در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن.:)
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

کارایی و اثربخشی

دستامو بهم کوبیدم و  با لبخند گفتم: «خــــب، حالا دیگه اونقدر تو آشپزی بهم کمک کردین که خودتونم بتونین تنهایی غذا بپزین: پلو، خورشت، ماکارونی، سوپ، سالاد… معلم خوبی بودم؟ راضی هستین؟» ناشا که اصلا سرشو هم از روی موبایلش بلند نکرد اما آلوشا اول یه نگاهی به من انداخت، بعد به ناشا و بعد از یه کمی مکث دوباره به من نگاه کرد و گفت: «آره خب، دستتون درد نکنه، خوب یاد دادین، فقط چیزه… یه سئوال، میشه بگین چطوری باید تخم مرغ رو شکست که پوستش توی ماهیتابه نیفته؟»

سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست!:)

اصطلاحات مشترک

«اجاره بها»
تاریخ نوشته: 2005/01/21
لم داده بودم رو تخت و داشتم کتاب میخوندم که آلوشا دوان دوان اومد تو و بدون یه کلمه حرف یه سکه 5 تومانی گذاشت کف دستم و قبل از اینکه بخوام واکنش نشون بدم یه مداد سیاه از رو میزم برداشت و رفت بیرون.
نه که حالا مداد سیاه خیلی چیز باارزشی باشه، اما اگه شمام از اول مهر تا حالا یه رقم نجومی مداد و خودکار و چسب و خط کش و پاک کن گم کرده بودین حق داشتین مثل من از جا بپرین و با بی حوصلگی داد بزنین: «آهای بچه، مدادمو کجا میبری؟ زود برگردونش سرجاش.» و وقتی برنگشت داد من بلندتر شد: «مگه با تو نیستم؟ آهای آلوشا، الان میام برات… شنیدی؟» و میخواستم از جام بلند شم که آلوشا حیرت زده برگشت تو اتاق و گفت: «مامان؟ چرا شلوغش میکنی؟ خوب کرایه شو دادم که!» و با انگشت به سکه 5 تومانی که کف دست عرق کرده م بود اشاره کرد!
.
از میان ایمیلهای وارده:
2005/02/05
کلی‌ حال کردم با این یادآوری عبارت تهدید آمیز «میام برات». عبارتی کاملا مادرانه در مواجه با لحظاتی که خاطرت کودکی بودند.
دم شما گرم. جوجه را ببوس. شهرزاد
.
2005/02/06
سلام، من خوزستانی هستم. شاید شما هم خوزستانی باشین… من از مادرم هم این جمله رو زیاد شنیدم: میام برات.
شما هم شاد و سرحال باشین. نوشی
.
2005/02/06
آره منم خوزستاني هستم. يعني آباداني. و براي همين هم اين جمله خيلي بهم چسبيد.
قربان شما. شهرزاد

پی نوشت:
قبل از جناب خان منم تو کار گسترش اصطلاحات جنوبی بودم اما کسی کشفم نکرد بجز همین شهرزاد خانم گل.

خ خ خ

سرشو آورد جلو و با یه لحن نامطمئن پرسید: «مامان اخی یعنی چی؟» گفتم: «از کجا بدونم مادر، به چه زبونیه؟» گفت: «فارسی.» گفتم: «بعضی وقتا بچه کوچیکا که یه چیزی دهنشون میذارن مامانشون میگه اخه، تخه، تف کن.. اونو میگی؟» چنان بی غم خندید که خوشم اومد. گفت: «نه مامان، شمام بعضی وقتا این کلمه رو میگین.» با خودم فکر کردم خب خدا رو شکر انگار من زیاد اخ و تخ و تف نمیگم. بعد سرمو خاروندم و گفتم: «نکنه آخی منظورته؟ مثل وقتی که آدم دلش برای یکی میسوزه، آخی بیچاره…» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «نه، اینم نه.» دیگه عقلم به جایی نمیرسید. گفتم: «من میگم این کلمه رو؟ کجا؟ به کی گفتم؟» گفت: «زنگ زدین به آرایشگاه بهش گفتین با اخی میرسین. اخی یعنی چی؟»
 .
تاخیر مادر جان. تاخیر!

جوگیر

چند وقت پیش نشستم چند قسمت از سریال سوپرنچرال رو یه نفس نگاه کردم. روزای تعطیلی بود و طبعا حساب و کتاب خوابم از دستم در رفته بود. نتیجه بیخوابی هم این شد که یه روز صبح زود وقتی صدای بوق ماشین حمل زباله رو شنیدم توی خواب و بیداری یادم اومد که آشغالا رو بیرون نبردم. میخواستم از جام پا شم که فکر کردم احتیاجی به بلند شدن نیست چون یوریل* حتما آشغالا رو دم در میذاره.
اما تا اومدم پتومو محکم دور خودم بپیچم یهو داستان قسمتی که شب قبل دیده بودم یادم اومد و به خودم نهیب زدم: «پاشو نوشی، یوریل دیشب کشته شده.» و با چشمای نیمه باز دویدم تا از سطلا رو بیرون ببرم.
..
حالا چرا یوریل آره و کستیل نه، نمیدونم! جالب اینجاست که تا یه ساعت بعدش اصلا به این فکر نیفتاده بودم که حالا گیریم کشته نشده بود، اصلا چه فرقی میکرد!
.
* یوریل یه فرشته ناخوشایند بود توی سریال.  :)

پراکندگی

چند روز پیش داشتم با یکی صحبت میکردم، شروع کردم به غرغر کردن راجع به یکی از استادام که بی مایه و پرمدعاست و از همه بدتر بی نظمه. بعد با حرص گفتم: » با استادای دیگه همون روز اول ترم تکلیف معلومه، این یکی نه طرح داره نه ایده از پیش معین، فکر کن حتی یه lineout* بهمون نداده.» همون موقع فهمیدم تو جمله م یه چیزی درست کار نکرده، اما نمیدونستم چیه. طرف مقابل صحبتم رو قطع کرد و گفت: «چی بهتون نداده؟» به روم نیاوردم اما دوزاریم افتاد!
.
نخیر! اصلا هم ربطی به زبان مادری و زبان دوم و حافظه و یادگیری بعد از چهل سالگی نداره.
توی بیست و چند سالگی داشتم به یکی آدرس میدادم، اومدم بگم چهارراه کارخونه قند**، گفتم کارگاه چارخونه قند!
.
*میخواستم بگم Outline:)
**چهارراه کارخونه قند، جاییه توی کرج.

یکی داستان است پر آب چشم

ای بابا، سر صبحی ناشا چنان چیزایی راجع بهم گفت که اگه صد سال به زندگی خودم فکر میکردم این قدر سخت به نظرم نمی اومد!
تازه میخواستم صبحونه آماده کنم که اومد کنارم ایستاد و پرسید: «به نظر خودتون چطور آدمی هستین؟» بلند خندیدم و گفتم: «بی نظیر!» اما تا جشمم به دفتر و دستکش افتاد پرسیدم جریان چیه و گفت قراره ده تا صفت از یه آدمی که میشناسه بنویسه و بعد به زبون شعر اونو به یه چیزی تشبیه کنه.
اینو که گفت منم شروع کردم به شوخی کردن در مورد خودم و خوب که خنده هامونو کردیم بهش گفتم: «حالا بنویس مامانم عین سگه. هم سال سگ به دنیا اومده و هم صفات معقول سگانه داره، ضمنا مبارز و وفادارم هست.» گفت: «اما من نوشتم شما دونه قهوه هستین.» بعد خیلی جدی سرشو تکون داد و گفت: «اول قهوه رو از گیاهش جدا میکنن؛ مبسوزوننش، له و خوردش میکنن، برای پول میفروشنش* و بعد تو  آب میجوشوننش، ولی آخرش میشه یه فنجون قهوه و دنیا بدون قهوه یعنی هیچی.»
.
زندگینامه م رو به اولین فیلمساز هندی در حال گذر، میفروشم!
D=
.
.
* همیشه گفتم از همه سختیهای دنیا یه فساد بوده و یه اعتیاد که من دچارش نشدم، اینم دخترم دستی دستی بهم چسبوند!
.
.
پی نوشت: از دیروز که به طور اتفاقی چند ثانیه صدای ضجه زدن اون سگ رو شنیدم تا الان حالم هیج خوب نیست. آدم بودن پیشکش، کاش حداقل مثل سگ صفت داشتیم.

همیشه چیزی برای شادمانی وجود دارد

بی‌مقدمه میگه: «مامان از بس با ماژیکای رنگی‌رنگی* روی نکته‌های مهم خط کشیدم دوستام بهم میگن انگار یونیکورن روی جزوه‌ت استفراغ کرده.» میگه و غش‌غش میخنده. میدونم چی میگه، اما خودمو میزنم به اون راه و میگم: «کی استفراغ کرده؟» میگه: «یونیکورن، از اونایی که شاخ دارن.» شیطنتم میگیره. میگم: «گاو رو میگی؟» بلندتر میخنده و میگه: «نه مامان، اسب. از این اسبا که یه دونه شاخ دارن.» رسیدم به همون جایی که میخواستم. میگم: «آهان تک شاخ رو میگی.» میگه: «آره از همین تخ شاخا.» سعی میکنم جدی باشم: «از چیا؟» میگه:»تخ شاخ. خودتون الان گفتین.» اصلاح میکنم: «تک شاخ.» تکرار میکنه: «تک چاخ»… دیگه نمیتونم جلوی خنده‌مو بگیرم. حالا هر دومون داریم ریسه میریم. هی میگم چی و اون هی سعی میکنه درستش کنه. بلاخره به سختی خودمو کنترل میکنم و بهش میگم: «دختر جون، تک شاخ، تک یعنی یه دونه، توی ورقای بازی به ورق یک میگی تک، درسته؟ همونه… شاخم که دیگه معلومه.» خودشو حمع و جور میکنه و به آرومی میگه: «تــک – شــاخ!»
تا آخر شب هر بار ازش کلمه رو میپرسم همین جوری تکرار میکنه اما من شک ندارم اگه بهش بگم تند بگو بازم میگه تخ شاخ، تک چاخ و همه کلمه‌های احتمالی دیگه.
.
*Highlighter Pen
tak shaakh

جوجه‌های آخرالزمان

باید خودم توی اینترنت دنبالش میگشتم اما نمیدونم چی شد که تا رسیدم خونه پرسیدم تای‌چی چیه و وقتی معلوم شد جریان از چه قراره، بساط خنده و شوخی چند ماهشون رو فراهم کردم!
جریان از این قراره که چند وقت پیش به دکتر گفتم دیگه حتی نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم. دکتر که انگار از جمله من فقط دویدنش رو شنیده بود و برداشتش این بود که لابد منم مثل خیلیای دیگه میرم میدوم، سرش رو تکون داد و با تاکید گفت: «دیگه دویدن رو بذار کنار. تای‌چی جانشین مناسبیه.» منم که نمیدونستم اینی که میگه چیه، به سختی کنجکاوی خودمو کنترل کردم تا برسم خونه و ته توی جریانو دربیارم.
خب نتیجه معلومه! از وقتی به بچه‌ها گفتم چون نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم دکتر پیشنهاد کرده به جای دویدن برم سراغ تای‌چی، مدام ادای منو درمیارن که تای‌چی‌کنان سعی میکنم خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم.
.
Yang-single

محافظات و مخاطرات

برگشته بود خونه و بیخیال لم داده روی مبل که رفتم طرفش و ازش پرسیدم: «فیلمش خوب بود؟ به درد میخورد منم برم ببینمش؟» سرشو آروم آورد بالا و گفت: «آره خوب بود… راجع به یه مردی بود که خاطره‌شو از دست میده…» پریدم توی حرفش و گفتم: «یعنی چی خاطره‌شو از دست میده؟» یه کمی فکر کرد و گفت: «یعنی این جوری که تصادف میکنه خاطره‌ش رو از دست میده.» لبخند زدم و گفتم: «آهان، اون میشه حافظه، حافظه‌شو از دست میده… خب؟» یه کمی جابجا شد و گفت: «آره همون، حافظه‌شو از دست میده و بعد از اون دیگه هیچ کدوم از حافظه‌هاش یادش نمیاد.» باید سکوت میکردم تا صحبتش تموم بشه، اما بازم طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان جون خاطره… خاطراتش یادش نمیاد.» ناشا که این بار دیگه حسابی عصبانی شده بود، چپ چپ نگام کرد و گفت: «مامان میشه تصمیمتونو راجع به Memory بگیرین؟»
.
.
* یه کمی که توضیح دادم متوجه فضیه شد. البته فکر میکنم شاید بهتر بود در مورد حافظه و محفظه و حفظ و خاطره و خطور کردن و …. زیاد سخنرانی نمیکردم. طفلکی بیشتر گیج شد.:)
*خودمم تازه فهمیدم از نظر لغوی خاطره یه موضوع قلبی و حافظه یه موضوع ذهنیه. برام جالب بود. (شایدم اشتباه میکنم؟)
*مشابه این مشکل رو با فعل شناختن و دونستن هم داشتم. اینجا برای هر دو از Know استفاده میشه. نتیجه اینکه وقت حرف زدن میگفتن: من فلان فروشگاه رو میدونم (بجای میشناسم).

چرخش کلام در زبان

ناشا میگفت اسم یکی از همکلاسیاش یه‌گوناست. ده دقیقه طول کشید که حین صحبتهاش بفهمم دوستش دختره، ایرانیه و بعد توی مغزم یه‌گونا رو بالا پایین کنم تا اول به گونیا بعد به یگانه برسم.
اون از روزبه، اینم از یگانه.

دردسر موی بلند

میگم نه و آروم به حرکت دستای آلوشا نگاه میکنم که انگار داره قلم‌مو رو روی بوم نقاشی تکون میده. خونسرد مربا رو روی نون میکشه و زل میزنه توی چشمام و میگه: «باشه، اما بگو چرا.» سبد توی دستم رو توی سینک ظرفشویی میتکونم تا خورده نونای صبحونه ازش جدا بشن. میگم: «هی میگه چرا، چند بار بگم چرا، مادر جان اولش سگ شماست، بعدش میشه سگ من، باید بیرون ببرمش، غدا بهش بدم، بشورمش… اولش ذوق و شوق دارین اما بعد از یکی دو ماه همه چی یادتون میره. سگ اندازه یه بچه کامل دردسر داره. مریضی داره، خوشی و ناخوشی داره، خرج داره، حوصله داریا مادر.» به نظر خودم همه چیزو گفتم اما آلوشا کوتاه نمیاد و میگه: «امضا میدیم همیشه کاراش رو خودمون انجام بدیم. اگه خرجی هم داشت از پول ماهانه ما کم کنین.» میخوام جواب بدم که ناشا با هیجان میگه: «خب راست میگه دیگه مامان، دارین بهونه میگیرین.» عصبانی میشم و با دلخوری میگم: «بهونه؟ بهونه؟ عجب بچه‌هایی. گیریم که شما بردیش بیرون، شما دستشوییش رو جمع کردی، شما حمامش دادی، باهاش بازی کردی و مواظب سلامتیش بودی. آخه سگ توی خونه جاروی مدام میخواد. شما اتاق خودتون رو هم به زور جمع میکنین.» ناشا با اعتراض میگه: «خب شما که به هر حال جاروتون رو میزنین.» میگم: «بله، جارو میزنم اما سگ فرق داره. موهاش همه جا میریزه. روی مبل، کف آشپزخونه، روی فرش، گوشه و کنار خونه…. خوشتون میاد هر جا چشم میندازین مو ببینین؟» آلوشا که برخلاف ناشا تا اون موقع خیلی آروم بحث رو ادامه داده، به دقت یه نگاهی به موهای بلند ناشا می اندازه و با لبخند میگه: «به اون که عادت کردیم مامان، یه چیز جدید بگو!»

خوشگل بیدار

وسطشون خوابیدم و پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و چشمامو محکم بستم یعنی که خواب خوابم. اما مگه ناشا آروم میگرفت. هی به بهونه ناز کردن تکونم میداد و وول میخورد. بعدم که دید فایده نداره نشست سر جاش و شروع کرد به ماچ کردنم. آلوشا که از حرکت ناشا جا خورده بود، با تعجب گفت: «داری چکار میکنی؟» ناشا گفت: «دارم مامانو ماج میکنم.» آلوشا هم که کنجکاو شده بود سرجاش نشست و یه کمی ساکت موند، بعد انگار که توی اون چند دقیقه خوب حرکت چشم و بدن منو زیر نظر داشته، گفت: «بگیر بخواب خواهری، مامان خوابه. بیدارم نمیشه.» اما ناشا دست بردار نبود، دوباره یه ماچ تفی گنده چسبوند روی صورتم و گفت: «خب منم میخوام مثل زیبای خفته بیدارش کنم که هی ماچش میکنم.» آلوشا بی‌حوصله گفت: «خب همین دیگه، مامان زیبای نخفته‌س.. تازه وقتی بوسش میکنی میگیره میخوابه.» بعد خمیازه‌ای کشید و غرغرکنان دراز کشید و گفت: «تو هم دیگه بگیر بخواب ناشا، اینقدم تختو تکون نده.»
.
.
پی‌نوشت: خاطره ده سال پیشه. وقتی هنوز مدرسه هم نمیرفتن.

یادگار دوست

لبخندزنان ادامه دادم: «خلاصـه، حکایت میگه که خدا به آدم گفت چون یه بار اسیر وسوسه حوا شدی، جریمه‌ت اینه که تا آخر عمرت اسیرش باشی و حرف حرف حوا باشه.» آلوشا بدون معطلی گفت: «خب اونوقت این خدای مهربون واسه حوا هیچ جریمه‌ای نداشت؟» یه خورده صورتم توی هم رفت. گفتم: «چرا، داستان این جا تموم نمیشه. اتفاقا به نظرم به عکس جریمه بامزه آدم، جریمه حوا دردناک هم هست، چون خدا رو میکنه به حوا و میگه بهت دردی میدم که اگه مبتلا بشی هرگز دردی از اون بالاتر نکشی و اگه مبتلا نشی دنبال هزاران درمان بری که به درد مبتلا بشی.» و چون مطمئن نبودم معنی حرفم رو فهمیده باشن، به صورتشون با دقت نگاه کردم و گفتم: «میدونین کدوم درد رو میگفت؟» و میخواستم خودم جوابشو بدم که ناشا با صدای بلند گفت: «گاز معده؟»
.
.
آخه نفخ کجا، مادر شدن کجا؟
:)
فکر کنم بهتره دوباره بساط چای نبات خونه رو راه بندازم.

هویت مستقل

تا دیدم دوباره سر صبحونه دارن بحث میکنن گوشامو تیز کردم. ناشا خیلی جدی و محکم به برادرش گفت: «لطفا وقتی میخوای منو به دوستات معرفی کنی فقط بگو ناشا، نگو این خواهرمه.» آلوشا با تعجب واکنش نشون داد: «خب مگه خواهرم نیستی؟» ناشا با دلخوری به صورت برادرش خیره شد و گفت: «چرا هستم، اما خوشم نمیاد تا منو تو مدرسه میبینن بهم میگن سلام خواهر آلوشا، من ناشا هستم. ناشا… فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: بعد از دوسال دوباره هم مدرسه‌ای شدن.:)

همیشه پای خری می‌لنگد

یک:
ظرف میوه رو میذارم روی میز و بحث نیمه تموم توی آشپزخونه رو ادامه میدم: «یه وقت مامان بابای یکی خرپولن، خیالش راحته. یا یکی پول نداره، چند سال واسه بقیه کار میکنه تا پولش جمع شه. یکیم مثل تو که نه مامان خرپولی داری و نه میخوای واسه بقیه کار کنی، پس باید یه تصمیم درست واسه آینده‌ت بگیری‌.» آلوشا با یه کمی مکث میگه: «مثلا سینما بخونم…» بعد با شیطنت لبخندی میزنه و ادامه میده: «که تا وقتی پول درنیاوردم شما خرجمو بدین؟…» میخوام جواب بدم که ناشا بی‌مقدمه میاد تو بحث و میگه: «ای بابا، چند بار مامان بهت بگه که خر پولداری نیست!؟»
.
.
دو:
از بس این چند روز سوزن زده*، نفس من یکی که دیگه بند اومده. میگم: «سرتو بالا کن مادر، ول کن اینا رو، حالا کو تا هالووین… بعدم ناشا جان، باور کن اگه بری یه لباس درسته بخری ارزونتر از این درمیاد که هی بری زلم زیمبو بخری خودت لباستو درست کنی.» سرشو بالا میاره و با لحن کشداری میگه: «پس خبــــــر ندارین… اینا واسه یه لباس درب و داغون، پول خر باباشونو** از آدم میگیرن!»
.
.
*دوخت و دوز
** پول خون بابا

حکم حکومتی

ورقها رو بر زدم و گفتم: «پس چی شد؟ حاکم حکم رو تعیین میکنه و با همون ترتیبی که گفتم بازی میکنین و برگه سر میندازین. هر جام لازم بود ورق بقیه رو میبرین. بقیه چیزا رو هم که خودتون بلدین.» بعد شروع کردم به دست دادن و همزمان گفتم: «ضمنا انگلیسی حرف زدن هم در کل بازی ممنوع. من چه میفهمم شماها چی میگین؟ فقط فارسی حرف میزنین. تقلب مقلب هم در کار نباشه لطفا.» و وقتی از دست دادن فارغ شدم رو به ناشا کردم و گفتم: «خب خانوم جون، حکم چیه؟» ناشا یه کمی مکث کرد، یکی دو تا ورق رو جابجا کرد و بعد خیلی جدی گفت: «خشتک!»
.
موندم مگه خشتک چقدر توی خونه تکرار شده که بیشتر از خشت توی ذهن ناشا مونده؟

زبان‌آزمایی هولناک

توی ترکیه وقتی خونه‌ای رو اجاره میکنین، باید همه قبضها به نام خودتون باشه. به همین دلیل صاحب آخرین خونه‌ای که اجاره کرده بودم منو مکلف کرد که همه قبضها رو از آب و برق بگیرین تا تلویزیون و اینترنت به اسم خودم بکنم. اما وقتی رسید به بطری آب آشامیدنی بیست لیتری که یه شرکت خصوصی میاورد، کوتاه اومد و گفت: «اینو دیگه نمیخواد عوض کنی. خبر هم نمیخواد بدی، اینا خودشون هفته‌ای یه بار برات آب میارن و همون موقع هم پولش رو میگیرن. اگه توی خونه راهشون بدی آب رو تا آشپزخونه هم میارن.» منم گفتم خب و این جوری شد که هفته اول با سلام و صلوات و زبان اشاره به آقایی که آب آورده بود گفتم بیاد توی خونه و آب رو تو آشپزخونه بذاره. حالا خودم که غریبه و ناشناس بودم هیچی، توی خونه هم که اومد متوجه شد وسایل هم عوض شدن. هفته دوم دوباره همون آقا اومد و آب رو آورد و دم رفتن ازم حال صاحبخونه رو پرسید که گفتم خوبن، حتی برای اینکه نشون بدم خیلی ترکی بلدم تهش یه سلام میرسونن هم چسبوندم. اما هفته سوم که بازم همون آقا اومده بود، دیگه طاقت نیاورد و سراغ سلیم بی صاحبخونه رو گرفت و گفت چرا دیگه اینجا نیستن. منم که دیگه تقریبا مطمئن بودم میتونم مکالمه رو تا یه حد معقولی جلو ببرم، سرم رو بالا گرفتم و با صدای رسایی گفتم که من ….
…..
اینجا بود که اشتباه کردم، اشتباه بدی هم کردم چون به جای استفاده از کلمه‌ای که میشد مستاجر و اجاره‌نشین، از کلمه ای استفاده کردم که معنیش میشد اجاره‌ای، پولی…. و چشمتون روز بد نبینه هنوز جمله من زن اجاره‌ای و پولی سلیم بی هستم تموم نشده بود که چشمم افتاد به رنگ پریده و دهن باز مونده طرف مقابل و فهمیدم احتمالا یه غلط بدی کردم که درست کردنش یه کمی سختر از سخته… و بلافاصله با صدایی لرزون اضافه کردم» «منظورم از اجاره‌ای اینه که من پول دادم و این خونه رو اجاره کردم. یعنی اونا از این خونه رفتن، دیگه اینجا نیستن، حالا دیگه من اینجا زندگی میکنم و بهشون پول میدم. یعنی من هر ماه پول میدم برای خونه، چون دیگه من اینجام…» و میخواستم همچنان توضیح بدم که آقای آب آورنده شرکت آب آشامیدنی با لحن دلداری‌دهنده‌ای توی حرفم پرید و گفت: «خب خواهر جان، فهمیدم، فهمیدم باشه. تو پولی نیستی، فقط برای خونه پول میدی.. خونه رو اجاره کردی. میشه اجاره‌نشین، نه اجاره‌ای، نگران نباش…. فهمیدم، فهمیدم!» و سرشو پایین انداخت و رفت!

دوگانگی شنوایی

تازه اومده بودیم کانادا که یه روز ناشا اومد خونه و با هیجان گفت توی مدرسه با یه بچه ایرانی آشنا شده به اسم روسپی، گفتم: «نه مامان جان اشتباه میکنی. ما اصلا از این اسما تو فارسی نداریم.» اما با اطمینان تمام گفت اون بهتر از من میدونه چون اونه که با روسپی دوسته! فقط وقتی که بهش گفتم این کلمه معنی خوبی نمیده با دلخوری شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «شایدم اسمش روسپا بوده.» ولی دیگه هر چی زور زدم به وسپا یا روستا رضایت بده نشد که نشد.
البته موضوع وقتی جالبتر شد که فهمیدم روسپا که بعد از یکی دو روز دوباره به روسپی – که لابد توی دهن ناشا راحتتر میچرخید – تبدیل شده بود، پسره! و مدام میپرسیدم: «مطمئنی مامان باباش ایرانین؟» دخترم هم که دیگه از سئوال و جوابای من حوصله‌ش سر رفته بود به نفس عمیق میکشید و با بی‌حوصلگی میگفت اونا همه‌شون ایرانین.
بلاخره بعد از یکی دو هفته یه بار که من دم در مدرسه منتظر ایستاده بودم شانس آشنایی با این بچه رو پیدا کردم اما قبل از اینکه دخترم بخواد اونو بهم معرفی کنه، سرم رو تا جای ممکن پایین آوردم و با دقت به صورتش نگاه کردم و پرسیدم: «عزیزم اسم شما چیه؟» بچه معصومانه نگاهم کرد و با لحن کشداری گفت: «روزبـــــه!»

فحش‌خور شیرین

اگه بلند نمیخندیدم بعدش اون همه حکایت درست نمیشد. اما مگه میشد نخندید؟ ترکیه بودیم و داشتیم خرید میکردیم که چشمم افتاد به اسم شیرینی‌های قنادی و خوندم: روانی*! وقتی متوجه نگاه متعجب بچه‌ها شدم دنبال دم‌دست‌ترین معنی ممکن گشتم و براشون توضیح دادم واسه این خندیدم که روانی تو فارسی میشه خل، دیوونه… بعد از ترس اینکه مبادا به فرهگ لغاتشون! فحش جدید اضافه کرده باشم ادامه دادم البته کلمه بدی نیست مثلا ما دکتر روانپزشک یا روانکاو داریم، کلمات روح و روان داریم، کلمه‌ روانشاد برای کسی که فوت شده استفاده میشه، یا حتی روان‌پاک ممکنه به نظر حرف بدی بیاد اما یعنی کسی که روحش پاک و بدون گناهه و اینا هیچکدومشون حرف زشتی نیستن…
و این همه حرف زدم و زدم و زدم، فکر میکنین نتیجه‌ش چی شد؟ بچه‌ها تا مدتها وقت دعوا همدیگه رو خیلی شیک و تمیز روان‌پاک و روانشاد صدا میزدن!
.

* Revani Tatlısı
توی ترکیه خیلی وقتا e فتحه خونده میشه. به همون دلیل من Revani رو روانی خوندم.
.
پی‌نوشت: بچه‌ها اون موقع پنج و هفت ساله بودن.
.
.
اینا رو تو سرخوشی اینجا مینویسم اما یادم که بهش می افته تنم میلرزه. گربه رو دیدین بچه‌ش رو هی به نیش میکشه از این طرف به اون طرف میبره؟… من همون حال بودم.

====

نمیدونم باید این متن رو بذارم بمونه یا نه، چون قبلا نوشته بودمش انگار… حافظه نمونده که!

مترجم همراه

نشسته بودیم توی هال و هر کدوممون سرمون توی درس و مشق خودمون بود که آلوشا ازم چیزی پرسید. خب من اصلا متوجه سئوالش نشدم واسه همین بهش گفتم: «میتونی یه کمی دقیقتر توضیح بدی؟ مثال بزنی؟» و آلوشا هم با حرارت تمام سعی کرد با مخلوطی از کلمات بریده بریده و حرکت دستش بهم حالی کنه که منظورش گردباده. اما قبل از اینکه من بخوام کلمه درست رو بهش بگم ناشا پیش‌دستی کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت: «وقتی مامان میگه توی خونه فارسی صحبت کنین واسه همین وقتاس که گیر نکنی. اینی که تو میگی بهش میگن بادپیچ. فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: حالا نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم! اما من اگه توی فرهنگستان ادبی کاره‌ای بودم حتما این کلمه بادپیچ رو برای یه امر بخصوص دیگه‌ای در نظر میگرفتم!:)

نوشته‌های پراکنده

یهو آدم به چه فکرایی می‌افته. وسط هزار کار و بدبختی یادم اومد بچه‌ها که کوچولو بودن وقتی میرفتیم پارک با هم سه‌تایی آواز میخوندیم:
«خورشید خانوم آفتاب کن،
یه مشت برنج تو آب کن،
ما بچه های گرگیم،
از گشنگی* بمردیم!»
بعد عین گرگا زوره میکشیدیم و میدویدیم.:)
تو فکرم اون روزا مردم منو میدیدن احتمالا فکر نمیکردن خل باشم؟
.
*اصل ترانه میگه سرمایی. من اینو توی کتاب نوشته‌های پراکنده صادق هدایت خونده بودم. حدس میزنم اونجا هم نوشته باشه سرمایی. اما ما این جوری میخوندیمش، شاید بجای سرما، فکر خیسوندن برنج و پختن پلو بودیم که باید خورشید خانم انجامش میداد و جلوی بچه‌ گرگای گرسنه میذاشت!

حاضرجواب

شاید علتش این بود که توی درسا کمکش میکردم، یا شایدم بخاطر این که از هر چیزی یه کمی بلد بودم، حالا هر چی که بود باعث شد ناشا بهم بگه: «مامان شما چقدر باهوشین.» باید میگفتم من کجا باهوشم، یا میگفتم من کجا، هوش کجا، اما من همون جوری حرف زدم که همه عمرم گفته بودم. پرسیدم: «کجام باهوشه؟» و این شروع اشتباه ناشا بود چون بدون معطلی گفت: «همه جاتون.» خنده‌م گرفت اما نخواستم بازی رو بهم بزنم. گفتم: «مثلا کجا؟» اینجا که رسید فهمید یه چیزی گفته که معنی نداره، یا حداقل جواب سئوال من نبوده. اما خودشو از تک و تا ننداخت و با زرنگی شست پام رو نگاه کرد و گفت: «انگشت پاتون!»
.
تازه فهمیدم وسط خواب بعد از ظهر چرا وقتی پام از پتو بیرون افتاده بود احساس غلغلک میکردم. کف انگشت پام صورتک خندانی که ناشا کشیده بود خودنمایی میکرد.

smiley-ring-tattoos

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم.:)

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

توافق

همه چیز از یه زنبور کوچیک شروع شد. وسط زنگ تفریح امره* زنبور رو له میکنه، آلوشا هم همه کلاس رو بهم میریزه که ای جانی زنبورکش و ناشا هم که دیده بوده چی شده به پشتیبانی داداشش درمیاد و اونقدر شلوغ کرده بودن که از مدرسه به من زنگ زدن بهتره خودمو برسونم اونجا! وقتی رسیدم دیدم معلم که معلومه از واکنش هیجانی بچه‌ها جا خورده، به آرومی براشون توضیح میده عید قربان برای بچه‌های ترک عید مهمی محسوب میشه و این بچه‌ها حتی خیلی وقتا خودشون دست و پای حیوون رو وقت قربانی شدن میگیرن و قضیه له شدن/کشته شدن/یا حالا به قتل رسیدن یه زنبور هرچند موضوع خوشایندی نیست اما اونقدرا هم مهم نیست که دوستی بچه‌ها بهم بخوره و فکر کنم انتظار داشت توضیحش اونقدر منطقی باشه که موضوع تمام بشه، اما آلوشا و ناشا قانع نشدن و حتی تعریف چندباره داستان ابراهیم نبی و مداخله منم کافی نبود و در نهایت حل نشدن موضوع رو به حساب نفهمی ما گذاشتن و به نظرشون اومد که افتادن توی یه جزیزه‌ای که هیچکس درکشون نمیکنه. آخر سر هم قهر کردن. با معلم و مدرسه و همکلاسیا که نه، با عیدای ترکیه قهر کردن.

یلدا خوب بود، نوروز هم همین طور، ما حتی چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی یه شمع کوچولو برگزار میکردیم اما کافی نبود. توی مدرسه و در و همسایه و شهر تک افتاده بودیم و داشتیم راه خودمونو میرفتیم. بچه‌ها خوشحال نبودن و من دنبال یه فصل مشترک بودم.
اون موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید یه درخت کوچیک کاج بود. تزئین شده، مرتب و خوش آب و رنگ… از همون دومین نوئلی که پامون به ترکیه رسید درخت کوچیک هم کنار اتاق ما جا خوش کرد. دروغ نگفته باشم توی همون سالا مجبور شدم نصف لیوان شیرکاکائوی پاپانوئل رو سر بکشم و یه گازی هم به بیسکوئیت بزنم که هان ایشون نیمه‌شب تشریف آوردن و کادو هم پای درخت گذاشتن و چیزکی خوردن و رفتن. بعد با صبوری نشستم منتظر سالایی که بچگی بگذره و همراهش پاپانوئل و فرشته دندون و این جور چیزها رو ببره تا بتونم قصه سیاه‌رو بودن حاجی فیروز و سالی یه بار اومدن عمو نوروز و خاله پیرزن و ننه سرما رو بگم، بدون اینکه نگران بزرگ شدن بچه‌ها و لو رفتن قصه‌ها باشم.

حالا تقریبا ده سال گذشته. ما هرسال درختمون رو تزئین میکنیم، کادو هم زیرش میذاریم. فکر میکنم معنیش این باشه یه جایی، یه روزی، یه جوری، ما با دنیای جدید به توافق رسیدیم.

سال نوی مسیحی شما هم مبارک باشه!:)

*Emre

مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels