تون خوشحال بودین. کاش صدای خنده های شما مثل خنده مهمون همسایه تا توی وبلاگ من می اومد. میگفتم هی نوشی نگاه کن، بیرون از در و دیوار تو و وبلاگ و اتاقت، خنده جریان داره، زندگی جریان داره، آدما متولد میشن، ازدواج میکنن، آدما زندگی میکنن.
اون شعره تو فیلم پری مهرجویی یادتونه؟
چه سعادتی ست
هنگامی که برف میبارد
دانستن این که
تن پرنده ها گرم است.
بعد یادم می اومد چقدر زندگی رو دوست داشتم. چقدر با شوق زندگی کردم. چقدر بچه هام رو دوست دارم. چقدر با عشق بزرگشون کردم.

من دیگه اینجا نمینویسم، تا وقتی که بچه ها برنگردن دیگه نمینویسم. مهم نیست تا کی. شاید فردا، شاید هم یک هفته دیگه. بچه ها که برگشتن، تازه جنگ من برای گرفتن طلاقی که چهار ساله بهم داده نمیشه شروع میشه، و برای گرفتن حضانت بچه هایی تمام سالهای عمرشون رو با هم گذروندیم.

نوشی اگه بچه هاش رو پیدا کرد برمیگرده، اما اگه برنگشت غمتون نباشه، هزاران نوشی فریاد میزنه، گوش کنین؟ هزاران نوشی فریاد میزنه.
من آواره بچه هامم. این رو اون مرد خوب میدونست. همه ما میدونستیم، نمیدونستیم؟
گریه میکنم. بلاخره بعد از دو روز دارم گریه میکنم. دلتنگی خفه م کرده. چه فایده که بمونم و مرثیه بخونم. من خونه نوشی رو شاد میخواستم…

نوشی رو ولش کنین، نوشی ها رو فریاد بزنین.

 

سکوت 18

دیگه گریه نمیکنم. آرومم و ساکت. فکر میکنم و هی خاطرات جلوی چشمام میاد. میترسم خاطره هام رو هم از دست بدم. فکر میکنم، بچه ها رو بیاد میارم، میخندم و بعد قلبم تیر میکشه…
یادمه آلوشا همیشه با صدای بلند و پرحرفی هاش خونه رو تحت شعاع خودش قرار میداد. ناشا ساکت تر بود و زبل تر. اما کار که به بازی میکشید نمیشد تشخیص داد کدومشون شیطونتره.
وقتی دعواشون میشد و کار بالا میگرفت تشخیص اینکه کدومشون اشتباه کرده سخت بود. غضب میکردم و بچه ها حساب میبردن. این آخریا یاد گرفته بودم از فرم گریه کردنشون بفهمم گریه شون الکیه یا راستکی!
بچه های من شیطونن، میدونین؟ شیطون، خونگرم، باهوش، پرحرف.
توی تمام عمرم هیچوقت این قدر دعا نکرده بودم که کاش بچه ها پیش مادربزرگشون باشن.

پی نوشت از نوشی:
خط آخر رو پاک کردم. نمیخوام موج منفی بفرستم. نمیخوام موج منفی داشته باشه متنها. برمیگردن صحیح و سالم و سلامت.
برشون میگردونم، حتی اگه شده زمین و زمان رو به هم بریزم.
برمیگردن.

سکوت 17

اگه یکی توی خیابون بهتون بگه فلان شده، شما چکار میکنین؟
جوابشو میدین؟ میگین فلان شده خودتی، فلان فلان شده؟
باهاش دیالوگ میکنین؟ میگین عزیز دلم این طرز صحبت درست نیست. ما متمدنیم؟
یا سکوت میکنین و روتون رو برمیگردونین؟

من فحاشی رو دوست ندارم. با کسی هم که زبان به هتاکی باز میکنه دیالوگ نمیکنم. پس راه سوم برام میمونه: سکوت.
این سکوت نشونه ضعف نیست. نشونه بلد نبودن بازی هم نیست. فقط انتخاب شخصیه. چون تا جایی که به من مربوطه هرگز وارد بازیی نمیشم که شخصیتم رو بعنوان یه انسان زیر سئوال ببره. حالا اگه کسی دوست داره این بازی رو شروع کنه، یا همبازی بشه، مشکل من نیست.
توی زندگی واقعیم همیشه جریانای حاشیه ای منو فرو کشیدن. شکستای عاطفی، درگیریای ذهنی، جر و بحثای بیفایده، فراز و فرودای کاری… خیلی طول کشید تا فرع رو از اصل تشخیص بدم.
ختم کلام: من بازی نمیکنم.

===

فردا جمعه س. امروز یادم افتاد عدس پلوی نهار روز جمعه هفته پیش، دست نخورده، یه هفته س توی پلوپز مونده. وقت نکردن ناهار بخورنش، شام بخورنش…
یه هفته س هیچی تو این خونه برای هیچ بچه ای پخته نشده. جوجه هام…………………

سکوت 16

ساکت بمونم بهتره. من نمیتونم چند جا بجنگم. نمیتونم. درک کنین. تمام دغدغه های من حداقل تو همین وبلاگ فقط بچه هام بودن و بس.

سکوت میکنم، خبری شد برمیگردم اما. خبر خوب، دعا کنین…

سکوت 15/5

پیش‌نویس:

«داشتم بایگانی وبلاگ رو نگاه کردم دیدم این نوشته رو سال هشتاد و چهار، دقیقا همون زمانی که بچه ها رو برده بودن منتشر نکرده بودم. گمان میکنم علتش خشمیه که لابلای خطوط حس میشه. احتمالا میترسیدم مبادا باعث خشمگین‌تر شدن پدر بچه‌ها بشم. پس سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. حالا از اون دوران بیشتر از ده سال میگذره… و من امروز، چهارشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۹۴ این متن رو منتشر میکنم.»

***

از توضیح پای تلفن بیزار بودم، حالا مجبورم اینجا توضیح بدم. من هنوز نتونستم طلاق بگیرم، بنابراین مطلقه نیستم. اما چون بیش از چهار ساله که جدا از شوهرم و به بیان دیگه در شرایط متارکه به سر میبرم باز هم حضانت قانونی بچه ها تا هفت سالگی با منه.
پدر بچه ها هر وقت حکم قانونی برای ملاقات بچه ها داشت من اونا رو در اختیارش میذاشتم و تا حالا هیچ تخلفی هم نداشتم. (بنابراین دیگه این بحث منتفی ه که ایشون مدت مدیدی بوده که بچه هاش رو ندیده) منتها ایشون بنا به انتخاب شخصی خودشون هیچوقت با حکم دائم برای ملاقات نیومده بودن. همیشه دستور موقت بود که به سادگی ابطال میشه.
من رو روز جمعه تحت فشار گذاشتن که همین الان و همین امروز (و نه حتی از هفته بعد) باید بچه ها رو به مدت هشت ساعت تحویل بدی که حالا میفهمم ابلاغ به این شکل با برنامه ریزی قبلی بوده و جای حرف و حدیث فراوون داره. در این مورد الان رد پای تقلبهای آشکار توش پیدا شده که من بعد از پیدا کردن بچه ها در مورد اون مسائل هم اقدام قانونی خواهم کرد، اون روز من با صداقت و سادگی تمام بچه ها رو تحویل دادم.
من هیچ جای این وبلاگ، هیچوقت و در هیچ زمان به پدر بچه ها بی احترامی نکردم. در هیچ جای این متنهای سکوت هم نگفتم اون بد و من خوب، من مادر مقدس و اون مرد شریر… متوجه هستین؟ اینجا تخلف صورت گرفته. اینجا کار خلاف صورت گرفته. اصلا بحث این نیست که میخوام طلاق بگیرم حالا بچه باید با کی بمونه. چرا دقت نمیشه، این بچه ها رو بردن و برنگردوندن. برای هشت ساعت روز جمعه بردن و الان شش روزه که خاک بر سر من شده. شش روزه که نتونستم یه لقمه غذا کوفت کنم. شش روزه که نتونستم یه خواب یکساعته داشته باشم. حالا بعد از شش روز دیگه حتی نمیتونم گریه کنم. دیگه اشکی برام نمونده که بخوام گریه کنم. این کار اسمش چیه شما بگین. تو هر کشوری یه اسمی داره. اینجا توی ایران این کار حداقل اسمش خیانت در امانت و ممانعت از حق ه (کسایی که حقوق خوندن میدونن من چی میگم) تو کشورای دیگه اسمای دیگه ای هم داره مثل آدم ربایی – بچه دزدی – گروگان گیری- و من ترجیح میدم اسمش رو بذارم باج گیری.
تا جایی که من میدونم هدف اصلی بچه ها نبودن. اگه همسر سابقم به بچه ها فکر میکرد این دو شبه که شب و نصفه شب زنگ میزنه و با تهدید و ارعاب باعث پریشونی من میشه حداقل به من اجازه میداد با بچه ها یه کلمه حرف بزنم، یا یه خبر کوچولو از اونا به من میداد. من میدونم نوک تیز این پیکان طرف منه. حالا چرا… اونم هزار و یک دلیل داره.
خب آقای محترم، من میدونم که اینجا رو میخونی، پس اینو هم بخون:
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
من از پا در نمیام.
میتونی تا ابد راه بری و این یادداشت منو بخونی. من بچه ها رو برمیگردونم.
گوش کن
من
بچه ها
رو
برمیگردونم.
گوش کردی؟
من بچه ها رو قانونی برمیگردونم.
پی نوشت:
منو ببخشین، اگه قرار باشه من بعد از شش روز که به من مثل شش سال گذشته، مجبور باشم هی توضیح بدم همون بهتر که سکوت خودم رو داشته باشم واقعا. امروز از صبح که بیدار شدم خشمگین بودم.
ببخشید از مزاحمت و لطفا لطفا لطفا دعا کنین. این یکی رو از من دریغ نکنین. ممنونم.

سکوت 15

امروز بعد از ظهر خونه بودم. روی تخت هر کدوم از بچه ها ربع ساعتی خوابیدم. دلم نمیخواد ملافه ها بوی گرد و خاک بگیرن.

خسته م. کاش بچه ها برمیگشتن، چند روز میخوابیدم.

صدای نوشی

امروز صبح مصاحبه من با بی‌بی‌سی پخش شد. برای گوش کردن بهش باید برنامه بامدادی سیزدهم تیر راديوی فارسی بی‌بی‌سی رو گوش کنین. احتمالا تا امشب قابل دسترسیه.
اگه از دستتون هم رفت، خیالی نیست!
اینجا یه نسخه ش هست: مصاحبه با بی‌بی‌سی

پی نوشت از نوشی:
با تشکر فراوون از آقای پویا کریمیان بخاطر ضبط گفتگو.

چون بید خم شدن و چون بلوط ایستادگی کردن*

چند شبه نتونستم بخوابم. یه شب تا صبح راه رفتم. یه شب بالش انداختم کنار تخت پسرم و تا خروسخون به سقف نگاه کردم، یه شبم دخترکم رو بغل گرفتم و سعی کردم به لالایی نفسهای عمیق و منظمش گوش بدم تا شاید آروم بگیرم. این چند شبه من و بچه های کوچیکم واسه از دست ندادن همه چیزهای کوچیک و بزرگی که اصلاحات به ما داده، برای برد شما دعا کردیم.
امروز بهتون رای دادم. نه فقط من، که پسرکم هم به زور انگشت نشانه ش رو جوهری کرد و یه گوشه ورق – فکر کنم پشت ورقه ثبت نام و نشانم – زد. بعد سر خودکار رو با من گرفت و پیچش حروف دکتر مصطفی معین رو تکرار کرد. ورقه رأی رو به صندوق انداخت و با غرور به آدمهای دور و برش نگاه کرد.
من خیلی میترسم، اینو همیشه اعتراف کردم، اما راستش رو بخواین در کنار این ترس همیشگی هیچوقت امیدم رو از دست ندادم. هرگز نذاشتم زندگی کمرم رو بشکنه. نمیدونم شما رئیس جمهور میشین یا نه. اگه جوابم مثبت باشه اونوقت شما زیاد احتیاج به نظر من ندارین، میدونم برای اون روز یه تیم قوی و کارامد کنار شما ایستاده. اما اگه فردا اسم شما اعلام نشه…
خواهش میکنم یأس رو از ما دور کنین. مردم ما بیشتر از هر چیزی از ناامیدی رنج میبرن. با مردم همون حرفهایی رو بزنین که من این چند ساله مدام با خودم تکرار کردم تا بتونم دوام بیارم.
به ما بگین امید زنده میمونه، رشد میکنه، از بین نمیره… ما به امید احتیاج داریم.

 

با احترام تمام

 

 
* این جمله مال من نیست.
**من این متن رو دوبار تغییر دادم، چون به نظرم اومد اینو القا میکنه که چیزی رو واسه خودم خواستم. بعضی جمله ها رو حذف کردم تا به هدفم، همون چیزی که عنوان متنم هم بود برسم. پینگ دوم برای همین بود.