هنوز

دارم آرشیو نوشی رو منتقل میکنم. کار ساده ای نیست. گذشته از اینکه متنها باید دونه دونه منتقل بشن، به هر نوشته که میرسم اول میخونمش و اشک میریزم، بعد منتقلش میکنم. به این نوشته که رسیدم بدنم میلرزید، بعد با خودم گفتم: تمام شد نوشی، خواب دیدی، خواب بوده، کابوس تمام شد. دیگه نترس، تو اینجایی…

.

«مادر وبلاگستان؟» 
امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

Advertisements

اما درون باغ، همواره عطر باور من در هوا پر است

هیوا از من خواست از روزهای خوب سال گذشته بگم، من سال گذشته روزگار خوبی نداشتم. چند بار نوشتم و دیدم غمگینه. از نوشتنش عذر خواستم و در آخرین لحظه به سرم زد شاید بهتر باشه آرزوهایی رو که واسه سال آینده دارم بنویسم، شاد نیست اما امیدوارانه‌ست. چون هر چی که باشه، آرزو بدون امید مفهومی نداره:
آرزو میکنم خانواده سه نفریم متلاشی نشه؛ درسم رو بخونم؛ افسردگیم کمتر بشه؛ خوشحالتر زندگی کنم؛ بتونم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم؛ دستم جلوی کسی دراز نباشه؛ محبت آدما رو جبران کنم؛ در حق خودم مهربونتر باشم؛ دست از ملامت خودم بردارم؛ یه کم فشار زندگی روی دوشم کمتر بشه؛ و بدون ترس زندگی کنم. آرزو میکنم جوجه‌هام همیشه سالم و سربلند باشن؛ خوب درسهاشون رو بخونن و آینده‌شون رو بسازن؛ خنده از لباشون دور نشه، بتونن عاشقانه زندگی کنن؛ هیچوقت امیدشون رو از دست ندن؛ و تحت هر شرایطی، هر بلایی که سر من اومد، این دو تا بچه از هم جدا نشن.
….
لیست آرزوهای من طولانی‌تر از این حرفاس. واسه خواهرم، برادرم، دوستام، اقوامم، شماها که ندیدمتون، واسه آینده ایران… اما من همیشه واسه شما مامان نوشی بودم. نبودم؟ پس فقط از آرزوهای نوشی نوشتم.
من، فرنوش، یعنی آدم پشت سر نوشی، همچنان توی سایه میشینم و از دور به شما لبخند میزنم. دوستتون دارم.

تدبیر نیست

داشتم کارای خونه رو انجام میدادم و مطابق معمول توی سرم پر از فکر بود، یادم افتاد به این که خیلیا فکر میکردن من شخص نیستم، یه پروژه‌م و پشت شناسه نوشی یه گروه نشسته، یا مرد هستم، بچه ندارم، اینا که مینویسم قصه‌ست… و فکر میکنین چی شد؟ حرصم گرفت؟ نه نگرفت…. نه تنها حرصم نگرفت، تازه برعکسش آه کشیدم و زمزمه کردم کاش راست میگفتن. کاش همه‌ش خواب بود، گیریم کابوس اما بلاخره تمام شده بود. کاش دروغ گفته بودم، قصه بود. کاش ما هیچکدوممون، نه من و نه بچه‌ها توان فهمیدن نداشتیم. کاش همه اینایی که میگفتن بود، اما امروز من خوشحال بودم.
اما نشد دیگه… نه من خوشحالم و نه اون چیزایی که نوشته بودم قصه و پروژه و دروغ بود. همه اونا حالا از من یه آدم خسته درست کرده که حتی نمیتونه از شر خودش خلاص بشه.

تا حالا دیدین آدم دلش بخواد خودشو با دقت بخونه، غلط‌گیری کنه، گاهی حتی پاک‌کن برداره، خودشو پاک کنه و از اول بنویسه؟

بعد از تحریر مطلبی که حذف شد

– شما مهربونین، میدونین؟ من معجزه عشق و مهربونی رو تو دستای شما دیدم. با مهر و محبت شما جون گرفتم. شما بارها مرهم زخمای من شدین. از همه‌تون ممنونم.

– هیچ وقت سعی نکردم از همسر سابقم بد بگم. بیشتر از هر چیز بخاطر شان انسانی آدما و البته حضور بچه‌هام. من همه این سالها فقط قصه خودمو گفتم. بجای توصیف آدمای روبرو، خواستم دیگران منو بشناسن. امید داشتم مردمی که منو به مادری قبول میکنن حتما متوجه میشن قضیه من جدی‌تر از این حرفا بوده که ممکنه در ظاهر به نظر بیاد.

– کسی میگفت تمام این دردای روحی و جسمی که میکشی نتیجه اون ظلمیه که با فرارت مرتکب شدی، یه کمی فکر کردم و دیدم چندان پرت هم نمیگه، ظلم کردم اما به خودم و بچه‌هام. بجای اینکه چند سال اون زندگی رو تحمل کنم، بعد چهار سال و نیم توی دادگاه بجنگم برای اینکه حقوق انسانیم رو به دست بیارم، باید از همون اول دست بچه‌هام رو میگرفتم و از ایران میرفتم تا حداقل به جای جنازه‌م، یه آدم سالم به اینجا برسه. ظلم کردم که این همه سال امید به کرامت انسانی در ایران داشتم.

– نه از کسی گله دارم، نه کینه، نه طلب. به طرز عجیب و غریبی همه چیز در من آرومه. به همه آدما حق میدم… این روزا تا چیزی میشه با خودم میگم:  «آدما حق دارن منو دوست نداشته باشن.» از گفتنش دردم میاد، اما واقعا همینه. یه چیزی درون من شکسته و بد جوش خورده،  من به همین شکل قبولش کردم و باهاش راحتم. سرتون سلامت، من از کسی گله‌ای ندارم.

– من زن ساده‌ای هستم اما احمق نیستم و اصولا اگه احساساتم این قدر دم‌دستی بود این همه سال تنها نمیموندم. میشه خواهش کنم با من مثل احمقها رفتار نکنین؟ (مخاطب‌های خاص)

زنده بودن

زندگی رو دوست دارم. من این زندگی لعنتی رو دوست دارم، من حتی آسمون ابری دلمو که سال به سال رنگ خورشید به خودش نمیبینه دوست دارم.

دیو

«افکارم از هیجان محض عبور میکنه»… حتی نمیدونم این جمله از نظر ساختار دستوری یا معنی درست هست یا نه، اما این دقیقا وصف حال الان منه. مثل ناقوسی که قبلا نواخته شده اما به بدنه ش که دست میزنی هنوز ارتعاش ضربه رو حس ‌میکنی، منم از درون میلرزم.

من شخصیت هیجان زده‌ای ندارم. از اون دسته آدما نیستم که یا خیلی شنگولن یا خیلی غمگین. پرخاشگر و تهاجمی هم رفتار نمیکنم. بیشتر وقتا خسته‌م، آرومم، مردم‌گریزم و نفس کم میارم. من درون خودم یه آدم تعارفی و خجالتی رو حمل میکنم و خیلی سعی دارم به کسی نشونش ندم. دور خودم یه خط قرمز پررنگ کشیدم و اجازه نمیدم کسی بهم نزدیک بشه. خیلیا ممکنه فکر کنن بهترین دوست من هستن، اما  نیستن. من زیاد در مورد درونم صحبت نمیکنم. گاهی فقط از دستم در میره و رفتارم از حال درونم گواهی میده.

وقتی افسرده هستم، یعنی وقتی دیو حمله میکنه من توان انجام کارهای شخصیم رو ندارم. نمیتونم مسواک بزنم، نمیتونم خونه رو تمیز کنم، نمیتونم موهامو شونه کنم. وقتی دیو حمله میکنه من دوست ندارم با مردم رودررو بشم یا به تلفن جواب بدم، دوست ندارم مجبور بشم برم جایی حتی اگه اونجا مطب دکتر و یا کلاس درس باشه. زورم به خودم نمیرسه. میخوام از جام بلند شم اما یه وزنه سنگین منو پایین میکشه و من نمیدونم حالم رو چطوری باید برای مردمی توضیح بدم که دوستم دارن و نصیحتم میکنن «برو ورزش کن، برو بیرون هوا بخور، برو مهمونی»  من نمیدونم چطوری باید توضیح بدم که میخوام، اما نمیتونم… اون وزنه سنگین توان هر حرکتی رو از من میگیره. مثل آدم فلجی که توان راه رفتن نداره اما بقیه مدام بهش میگن از خونه بزن بیرون… و هیچکس به توان نداشته پای اون آدم توجهی نداره.

از ترس روزهای تهاجم دیو، هر بار که حالم خوب باشه چند وعده غذا درست میکنم و کارهام رو تند تند انجام مبدم. خدا خدا میکنم وقت کار و گرفتاری حمله نکنه. اما دست من نیست. هیچوقت دست من نبوده. از روزی که کلاسام شروع شده این اولین باریه که به این شدت حمله کرده. نمیتونم روی درسام تمرکز کنم و به خونه  و زندگیم برسم. یه گوشه نشستم و هیچ کاری نمیکنم. تنها کمکی که همه این سالها به خودم کردم نوشتن بوده حتی وقتی که برای خودم نوشتم و بعد انداختمش دور. وقتی دیو حمله میکنه من اشباع از حضور آدمام. تحمل آدم بیشتری رو ندارم. میخوام توی خونه بمونم و تنها بمونم*، تحمل سر و صدا رو ندارم.  تحمل ارتباطات اجتماعی رو ندارم… یعنی توانش رو ندارم. من به یه کنج آروم ساکت توی سایه نیاز دارم که اونجا بخزم. نمیخوام کسی صدام کنه یا  برام دل بسوزونه.  به محض اینکه حالم خوب بشه اونقدر توان دارم که بازم با قدرت زندگی کنم، تصمیم بگیرم، روزگارم رو رهبری کنم. 

 *میون آدمای دور و برم افراد کمی هستن که من توی این حال در مقابلشون سپرم رو گذاشتم زمین. آدمایی که میتونم ساعتها کنارشون در آرامش بشینم،  سکوت کنم و قضاوت نشم. بچه‌هام توی این دسته هستن.

 

زندگی همه ما یه جعبه سیاه داره*

زندگی آدما پیچیده تر از اونیه که به نظر میاد. گاهی وقتا آدم فقط با سکوت میتونه جلوی متلاشی شدن خودشو بگیره، گاهی توانایی‌هاشو فراموش میکنه و فقط دست و پا میزنه تا سرش رو بالای آب بگیره. گاهی به سختی از خودش دفاع میکنه، گاهی هم اصلا این فرصت دستش نمیاد.
آدما میتونن شکننده باشن. فرقی نمیکنه که برای بودنشون در شرایط بد دلیل قانع کننده‌ای دارن یا بدون دلیل اون شرایط رو تحمل میکنن. اونا میتونن مقاومتشون رو خیلی زود از دست داده باشن. آدما گاهی توی واقعیت زندگیشون مچاله میشن و خیلی طول میکشه تا بتونن دوباره کمر صاف کنن.

آدما رو نمیشه بخاطر نداشتن جرات و توان رها شدن نحقیر کرد. نمیشه نشست و از بالا نگاه کرد و حکم داد. شما جعبه سیاه زندگی خیلیا رو ندیدین. خیلی از اون آدمایی که فکر میکنین قوی هستن، سالها توی اون شرایط درجا زدن تا به توانایی اعتراض کردن رسیدن.

تا حالا نفس توی گلوتون گره خورده؟

روح همدیگه رو سنگسار نکنیم… بعضی از ماها به قدر کافی از زندگی کشیدیم.

*برای ساناز نظامی

از اونجا مونده، از اينجا رونده

برای من هنوز نوروز رنگ و بوی دیگه‌ای داره، خونه‌تکونی میکنم، سبزه میندازم، سفره هفت‌سین دارم، دوست دارم بچه‌هام لباس تمیز و تازه بپوشن، همه دور سفره هفت‌سین، تمیز و آراسته کنار همدیگه بشینیم و دستای همدیگه رو بگیریم. برام مهمه که سبزی پلو و ماهیم روبراه باشه، عید دیدنی خاصی ندارم اما بازم شیرینی و آجیلم رو میخرم، به بچه‌ها کادو میدم و حتما پای سفره هفت‌سین عکس میگیریم. ترکیه که بودم سمنو گیرم نمی‌اومد، خودم سمنو می‌پختم، اینجا خوشبختانه اونقدر فروشگاه ایرانی هست که سفره هفت‌سینمون لنگ چیزی نمونه.

اما این برای من مهمه که بچه‌هام با جامعه جدید اخت باشن. درخت کاج داریم و هر سال تزئینش می‌کنیم و پای درخت کادو میذاریم، بوقلمون نمی‌پزم (چون برای ما خیلی بزرگه) اما مرغ درست میکنم (البته اغلب جایی مهمون هستیم). برای لحظه تحویل سال همیشه بیداریم. برعکس تحویل سال نوی خودمون که فکر میکنم باید با آرامش و قرار کنار هم بشینیم و دستهای هم رو بگیریم، برای این یکی کنار هم ایستادیم و دستهای همدیگه رو گرفتیم. سال هم تحویل شد بالا و پایین میپریم و همدیگه رو میبوسیم.

بین خودمون باشه، برای من سال نوی مسیحی هیچ کیفی نداره، چون من از این فرهنگ هیچی نمیدونم، با این مردم اخت نشدم، توی جامعه هنوز بر نخوردم. نوروز هم که میشه حین غذا پختن توی آشپزخونه اشک میریزم و آهنگ هایده رو میخونم که «اما برای من دور ز خونه، بهارا هم مثل خزون می‌مونه» و حالم یه جورایی گرفته‌ست.

ای بابا من دارم چکار میکنم؟ قرار نبود ناله کنم، بگذریم، بگذریم..
آی اهالی، سال نوی مسیحی شما مبارک. ما خوب و خوش و خوشحالیم. آرزو میکنم شما هم خوب و خوش باشین و گل لبخند از لبهاتون دور نمونه.

پی‌نوشت: ما عادت داریم توی موقعیتای خاص مثل نوروز یا شب سال نوی مسیحی آرزوهامون رو توی یه دفتر مینویسیم و سالهاست که این کار رو میکنیم.
الان آلوشا آرزوهاشو برام خوند، فکر میکنین یکیش چی بود؟ خوردن سوشی با دوغ! صبح سر میز صبحونه دوغ خورد هیچی نگفتیم، دوغ با خیارشور خورد هیچی نگفتیم… آخه دوغ با سوشی؟
آرزوی ناشا، جالب‌ترینش؟ اتاقش تمیز باشه! آخه این آرزو میخواد؟ یعنی تمیز بودن اتاق آرزو میخواد؟ مری پاپینز وجود خارجی نداره بگیم صبح به صبح بیاد واسه اتاق دختر ما یه بشکن بزنه؟
زرنگین؟ نخیر، من آرزوهای خودمو نمیگم!*

پی‌نوشت دوم: آرزوهای بچه‌ها با موافقت خودشون اینجا اعلام شده.

*خب معلومه که مهمترین آرزوی من همیشه این بوده که بتونم خانواده سه نفره‌م رو حفظ کنم.

لطفا هنوز بچگی کن

خسته‌م، تقریبا همیشه خسته‌م، خستگی کلافه‌م میکنه، یه دنیا کار روی سرم ریخته که مرخصی‌بردار نیست. به خستگی اهمیتی نمیدم و تندتند کارامو میکنم، تقریبا همه چی سر وقت آماده‌ میشه، خستگی هم سر جای خودش باقی میمونه.

صبح روزی که برف باریده بود، آلوشا بدون اینکه من ازش خواسته باشم برفای دم در رو پارو کرد. همیشه من انجامش میدادم، پارسال ناشا هم از سر کنجکاوی کمکی رسونده بود، اما آلوشا نه؛ نه من ازش خواسته بودم، نه خودش خواسته بود.

فکر میکنم پسرک کرک پشت لب سبزکرده‌ای که بابت منع بازی کامپیوتریش اعتصاب میکرد و توی سرما می‌ایستاد، داره یواش‌یواش تبدیل به یه آدم دیگه میشه. یه چیزی ته جونم در مقابل این تغییر مقاومت میکنه. نه که کمک کردن بد باشه. نه، من ذهنم یه جای دیگه درگیره.

حالا باید بیشتر مراقب باشم مبادا غم از چشمام زبونه بکشه، یا  لبهام بلرزه، مبادا خستگیم خودشو نشون بده یا نفسم توی سینه گره بخوره. فقطم به گفتن «من خوبم مادر» نیست. بچه باید ببینه، حس کنه، باور کنه…  باید حواسمو جمع کنم مبادا توی تله احساس گناه بیفته، مبادا فکر کنه حالا نوبت اونه. خودم تو زندگیم کم بار دیگرانو نکشیدم، میدونم چقدر سنگینه، نمیخوام حالا این بار روی دوش اون باشه. باید بهش بگم، خیلی هم ممنون که نگران منی رفیق، اما لطفا زندگیتو بکن. قد بکش، پر بکش، پرواز کن.

لطفا نگران من نباش.

با تو بودن

ناشا میوه درخت انتخاب زندگی منه. وقتی که همه قد علم کرده بودن که به دنیا آوردن این بچه کم از جنایت نیست من تصمیم گرفتم بدنیا بیارمش و هر چند همه این سالها این نگرانی با من بوده که زندگی آسونی به بچه هام هدیه ندادم، اما نمیتونم احساس واقعی خودمو پنهان کنم اگه فقط دو تا کار قشنگ توی زندگیم انجام داده باشم، به دنیا آوردن و بزرگ کردن این بچه ها بوده.

آذر ماه هیچوقت ماه خوب و آسونی برای من نبوده. به طور اتفاقی شاید همیشه توی این ماه تلخ کام بودم. الانم حالم هیچ خوب نیست. سعی میکنم خودمو خوب نشون بدم، جلوی احساس بد و منفی رو بگیرم و قوی باشم. سخته اما فکر میکنم اگه یه ذره، فقط یه ذره دیگه طاقت بیارم و تحمل کنم، شاید بتونم خودمو از چاهی که توش پرت شدم بیرون بکشم.

روی صورتم طرح لبخند میکشم، شمع رو روی کیک روشن میکنم و صداشون میکنم: «ناشای مامان تولدت مبارک، روشنی زندگی مامان تولدت مبارک، تو و داداشت عزیزترین چیزایی هستین که مامان توی زندگی داره… مرسی که کنارمی و تنهام نذاشتی، مرسی که باگذشت بودی حتی وقتی که برای بار هزارم اشتباه میکردم. مرسی که مهربون بودی و دست از همراهی نکشیدی وقتی که کم می آوردم.  مرسی که  هیچوقت محبتت رو از من دریغ نکردی و آغوشت رو به روی من نبستی، مرسی که به من فرصت دادی تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، مرسی که با منی مادر.»

بعد از تحریر: دوازده سال پیش، در چنین روزی دختر کوچولوی من دقیقا دو سال و دو ماه بعد از برادرش به دنیا اومد.

مرگ تنهایی های من

از وبلاگ شب آویز: یه بار هم تنهایی هامو یه گوشه گیر میارم اونوقت عین سگ می زنمشون، اینقدر که جون بدن،  بعد خودم می شینم یه گوشه آروم نگاهشون می کنم،  یه سیگار هم چس دود می کنم که بیشتر زجر بکشن، دم دمای آخرشونم می رم زیر گوششون می گم، یادته بهتون گفته بودم “این تیزی صنان شما نیز بگذرد”

آنها به اسبها شلیک میکنند

امروز که یکی برام توی وبلاگ پیام گذاشته بود غصه نخوریا، متوجه شدم اتفاقا دارم غصه میخورم، بد هم غصه میخورم. کاریش هم نمیشه کرد. گوشهام رو محکم میگیرم و تکرار میکنم میگذره میگذره میگذره… میگذره، باشه، قبول، اما لعنتی یه لایه از پوست منو هم همراه خودش میکنه.

آلوشا غذاش رو روی میز آشپزخونه جا گذاشته. احتمالا برای شما یه کیف غذای جا مونده ساده روی میزه که میشه وقت ناهار رسوندش مدرسه، اما برای من نشون‌دهنده حقیقت هولناکیه که فکر میکردم پشت سر گذاشتمش.

آدمها وقتی غصه دارن کار خاصی میکنن، بعضی میزنن بیرون، بعضی گریه میکنن، بعضی سرشون رو به کار گرم میکنن، بعضی مست میکنن. من هر وقت از پا درمیام دلم میخواد اونقدر بخوابم که یه روز پاشم ببینم یک هفته، یه ماه، اصلا صد سال از روزای درد گذشته. خودمو گول میزنم، دنیا رو گول میزنم، درد رو گول میزنم؟ نمیدونم، من ابن جور وقتا فقط دلم میخواد زودتر به آخر برسم.

من خوب نشدم، نه نشدم، واسه کسی مثل من که تنها سرمایه زندگیش دوست داشتنه، زندگی هیچ تخفیفی قائل نیست.

عنوان ندارد

واقعیت اینه که حالم خوب نیست. از نظر روحی خوب نیست. این جور وقتا چون پناهم رو توی دنیای واقعی از دست میدم بیشتر به نوشتن پناه میارم. از طرف دیگه اگه احساس ناتوانیم اونقدر زیاد بشه که حتی توان نوشتنم رو هم ازم بگیره شاید چند وقتی برم توی سکوت کامل.
زنی که پشت شخصیت نوشی نشسته و مینویسه، اوقات سختی رو میگذرونه.

بعد از تحریر: باور کنید اداهای از سر سیری نیست. من اونقدر شکننده شدم که به هر نسیمی میلرزم چه برسه به این، که کم از طوفان نداره.

آدمای رودررو و آدمای توی سایه

گاهی وقتا یکی  سر راه من سبز میشه که بنا به هر دلیلی قابل اعتماد به نظر میرسه، بعد دوستی جوونه میزنه و من جلوش شروع میکنم به فکر کردن با صدای بلند، چیز عجیبی هم نیست، یعنی این فکرا موضوع خاصی نیستن، در واقع همین چیزایی هستن که توی وبلاگ هم مینویسم فقط با این تفاوت که توی وبلاگ حرفا به حنجره نمیرسن و اگه دچار خفگی نشن مستقیم به نوشته منتقل میشن اما این جوری اون آدم مثل یه شاهد زنده‌ست، به فشردگی صورتم و بالا و پایین رفتن سیبک گلوم وقت بغض کردن، یا لغزیدن دونه‌های اشک روی گونه‌م همزمان با لبخند نگاه میکنه. تماشا میکنه که چطور وقت خنده سرم یه کمی عقب میره و وقتی دارم به حرفای کسی گوش میکنم سرم رو یه کمی کج میکنم. تکیه کلامم رو پیدا میکنه یا میفهمه که من دوست دارم لیوان چای نیمه گرم رو روی شقیقه‌م بذارم و از گرماش آرامش بگیرم. عادات انسانیم رو پیدا میکنه، حتی وقتی فقط صدامو میشنوه، بازم بریده بریده حرف زدن و خفه شدن ناگهانی صدا رو متوجه میشه، خنده آزاد و رها رو میشناسه، بدون اینکه نیاز به توضیح باشه متوجه میشه که دارم با سرخوشی به لقمه نون و پنیرم گاز میزنم یا بیصدا اشک میریزم.

اون آدم همون جایی می‌ایسته که الان شما هستین با این تفاوت که مجیور نیست برای فهمیدن حالت من تجسمم کنه، من تجسم عینی خودم میشم. انگار که آماس و زخم و چرک و عفونت رو از نزدیک ببینه، بوی گندش توی دماغش بزنه، حتی اگه حس نکنه هم میفهمه من دارم چی میگم، دردم باعث دردش میشه، خنده‌م لبخند به لبش میاره. بعد انگار این آدم میشه مسئول کشیدن بار عاطفی یکی مثل من که حتی از دور نشستن و گوش کردن بهش هم کار ساده‌ای نیست.

آدمایی مثل من آدمای رودرو نیستن. دردشون اونقدر توی جونشون ته‌نشین شده که مدام به تلخی خودشو توی روابط نشون میده. یه حجم سنگین و وسیع عاطفه جواب داده نشده توی وجودشون هست که به سادگی میتونه باعث وحشت دیگران و رم کردنشون بشه، آدمایی مثل من پر هستن از حرفهای نزده، سکوتهای نیمه‌تمام، بغضهای واخورده و خنده‌های از یاد رفته. اینجا وقت نوشتن خودسانسوری دارن، چند بار ادیت میکنن، سرکوب میکنن، حذف میکنن… اما مقابل اون آدم رودررو نه خودشون سپری دارن، نه برای اون گارد و حفاظی گذاشتن. اونایی که تا اینجا با من میان جلو، اغلب دقیقا همینجا، زانوهاشون میلرزه، میلغزن، میشکنن، کم میارن و بعد یواش یواش یا ناگهانی دور میشن. فرقی هم نمیکنه ارتباطشون با من در چه حدی باشه و کی باشن؛ خواهرم، برادرم، دوستم یا یه غریب آشنا که بهم اون حس اعتماد رو بخشیده.

آدمایی مثل من، آدمای رودرو نیستن. باید یه گوشه توی تاریکی نوشته‌هاشون بایستن و قبول کنن از سایه بیرون اومدنشون باعث عذاب اونی میشه که دوستشون داره و به خوشحالی اونی منجر میشه دوستشون نداره و در هر دو صورت نتیجه مطلوب نیست… آدمای توی سایه اگه نمیخوان تنها بمونن هیچوقت نباید از سایه نوشته‌هاشون بیرون بیان و خودشونو نشون بدن. اونا مدام با خودشون تکرار میکنن کسی مسئول درداشون نیست، کسی بابت واخوردگیشون حسابی نداره پس بده. هیچکس توان کشیدن حتی یه گوشه از بار سنگینشون رو هم نداره.

غربال

نشستم سر فرصت، کتاب خودمو خوندم و کلی خندیدم و یه لحظه آرزو کردم کاش به اون دوران برمیگشتم، همون موقع که بچه‌‌‌ ها کوچولو بودن و شیرین زبون و من سرشار بودم از عشق جوجه هام، بعد یهو همه چی یادم اومد… یک لحظه اونهمه شکنجه روحی رو فراموش کرده بودم و فقط شیرینی بچه ها رو به خاطر آورده بودم.

مغز کارش رو درست انجام میده. فقط باید بهش فرصت داد.

مرگ را زندگی کردن

امروز با خودم فکر میکردم چطوری تا حالا زنده موندم؟ من بارها و بارها مطمئن بودم دارم میمیرم. گاهی اونقدر درد زیاد بود که فکر میکردم دیگه نمیتونم، دیگه تمومه. مطمئن بودم از پس این یکی برنمیام، اما هر بار بازم از پسش برمی‌اومدم و ادامه میدادم. بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا من باید ذاتا آدم خوشحال، عاشق و امیدواری باشم که زندگی رو دوست داره و هر بار کم آورده رویاهاشو زندگی کرده.
حتی نگاهم به نحوه مردنم هم عوض شده بود. دیدم برعکس سالهای پیش که دلم میخواست خیلی ناگهانی توی یه حادثه بمیرم، الان دلم میخواد یه مدتی وقت داشته باشم و مردن رو زندگی کنم، مثلا مریض بشم و یه ماهی به انتظار مرگ بشینم، این طوری بچه‌ها شوکه نمیشن و فرصت دازن با واقعیت نبودن من کنار بیان و به مرور خودشون رو برای نبودن مادری که همیشه بوده آماده کنن.

میدونین، من تمام امروز مشغول کارای خونه بودم؛ جارو، گردگیری، تمیز کردن شیشه و آینه، کشوندن وسایل سنگین از این ور به اون ور، شستن ظرفا و لباسها و دقیقا همون موقع به مرگ فکر میکردم که دیگه منو نمیترسوند.
من تمام امروز مشغول کارای خونه بودم و زن خوشحالی بودم که با سرخوشی زندگی رو مزه مزه میکرد و لبخند میزد.

هی میشمارم و میشمارم

از وبلاگ رنج و مستی: یادمه بچه گی هام وقتیکه میرفتم پارک شهر از دم خونه تا خود پارک هر چی درخت کنارخیابون بود با دست لمس میکردم و میشمردم ، ممکن نبود یکی رو جا بندازم
توی مسیرم جلوی قنادی ها که می رسیدم شیرنی های توی ویترین رو میشمردم، شکلها و رنگهاشونو با هم مقایسه میکردم، وقتی برمیگشتم بازم جلو ویترین می ایستادم و بازم میشمردمشون که ببینم چند تاشونو خریدن و خوردن
اونموقع ها که با اتوبوس اینور و اونورمیرفتیم تمام تیرهای برق جاده ها رو میشمردم، اینجوری هم جاده یادم میموند هم حوصله ام سر نمیرفت

یه وقتهایی که مامان آبگوشت میذاشت نخودهای بشقابمو یکی یکی میشمردم ، اول نخود ها رو میخوردم، به خودم میگفتم اینا سربازند اول باید سربازها رو خورد تا شاه ضعیف بشه بعد نوبت به سیب زمینی میرسید اونم ملکه بود یه وقتهایی مامان دو تا ملکه به من میداد ، به گوشت که میرسیدم به خودم میگفتم اینو میدم مخمل بخوره – گربه مون ، شاه اصلا به خوشمزگی سربازا و ملکه نبود هر وقت میخوردمش ته دلم سنگینی میکرد ، ولی بابام اصلا نمیشمرد، سرباز و ملکه و شاه رو له میکرد و میکوبید و با هم میخورد به بابام میگفتم : بابا خیلی بیرحمی! همه رو کشتی ، بابام میزد پس گردنمو میگفت : تو بلد نیستی غذا بخوری همه اش به فکر بازی هستی ، نخود و لوبیا که شمردن نداره … ولی بابا اینام جون دارن خب … خیالات کودکی

الانم وقتی که میخوام برم طبقه چندم یه ساختمون با آسانسور نمیرم از راه پله اش میرم ، با آسانسور نمیشه پله ها رو شمرد وقتی پله ها رو نمیشمرم همه طبقات به نظرم عین هم میان

آره … مثلا خونه دوستم توی امیرآباد سیصد و هفتاد و دو پله داره ، هیچوقت اون دوستم ازیادم نمیره ، نفسم میبرید تا بهش برسم … چقدر خوشحال میشدم وقتی که به شماره هفتاد و دو میرسیدم

تو یکی رو خوب یادمه چون سر چهارراه که منتظرت میشدم هی ساعتمو نگاه میکردم و ثانیه ها رو میشمردم ولی اونی رو که فرتی می پرید بغلم هرگز یادم نیست… کی بود … کی اومد … کی رفت ، چند تا پله رفتم که بهش برسم ، چند پله اومد که به من برسه ؟

asian girl and urmia lake

از وبلاگ فیل خاکستری:  من در حال مجازی شدنم. کلاسهای درس ودانشگاهم هم مجازی شده اند. مجازی شدن یعنی تنها شدن، یعنی اینکه نتوانی در کلاس از هوا حرف بزنی واز بغل دستی ات سوال های بیخود بکنی.یا نتوانی وسط درس به دختری که لاک نارنجی زده و با عینک هایش مشغول گوش دادن به استاد است خیره شوی . نمی توانی منظره های واقعی و قابل لمس را ببینی. تنها منظره ای که می بینی پنجره ای است که بالایش آرم دانشگاه شیراز وجود دارد.مجازی شدن غمگین است. در کلاس های مجازی ما فقط صدای استاد را میشنویم. همیشه برایم سوال است که چه قیافه ای میتواند این صدا را از دهانش بیرون بدهد. در ذهنم صاحب صدا را میسازم این کار برایم راحت است. در سمت راست صفحه یک نوار وجود دارد که کاربران آنلاین را نشان میدهد. آنها همان همکلاسیهایمان هستند و ما میتوانیم با هم چت کنیم.خیلی ها نمیتوانند با چت کردن و تایپ کردن منظورشان را برسانند، ولی من میتوانم چون یک عمر مجازی و تنهای پنجاه درصدی بودم که الان هفتاد درصدی شده ام.
با یک دختر فیلیپینی آشنا شده ام. با وب کم یکدیگر را می بینیم. من با لهجه آمریکایی ام با او حرف میزنم که نصفش شیت و فاک و غیره است. اما او نه، او با ادب است. دیده اید بعضی ها پشت وب کم بی قرارند وهی این ور و آن ور میروند و چشمهایشان را باز و بسته میکنند؟ او جزو آنهاست. اسمش لی لی است. یا شاید اسم سختی دارد و میداند که تلفظش برایم سخت است به خاطر همین اسم لی لی را برای خودش انتخاب کرده. من همه ی مشکلاتم را برای او میگویم و او هم گوش میدهد. گوش دادن او استادانه است. امروز نمیدانم چطور شد که وقتی برایم از علایقش حرف میزد دستم بدونه اراده بلند شد تا موهای خرماییش را لمس کند ولی به شیشه مانیتور ال جی خورد.
یاد آن روزها میفتم که بین ساعات درسی میرفتیم بیرون از دانشگاه و نسکافه میخوردیم. من چشمهایم را میبستم و با دهانم آرام به لیوان نسکافه فوت میکردم و بخار داغش به پشت پلکهایم میخورد.

با بالهای بلند

وقتی هنوز کنترل زندگی دستتون هست، میتونین با احساس بزرگواری ببخشین یا فراموش کنین. یا اگه دلتون بخواد میتونین با نفرت و دلخوری به گذشته و آدما نگاه کنین. اما یه جایی توی زندگی میرسه که فقط چیزای خوبی که دارین از دست نمیدین، بلکه مجبور میشین همراهش همه دردا و ناراحتیا و رنجشهاتون رو هم بذارین و برین. حس مزخرفیه… من یه بار تا ته این راه رو رفتم. انگار که اصلا وجود ندارین و هیچ مهم نیست چی فکر میکنین، چی حس میکنین، دردتون میاد یا نه. تنها کسی که نادیده گرفته میشه شمایین.

آدما آخر خط که میرسن دلخوش میشن به نفریناشون، به اینکه دردشون رو سر یکی دیگه خالی کنن و بقیه رو باعث و بانی رنجهاشون بدونن. حالا تصور کنین از همونم هیچی براتون نمونه. تهی بشین…

میدونین، من زندگی آسونی نداشتم و عذابشو هم کم نکشیدم. بعد یه چیزایی توی زندگیم پیش اومد که تجسم درد که نه، واقعا خود درد بود. اوایل حتی فکر کردن بهش ویرانم میکرد، وای به اینکه بخوام در موردش حرف بزنم. بعد از یه مدتی دیدم دیگه هیچ حس خاصی راجع به نیمه تاریک گذشته‌م، آدمایی که رنجم دادن و چیزایی که باعث عذابم شد ندارم، انگار دارم داستانی که خوندم یا فیلمی که دیدم رو برای بقیه تعریف میکنم. بدون این که حتی یه ذره قلبم وقت واگویی فشرده بشه.

میدونین چه اتفاقی می‌افته؟ ازش میگذرین. بدون زور زدن برای بخشیدن و نبخشیدن یا زحمت فراموشی ازش میگذرین. اوایل زمان نیاز دارین، بعد یه مدتی حرفه‌ای میشین، حتی یاد میگیرین چطوری از روش بپرین که کثافتش به ته کفشتون نماله.

یه زمانی نوشتم جا خالی دادن رو خوب یاد گرفتم. حالا یاد گرفتم چطوری از روی اتفاقات بد و آدمای ناخوشایند و لحظه های سیاه زندگیم بپرم انگار نه انگار که سر راهم بودن… فقط باید یاد گرفت چکار باید کرد. شما میرید و اونا جا میمونن.

* اسم متن وام گرفته از اسم کتاب با بالهای بلند آرزوست.

بعد از تحریر: میخوام بگم، قبل از این زندگی به اون حس مزخرف برسونتتون که حتی حق نبخشیدن و فراموش نکردن رو هم ازتون بگیره، خودتون از روش بپرین.

دوستت دارم مامان

اولین بار اینو ناشا نشونم داد.  یکی از تبلیغایی بود که قبل از ویدئوی یوتوب پخش میشد. همون بار اول هم نم اشک به چشمهام نشست…
من مادرم رو وقتی که تقریبا پنجاه و دو سه ساله بود از دست دادم… کاش زنده بود
.
.
.

 

آن مهرِ بی‌مهر

از وبلاگ خلسه در پیاده‌رو: ميزان/مهر سال هفتاد و چار هرات بوديم، يكي از آن مهرهايي كه هيچ وقت فراموشش نميكنم:
روزهاي آخر تابستان بود، كم كم باد هاي خشك مي وزيد و اين را از ترك هاي دست بچه ها ميفهميدم. تقويم از دستم در رفته بود. نميدانستم چندم ماه است چند شنبه است. فقط روزها ميرفتند و ما هم با روزها ميرفتيم.
طالبان مدتي بود كه هرات را تسخير كرده بودند و مكاتب دخترانه بسته شده بود و بسياري از مكاتب پسرانه، چون معلم هايشان زن بودند. شهر رفتن و دوره هاي زنانه هم تعطيل شده بودميگفتند مدير مكتبي را كه صنف هاي دخترانه اش را پنهاني ادامه ميداده برده اند قندهار و ردي ازش نيست. روزهاي بدي بود.
در تب ميسوختم آن روزها، خيلي سخت مريض شده بودم و روزها بود كه دراز كش گوشه اي افتاده بودم نه حرف ميزدم نه غذا ميخوردم نه ميشنيدم فقط چشمهايم ميديد همه چيز را. داكتر را آوردند بالاي سرم و تشخيصش محرقه بود و دوايش ده روز آمپول چرك خشك كن.
دكتر خودش ميزد چون رگي بود و مادرم بلد نبود بزند. بعد از دو سه تا پيچكاري حالم بهتر بود و ميتوانستم بروم مطب داكتر، يك روز كه رفته بوديم و منتظر بوديم نوبتمان برسد، داكتر بعد از سلام و خوش و بش كردن راديو اش را روشن كرد و گفت امروز روز اول مدرسه هاست بچه ها در ايران دارند ميروند مدرسه. راديو همشاگردي سلام را ميخواند. ترانه با شادماني پخش ميشد و من رفته بودم به روزهايي كه مدرسه شروع ميشد. شب هاي جلد كتاب و دفتر. جلد كتاب هاي بچه ها يكي يكي و خريدن ليوان و دستمال براي مدرسه . داكتر گفت به مشهد زنگ زدم دخترم دارد ميرود دوم راهنمايي، كفش و مانتو نو ميخواهد، من هم بايد ميرفتم دوم راهنمايي، باكفش و مانتو نو… زدم زير گريه. نميتوانستم جلوي خودم را بگيرم. شايد چون مريض بودم دل نازك شده بودم. گريه ميكردم و مادرم سفت خودش را گرفته بود كه اشكش در نيايد و ميگفت دخترم را ميبرم ايران. خير است پاسپورت جور ميكنم نميگذارم دخترم اينجا بماند و من باران اشك بودم كه ميباريد. براي اولين بار بعد از سالها جلوي مادرم گريه ميكردم.
بهار سال بعدش ما ايران بوديم. براي همه همه چيز مثل هميشه بود فقط نه ماه گذشته بود از آن روزي كه رفته بوديم با چند بوجي نان خشك و بشكه هاي آب. اما براي ما انگار سالها گذشته بود و من سالها بزرگ تر شده بودم .

خورشید صورتش

به ناشا میگم اگه تو نبودی دنیا برای من ناتموم بود. میگه یعنی چی؟ میگم یعنی بدون تو نصف قشنگیای دنیا کم میشد.*
با تمام صورتش لبخند میزنه… اینو به اون میگم اما قند توی دل خودم آب میشه.

*نصف دیگه قشنگیای دنیا بخاطر آلوشاست.

آن احساس باارزش

دوستی یکی از نوشته‌هاشون رو تقدیم کرده بودن به زنهای ایرانیی که گاهی توانمندیهاشون شگفت‌انگیزه و نوشتن «مرا ببخشید که مرد بودم» و اشاره کردن «یاد بگیریم برای زنده ماندن، اول خودمان را با تیر بزنیم». یاد فیلم Looper افتادم. نوشتم: «سلام آقای روان‌شید. فیلم لوپر رو دیدین؟ جایی که قهرمان قصه، برای درست تعریف شدن آینده خودشو میکشه؟… توی اون فیلم هم یه جورایی از قدرت زن در مقام مادر (یعنی زنی که مادر بچه‌ای نیست اما بخاطر شرایط رخت مادری میپوشه) در تغییر آینده و نقش حمایتگر مرد از انتخاب زن صحبت میکنه.»
کامنت رو که نوشتم یاد روزی افتادم که فیلم رو دیدم. آلوشا و دوستشو برده بودم سینما* اما چون زیر چهارده سال بودن و باید یه بزرگتر همراهیشون میکرد، مجبور شدم برم دیدن فیلمی که انتخاب اونا بود و فکر میکردم تمامش اکشن و بزن بزن باشه… و نبود، یعنی همه‌ش اکشن و بزن بزن نبود! آخر فیلم قیافه پسرا تماشایی شد. عصبانی بودن و میگفتن آخرش بد تموم شده و من هر چی دلیل می‌آوردم که اتفاقا خوب بود، قانع نمیشدن. دوازده سیزده ساله بودن و شاید هنوز زود بود که متوجه اهمیت نقش حمایتگر مرد بشن.

اما واقعیت زندگی همینه. توی دنیای مردسالار و بیرحمی که توش زندگی میکنیم، همیشه حضور یه مرد حمایتگر که کنار ما زنها وایسه لازم بوده. منظورم از حمایت فقط کمک مالی و فکری یا همراهی که خیلی هم مهم هستن، نیست، منظورم اینه که احساس کنین یکی یه جایی وجود داره که میون همه دهنهای باز درنده هنوز به شما مثل «انسان برابر» نگاه میکنه. منظورم اون احساس ناب باارزشه… میدونین چی میگم؟

نمیدونم مرد حمایتگر زندگی شما کی بوده اما من اگه حمایت برادرم رو نداشتم هرگز نمیتونستم دوام بیارم. به خودشم گفتم که اگه تو نبودی من از هر چی مرد توی دنیاست بیزار میشدم. اما هر وقت اومدم از مردا بیزار بشم یاد تو افتادم و با خودم گفتم مرد خوب هنوزم توی این دنیا هست.

دنیا بدون اون احساس باارزش، به درد عاشق شدن که هیچ، به درد زندگی هم نمیخوره.

* نمیدونم سر چه جریانی مدرسه به آلوشا دو تا بلیط سینما داده بود و اونم انتخاب کرد با یکی از دوستاش بره، نه من و یا خواهرش. طبیعتا از حضور من خوشحال نبودن اما چاره دیگه‌ای هم نبود… حس و حال مردای تازه پشت لب سبز شده باید این جوری باشه. 🙂

پی‌نوشت: فیلم یه صحنه عریان هم داره. راستش من سرخ و سفید شدم اما این پسرا انگار نه انگار… بیا بچه بزرگ کن.. نه حیایی، نه چیزی 😀

بعد از تحریر: مسلما مردای خوب دور و بر من تعدادشون از یه دونه برادر من خیلی خیلی بیشتره، اما من در تقابل با اونها قرار نگرفتم یا اگر هم گرفتم نقششون به پررنگی نقش برادرم نبوده.

قرمز

«هیچی توی زندگی اتفاقی نیست. هیچی هم یه اتفاق ساده و مجزا نیست. هر چیزی که سر راهمون قرار میگیره قراره یه چیز دیگه‌ای رو بهمون نشون بده.»
با کنجکاوی به حروف خیره میشم، بعد به نشونه‌ها و آدما نگاه میکنم و سعی میکنم راز پشت حوادث رو بفهمم.

من زن ترسویی هستم. اعتراف میکنم بسیار ترسو هستم. من از تنهایی، از بی‌پناهی، از سکوت، از چیزایی که نمیشناسم، از دیدن درد کشیدن اونایی که دوستشون دارم و از خیلی چیزای دیگه میترسم. در واقع همه عمرم ترسیدم، فقط ماهرانه پنهانش کردم. من سال‌های سال در اضطراب دائمی زندگی کردم و حتی در شرایط امن هم مغزم در آماده‌باش دائم بوده. دیگه مثل یه آدم عادی نمیتونم از زندگی لذت ببرم. حتی وقتی میخندم هم ته دلم میلرزه که چی قراره بعد این خنده نصیبم بشه و شاید بخاطر این ترس دائمی باشه که دیگه از هیچی جا نمیخورم، از هیچی… نه از جا موندن، نه از اهانت دیدن و نه حتی از اینکه کسی از پشت سر توی چاه هلم بده.

پنجره رو باز میکنم و از خودم میپرسم یعنی بعد از وزیدن نسیم هم قراره اتفاق خاصی بیفته؟ میشه یه روزی این آژیر خطر مداوم توی گوش من خاموش بشه؟ میشه بشینم؟ استراحت کنم؟ بمونم بدون اینکه بترسم؟

گربه‌های زیر باران مانده‌ی بی‌خانمان یک غروب پائیزی

از نوشته‌های من این جور برداشت میشه که از تنهاییم دلخورم؟ اینکه دنبال کسی میگردم؟ لحنم، حالتم، نوشته‌هام منو نازنازی نشون میده؟ عجیبه، برای خودم اصلا اینطوری نیست. نمیدونم این تصور از کجا ایجاد شده و چرا باید اینطور به نظر بیاد، چون اگه منو از نزدیک دیده بودین متوجه میشدین هیچ شباهتی یه زن خیال‌انگیز آسیب‌پذیر ندارم.

من سالها وقت داشتم بدون اینکه حتی یه نفر صدام رو بشنوه این حرفایی رو که اینجا برای شما مینویسم، توی تنهایی برای خودم زمزمه کنم. چیزی بوده که توی جونم ته‌نشین شده، واسه همین وقتی برای شما تکرارش میکنم، شما هم پابه‌پای من درد میکشین و لرزی رو که بهم نشسته احساس میکنین. اما اگه توی دنیای واقعی، خصوصا وقتی در تقابل بین مرگ و زندگی قرار میگیرم نگاهم میکردین متوجه میشدین نوشی هر قدرم که درمونده بشه، بازم یه عروسک ضعیف نیست.

مثل خیلی از شماها، دور و بر منم پر بوده از آدمایی که زندگیمو قورت دادن. آدمایی که جوونی و امید و آرزوهامو تباه کردن، روحم رو چنگ زدن و به ایمان و اعتماد و اطمینانم آسیب رسوندن، آدمایی که نه تنها به عواطفم تجاوز کردن، بلکه با دستاشون جلوی راه نفسم رو هم گرفتن. این نوشی راحت به دست من نرسیده. هر بار نیمه‌جون از میون خون و خاکستر و درد بیرونش کشیدم، نوازشش کردم، زیر بازوهاش رو گرفتم، ازش پرستاری کردم، تکه‌های خرد شده‌ش رو جمع کردم و دوباره ساختمش. این نوشی مفت نوشی نشده، هزار بار مرده و از نو زنده شده. هزار بار زنده‌به‌گور شده اما باز با چنگ و دندون زمین رو کنده و به نور و هوا رسیده. دنبال امنیت روانی گشته، اما هر بار مجبور شده یه تیکه از گوشت تنش رو بکنه و خودشو از تله مرگباری که گرفتارش بوده نجات بده. چرا باید دنبال تقسیم کردن ته مونده زنی باشم که با جون‌‌سختی درونم باقی مونده؟

من یه گربه زیر بارون مونده بیخانمان توی یه غروب پاییزی نیستم، حتی اگه باشم هم شرایط زندگیم اونقدر پیچیده‌ست که نمیتونم تسلیم این وضعیتم بشم. دنبال نگاه و توجه نمیگردم. قصد ندارم از تنهاییم فرار کنم، برنامه‌ای برای نزدیک شدن به کسی ندارم. میدونم بچه‌هام بلاخره یه روزی پر میکشن و میرن، میدونم که راهی که توش هستم ختم به سیاه‌چاله میشه، اما عمده زندگی من – حالا درست یا غلط – بدون مرد، بدون کسی که بشه بهش «گاهی» تکیه کرد و دوستش داشت گذشته. اصراری ندارم بقیه‌ش رو تغییر بدم. من اونقدر زجر کشیدم که ترجیح میدم باقیمونده عمرم رو بدون درد زندگی کنم… فقط همین، فقط میخوام بدون درد زندگی کنم.

سفر

هفتم شهریور سال هشتاد و دو نوشته بودم سالهای سی هم واسه من، مثل وزیدن نسیم در گندمزاره. حالا فکر میکنم سال‌های چهل واسه من، مثل مسافرت با قطار توی یه کوپه راحته، هیچ عجله‌ای نداری و از یه پنجره بزرگ به بیرون نگاه میکنی. انگار که از کنار تاکستانهای انگور میگذری.

 

پی‌نوشت: از سالهای قبل از ده چیز خاصی یادم نمیاد. شاید مثل دویدن و کشیدن نخ بادبادک بوده. سالهای ده رو هم نمیدونم چه حسی داشتم. سالهای بیست رو اما خوب یادمه، مثل نشستن توی ساحل شنی و گوش کردن به صدای دریا بود.

شادی‌های کوچک

من زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم اما دیشب با بچه‌ها نشستم به تماشای یه برنامه. دخترم گفت مامان یادته پارسال و پیارسال هم با هم اینو نگاه کردیم؟ گفتم آره، گفت سال دیگه بازم با هم ببینیمش… شما نمیدونید این دختر با این حرفش چه حس خوبی به من داد. یه لحظه فکر کردم خب سال دیگه من زنده هستم. کنار بجه‌هام هستم و لابد اونقدر آرامش هست که به تماشای یه شوی تلویزیونی بشینیم… اون حس خوب الان بعد از چند ساعت هنوزم توی جونم هست.

شادمانی گوارای وجودتون

لبهاتون رو همیشه خندون ببینم مردم گلم. امیدوارم انصاف هیچوقت ازمون دور نشه، دچار خودفریبی نشیم، اتحاد رو یاد بگیریم، بدونیم روزگار چاره ای بجز تسلیم شدن در مقابل اندیشه درست و مردمان نیکو نداره. یاد جان باختگان و دربندانمون باشیم. مهم نیست فردا چی پیش میاد، مهم اونی هست که امروز پیش اومد و مقاومت و هماهنگی ما… باشه که تا ابد این جور پشت هم بایستیم و برای هر اتفاقی در فردا آماده باشیم. دمتون گرم که  عاشق بودین و صادقانه با دستهای خالی برای عشق جنگیدین.

من که دستم کوتاهه، اگه میتونین با گل و شیرینی برین خونه شهدای جنبش.

از میان نامه‌هایی که می‌نوشتم

سلام
ممنونم بخاطر ایمیل شما. گاهی که برام مینویسن که چنین و چنان می نویسی من هیچ نمیفهمم. یکبار هم که یکی گفت نثر پاکیزه، خودم رو کشتم بهم بگه نثر پاکیزه یعنی چی؟… گفت نمی گم. تجربه نشون داده وقتی ناآگاهانه  مینویسی بهتره.
من این حرف رو قبول نداشتم. شما حس خودتون رو از نوشته ها به من منتقل کردین. اغلب اگه کسی به من بگه امید یا زندگی رو تو وبلاگ حس میکنه من حس خوبی پیدا میکنم. انگار انرژی متقابل هست. هر چه خواننده بیشتر احساس آرامش بکنه من بیشتر روی آرامش رو خواهم دید.
میدونین، شما حق دارین. من هیچوقت امیدم رو از دست ندادم. این هیچوقت که میگم مربوط به همه سالهای عمرم نیست. بلکه منظورم از وقتی هست که حس کردم باردارم. (فقط حس کردم، مطمئن هم نبودم.) من زندگی آرومی نداشتم. زندگی توام با هراس و ترس، نه فقط هراس جدایی از بچه ها بلکه حتی هراس از اینکه (میذاره زنده بمونم؟) و ترسهای این چنینی هر زنی رو میتونست فلج کنه.
من نمیدونم 5 سال دیگه از من چیزی باقی میمونه یا نه. بقول بعضیها آدم متوجه نمیشه یهو می افته.. نمیدونم… نمیدونم این همه جنگ روانی که برام درست شده و این همه ترس فلج کننده که سر راه من هست و هزاران هزار این همه دیگه میذاره از من چیزی باقی بمونه که باهاش روزهای پیریم رو بگذرونم یا نه، اما تا روزی که بتونم مقاومت میکنم. بخدا خودخواهانه هم نیست. که اگه یه کم خودخواهی تو وجودم بود حداقل بصورت ده دقیقه به خودم فکر میکردم.
اینا رو ننوشتم که ناله کنم. میدونین سفارشی ننوشتم، فرمایشی هم نبوده. نه خوشایند کسی در کار بود و نه بیشتر از حد توانم مراعات کسی رو کردم، اینا عصاره دغدغه بدترین سالهای عمرم بوده که با شیرینی بچه هام گذروندمشون. که گاهی فکر میکنم مادری مادرانه من فقط بخاطر ترس همیشگی از دست دادن مادریم بوده. شاید در امنیت این نمیشدم…

اینا رو در جواب به نوشته های شما ننوشتم. آنلاین و بلافاصله مینویسم اغلب.. به ذهنم رسید.
ایام به کام و شاد باشید.
نوشی

سیزده فوریه دو هزار و پنج

سرمازده

خیلی اتفاقی گذرم افتاد به نامه‌هایی که توی اون شرایط سخت رد و بدل میکردم. آخرین روزهایی که ایران بودم، ترس و اضطرابم، زمین خوردنهام، ناامیدیم و تلاشی که میکردم تا سرم رو روی آب نگهدارم همه و همه مثل فیلم از جلوی چشمهام رژه رفتن. الان بدنم یخ زده و میلرزم.
شما حتی نمی‌تونین تصور کنین چی به من گذشت.. من هنوزم کابوس میبینم. هنوزم از دری که از داخل قفل نشده، پنجره‌ای که باز مونده، بی‌خبر موندن طولانی مدت از بچه‌هام و تلفنی که نیمه‌شب میشه  و… میترسم.