برای آیدای پیاده‌رو

میدونی مشکل کی درست میشه؟ وقتی برمیگردی و اونوقت متوجه میشی هیچی مثل سابق نیست. انگار توی این مدت که نبودی ساعت برای تو ایستاده بوده و برای اونا در حرکت. دیگه از عادتهاشون سر در نمیاری، با خصلتهاشون هماهنگ نمیشی. یه چیزی توی تو مرده و به جاش یه چیز دیگه سبز شده. فکر میکنی اومدی خونه اما میبینی که با خونه‌ای که توی ذهنت داشتی فرق میکنه. آدما عوض شدن، محیط عوض شده، ارزشا تغییر کردن، بچه‌ها بزرگ و بزرگا پیر شدن، یه دنیای دیگه‌ست اصلا… عادتایی رو که در تو، طی این مدت ایجاد شدن هم حساب کن. یعنی اونا هم دیگه در تو اون آدم سابق رو پیدا نمیکنن. بعد همه چی سخت‌تر و سخت‌تر میشه. اون موقع دردش بیشتره. وقتی تو مملکت خودتم غریبی.
باید برای همه اینا آماده باشی. باید این جوری به برگشتن فکر کنی که اینم یه مهاجرت دیگه‌ست. عین روز اولی که اومدی اینجا، با این تفاوت که سرخوردگی توش بیشتره. باید جون‌سخت باشی. اگه نه مثل خیلیای دیگه که هی رفتن و هی برگشتن میشی چوب دو سر سوخته.
اینا رو ننوشتم که منصرفت کنم، یا بخوام چیزی رو بهت بگم با این خیال که لابد بهش فکر نکردی. اینا رو نوشتم چون تمام ده – یازده سال گذشته که از ایران اومدم بیرون، یعنی مجبور شدم فرار کنم و ییام بیرون، شبی نبوده که به برگشتن فکر نکرده باشم و شبی نبوده که به همین نتیجه نرسیده باشم… و حالا حتی برای آدمی مثل من که اینجا هم جا موند و نتونست با جامعه هماهنگ بشه، برگشتن بی‌فایده‌ست‌.
دردناکه، اما من مجبورم اینجا بمونم و روزها رو به شبها و امروز رو به فردا ببافم تا بلاخره یه روز همه چی تموم بشه.
Advertisements

برای بوئیدن بوی گل نسترن

ده سال پیش، قبل از اینکه قانون دادگاه خانواده اتمام دوره مادریم رو توی صورتم بکوبه، من از همه چیزایی که دوست داشتم دل کندم، دست بچه‌هام رو گرفتم و از ایران بیرون اومدم. من، از میون همه چیزایی که داشتم و دوستشون داشتم، فقط بچه‌ها و عزت نفسم رو همراهم داشتم و آرزو میکردم هرگز از دستشون ندم. دو هفته بعدش توی یه اتاق نمور یه هتل ارزون قیمت توی استانبول، من و جوجه‌ها غریبانه‌‌ترین تولد پسرم رو جشن گرفتیم.
ده سال پیش اول مهر… یا چند روز قبل یا بعدش… نمیدونم. فقط میدونم چهاردهم مهر، تولد ششسالگی آلوشا، من دیگه ایران نبودم.

بیداری در خواب

آخرین روز حضورم در شهر مرزی، شلوغترین روز اقامتم بود. یکی از همسایه‌ها عروسی داشت و تمام روز سر و صدای تردد و آماده شدن برای جشن و موسیقی می‌اومد. میزبانم به من گفت عروس از کوچکترین دختر داماد چند سالی کوچکتره و از پنجره مشرف به حیاط خونه همسایه، داماد، دختراش و عروس رو که ساکت کناری نشسته بود، نشونم داد. بچه‌ها برای رفتن به عروسی اشتیاق نشون میدادن و من به سختی تونستم اونا رو قانع کنم که میتونیم توی خونه بیشتر تفریح کنیم و حقیقتش تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که سه تا بالش بندازم روی زمین و قصه بگم تا خوابشون ببره!

این اولین بار بود که میزبان، بچه‌ش رو هم همراهش برده بود. سکوت و خلوتی خونه برای بچه‌هایی که تمام اون چند روز از صبح زود تا دیروقت شب مشغول بازی و آتش سوزوندن بودن کارساز شد و هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که نفسهای عمیق و منظمشون مطمئنم کرد خوابیدن و خودمم مثل بچه‌ها خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم خوابم برد.

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که خواب باشین اما با سنگینی نگاه کسی از خواب بپرین؟ برای من پیش اومده و عجیب اینکه وقتی هم چشم باز کردم همیشه یکی رو دیدم که بهم زل زده بوده. این بارم یکی از اون دفعه‌ها بود. مغزم به طور غریزی واکنش نشون داد. قبل از اینکه چشمم رو کامل باز کنم یا گوشم قادر به تشخیص صداهای اطرافم بشه با کوبش محکم قلب از خواب پریدم و با سرعت سمت بچه‌ها چرخیدم و دست و بدنم رو روی بدنشون سپر کردم. پچ‌پچ اطرافم یکهو قطع شد، چشم باز کردم و با صورت زیبا و آرایش کرده چند زن که با تعجب به من خیره شدن بودن مواجه شدم. اونقدر ترسیده بودم که صدای ضربان قلبم رو با گوشم هم میشنیدم. با گیجی به اونها نگاه کردم. چند ثانیه‌ای طول کشید تا بفهمم خطری در کار نیست و بدنم رو به آرومی از روی بچه‌ها کنار بکشم. یکی از میون جمع بلند چیزی گفت و میزبانم به اتاقی که ما خوابیده بودیم اومد و گفت: «نترس، اومده بودن تو رو ببینن.» گفتم: «اما ما خواب بودیم.» و نگاهی به بچه‌ها انداختم که سر و صدا بیدارشون نکرده بود. گفت: «نیومده بودن باهات حرف بزنن، اومده بودن ببیننت و دیدن.» من از کارشون سردرنیاوردم، توضیح بیشتری هم نخواستم. خسته بودم اما دیگه نتونستم بخوابم، حتی بعد از اینکه میزبانم زنها رو صدا کرد و همگی همون طور که ناگهانی اومده بودن، بی‌خبر و بدون خداحافظی رفتن.

عروسی تا دیر وقت طول کشید. میزبانم فقط یه بار دیگه به ما سر زد و چند بشقاب از شام عروسی رو برامون آورد و توی همون آمد و رفتش خبر داد فردا صبح عازم استانبول هستیم.

دلهره سفر فردا و وحشتی که بعد از تکون بعدازظهر زیر پوستم مونده بود، باعث شد اونشب تا صبح نتونم بخوابم و در لحظات معدودی هم که خوابم میبرد کابوس برگشتن به ایران و گیر افتادن رو ببینم.

نیم بسمل

تعطیلات زمستونی مدارس ترکیه که رسید بچه‌ها رو از مدرسه بیرون آوردم. بهمون خبر داده بودن که ظرف یکی دو ماه از کشور خارج می‌شیم و من فکر میکردم دو هفته از این یکی دو ماه که میشه تعطیلات، دو هفته هم دنبال جمع و جور کردن زندگی هستیم، بعدشم لابد وقت پریدن رسیده. اما آخرای تعطیلات زمستونی بود که نصفه شب با فریاد آلوشا از جام پریدم و با اضطراب زیاد به طرف اتاقش دویدم. آلوشا سقف رو نشون میداد و با ترسی غیرعادی فریاد میزد. رفتم طرفش و با تمام وجودم بغلش کردم. حال بدی داشت. هذیون میگفت و توی تب میسوخت. نیمه‌شب، مملکت غریب، دست تنها با یه بچه تب‌دار و یه بچه فسقلی دیگه که توی خواب و بیداری هی تکرار میکرد داداشی چی شده… تصمیم گرفتم تا صبح صبر کنم. تب‌بر، پاشویه، نشستن بالای سر بچه و زمزمه محبت… همین، کار دیگه‌ای بلد نبودم.

اما صبح با دیدن آلوشا و تک و توک دونه‌های پراکنده توی صورت و بدنش فوری یاد حرف معلمش افتادم که میگفت توی مدرسه آبله مرغون بیداد میکنه. معما حل شده بود، با این حال با بچه‌ها به کلینیک رفتیم و پماد و دستورالعمل گرفتیم و با تذکر دکتر که میگفت منتظر واکنشهای دخترتم باش، به خونه برگشتیم. دو هفته آلوشا آروم نگذشت اما تازه تموم شده بود که دخترک شروع کرد. بدون تب، با دونه‌های قابل شمارش و البته یه کمی بی‌حالی. توی دلم میگفتم زود باش ناشا، زود باش، وقت معطل کردن نیست… ما داریم میریم و اتفاقا همون روزا بود که تاریخ پرواز رو بهمون اعلام کردن.

شهری که ما زندگی میکردیم پناهنده ایرانی زیادی نداشت، یا اگرم داشت من نمیشناختمشون. جایی خونه گرفته بودم که مطلقا خارجی زندگی نمیکرد. خیلی بی سر و صدا برای امضا به دفتر پلیس میرفتم. فصلهایی که توریست ایرانی توی شهر زیاد بود خونه‌نشین میشدم، با کسی آمد و رفت نداشتم و در واقع تمام اون چند سال کاملا مخفیانه زندگی کرده بودم. بنابراین من از یکی از مهمترین امکانات پناهنده‌ها محروم شده بودم. نه تونستم وسایل دست دوم اونا رو برای زندگیم بخرم و نه تونستم وسایل دست دوم خودم رو به اونا بفروشم. تا جایی که جا داشت و برام ممکن بود زندگیی رو که دوباره طی اون سالها توی ترکیه چیده بودم جمع کردم. از خیلی از وسایلمون گذشتیم، خیلی رو بخشیدیم، خیلی رو هم جا گذاشتیم و خیلی رو گذاشتیم برای فروش. اما صبح روزی که سمسار محل برای خریدن وسایل ما اومده بود، پلیس بهم زنگ زد و گفت دولت ترکیه به شما اجازه خروج از کشور رو نمیده. بهت‌زده شدم، گفتم یعنی چی به من اجازه خروج نمیده؟ پلیس بی‌حوصله گفت نمیدونم، اگر سئوال بیشتری داری باید بیای اینجا.  خانم ایرانی ساکن قونیه خونه من بود. با بدبختی سمسار رو قانع کردم که خرید و انتقال وسایل رو به وقت دیگه‌ای موکول کنیم و گفتم «برادر شما که میگی سر تا ته زندگی منو صد لیر بیشتر نمیخری، اجازه بده من دو روز دیگه این صد لیر وسیله رو بهت بفروشم. الان کار مهمی هست، شاید هم موندگار شدیم و اومدیم صد لیر به شما دادیم  چهار تا وسیله بیشتر خریدیم» و در حالی که سمسار خدا و پیغمبر رو شاهد میگرفت یه کروش بیشتر از این نمیتونم وسایلم رو به شخص دیگه‌ای بفروشم روانه‌ش کردم و در رو بستم. به خانم ایرانی گفتم اجازه خروج ندادن. و بعد بچه‌ها رو بهش سپردم و از خونه زدم بیرون.

فکر میکنم به قدر کافی رنگم پریده بود چون پلیس با دیدنم بدون معطلی گفت مصطفی بی* (آقا مصطفی) گفته بری اتاقش. رفتم. گفت: هان، اومدی نوشی؟ بشین. نشستم. دستام میلرزید. گفتم اشتباه کار کجاست؟ من همیشه سر وقت پول خاک** رو دادم، هیچوقت با کسی درگیری نداشتم، هیجوقت بدون اجازه از شهر خارج نشدم، زندگیم هم روال روشنی داشته. شما خودتون… حرفم رو قطع کرد و گفت میدونم. مشکل از وزارت کشور نیست. مشکل از سازمان ملله. گفتم حالا باید چکار کنم؟ گفت نمیدونم. اجازه بهت میدم برو آنکارا. پروازت کی بود؟ گفتم سه روز دیگه. گفت امکان نداره، از سرت بیرونش کن. خونه و زندگی رو چه کردی؟ گفتم اگر ده دقیقه دیرتر زنگ زده بودین زندگیم رو بار وانت کرده بودم و فروخته بودم؛ اما خونه رو به صاحبخونه پس دادم. قراره امشب کلیدش رو هم بدم. گفت زنگ بزن بهش، فکر نکنم به این زودی راهی بشی.

باید حال منو میدیدین. به صاحبخونه زنگ زدم. گفت خونه رو به یکی دیگه اجاره داده و اونا قراره یه هفته دیگه اسباب‌کشی کنن. گفتم یه هفته هم یه هفته‌س. به من زمان بدین. باید برم آنکارا. صاحبخونه‌م زن نازنینی*** بود، گفت باشه، امیدوارم همه چی خوب پیش بره. اما هیچی خوب پیش نرفت چون فردا صبحش، با درد عجیبی از خواب بیدار شدم. دوست نداشتم تکون بخورم. دوست نداشتم کسی بهم دست بزنه. حتی لباسم هم ناراحتم میکرد. حالم بد بود. به سختی از جام بلند شدم تا برم دستشویی اما چشمم که به آینه افتاد از ته دل آه کشیدم… صورتم پر بود از دونه‌های پراکنده آبله مرغونی که به شب نکشیده جای سالم توی بدنم باقی نذاشت.

ظاهرا قسمتم این بود که وقت خروج از ایران با آنفلوانزای مرغی روبرو بشم، وقت خروج از ترکیه با آبله مرغون. لابد آخر و عاقبتم هم میشه مرغ نیم بسمل.

.

*دقت کرده باشین توی نوشته‌ها سعی میکنم از کسی اسم نبرم، اما اسم مصطفی بی اختصاصا اینجا اومده. روزی که نامه خروجم رو مهر و امضا کرد و دستم داد بهم گفت نوشی من که میدونم تو یه روزی اینا رو میری مینویسی.. اومدم توی حرفش بپرم که دستشو تکون داد و گفت بذار حرفمو بزنم، من که میدونم تو بلاخره یه روزی میری اینا رو مینویسی، فقط یادت باشه راجع من بنویسی که مرد خوبی بود. یادت نره، بگو مصطفی بی، رئیس بخش اتباع خارجی اداره پلیس کنیا (قونیه) مرد خوبی بود. خندیدم و گفتم چشم، فراموش نمیکنم.

**پول خاک، پولی هست که پناهنده‌ها به ازای زندگی در خاک ترکیه موظف هستن به دولت ترکیه پرداخت کنن. احتمالا ترکیه تنها کشور دنیاست که از پناهنده بدبخت یه پولی هم دستی میگیره. اگه وقت خروج از ترکیه حساب و کتابتون صاف نباشه، نمیذارن بیرون بیاین.

*** صاحبخونه نازنین من یکی از خوش‌مشربترین آدمایی بود که در ترکیه شناختم، البته این نازنینی مانع از این نشد که وقت تخلیه خونه یه پول حسابی  بابت مخارج تخیلیی که نمیدونم چطوری اونا رو لیست کرده بود ازم نگیره.

دلبستگی با تملک فرق دارد*

در واقع این نوشته سینا مطلبی بود که منو به فکر انداخت که آلبوم عکسای خانوادگی، کتابا، فیلم و سی‌دی‌ و کامپیوتر و حتی ساده‌ترین نامه‌ها و کارت تبریکا هم میتونن دردسرساز باشن. نه فقط برای من، بلکه برای همه آدمایی که با من در ارتباط بودن. پس تصمیم گرفتم همه رو  از بین ببرم یا از خونه به جایی امن منتقلشون کنم.

آدمایی که از نزدیک منو میشناسن میدونن که تا چه حد به جزئیات و خرده وسایل علاقمندم. مجسمه‌های کوچیک، یادداشتای قدیمی، برسی که تار موی مادرم توش مونده، عینک مطالعه پدرم، اولین جورابی که بچه‌ها پاشون کرده بودن، اولین نامه برادرم به من یا حتی نقاشیای سه سالگی خودم، دست‌خط خواهرم یا لیست خریدی که مامان برای بابا نوشته بود… کمدای من پر بود از خاطرات دور و نزدیک که بعضی از اونا رو سالیان سال حفظ کرده‌بودم. آدمی مثل من، اونقدر وابسته به جزئیات و دلبسته به چیزایی که داشت حالا مجبور به انتخاب بود. چشمام رو بستم و اول شروع کردم به سوزوندن همه نامه‌ها و کارت‌تبریکا و نوشته‌هایی که بعضی از اونا رو شاید سی سال بود که نگه داشته بودم. عکسای شخصیم رو جدا کردم و هر عکسی که از دیگری پیش من بود سوزوندم.  همه نشانه‌های معصوم دوستی رو از بین بردم، هر چیزی که میشد از روی اون به آشنایی من با شخص دیگه‌ای  پی برد و اون شخص رو آزار داد. همه رو توی بشکه فلزی بزرگی که توی یکی از خرابه‌های اطراف خونه بود سوزوندم. نشستم همونجا و تا زمانی که مطمئن نشدم همه چیز کاملا به خاکستر تبدیل شده از جام تکون نخوردم.  من در برابر آینده ناروشنی قرار داشتم. جریان زندگیم بدون اینکه بخوام از یک طلاق و حضانت ساده به چیزای دیگه‌ای تبدیل شده بود که حتی خودم هم از پس هضمش برنمی‌اومدم. اما واقعیت زندگی من این بود و مجبور بودم خیلی سریع تصمیم بگیرم. حتی کامپیوترم رو هم منهدم کردم. تهی شده بودم. از درون تهی شده بودم.

عکسا، مدارک تحصیلی، مدارک شناسایی و هر چیزی مهم دیگه‌ای که بهش نیاز داشتم رو همون روزی که از خونه زدم بیرون با خودم آوردم و بعد به آدرس مطمئنی خارج از ایران پستش کردم. اما چند روز قبل از اون یه بسته از وسایلی که خیلی دوستون داشتم و میترسیدم از دستشون بدم پیش دوستی در شهرستان به امانت گذاشته بودم و گفته بودم تا دو سه ماه دیگه صاحبش بهت زنگ میزنه و میاد کارتن رو ازت میگیره. البته من در زمان‌بندیم دچار اشتباه بودم. چون سه ماه که هیچ، تا سه سال بعد از اون هنوز به مقصد نرسیده بودم. بسته‌م هم از بین رفت. عزیزترین چیزایی که داشتم، وسایلی که ارزش معنوی داشت… چه میدونم، دلتنگیای یه زن خونه‌دار معمولی. از همینا که گاهی اصلا به چشم دیگران نمیاد اما برای من اونقدر باارزش بود که بخوام از خونه خارج بشن و من گمان کنم که این جوری دارم  حفظشون میکنم؛ و عجب از سرنوشت و انتقامی که روزگار ثانیه به ثانیه از من گرفت، چون وسایلی که نوی خونه  باقی گذاشته بودم دست‌نخورده باقی موند اما بسته دلبستگیام رو از دست دادم. هرگز هم نفهمیدم واقعا چی به روزش اومد.

کتاب زیاد داشتم.  ارزشمندترین داریی من بود، باید اونا رو هم یه جایی قایمشون میکردم، ته دلم امیدوار بودم که برمیگردم. اصلا شاید کار به اونجا نرسه… مثلا یکی دو ماه که نباشم سازشی صورت بگیره، تحولی بشه، معجزه‌ای، صلحی، شرایط منصفانه‌ای… از میون اون همه کتاب فقط یه دونه رو همراه خودم آوردم. کتابی که به نویسنده‌ش قول داده بودم میخونمش. اون رو هم همراه چند تا چیز دیگه قبل از خروج از ایران، لب مرز از دست دادم. اونا رو ازم گرفتن که اون ور مرز بهم پسشون بدن، اما دیگه ندیدمشون، نه کتاب، نه دوربین و نه حتی دفتر تلفنم.. همه رو از دست دادم.

دنیا داشت به روشنترین شکل ممکن حالم رو میگرفت، منو از وسایلی که دوست داشتم، آدمایی که دوست داشتم، خونه‌ای که دوست داشتم، شهری که دوست داشتم و کشوری که دوست داشتم دور میکرد. حتی به دوربینی که اونقدر بهش دلبسته بودم هم رحم نکرد. من تهی به ترکیه رسیدم. خالی، بیروح… نگاهم به بچه‌ها بود و امیدم به اینکه شاید بشه برگشت. شاید شاید شاید بشه برگشت. اما پیغام دنیا خیلی روشن بود، بچه‌هات رو میخوای؟ پس باید همه چیز رو بذاری و بری. همه چیز رو… و من همه چیز رو از دست دادم.

* این عنوان خطاب به دوست عزیزی هست که علاقه من به بچه هام رو ناشی از هوس شیطانی و کثیف تملک، داشتن و تصرف میدونه.

خرده عادتهای انسانی

یکی از دغدغه‌های ما در طول سفر مسئله حمام و توالت بود. توی خونه روستایی ایران چیزی به اسم حمام وجود نداشت. وقتی کنجکاوی کردم بهم گفتن برای حمام کردن یا به خونه‌ای که در شهر هست میرن یا اگر خیلی نیاز باشه آب گرم میکنن توی تشت میریزن و با کاسه روی سر و بدنشون میریزن.  ما که اجازه رفتن به شهر رو نداشتیم، میموند راه دوم که بعد از کمی فکر کردن از خیرش گذشتم  و اکتفا کردم به شستن مداوم دست و صورت و پای بچه‌ها و عوض کردن لباسهاشون و این امید که زودتر از اونجا خواهیم رفت.

حالا با حمام میشد کنار اومد اما مشکل اصلی وقتی خودش رو نشون داد که ناشا پابه‌پایی کرد و گفت باید بره دستشویی و من به اتاقکی نه چندان دور از خونه راهنمایی شدم که ورودیش نه در داشت و نه پرده. یه کمی با حیرت دور و برمو نگاه کردم و به ناشا گفتم من جلوی در ایستادم کسی تو رو نگاه نمیکنه. بعد هم آفتابه قرمز رنگی رو که دختر میزبان برام پر کرده بود و آورده بود گرفتم و بچه رو شستم. طبعا آلوشا هم به مشکل چندانی برنخورد، در واقع تنها کسی که توی اون جمع مشکل داشت من بودم که نه میتونستم بیخیال در و پرده و دید و بازدید ملت بشم، نه موفق شده بودم بچه‌ها رو یه دقیقه دم در دستشویی بند کنم تا نگهبانی بدن، چون به محض رد شدن هر مرغابی و اردک و مرغی ماموریتشون یادشون میرفت و هیاهوکنان دنبال اونا میدویدن. خلاصه بعد از چند بار تلاش بی‌حاصل برای نگه داشتن بچه‌ها سر جاشون، به این نتیجه رسیدم که هنوز میتونم خودمو نگه دارم، تا بلاخره کار به جایی رسید که به دختر میزبان خیلی دوستانه و آروم گفتم، آخه این جوری که نمیشه، نه در داره، نه پرده داره… گفت نترس، هیچی نمیشه، ببین ما خودمونم این جوری میریم. گفتم خب اگه یکی یهو نزدیک بشه چی؟ با خونسردی گفت اون آفتابه قرمزه اگه دم این حوض باشه یعنی توالت خالیه، نباشه یعنی پره!

توی روستای ترکیه هم با مشکل مواجه شدیم، تاریک بود، آب بالا زده بود، باید پاچه شلوار یا لباسمون رو بالا میزدیم و من باید سرم رو خم میکردم تا  بتونم توی دستشویی بایستم. البته مدت اقامت من اونجا اونقدر زیاد نبود که بخوام از اون دستشویی بیشتر از یه بار استفاده کنم.

اما فکر میکردم  توی شهرشرایط بهتری داشته باشیم، خصوصا چون خونه به نظر راحت و به نسبت امروزی می اومد و برای همین وقتی حمام رو بهم نشون دادن شوکه شدم. یه فضای کاشیکاری شده، یه  منبع بشکه مانند فلزی بزرگ، یه المنت که توی اون بشکه قرار میگرفت تا آب رو جوش بیاره و یه شیر آب متصل به بشکه که بازش میکردی تا بتونی آب گرم شده یا جوش رو توی تشت بریزی بعد با آب سرد قاطی کنی و در نهایت حکایت تشت و کاسه کاسه آب روی بدن و سر ریختن.  چاره ای نبود، فقط از میزبانم خواهش کردم قبل از اینکه ما وارد حمام  بشیم، اون المنت رو از برق بکشه. حمام کردن به این شیوه برای من ساده نبود، خصوصا چون باید بچه‌ها رو کنترل میکردم که مبادا دست به بشکه آب گرم بزنن، مبادا آبی که روی بدنشون میریزم سرد یا خیلی گرم باشه، و اینکه چطوری زمانبندی کنم تا همه ما بتونیم همزمان از حمام بیرون بریم، ضمنا همدیگه رو هم نگاه نکنیم.

چند روز بعد وقتی به استانبول رسیدیم و شب اول به هتل مناسبی رفتیم (شرحش رو بعدا مینویسم) بعد از شام، اول بچه‌ها رو حمام بردم، لباس خواب پوشوندم و توی تخت راحت خوابوندم، بعد خودم حمام رفتم و متوجه شدم چقدر خسته‌م… بی‌اختیار زیر دوش روی زمین نشستم و تا میتونستم گریه کردم. دلم برای عادتهای ریز و درشت زندگیم تنگ شده بود.

تبعید خودخواسته

میزبان جدیدم در رو بست و با لبخند منو به خونه دعوت کرد. تنها چیزی که در وهله اول متوجه شدم این بود که خونه بزرگی بود. خسته بودم. دیر وقت بود، نیاز به حمام داشتم، اما بیشتر از اون دلم میخواست بتونم بدون فکر کردن بخوابم. پرسیدم کجا میتونیم دست و صورتمون رو بشوریم. جواب گرفتم و بچه ها رو که خودشون رو روی یه مبل دو نفره ولو کرده بودن صدا زدم. وقتی برگشتیم میزبانم باز از من پرسید شام خوردیم؟ جواب دادم خوردیم. پرسید چای یا چیز دیگه ای نیاز دارم. گفتم فقط اگه یه جایی به ما نشون بدین که بشه لباسهامون رو عوض کنیم و بخوابیم. ما رو به اتاقی راهنمایی کرد که توش دو تا رختخواب بزرگ روی زمین پهن کرده بودن.  تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که بعد از بستن در، چمدون رو پشتش بذارم، رختخوابمون رو که خیلی هم سنگین بود تا پشت در بکشونم، چراغ رو خاموش کنم، بچه هام رو در آغوش بگیرم و بخوابم.

فردا صبح با ورجه وورجه بچه‌ها  که بیدار شده بودن چشم باز کردم. اونا گرسنه بودن، دستشویی داشتن و ساعت از ده هم گذشته بود. بلند شدم، رختخوابها رو جمع کردم، چمدون رو از پشت در برداشتم و بیرون رفتم. میزبانم از آشپرخونه سرک کشید و گفت میخواستم زودتر بیدارتون کنم اما یه چیزی پشت در بود که نمیذاشت در رو باز کنم. روم نشد بگم اون چمدون و رختخواب من بوده که مانعت شده. گفتم اونقدر خسته بودم که متوجه نشدم. تا ما  دست و صورتمون رو بشوریم صبحانه آماده بود. بچه‌ها خورده و نخورده توجهشون به سر و صدایی جلب شد که از حیاط می‌اومد، سرک کشیدن و یه پسربچه پنج شش ساله رو دیدن که داشت با حرارت توپ بازی میکرد. میزبان گفت اون پسر منه. در عرض ده دقیقه سر و صدای تک نفره اون بچه به هیاهوی سه نفره بچه‌ها تبدیل شده بود.

بعد از ساعتها غذا و نوشیدنی خورده بودم. تازه چشمهام داشت باز میشد و یواش یواش مغزم کار میکرد. پرسیدم من کجام؟ میزبان گفت توی یه شهر. گفتم چند روز اینجا میمونم؟ گفت نمیدونم. گفتم شما ایرانی هستین؟ گفت فارسی بلدم. گفتم بعد از این باید با کی از اینجا برم؟… به اینجا که رسید میزبانم با دقت توی صورتم نگاه کرد و گفت ببین من میدونم خیلی ترسیدی، اما باور کن تا همین دیشب که تو رو آوردن من روحمم خبر نداشت قراره کسی به این خونه بیاد. به قدری وحشت زده بودی  که اونا تصمیم گرفتن تو رو به خونه کسی ببرن که بتونه باهات  فارسی حرف بزنه.  بعد ازم پرسید چرا این قدر ترسیده بودی؟ اونا به من گفتن توی همه مسیر تو رو جاهایی بردن که زن و دختر و بچه زیاد بوده. خیلیا توی این سفر فقط با مردا سر و کار دارن… جوابی نداشتم. توصیف ترس من کار ساده ای نبود.

فکر میکنم پنج شش روزی اونجا موندم. در تمام مدت حق خروج از خونه رو نداشتیم.  از روز دوم به بچه‌ها تاکید شد فقط توی خونه بازی کنن و حتی حیاط هم نرن. میزبانم خیلی راحت و بی‌تعارف همون روز دوم جارو رو دستم داد و ازم خواست تا اون برمیگرده غذا رو هم بپزم و وقتی برگشت از اون همه دست و دلبازی که در مصرف گاز کرده بودم تعجب کرد و بهم یاد داد به محض اینکه غذا یه کمی بخار کرد باید از روی شعله برش دارم، اجاق رو خاموش کنم، قابلمه رو توی یه بقچه مخصوص این کار بپیچم و بذارم  یه گوشه روی زمین تا برنج دم بکشه.

اونها عادت داشتن حتما با صبحونه انگور بخورن، یا حداقل اون چند روزی که من اونجا بودم این طور بود. اولین بار اونجا بود که اک‌مک با نون ترکی خوردیم. من که به شیوه ایران میخواستم خمیر نون رو جدا کنم با اشاره میزبانم از این کار منصرف شدم. اون میگفت ایرانی‌ها همین کارها رو کردن که خدا ازشون روبرگردوند و خب البته خمیر اک‌مک مثل خمیر نون‌های خودمون معده رو اذیت نمیکرد. زندگی کلا اون طرف مرز  با قناعت خاصی همراه بود که من در ایران کمتر دیده بودم و شاید بعدا به مثالهاش بیشتر اشاره کنم.

شب اول از شدت خستگی نفهمیدم چطور خوابیدم اما شب دوم از سنگینی لحافی که روم انداخته بودم نفسم بند اومد. وقتی سئوال کردم که جریان چیه میزبان گفت اونجا اونقدر سرد میشه که بدون اینا امکان خوابیدن نیست. تشکها خیلی بلند بودن و لحافها سنگین. سرد یا گرم، هر چی که بود سنگینی لحاف باعث نفس تنگی ما میشد و مجبور شدم پتوهای نازکی که از ایران آورده بودیم روی بچه‌ها بندازم تا بخوابن و وقتی خوابشون برد لحاف رو روشون بکشم. در مورد خودم هم همین وضع بود. بدون پوشش میخوابیدم تا زمانی که توی خواب و بیداری از سرما لرزم میگرفت و زیر پتو میخزیدم. از شب سوم دیگه چمدون و رختخواب رو پشت در نکشیدم که البته تنها مکافاتش این بود که صبحها مجبور بودیم با جست و خیز پسر صاحبخونه روی سر و کله‌مون از خواب بیدار بشیم.

زندگی توی اون خونه به آرومی جریان داشت. میزبانم اغلب در اتاق خودش رو قفل میکرد و بچه رو به ما میسپرد و بیرون میرفت. همسرش عمده وقت سر کار بود و بجز روز آخر هیچ مهمونی به اون خونه نیومد. من دلم گرفته بود، احساسم مثل مسافری بود که برای چند روز از خونه دور شده و حالا دلش برای خونه‌ش تنگ شده و وقت برگشتنشه و اونقدر این حس در من عمیق بود که خیلی وقتها یادم میرفت اصلا قرار نیست برگردم. حتی یه بار حین صحبت از میزبانم سئوال کردم تا حالا ایران اومده، گفت زیاد، گفتم بهت آدرس میدم این بار که اومدی یه سری به من بزن. خیره به صورتم نگاه کرد و گفت توی ایران؟ یکهو یادم افتاد من دیگه برنمیگردم. گفتم ببخش، یادم رفته بود… من در طول سفر هیچوقت به اون تلخی مفهوم تبعید رو درک نکرده بودم.

مار و پله

قرار شد دو مرد که احتمالا از اهالی روستا بودن ما رو برسونن. چمدون رو صندوق عقب ماشین گذاشتیم و سوار شدیم. مردی که فارسی حرف میزد با انگشت به شیشه زد و گفت توی راه اگه گیر سربازا افتادین حرف نزن که نفهمن مال این منطقه نیستی. سرم رو تکون دادم. بعد گفت میخوای منم بیام؟ گفتم نه و یکهو متوجه شدم بخشی از احساس ناامنی من مربوط به حضور این مرده. تحکمی که سر سفره شام برای خوردن غذا توی صداش بود، نگاه‌های خیره‌ش، پیشنهادش برای دور کردن بچه‌ها از من، شاید هم هیچی نبود اما من بطور غریزی از این آدم میترسیدم و حالا خوشحال بودم که دارم ازش دور میشم. قبل از اینکه ماشین حرکت کنه، برگشتم و زیر نور مهتاب به خونه نگاه کردم.  به چشم  من مثل غاری بود که در یه مینی‌بوس رو بهش چسبوندن. در تمام مدتی که توی اون خونه بودم احساس میکرد توی غار نشستم.

ضبط صوت ماشین یه ترانه محلی رو با صدای بلند پخش میکرد. اونها با هم حرف میزدن و کوچکترین توجهی به ما نداشتن. دلم میخواست بهشون بگم صدای موسیقی رو کم کنن تا بتونم بچه‌ها رو بخوابونم اما فکر کردم شاید قصد خاصی از این کار دارن. پتو رو روی بچه‌ها کشیدم. اونقدر خسته بودن که با وجود  سر و صدا خوابیدن. جاده خاکی، کوهستانی و باریک بود و به نظر میرسید اگر راننده ذره‌ای از مسیرش منحرف بشه به دره پرتاب بشیم. اگه میدونستم این راه این قدر خطرناکه  اصلا اصرار نمیکردم شبانه حرکت کنیم.  ماشین به کندی جلو میرفت و موسیقی محلی همچنان با قدرت پخش میشد. یواش یواش داشتم به فضا عادت میکردم که متوجه نور چراغ ماشینی شدم که از روبرو می آمد.  خونسردی راننده و مرد همراهش نشون میداد که موضوع خاصی نمیتونه باشه.  یکی از اونها  پیاده شد و با دقت دیگری رو برای گرفتن دنده عقب راهنمایی کرد. عرض جاده برای عبور هر دوشون کافی نبود. ماشین اونقدر عقب اومد تا به جایی رسید که میتونست گوشه‌ای وایسه تا ماشین روبرو رد بشه. به هم که رسیدن راننده‌ها خوش و بش کردن. انگار که همدیگه رو میشناختن. بعد ما حرکت کردیم.

جاده که عریض‌تر شد راننده با سرعت بیشتری حرکت کرد تا به محلی رسیدیم که ماشین دیگه‌ای  منتظر ما بود.  از این همه جابجایی کلافه شده بودم و احتمالا این کلافگی توی صورتم معلوم بود چون راننده جدید  با لبخند به من اشاره ای کرد انگار که بگه دیگه آخرشه. بعد از طی مسافتی به شهر رسیدیم. دو سه تا  تانک‌ توی خیابون بود، انگار که شهر در وضعیت آماده‌باش باشه. سربازهای ترک هم تک و توک دیده میشدن. من خسته بودم. نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر روحی هم. فشار زیادی بهم وارد شده بود. روزهای قبل از خروجم به اندازه کافی بیخوابی داشتم، این چند روز هم بهش اضافه شده بود. علیرغم همه ترس و وحشتی که تجربه کرده بودم مغزم هنوز آماده تحلیل این موضوع نبود که کاری که کردم درست بوده یا نه. بعد از چند دقیقه ایستادیم. راننده پیاده شد و در یک خونه رو زد و با  زنی که در رو باز کرده بود صحبت کرد، بعد برگشت تا چمدون منو ببره و اشاره کرد پیاده شم. دست بچه‌ها  رو گرفتم و وارد حیاط شدیم، میخواستم سرم رو به نشونه سلام تکون بدم که  زن با لبخند بهم گفت خوش اومدین، شام خوردین؟ حتما خیلی خسته هستین. هیچ چیز در اون لحظه به اندازه دیدن صورت دلنشین یه زن جوون که فارسی رو به راحتی صحبت میکرد نمیتونست اون اندازه خوشحالم کنه.  ناخودآگاه دست بچه‌ها رو ول کردم و اجازه دادم از من فاصله بگیرن و دوان دوان برن توی خونه.

من در تمام مسیرم از وقتی از مرز ایران رد شدم تا زمانی که به اون شهر رسیدم هیچ سرباز ترکی ندیدم. بعدها وقتی با یک وکیل ترک در مورد نحوه خروجم از ایران صحبت میکردم چند بار با تعجب از من پرسید هیچ سرباز ترکی ندیدی؟ و من جواب دادم هیچی، گفت حتی یکی که رشوه بدی و اجازه بده رد بشی، گفتم حتی یکی، هیچ سربازی در اون منطقه نبود.  فکر میکنم مفاهیم مرزبانی و جانفشانی در راه  وطن یا حداقل حضور در محل خدمت ولو به اندازه چشم بستن و پول گرفتن، کمی در ذهنش تکون خورده بود.

در دل غار

من قراری رو در تهران با کسی گذاشته بودم که در طول مسیر هنوز ندیده بودمش. تغییر چندباره آدمایی که با اونها سر و کار داشتم هرچند از بابت ایمنی خوب بود اما باعث نگرانی و ترسم هم میشد. برای همین وقتی در جایی که به من گفته شده بود ترکیه‌ست متوقف شدیم و قرار به تعویض ماشین شد، باز هم دچار دلهره شدم. کمتر از پنج دقیقه بعد ماشین دیگه‌ای رسید و من و بچه‌ها  با یکی از همراهان به ماشین دوم منتقل شدیم و حرکت کردیم. هوا داشت تاریک میشد و راهی که ما از اون عبور میکردیم هیچ علامت و مشخصه خاصی نداشت. بر فرض هم که داشت من اونقدر ترسیده بودم که توجهی به هیچ چیز نداشتم.

من در هیچ قسمت سفرم به این اندازه نترسیدم. این ترس تا زمانی که به اولین شهر ترکیه رسیدم ادامه داشت. در این زمان ما رسما وجود نداشتیم. هیچ مدرکی مبنی بر عبور من و بچه‌ها از مرز وجود نداشت. اگر همینجا بلایی سر ما می‌اومد، اگر گیر پلیس ترکیه می‌افتادیم یا در درگیری‌های نگهبانان مرزی کشته میشدیم یا حتی اگر آدمهایی که وظیفه عبور دادن ما رو به عهده داشتن عهدشکنی میکردن هیچ  فریادرسی نداشتیم… من با تمام وجودم میلرزیدم و رسیدن به دهی که به ما گفته شد شب باید اونجا بخوابیم هم حال منو بهتر نکرد.

روستایی که برای ما در نظر گرفته بودن  چندان قابل مقایسه با روستای ایرانی نبود. جمعیت متراکم‌تر و خونه ها بسیار فقیرانه‌تر به نظر می اومد اما مردمش سبکبال‌تر و شادتر از روستای ایرانی بودن. صدای شادمانه موسیقی محلی خبر از جشنی در همون حوالی میداد. در تمام منطقه‌ای که سفر کردم از ایران تا ترکیه، حداقل پونزده جشن عروسی دیدم که احتمالا بنا به رسم در کوچه گرفته شده بود و زن و مرد در کنار هم به رقص و پایکوبی مشغول بودن.

ماشین جلوی خونه‌ای نگه داشت و پیاده شدیم.  برای وارد شدن به خونه  باید سرم رو خم میکردم و از دری که منو یاد در مینی‌بوس می‌انداخت میگذشتم. خونه چند پله پایین‌تر از سطح کوچه بود و نمور به نظر میرسید. بچه‌ها دستشویی داشتن و بالا و پایین میپریدن. چشمم به تاریکی راهروی ورودی عادت نکرده بود شاید به همین دلیل وقتی زنی بازوم رو گرفت تا دستشویی رو بهم نشون بده تکون سختی خوردم. بچه‌ها رو با مکافات به دستشویی بردم. باید یادم باشه در مورد معضل دستشویی، حمام و توالت در این سفر یه  متن اختصاصی و جدا بنویسم!

از دستشویی که بیرون اومدیم دیگه چشم اونقدر به تاریکی خو گرفته بود که متوجه بشم سه دختر جوان مشغول فعالیت در جایی هستن که به نظر میرسید آشپزخونه‌ست. سه چهار تا بچه قد و نیم قد دیگه در اتاقی نشسته بودن و داشتن تلویزیون نگاه میکردن و صدای خوندن ابراهیم تاتلیسس از تلویزیون کوچیک چهارده اینچ به گوش میرسید. من به اتاق دیگه‌ای راهنمایی شدم که کمی دورتر بود و در اون حداقل ده مرد و یک زن نشسته بودن، چای میخوردن و سیگار میکشیدن. اولین چیزی که به چشمم اومد سیگار کشیدن خانم، بی‌حجاب بودن دخترها و اتکای به نفس شدید و راحتی زنها در جمع مردان بود. چیزی که در روستای ایرانی ندیده بودم. در روستای ایرانی همیشه یک خط فاصله نامرئی بین مردها و زنها کشیده شده بود.

زن به من اشاره کرد جایی کنارش بنشینم. ننشسته استکان چای جلوم قرار گرفت و سیگار تعارف شد. نمیکشیدم. گفتم سیگاری نیستم، چای رو هم رد کردم. مردی که از ایران همراه من اومده بود به پشت سرم اشاره کرد و گفت چمدونت اونجاست و عجب اونکه من به کل وجود چمدون رو فراموش کرده بودم. یعنی اونقدر دلهره داشتم که اگه خودشون اون چمدون رو نمی آوردن اصلا یادم نمیموند که وسیله‌ای باید همراهم داشته باشم. بچه ها بیتابی میکردن و میخواستن از من جدا شن تا با بچه‌هایی که در اتاق دیگه دیده بودن بازی کنن. من میترسیدم. تشر زدم. اخمم اونقدر جدی بود که آروم نشستن.

حاضرین در مورد موضوعی با هم صحبت میکردن و حین صحبت به ما اشاره میکردن و این باعث ترسم میشد. دهنم خشک شده بود و حتی نمیتونستم لرزش دستم رو کنترل کنم. بعد از نیم ساعتی همه بلند شدن و ناخودآگاه من هم پا به پای اونها از جام بلند شدم.  اونها از اتاق بیرون رفتن و مردی که فارسی صحبت میکرد به من گفت اگه دلت میخواد میتونی لباس خودت رو بپوشی.  تازه یادم افتاد لباس رو به راننده ندادم. گفت نگران نباشم. اون این کار رو خواهد کرد. از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

لباس بچه ها رو عوض کردم و از چمدون برای خودم لباس دراوردم. هنوز درست و حسابی لباسم رو نپوشیده بودم که در اتاق با شدت باز شد و سه چهار کله کوچیک با موهای بور توی اتاق ریختن و با هیاهو چند اسباب‌بازی به بچه ها دادن و بدون اینکه اصلا توجهی به من بکنن مشغول بازی با اونها شدن.  این بچه‌ها زبون هم رو بلد نبودن، اولین بار بود همدیگه رو میدیدن اما داشتن با هم بازی میکردن. برای آلوشا مهم نبود اونها میفهمن اون چی میگه یا نه، اما سعی میکرد در مورد ماشین اسباب‌بازی که از ایران آورده بود، مدلش، کارخونه‌ش و چه میدونم لابد کشور سازنده‌ش به پسر میزبان اطلاعات بده. ناشا با شونه‌ای که دخترک به اتاق آورده بود محکم مشغول شونه کردن موهای یه عروسک بود. دوستی جوانه زده بود.

کمی بعد از اون دخترهای جوان به اتاق اومدن و سفره انداختن. برای بچه ها غذا کشیدم و گفتم خودم سیرم. فکر میکنم این اشتباه خیلی بزرگی بود. چای رو رد کرده بودم، سیگار رو رد کرده بودم و حالا شام رو هم رد میکردم. یک آن به خودم اومدم و دیدم تمام  پونزده شونزده نفری که دور سفره نشستن دارن به من نگاه میکنن و بجز بچه‌های خودم که بی‌خیال به خوردن مشغول بودن، دست از غذا خوردن کشیدن. مردی که فارسی بلد بود به من گفت وقتی میگیم شام بخور، بخور.  اولین جوابی که به ذهنم رسید هوشمندانه‌ترین جواب ممکن بود. گفتم رژیم دارم. شبها شام نمیخورم. مرد ترجمه کرد، همه خندیدن و سری به تایید تکون دادن و دیگه کسی برای شام خوردن به من اصرار نکرد.

ترسیده بودم. توان خوردن هیچی نداشتم، گلوم خشک خشک بود، میترسیدم با خوردن غذا بیهوش بشم و اصلا توجهی نداشتم که همه اون آدمها به اضافه بچه‌های خودم دارن از یک سفره غذا میخورن و احتمال بیهوش کردن من به تنهایی، غیرممکنه. ذهن من درگیر بددلی و بدبینی بود. میخواستم گریه کنم، میخواستم یه گوشه پناه بگیرم، میخواستم سرعت پخش نوار زندگیم رو روی دور تند بذارم اما برعکس همه چیز کشدار و کند شده بود. بعد از شام مردی که فارسی بلد بود به من گفت بچه ها رو بده ببرم عروسی. آلوشا بدون اینکه منتظر جواب من باشه بالا و پایین پرید و اشتیاق نشون داد. چنان با عصبانیت دستش رو گرفتم و گفتم آروم باش که از لحنم خودم هم تعجب کردم. گفتم ترجیح میدم تنها باشیم.

در تمام مدت اون خانواده با تعجب به من نگاه میکردن. من احساس ناامنی میکردم و هیچ حواسم نبود در خونه‌ای هستم که حدود چهار بچه همسن و سال بچه‌های خودم حضور دارن… اونها باز هم شروع به صحبت با هم کردن. من گوشه اتاق کز کرده بودم و بچه ها رو محکم به خودم چسبونده بودم، زن چیزی میگفت و حین صحبت با دست ما رو نشون میداد. آخرش مردی که فارسی میدونست به من گفت قرار بود شب اینجا بمونی، اما باشه میبریمت شهر. از خوشحالی میخواستم بال دربیارم.

عبور از دهان گرگ

من خیلی سریع داشتم از تمام چیزایی که دوستشون داشتم کنده میشدم.  به روزگار لعنت میکردم و میگفتم فقط اگه یه ذره دنیا با من مهربونتر میشد، اگه بهم مجال نفس کشیدن میداد، اگه مادریم توی سرم نمیخورد و بخاطر دوست داشتن شکنجه نمیشدم هرگز ایران رو ترک نمیکردم.

چندتا کار متفرقه باقی مونده بود. انجامشون دادم. برگشتم. بعد با تظاهر به سهیم بودن در شادی بیخیال بچه‌ها  یه گوشه نشستم و گوش به زنگ تماسی شدم که به من میگفت دقیقا چه ساعتی باید حرکت کنم. شب ساعت دوازده گفتم برنامه سفر ما عوض شده و الان باید برم. اصرار کردن که منو تا جایی برسونن، گفتم یه تاکسی بگیرین کافیه. با تاکسی به محل قرارم رفتم. بچه ها  رو به ماشین بعدی منتقل کردم و روشون  رو با پتو پوشوندم و گفتم بخوابین. تمام طول راه سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و تا رسیدن به مقصد نتونستم بخوابم.  نمیدونم بعد از چند ساعت به دهی اطراف ارومیه رسیدیم. منو به یه خونه روستایی بردن و ازم خواستن تا جای ممکن از اتاقی که برام در نظر گرفته شده خارج نشم. گفتنش ساده بود اما مگه میشد دو تا بچه چهار و شش ساله رو به این سادگی کنترل کرد؟ شاید در تمام مدت انتقال ما از ایران به ترکیه اون دو سه روز از شادترین روزهای بچه‌ها بود. با خوشحالی دنبال مرغ و اردک و بقیه حیوونها میدویدن و از جست و خیز کردن لذت میبردن. اما من کلافه بودم. به من گفته بودن توی این منطقه موبایلت باید خاموش باشه. خاموشش کرده بودم. ارتباطم به کل با دنیایی که از اون اومده بودم قطع شده بود. منگ و بی‌حس بودم. حتی اشکم هم خشک شده بود.  چیزی که میتونم الان با قاطعیت بگم اینه که برای رفتن مصمم بودم. بعد از قضیه نبودن نه روزه بچه‌ها اعتمادم به کلی از یین رفته بود.

من هرگز نفهمیدم اسم اون روستا چیه، چون تقریبا بیشتر اعضای اون خونه فارسی بلد نبودن یا اگر بلد بودن هم با من همصحبت نمیشدن. دختر نوجوان خونه تنها کسی بود که با من فارسی صحبت میکرد که اونم بسیار محتاط و کم حرف بود. روز اول خیلی ترسیده بودم. اجازه نمیدادم بچه ها حتی یک متر از من دور بشن. روز دوم چشمام بیشتر باز شد، نگاه کردم دیدم انگار من با یه خانواده طرفم نه آدم‌پرونهایی که توی فیلمهای سینمایی دیده بودم. اونها مهربون و با سخاوت بودن، هر چی توی سفره داشتن تعارف میکردن، با بچه‌ها با صبر و حوصله بازی میکردن، ترس منو حس کرده بودن و به حریمم احترام میذاشتن و تا وقتی خودم نمیخواستم به من نزدیک نمیشدن. وقتی سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم به من گفتن ترکی و کردی میدونن و عربی اما فارسی نه. نمیدونم شاید هم ترجیح میدادن فارسی صحبت نکنیم تا مکالمه در حد رفع مایحتاج روزانه باقی بمونه.  بیشترین غذایی که اونجا خوردیم مرغ بود. از این همه مرغ خوردن متعجب بودم که دختر صاحبخونه  بهم گفت ظاهرا یه مرض جدیدی افتاده به جون مرغا و داره یکی یکی اونها رو میکشه. اونها تا مرغی رو میبینن که کمی مریض احواله سریع حلالش میکنن. بعدا فهمیدم ما همزمان با شیوع آنفلوانزای مرغی اونجا بودیم. حالا مریضی مرغها همین بود یا چیز دیگه نمیدونم،  به هر حال شانس آوردیم بیمار نشدیم.

مادر خانواده زن جوانی بود که به نسبت سنش خیلی شکسته به نظر میرسید. اینو وقتی فهمیدم که سنش رو پرسیدم. کمردرد داشت. وقتی زبون اشاره دیگه به کارم نیومد دخترش رو صدا کردم و گفتم به مادرت بگو مسکن میخواد؟ دختر جواب داد مسکن به حالش فایده نمیکنه. من ادویل همراهم داشتم، گفتم منم گاهی درد زیادی دارم، این تنها قرصیه که به حالم اثر میکنه. نگاهی به صورتش انداختم و فکر کردم من میتونم بازم ادویل بخرم. دست دراز کردم و بهش گفتم قوطی قرص مال شما. من بعدا برای خودم میخرم. قبول کرد. ظهر وقتی برای خوردن ناهار صدام کرد با غذای متفاوتی مواجه شدم. گفت کمرش بهتر شده و برای جبران غذایی رو پخته که اونها توی عروسی به مهمونا میدن. غذای ساده ای بود، درست یادم نمونده اما بعد از چند وعده مرغ  خوردن حسابی به بچه ها و من مزه داد.

همون روز عصر به من گفتن داریم میریم. خانم صاحبخونه با یه لباس محلی و سربندش توی اتاق اومد و اشاره کرد بپوشمش. بیرون که اومدم با لبخند نگاهم کرد و لباس رو به تنم مرتب کرد و چیزی گفت. دخترش گفت مادرم این لباس رو توی عروسیا میپوشه. بهترین لباسشه. گفتم به مادرت بگو من این لباس رو دست همین آقای راننده میدم برات برگردونه. منو در آغوش گرفت، بچه‌ها رو بوسید و کنار ایستاد. سوار ماشین شدم در حالیکه بچه هامو سخت توی بغلم فشار میدادم به جاده خیره شدم… و حرکت کردیم.

من از چند و چون خروجم هیچ اطلاعی ندارم. فقط همین قدر بگم که از محلی عبور کردم که پر بود از سربازهای ایرانی که داشتن والیبال بازی میکردن و اصلا به ما توجهی نداشتن و نهایتا به جایی رسیدیم که آقایی که پیش من نشسته بود دستش رو روی شونه من زد و گفت به ترکیه خوش اومدی.

مثل مردن

مهاجرت پدیده پیچیده‌ایه. شما تصمیم میگیرین که از کشورتون برید. انتخاب میکنین، برنامه‌ریزی میکنین به مرور زمان خودتون رو برای سفر آماده میکنین، وسایلتون رو بسته‌بندی میکنین، با فرهنگ و زبان اون کشور آشنا میشین، از عزیزانتون خداحافظی میکنین و در نهایت دل میکنین و میرید. اما فرار از نوعی که من داشتم حکایت دیگه‌ای بود. همزمان پیچیدگی مهاجرت، آوارگی پناهندگی و تلخی عدم رضایت داشت.
شب قبل از خروجم از خونه به بهانه دادن چند وسیله به دیدن خاله و بعد داییم رفتم. همون دم در روی اونها رو بوسیدم و کمی شوخی کردم، اشکهام باز سرازیر شد. خاله کنجکاو بود و گفت چرا گریه میکنی، گفتم دلم گرفته. آهی کشید و گفت آخرش خودت رو میکشی خاله جان… قلبم آتش گرفته بود. دلم میخواست بگم من دارم برای همیشه میرم و خدا میدونه کی میتونم با شما تماس بگیرم و حرف بزنم، اما میدونستم هر اطلاعاتی که از خودم به دیگران بدم اونها رو به دردسر می اندازه. وقتی شما چیزی رو نمیدونین هر چقدر هم از شما پرسیده بشه جوابی ندارین که بدین، اما اگه چیزی رو بدونین، این موضوع مثل بار امانت به دوش شما خواهد موند و برای لو ندادنش تلاش میکنین، یا اگر لو دادین سرافکندگی رازدار نبودن به دلتون میشینه. این چیزی نبود که من برای اطرافیانم بخوام.
میخواستم سریع به خونه برگردم اما پام به برگشتن نمیکشید. انگار که هر چی زودتر به خونه برگردم مجبورم زودتر هم ترکش کنم، انگار که با بیرون موندن من زمان کش می اومد و شاید توی همین کش اومدن معجزه ای میشد.
بچه‌ها رو به کافی‌شاپی که ازش خاطرات خوبی داشتم بردم، یه گوشه دنج انتخاب کردم و در حالیکه به سان‌شاین‌ساندی خوردن بچه ها نگاه میکردم بیصدا و آروم اشک ریختم. تمام جونم داشت کنده میشد. دلم نمیخواست از ایران برم، حتی دلم نمیخواست شهرم رو عوض کنم. ریشه‌های من با قدرت توی خاک فرو رفته بود. کندن برام درد داشت.
ساعت یازده شب به خونه برگشتیم. ساعت پنج صبح تاکسی خبر کردم، بچه ها رو توی خواب و بیداری بغل زدم و از خونه بیرون اومدم. به تهران رفتم. خونه یکی از اطرافیانم رو که از چند و چون زندگی من اطلاع خاصی نداشت انتخاب کرده بودم. اونقدر با تاکسی توی خیابونها چرخیدم تا ساعت نه صبح شد. بعد به خونه اونا رفتم. توضیح دادم صبح زود با یکی از دوستان برنامه شمال دارم و چون از کرج صبح زود حرکت کردن برام سخت بود اینجا اومدم. خیلی راحت  حرفای منو پذیرفتن.
حال من مثل کسی بود که بهش میگن فقط یه روز دیگه زنده‌س و اون با سرعت میخواد همه کارهای نکرده‌‌ش رو تمام کنه. من تقریبا همه درها رو به روی خودم بسته بودم. انگار که نخوام چیزی ببینم یا بشنوم مبادا در تصمیم خللی وارد بشه. فقط دنبال معجزه بودم، یه اتفاق، یه تلفن. یه چیزی که به من بگه باشه با بچه‌ها بمون، اما بمون… دلم میخواست جایی پیدا بشه که به من نه به چشم ماشین‌ جوجه‌کشی که در قبال بچه‌هاش صاحب هیچ حقی نیست، بلکه به عنوان یه مادر که سهمی برابر با پدر داره نگاه بشه. دنبال معجزه توی سرزمینی بودم که قاضیش به من گفته بود اگه شوهرت بخواد توی توالت زندگی کنی باید بری اگر نه ناشزه خواهی بود، که بودم البته. همون موقع که ناشا چهارماهه شد حکم عدم تمکینم صادر شده بود.
به خیال خودم از همه کسایی که باید میدیدمشون، خداحافظی کرده بودم. اما بعد از یکی دو ساعت بیقرار شدم. هنوز یه نفر دیگه مونده بود که علیرغم تلاشم برای ندیدنش نتونستم به خودم غلبه کنم، نمیتونستم بدون دیدنش از ایران برم. بچه ها رو به خانم میزبان سپردم، به دوستم تلفن زدم. جایی توی خیابون قرار گذاشتیم. اومد… وسط خیابون به اون شلوغی بغلش کردم و بدون اراده بلند بلند گریه کردم. گفت چی شده. گفتم هیچی. حس کرد، گفت داری میری؟ گفتم  کجا برم؟ من فقط دلم گرفته بود. گفت نرو. خودم رو زدم به اون راه و گفتم ببخش، جایی قرار دارم. بعد بدون معطلی خداحافظی کردم و رفتم.
قبل از این که سوار ماشین بشم برگشتم و به صورتش نگاه کردم. با تمام وجودش گریه میکرد.

فرار

شاید اولین بار که فکر خروج از ایران به سرم زد وقتی بود که توی دادگاه با صحنه عجیبی روبرو شدم. گاهی از اوقات شما از حقیقتی مطلع هستین، اما فکر نمیکنین برای خودتون پیش بیاد و وقتی مواجه میشین جا میخورین. عصر همون روز وقتی که با یکی از بچه‌ها چت میکردم در این مورد سئوال کردم و جواب داد آره این خیلی رایجه و گاهی قاضی میگه بلاخره طرف یا باید خوشگل باشه یا پول داشته باشه و همون وقت بود من فهمیدم چاهی که توش افتادم عمیقتر از اونیه که فکر میکردم. برای بار هزارم فهمیدم  درسته زن بودن درد داره، اما توی ایران ترسناک هم هست، مخصوصا وقتی مرد محرمی نداشته باشی که پا به پات دادگاه بیاد. میشی درخت گردوی وسط میدون.

توی یکی از مکالمه های تلفنی برای اینکه کمکی بگیرم تا حداقل بچه هام رو بتونم سریعتر پس بگیرم فرد مورد مکالمه بهم گفت چرا از ایران نمیری؟ گفتم چی؟ گفت از ایران برو… یا حداقل برو توی یه شهر دیگه با شناسنامه‌های جعلی مخفیانه زندگی کن. فکر میکنی آخر کار تو چی میشه؟ فکر میکنی میتونی کاری از پیش ببری؟ میتونی تغییری بدی؟ حالیت هست داری دست و پا میزنی؟ نوشی  این جوری که پیش میری آخر کار تو مردنه. یا باید تن به تقدیر و قانون این مملکت بدی یا بمیری یا فرار کنی.

من دوست نداشتم از ایران برم. هیچوقت دوست نداشتم. تمام خانواده م از ایران رفته بودن و من با جون سختی ادامه میدادم. بعد روزهای سخت شروع شد. سخت سخت سخت… و جمله های اون آدم توی گوشم زنگ میزد یا تن به تقدیر بده، یا بمیر و یا فرار کن…

من فرار کردم. توی یکی از آخرین روزهای تابستون، با یه چمدون لباس برای بچه‌ها، در خونه رو بستم و رفتم. اونقدر امیدوار به برگشتم بودم که حتی یخچالم رو هم خالی نکردم. فقط یه سری چیزها که میدونستم ممکنه نبودشون آزارم بده از خونه خارج کردم، بعد در رو بستم و رفتم. انگار که داری برای مهمونی نصف روز میری از خونه بیرون… اون قدر که امیدوار بودم شاید معجزه ای بشه و برگردم.