فراخوان

این فراخوان رو چند روز پیش توی فیس بوکم پست کردم. حالا اینجا هم میگذارمش. امیدوارم جواب بده، خصوصا که جذب از میون وبلاگنویسها همیشه نتیجه بهتری داشته:

=

هر کاری میکنم حساب نوشی رو از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده جدا کنم انگار نمیشه!
دوستان، دو نفر از اعضای ما مجبور شدن که گروه رو ترک کنن. بنابراین وبلاگ ما نیاز به نویسنده داره. ما همیشه یه لیست انتظار آماده داشتیم که من با اونها هم مکاتبه کردم اما اونقدر تق و لق جواب دادن که ناامید شدم و مجبورم این جوری هم فراخوان بدم تا سریعتر بتونم نویسنده جذب کنم.
واقعیتش اینه که نوشتن توی این وبلاگ کار آسونی نیست. باید حتما در مورد موضوعی که بهتون داده میشه بنویسین، باید متن رو تا جای ممکنه ویرایش شده تحویل بدین، برای هر موضوع یک هفته ددلاین و زمان معین دارین و باید توی همون زمان متن رو تحویل بدین. اساسنامه سفت و سخت داریم که باید حتما اساسنامه رو تایید کنین قبل از ورود… بیشتر از هر چیزی روی منظم بودن و به موقع دادن متن حساس هستم. ما همیشه دو تا سه هفته از وبلاگ جلوتریم. یعنی متنی که شما امروز میخونین سه هفته قبلش دست ما رسیده و آماده ارسال شده و میخوام همین فاصله رو هم حفظ کنم همچنان…
راستش من توی کارم آدم دقیق و سختگیری هستم. سر این موضوع خیلی از دوستانم از من رنجیدن، اما من همچنان مصمم هستم با دقت و ریزبینی کار وبلاگ جلو بره.

محیط دوستانه ای داریم. بچه ها هماهنگ و مهربونن… اگه روحیه کار گروهی دارین و دلتون میخواد بنویسین اما شناخته نشین، لطفا به من ایمیل بزنین یا پیام بفرستین.

بومب

از پریشب دوباره تب کردم. تمام دیروز رو توی تب سوختم و سر کار نرفتم، امروز هم چون مصاحبه کاری داشتم وسط برف و بوران و بدبختی، خودمو تا اون سر دنیا رسوندم تا هم امتحان بدم و هم بعدش مصاحبه بشم. این میون شارژ موبایلم هم که شب قبلش به خاطر تب نتونسته بودم به برق بزنمش تموم شد و موندم حیرون وسط خیابون و سرتون رو درد نیارم به آخرین ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم باید نیم ساعت وایسم توی سرما، گفتم برم یه خورده سبزی و میوه بخرم، هم دست پر برم خونه و هم توی سرما نمونم.
پاساژی که رفتم کلا رنگ و بوی آسیایی داره. یعنی بیشتر فروشگاهها چینی و کره‌ای و ژاپنی هستن، از رستورانش بگیرین تا سوپرمارکت و بوتیک و آرایشگاه. داشتم سلانه سلانه میرفتم سمت سوپرمارکت که یکهو چشمم خورد به عطاری چینی و یاد حرف دوستم افتادم که میگفت عطاریهای چینی یه دارویی دارن که باعث شکم‌روش و پاک شدن روده‌ها و سم زدایی بدن میشه و خیلی خوبه.
اول اومدم برم توی مغازه، بعد یه مکثی کردم و با خودم گفتم اول جمله بندی انگلیسیم رو توی ذهنم مرور کنم و کلمه درست انتخاب کنم و از تلفظم مطمئن بشم، بعد میرم تو… خلاصه بعد از کلی صغرا کبرا، رفتم تو و سلام کردم و خیلی یواش گفتم: «دوستی به من توصیه کرده اینجا میتونم دارویی بگیرم که برای دستگاه گوارش خوبه.» فروشنده که یه پیرمرد چینی بود، نه گذاشت و نه برداشت با صدای بلند گفت: «مشکل گ..ه کردن داری؟» (کلمه ای به کار برد که عموما بچه های مهد کودک برای مدفوع به کار میبرن!) خجالت‌زده اومدم بگم من که نه، واسه یکی دیگه میخوام! بعد دیدم چنان زل زده بهم و کجکی لبخند میزنه که اگه بگم نه، از رنگ سفیدی چشم و پرز زبون و صد جای دیگه‌م دلیل میاره که خودتم این کاره‌ای و نیاز داری!
به ناچار سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم: «بله همین مشکلی که میگین دارم!» پیرمرد به یه خانم پیر اون طرف مغازه اشاره کرد و با صدای رسا گفت: «نگران نباش! اون متخصص داروهای گ…ه ماست. چنان دارویی بهت میده که بومب…» و همزمان با درآوردن صدای بومب، دستش رو به نشونه پرتاب انفجاری چیزی به سمت بیرون تکون داد.
یه لحظه موندم واکنش مناسب من توی این ثانیه چی میتونه باشه؟ باید بخندم یا نه! اما صورت پیرمرد اونقدر جدی بود که سرمو کج کردم و گفتم: «نهایت لطف شماست.» و بعد به سمت خانم فروشنده رو کردم و ایشون هم ضمن تکرار صدای بومب و حرکت توام دست و جهش انفجاری یه چیزی به یه سمتی، برای من توضیح داد که دارو چیه و چطور باید مصرفش کرد و همزمان باهاش زیاد آب بخورم و… اما فقط همین نبود که! به دقت سر تا پای منو نگاه کرد و هر عیب و ایرادی توی من پیدا کرد به روم آورد که شکمت آب میشه، صورتت لاغر میشه، گودی زیر چشمهات از بین میره و اینجا کجه صاف میشه، اونجا صافه کج میشه و این میره و اون میاد و… خلاصه اونقدر گفت و گفت و گفت که هم پول رو دو دستی تقدیم کردم و هم با یه اعتماد به نفس در هم شکسته، تب‌دار و داغون و خیس از برف و بارون برگشتم خونه.
خلاصه از من به شما نصیحت، خواستین داروی سم زدایی از فروشگاه چینی بخرین از همون اول بگین مشکل گ…ه دارین و بعد دستتون رو به نشونه تخلیه تکون بدین و بگین بومب که بدونن قبلا توجیه شدین، بلکه دیگه به اعتماد به نفس و کج و کوله بودن اندامتون کاری نداشته باشن.

ضمیر ناخودآگاه

نشسته بودم روی مبل و داشتم قبضای ماه گذشته رو حساب و کتاب میکردم که ناشا یهو مدادشو گذاشت روی دفترش و گفت: «امروز معلمم گفت این آخرین درس بیولوژیه* و از هفته بعد فیزیک داریم. گفت یه امتحان بدین دیگه تمومه. من بهش گفتم ما که قبل از تعطیلات امتحان داده بودیم… یه کم هول کرده بودم. اما معلممون گفت درس تو که خوبه، اندیشه نکن….»

و اگه خنده بلند و ناگهانی من نبود احتمالا موضوعات بهتری برای نوشتن هم دستم می‌اومد… فکر نکنم از زمان مرحوم ابوالقاسم فردوسی دیگه کسی توی حرف زدن محاوره‌ای به جای نگران نباش گفته باشه اندیشه نکن!
.
.
پی‌نوشت: اول انداخت گردن من، گفت شما فارسی اینجوری حرف میزنین. من که از شدت خنده دلم درد گرفته بود بدون معطلی انداختمش گردن طغرل و سریالهای مهران مدیری، بعد خودش کشف کرد که ناخودآگاه کلمه رو از ترکی ترجمه کرده.  Endişe Etme

پی‌نوشت دوم: ما ترک نیستیم، روزی هم که ترکیه رفتیم حتی یک کلمه ترکی بلد نبودیم. اما سه سال و نیم ترکیه زندگی کردیم.
برای من ترکی زبان ناآشنایی بود که به خاطر تسلطم به فارسی و آشناییم به عربی خیلی زود برام به زبانی قابل فهم تبدیل شد. اولین راه حل من برای فهم ترکی، پیدا کردن ریشه کلمه بود. همین رو هم به بچه ها یاد دادم.
ناشا هنوز ترکی رو به خوبی میفهمه و صحبت میکنه.

نغمه‌خوان

صدای قشنگی داره. وقت کار کردن همیشه میزنه زیر خوندن. اگه عجله نداشته باشم وقتی دارم از راهرو رد میشم و صداش رو میشنوم، چند لحظه می‌ایستم و بهش گوش میدم. انگلیسی رو خیلی خوب و تقریبا بدون لهجه صحبت میکنه.
چند وقت پیش همزمان توی غذاخوری بودیم. من داشتم غذامو میخوردم و اون منتظر بود غذاش گرم بشه. سر صحبت باز شد و نمیدونم چه طوری بحث کشیده شد به مادری من. یه کمی از این طرف و اون طرف تعریف کردم و بعد گفتم: «زندگیمون خیلی بالا و پایین داشت، بعضی روزا واقعا نفسم میبرید اما همیشه به خاطر بچه‌ها دوام آوردم.»
بعد ازش پرسیدم: «تو چی؟ تو هم بچه داری؟»
مکث کرد و بعد سرشو یه کمی بالا گرفت و یه نفس عمیق کشید و گفت: «بیست ساله اینجام، بچه‌ها سه ساله و چهار ساله بودن که گذاشتمشون پیش پدر و مادرم و اومدم اینجا. کار میکنم و براشون پول میفرستم. نمیدونم مادری چی میشه، نمیدونم میتونم بگم مادرم یا نه… من فقط براشون پول میفرستم.»
نفسم گرفت. فقط تونستم بگم: «معلومه که مادری. معلومه که هستی…»
بعد سکوت کردیم، فکر کنم هردومون بغض کرده بودیم.

هر کلمه‌ای قابلیت داشتن کش‌ داره

آلوشا داره با حرارت یه چیزی تعریف میکنه. وسط صحبتاش میگه: «یهو یکی از بچه‌ها اومد عین لاکش به دوستم حمله کرد.» جا میخورم. یه کمی جا به جا میشم و میپرسم: «عین چی مامان جان؟» میگه: «لاکش»
ناشا با کنجکاوی سرشو از روی کتابش بلند میکنه و میگه: «لاکش یعنی چی؟»
آلوشا که حالا دیگه متوجه نگاه‌ متعجب من شده، سرشو میخارونه و میگه: «لاکش دیگه، همین پرنده‌ها که میگفتی مثل آدمایی هستن که منتظرن یکی شکست بخوره تا بهش حمله کنن…»
به سختی خنده‌مو کنترل میکنم: «آهـــان، لاشخور عزیزم… لاشخور!»

هیجان صبحگاهی

امروز صبح عقاب دیدم. نه از این عقابای توی باغ وحش، یا از اینا که برای پرواز نمایش داده میشن، نه حتی عقاب آزاد در اوج، وقت پرواز… خیلی نزدیک بود، نشسته بود روی شاخه درخت کنار آب.
من سوار قطار بودم و داشتم میرفتم سر کار… یه لحظه از هیجان نفسم بند اومد. شک کردم درست دیدم یا نه. اونقدر سرک کشیدم که دیگه دیدنش ممکن نبود. بعد توی گوگل عکسش رو جستجو کردم تا مطمئن بشم عقاب همون شکلیه.
خودش بود…
یا من زیادی سر به زیرم و تا حالا عقاب آزاد نشسته روی درخت ندیده بودم یا واقعا خوش شانس بودم.
احتمال دیدن عقاب آزاد توی فاصله کم از زمین، توی محیط شهری چقدره؟

بحران دل

روایت اول: گفتگوی صمیمانه
اومده با لبخند میگه: «شما دو تا دخترا چقدر با هم دلی‌دلی میکنین؟» میخوام تشکر کنم که منو هم همقد ناشا کرده و میگه دخترا، اما اون دلی دلی بدجوری کنجکاوم کرده.
همزمان با ناشا، هر دومون بلند میگیم: «چکار میکنیم؟»
میگه: «دلی دلی، از اینا که میشینن و با هم حرف میزنن…»
من و ناشا بدون معطلی میزنیم زیر خنده. ناشا تقریبا فریاد میزنه: «درددل بابا، دلی‌دلی چیه دیگه.» و از خنده به خودش میپیچه.
.
روایت دوم: وضعیت مزاجی
دستی به شکمش میکشه و میگه: «شکم-روده م بهم ریخته… نمیدونم چی خوردم.» من متوجه چیز خاصی نمیشم، اما بازم ناشا قهقهه میزنه و میگه: «دل و روده… تو فارسی این جور وقتا شکم-روده نمیگیم. بگو: دلـــــــــورووووووده» و عمدا کلمه‌ها رو میکشه. بعدم اونقدر میخنده که ما رو هم به خنده میندازه.
.
روایت سوم: دلدادگی
آلوشا میاد توی اتاق و با دقت به من و ناشا نگاه میکنه که داریم یه فیلم عاشقانه نگاه میکنیم. به نظر میرسه میخواد یه چیزی بگه اما به جاش زیر لب غرغر میکنه و میگه: «حالا حرفم بزنیم یا دل توش کم داره، یا دل زیادی میاره… خوش باشین دخترا.» و از اتاق میره بیرون.

معتاد دست دوم

میگم: «امشب توی مرکز شهر حسابی ماری‌جوانا کشیدم.» بچه‌ها با چشمای گرد شده نگاهم میکنن. زهرخند میزنم و میگم: «نیم ساعت پیاده‌روی کردم، به اندازه یه بسته کامل دود ماری‌جوانای ملت توی ریه‌م رفت.»
.
من اعتراضم رو کجا باید اعلام کنم؟ اگه نخوام دود مصرف دیگران وارد ریه‌م بشه کی رو باید ببینم؟

خو گرفته به خلوت

فکر کنم یه کمی در رابطه با پست قبلی سوتفاهم پیش اومده. اینو از ایمیلهایی که دستم رسیده و پیامهای خصوصی رد و بدل شده فهمیدم. شایدم من اونقدر غمگین بودم که نتونستم حرفمو درست منتقل کنم…
من از تنهایی خودم گریزان نیستم. پذیرفتمش. اتفاقا خوب موقعی هم قبولش کردم. من الان توی اون موقعیتی ایستادم که سالها در انتظارش بودم. اینکه تنهاییمو دوست داشته باشم و نگران سالهای باقیمونده عمرم هم نباشم.
یه زمانی آدم دوست داره یکی وارد زندگیش بشه، تنهایی رو خلا میدونه و مترصد هر فرصتیه برای تنها نموندن. یه وقت یکی مثل من میشه، تنهاییش براش اونقدر با ارزش هست که اگه کسی قصد داشته باشه به زندگیش پا بذاره، از خودش بپرسه این آدم ارزشش رو داره که بخاطرش آرامشو بهم بزنم؟
من الان توی همین مرحله م. زندگیم آرومه. کسی نیست که مدام بهم شوک عاطفی بده. به سکوت زندگیم خو گرفتم. یه جور تسلیم شدن در مقابل چیزی که هست.
.
چیزی که توی پست قبلی منو به اندوه کشونده بود نه تنهایی، بلکه پیر شدن آدمها به پای همدیگه بود. شانسی که من نداشتم و امیدوارم شما داشته باشین.
=
موضوعی که این بار زنان رقصنده دارن در موردش مینویسن راجع به اینه که چرا زنها کمتر به روابط یکشبه و گذری جنسی تن میدن.
نه فقط بعنوان سرگروه، حتی به عنوان خواننده هم به نظرم خیلی از متنها درخشان بودن. بچه های آرامگاه زنان رقصنده بلاخره به اون ثباتی که انتظار داشتم رسیدن. همه کارشون رو جدی گرفتن و گروه بدون هیچ حرف و حدیث اضافه در بهترین حالت ممکن داره پیش میره. مطمئنم کاری که دارن انجام میدن مانا و تاثیرگذار خواهد بود.
من تمام قد در مقابل صبوری و توان و سختکوشی گروه تعظیم میکنم.

تا انتهای عشق با من برقص

این متن رو ده ساعت پیش نوشتم و اونقدر برای من نوشتن و دوباره خوندنش دردناک بود که چند بار خصوصیش کردم و بعد همگانی… در نهایت دیدم هنوز توان به اشتراک گذاشتنش رو ندارم و علیرغم چند لایکی که گرفته بود از دسترس خارجش کردم. حالا تصمیم گرفتم دوباره به اشتراک عمومی بذارمش.
دوستی بعد از خوندن این متن برام نوشته بود:
«چقدر تو این نوشته ی اخر من بودم. خودمو خوندم خودمو دیدم. تا ازدواج و جدایی مسیرهام شبیه شماست ولی من جوجه هم ندارم حتا. واقعن فکر می کنم به درد دوست داشته شدن نمی خورم. الان منم دارم اشک می ریزم ولی نه با اهنگ کوهن. با نوشته ی شما…»
وقتی از ته دل مینویسی، دردت میاد. من با نوشتن این نوشته درد کشیدم. شاید به همین دلیل هم وحشتزده ساعتها قایمش کردم. حالا هم نمیدونم چرا باز دارم علنیش میکنم. شاید چون با خودم عهد بستم از خود بودنم نترسم.
ببخشید اگر با خوندنش درد به شما منتقل میشه.

.
من همیشه آدم عاشق‌پیشه‌ای بودم. ربطی هم نداشت به جنس مخالف، زندگی برای من پیچیده شده بود توی لفاف لطیف دوست داشتن. سیبی که گاز میزدم، گلی که توی گلدان میکاشتم، نفسی که میکشیدم… غذایی که میپختم، جورابی که پا میکردم، آهنگی که گوش میکردم… همه چیز توام با عشق بود.
همه اتاق من پر بود از یادگاریهایی که از عزیزی به جا مونده بود و خنزپنزرهای کوچیکی که به یاد کسی یا جایی خریده بودم. همه چیز با دقت انتخاب شده بود. همه چیز روح داشت، جان داشت، حس داشت. همه چیز برای من عاشقانه بود.
با این روحیه، هر بار که وارد رابطه عاطفی میشدم تا حد ویرانی جلو میرفتم و هر بار باید سعی میکردم دوباره خودمو ترمیم کنم و برگردم. زمانی که ازدواج کردم هم اونقدر برای داشتن یه زندگی باثبات توام با دوست داشتن تقلا کردم و جواب نگرفتم که با خودم گفتم شاید درد جای دیگه‌ست. شاید من به درد دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیخورم. خودم رو قانع کردم که شاید اصلا هدف از آفرینش من چیز دیگه‌ای بوده، شاید قرار بوده این عشق جای دیگه‌ای سرمایه‌گذاری بشه… و با تولد اولین بچه، رنگ به زندگی سیاه و سفید من برگشت. جوجه‌ها شدن جانشین بدون واسطه دوست داشتن. جایی که میشد عشق بورزی بدون اینکه بترسی. عشق بورزی بدون اینکه احساس گناه کنی. لبخند بزنی و لبخند جواب بگیری. صادق باشی و از روراستیت احساس شرم نکنی، تحقیر نشی، تنها نمونی.
.
من همه این سالها سعی کردم عشق بدون احساس مالکیت رو تمرین کنم. این همه سال همه عشقی که در درونم میجوشید و میخروشید به مهار کشیدم و مراقب بودم ازش بند برای خودم و بچه‌ها درست نکنم. من همه این سالها مدام خودم رو سرکوب کردم.
شاید بخاطر همین سرکوب بود که با خوندن خبر درگذشت لئونارد کوئن و شنیدن چند بار ترانه‌ش این جور، مثل اولین بار که توی دوست داشتن شکست خوردم، دارم اشک میریزم…

انتخابات امریکا

کاملا جدی:
ناشا به شوخی پای مطلب یکی کامنت گذاشته بود که در صورت برنده شدن ترامپ، امریکاییها میتونن به کانادا درخواست پناهندگی بدن، کامنتش تقریبا پنج هزار تا لایک خورده!

بزرگمرد کوچک

به پسر کوچولو میگم: «زود عادت میکنی، مدرسه میری، انگلیسی یاد میگیری، دوست پیدا میکنی… خیلی زود همه چی خوب میشه.» میگه: «آره مامان بزرگمم همینو گفت.»
میخوام لبخند بزنم اما به صورتش پر غم میشه یهو. بهش میگم: «دیدی؟ مامان بزرگتم همینو گفته. دلش تنگ هم بشه اما بازم خوشحاله که تو راحتی.» ته چشماش ناباوری هست. سرشو میاره بالا و میگه: «خوشحال میشه بلاخره؟ خوب میشه؟ آخه شب آخری منو برد حموم. بعد بهم گفت که کمرشو لیف بکشم. اما من فهمیدم… پشتشو کرد به من، بعد گریه کرد. فکر کرد نمیبینم اما من فهمیدم. صدای گریه‌شو شنیدم… دیدم بدنش میلرزید.»
.
پی‌نوشت:
این پسر کوچولو به طور اتفاقی همصحبت من شد. به کانادا پناهنده شده.

مهربانی دنیا

از وبلاگ زندگی معمولی
«… دو تا اتفاق باعث شده که دوباره بیام توی این وبلاگ بنویسم: یکی اینکه دیروز متوجه شدم نویسنده وبلاگ مشهور و پرمخاطب «نوشی و جوجه هایش» معلم محبوب دوران راهنمایی من توی دهه هفتاده… من قبلا در مورد این وبلاگ شنیده بودم ولی اصلا به فکرمم خطور نمیکرد که متعلق به معلم محبوب و باهوش من باشه، کسی که لذت‌بخش‌ترین کار زندگی‌مو (برنامه نویسی) اولین بار از اون یاد گرفتم. این که میگم به فکرم خطور نمیکرد نه بخاطر اینکه اهل نوشتن نبود (که اتفاقا خیلی اهل کتاب و مطالعه و نوشتن بود)، بخاطر اینکه باورم نمیشد دنیا انقدر به اون دختر شاد و شنگول و فعال (احتمالا اون موقع سنش از الانِ من کمتر بوده) سخت گرفته باشه… واقعا چرا دنیا اینطوریه؟ چرا برای بهترین‌ها انقدر سخت میشه و برای بعضی‌های دیگه انقدر پارتی‌بازی میکنه؟…»
.
پی‌نوشت:
و این دختر هم یکی از محبوبترین شاگردهای من بود. موقعی که هنوز نوشی نبودم. اصلا ازدواج نکرده بودم که بخوام مادر باشم. اما حتی همون موقع هم همه اون بچه‌ها جوجه‌های من بودن و قلبم برای همه اونها جا داشت.
راست میگه… کاش دنیا مهربونتر بود…

ورود آقایان ممنوع

چند روز پیش خانمی دعوتم کرد به یه شام گروهی. زیاد دوست نیستیم اما چون دعوت عمومی بود گذاشتم به این حساب که خب از همه داره دعوت میکنه، منم کنار بقیه.
قبل از اینکه بخوام مناسبتش رو بپرسم گفت شام به مناسبت پیروزی هیلاری کلینتونه.
دهنم باز موند. گفتم مگه قطعی شد؟ گفت نه اما از همین الان معلومه دیگه، و کلی از سوابق هیلاری گفت و اینکه چند سال در زمینه سیاست فعال بوده و قدرت اول جهان میشه و چون زنه این موضوع خیلی مهمه، بعد هم بدون اینکه منتظر واکنش من بمونه، گفت محل رستوران کجاست و گفت یه رستوران زنونه ست و ورود آقایون ممنوعه.
اینجا که رسید دیگه واقعا سعی کردم خنده مو کنترل کنم. گفتم زستوران مال سفارت ایرانه یا عربستان؟ متوجه شوخیم نشد. گفت کاناداییه. یه رستوران با محیط کاملا فمینیستی توی یکی از محلات خوب ونکوور.
توی دلم گفتم بدبخت فمینیسم.
خلاصه که دعوت شدم به شام، توی یه رستوران فمینیستی، به مناسب برنده شدن هیلاری کلینتون البته پیشاپیش و البته که دعوت کننده سفید پوسته، دکترا داره، خام و بی تجربه نیست، بالای شصت سالشه و سابقه زندگی در کشورهای مختلف داره.
دیگه نمیدونم کجا میشه فرار کرد.
.
آدرس رستوران رو نپرسین، چون دقت نکردم اسمش چیه و توی اینترنت هم نتونستم پیداش کنم.

اژدهای تبدار

عملا به جز همون روز که نوشتم سر کار نرفتم، تمام روزای باقیمونده بدون حتی از دست دادن یه دقیقه، تمام وقت سر کار بودم. اما اونقدر رنگم پریده بود و صدام گرفته که تقریبا اعتراض همه در اومد. روزا تب نداشتم. یعنی اونقدر کم بود که بتونم با تب بر و مسکن و دارو خفه ش کنم. اما شب که میرسیدم خونه عین اژدهایی بودم که از دهنش آتیش زبونه میکشه. چند تا چیز مهم رو هم کشف کردم!
1- اولین شب مریضیم که هیچ، اما شب دوم که از صبح گشنه و تشنه مونده بودم خونه و حتی جون نداشتم تا یخچال برم یه لیوان آب بخورم، وقتی شب بچه ها آب و دارو بهم دادن زدم زیر گریه. چنان گریه ای کردم که جونم در اومد و از ته دل آرزو کردم قبل از زمین‌گیر شدن بمیرم.
2- یه مدتی تصمیم گرفته بودم برگردم به برنامه گیاه خواریم، گاهی با خنده میگفتم نمیدونم چه حکمتیه اما اگه دوباره گیاه خوار بشم برای تنها چیزی که دلم تنگ میشه ساندویچ استیک و پنیر فروشگاه ساب وی خواهد بود. توی این چند روز دو بار سعی کردم همین ساندویچ رو بخورم… مزه زهرمار میداد به دهنم! عملا فقط نوشابه خوردم.
3- از دوشنبه تا حالا مریضم. سه کیلو دقیقا وزن کم کردم. خودم میگم بدنم آب از دست داده. بدم نیست. من کلی بخاطر دارو اضافه وزن پیدا کردم، حالا یه کمی هم از دست بدیم. می ارزه!
4- خسته م. اصلا جون ندارم. بهم بگن فردا میمیری، میرم صف می‌ایستم بلکه یه پرواز زودتر جا بهم برسه.
5- خوبم. فقط نمیدونم چرا شب که میشه تبم این قدر شدت میگیره.

سرتون سلامت
ممنون از احوالپرسی هاتون

نطق پیش از دستور

نمیدونم چی شد یهو رو به ناشا کردم و گفتم وقتی حامله بودم یکی پیشنهاد داده بوده اسمشو بذارم پریسا. صورتشو کج و کوله کرد و گفت: «اسم پریسا رو دوست ندارم.»
دلجویانه سری تکون دادم و گفتم: «نه مامان جان، خیلی هم بد نیست، اسم قشنگیه، معنیشم قشنگه، یعنی مثل پری… سا یعنی مثل. مثلا گلسا یعنی مثل گل. مهرسا یعنی مثل خورشید که خب تو معنی مهر رو نمیدونی، مهر یعنی خورشید… یا درسا که اسم دوستته یعنی مثل در که معنیش میشه مروارید. بعضی وقتا هم خلاصه میشه، مثل مهسا که میشه مثل ماه، اما ماه خلاصه شده و تبدیل شده به مه. اگه دقت کنی توی اسم مهتاب و مهشید هم ماه شده مه…»
و میخواستم ادامه بدم که با بی‌حوصلگی سرشو تکون داد و گفت: «خب باشه مامان، بسه، فهمیدم، فهمیدم… حتما بعدشم میخوای بگی پارسا یعنی چی، فهمیدم، خودم میدونم… اونم میشه پار – سا یعنی مثل پاره پوره!»

صدتایی شدن

موضوع مورد بحث در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده این هفته اختصاص داره به راه‌های پایان دادن به یک رابطه. موضوع از نظر من جالبه. خیلی هم حرف و گفتگو میتونه توش باشه، یکی از متنهای آسون ما هم بوده برای نوشتن.
این ماه ما بیشترین ریزش نویسنده رو داشتیم. بیشتر به خاطر شروع ماه مهر و درس و کلاس و تحصیله. روز اول قرار بود فقط هفت نفر باشیم، بعد شدیم ده نفر و الان این تعداد رو به دوازده نفر افزایش دادیم. از دور به نظر میاد نویسنده های ثابتی دارن وبلاگ رو مینویسن اما شما حتی نمیتونین حدس بزنین که از روزی که این وبلاگ شروع به کار کرده چند نفر براش مطلب نوشتن.  🙂
هرچند ما بیشتر از صد متن منتشر کردیم اما مجموع نوشته های نویسنده های ثابت (با کسر نوشته های سردبیر، متنهای مهمانها، نوشته های بخش از میان نامه ها، بخش باغچه همسایه و اعلام مرخصی ها) به زودی به عدد صد میرسه. خیال داریم برای یادبود یه دیوار یادگاری واسه نویسنده هامون بذاریم. امیدوارم همه بتونن روی اون دیوار یکی دو خطی به مناسب صد تایی شدن، بنویسن.


در انتها مطابق معمول همیشه، اگه به نوشتن در وبلاگ علاقه دارین، لطفا به من ایمیل بزنین. ما همیشه از داشتن نویسنده های جدید خوشحال خواهیم بود.

سامانه موقعیت‌یاب یخچالی»

میپرسن لواشکا کجان. بدون اینکه سرم رو بلند کنم میگم: «نمیدونم… توی یخچال نیست؟… طبقه دومشو نگاه کن، سمت چپ، پشت ظرف هندونه، بغل تخم مرغا. اول نونا رو از جلوش بردار…»
همون طور که سرشون توی یخچاله دوتایی ریز ریز میخندن و میگن: «حالا خوبه گفت نمیدونم کجاست!»

شاه مارها

کسی میون شما از افسانه شهمران، شاه ماران، شه‌ماران چیزی میدونه؟ لطفا از منابع اینترنتی استفاده نکنین. من قبلا همه رو نگاه کردم. دنبال کسی میگردم که این افسانه رو از بزرگترهای فامیل شنیده باشه. یه جور روایت سینه به سینه.
شاه ماران افسانه ایست رایج در مناطق کردنشین، بعضی از مناطق ترک نشین و لک نشین ایران، و مناطق کرد نشین ترکیه. تا جایی که میدونم در شمال غربی ایران و خصوصا استان ماردین ترکیه بیشتر رایجه.
در میان اقوام لک ایران شاه ماران مرده، اما در باقی نقاط شاه ماران زنه. اما به هر حال داستان راجع به موجودی نیمه انسان و نیمه ماره که قدرت زیادی داره و اغلب قربانی اعتماد به انسان میشه.
داستان شباهتهایی به داستان سلطان مار بهرام بیضایی هم داره. البته من به کتاب دسترسی ندارم و از حافظه اینو مینویسم.
میشه خواهش کنم اگه براتون ممکنه از افراد سالخورده اطرافتون در این مورد بپرسین؟

Şahmaran
.
.
پی‌نوشت: من سر یه کنجکاوی ساده به این داستان رسیدم. یه سریال ترکی خیلی بی‌مزه نگاه میکردم و فامیل دختر شهمران بود. بعد کنجکاو شدم که شهمران که خیلی ایرانی به نظر میرسه ودر نهایت رسیدم به افسانه شاه ماران!
نمونه این کنجکاوی رو سر یه سریال ترکی دیگه هم داشتم که فامیل خانواده شاموردی بود و با خودم فکر کردم خب… این سریال رو دارن توی یه استان همجوار سوریه میسازن، از طرفی در مورد گل هم هست.. ورد به عربی میشه گل و شام یعنی سوریه! (از صحت و درستی این مورد دوم هیچ اطمینان صد در صدی ندارم)

ما مردها

از وبلاگ  مینیمال‌های آرتا هرمس: «دخترک اسپانیش که خیلی دوستم داره اعتراف کرد هر زن در زندگی‌ش به سه مرد نیاز داره: یکی برای پول یکی برای سکس و یکی برای عشق. گفتم پس آدم‌هایی مثل من چی؟ گفت هر دختر یه بابا هم می‌خواد دیگه!»

دو خاطره، دو پیام

دو تا کامنت توی فیس بوک زیر نوشته هام گذاشته بودم که به نظر میرسه مورد توجه بقیه قرار گرفته بودن و از اونجا که کمی رگه طنز دارن تصمیم گرفتم اونا رو توی وبلاگ هم بذارم و ثبتشون کنم. قطعا بهشون به عنوان یه نوشته مستقل نگاه نمیکنم و بیشتر به پیامهایی میان که در  حال و هوای پس از خوندن یه نوشته و  مابین یه گفتگو شکل گرفتن. اما خب…. بد هم نیستن.

اولی:  این کامنت وقتی نوشته شد که دوستی به اشتباه منو نوشین نامید. من هم مثل همیشه تاکید کردم که اسم من نوشین نیست، منو نوشی صدا کنن. بعد  منو یاد این خاطره انداخت که بدون کم و کاست به همون شکلی که توی کامنت نوشته بودمش، اینجا هم منتقلش میکنم: «یه زمانی جایی کار میکردم، رئیسم صدام میکرد خانم مهرفروزان. یکی دو بار تصحیح کردم «مهرفروزانییییی!»، نشد، آخرش بیخیال شدم تا یه روز دیدم معاونش صدام میکنه خانم فروزان، دیگه زدم زیر خنده، گفتن چته؟ گفتم با این وضع پیش بریم یواش یواش همکارا صدام میکنن فی فی و بعدشم که دیگه هیچی، میگن اوهوی 
چند روز بعد معاونمون رو توی محوطه دیدم صدام کرد مهرنوش خانم خوبی؟ گفتم اسمم مهرنوش نیست که، گفت مگه مهرنوش فرفروزانی نیستی؟ گفتم نه، من فرنوش مهرفروزانیم. یه دفعه زد زیر خنده و گفت آخه اینم شد اسم؟ هر روز یه جاش تصادفی میشه!»

دومی: این یکی پای مطلب تغییرات جهانی البته توی فیس بوک نوشته شده بود… همونی که من از کرم خیالی ترسیدم و از جام پریدم: «بیست و چند سال پیش من معلم کامپیوتر بودم، یه بار به یکی از شاگردام که خانم سن و سال داری هم بود گفتم دیسکتی که همراه دارین ویروسی شده، چنان با ترس دیسکت رو پرت کرد رو زمین که اگه ویروس تبخال هم بود، در جا متلاشی و منقرض میشد 🙂 زمانه س… میگذره دیگه.»

 

فسرده‌ جون

ناشا یه مدتی کم‌خونی داشت و دکتر سفارش کرده بود علاوه بر خوردن قرص آهن، حتما به وضع غذاش هم برسه. در نتیجه من شروع کردم به تشویق همه جانبه ناشا واسه خوردن غذا که اغلب ترکیبی بود از جمله‌هایی مثل «بخور مادر، این درمان کم‌خونیه»، «میگن این واسه آدمای کم‌خون معجزه میکنه»، و «بخاطر کم‌خونیت هم که شده باید به خواب و خوراکت برسی»… این اواخر هم چند باری که از دستش حرصم گرفته بود صداش کردم: «کم‌خون خانوم» و  این جریان اونقدر ادامه پیدا کرد که آخرش صدای ناشا دراومد و گفت خوشش نمیاد این موضوع رو این قدر تکرار کنم.
قطعا باید معذرت می‌خواستم. اما بجای معذرت‌خواهی، بدون اینکه خودمو از تک و تا بندازم با مهربونی بهش نگاه کردم و گفتم: «چیزی نگفتم که عزیز دلم، اسم بیماریه، حرف بد نیست که…» و بعد کلی صغرا کبرا چیدم تا سر و ته قضیه رو هم بیارم.
 البته سر و ته قضیه هم  هم اومد اما نه اون جوری که من فکر میکردم! چون عصر همون روز ناشا لبخندزنون اومد جلوم ایستاد و گفت: «افسرده خانوم، پاشین با هم بریم پیاده‌روی، میگن واسه رفع افسردگی خیلی خوبه!»

تغییرات جهانی، در کسری از ثانیه

برای خودم راحت لم داده بودم پای تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که ناشا یه چیزی بهم گفت. از کل حرفش تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار یه چیزی افتاده روم. با کنجکاوی یه نگاهی به لباسا و دستام انداختم و بعد پرسیدم: «چی افتاده روم؟» سرش به موبایلش گرم بود. شونه‌هاشو بالا انداخت و بدون اینکه نگام کنه با بیخیالی گفت: «ویدل*… یه جور کرمه… گرفتمش.»
از شنیدن کلمه کرم اونقدر ترسیده بودم که اصلا به فکرم نرسید با این فاصله‌ای که ما داریم چطوری کرم رو از روی من برداشته. وحشتزده از جام پریدم و همون طور که روی فرش رو نگاه میکردم تا نکنه پامو روی کرمه بذارم، شروع کردم به تکوندن لباسام و موهام و فریاد زدن که کجا بود؟ کجا رفت؟ افتاد؟ برش داشتی؟… که با صدای خنده شدید بچه‌ها به خودم اومدم.

,

این موجودات همه جا هستن!

 

10979664_374826252701713_2021040515_n

 

* Weedle از بازی Pokemon go

در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن. 🙂
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

کارایی و اثربخشی

دستامو بهم کوبیدم و  با لبخند گفتم: «خــــب، حالا دیگه اونقدر تو آشپزی بهم کمک کردین که خودتونم بتونین تنهایی غذا بپزین: پلو، خورشت، ماکارونی، سوپ، سالاد… معلم خوبی بودم؟ راضی هستین؟» ناشا که اصلا سرشو هم از روی موبایلش بلند نکرد اما آلوشا اول یه نگاهی به من انداخت، بعد به ناشا و بعد از یه کمی مکث دوباره به من نگاه کرد و گفت: «آره خب، دستتون درد نکنه، خوب یاد دادین، فقط چیزه… یه سئوال، میشه بگین چطوری باید تخم مرغ رو شکست که پوستش توی ماهیتابه نیفته؟»

سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست! 🙂

اصطلاحات مشترک

«اجاره بها»
تاریخ نوشته: 2005/01/21
لم داده بودم رو تخت و داشتم کتاب میخوندم که آلوشا دوان دوان اومد تو و بدون یه کلمه حرف یه سکه 5 تومانی گذاشت کف دستم و قبل از اینکه بخوام واکنش نشون بدم یه مداد سیاه از رو میزم برداشت و رفت بیرون.
نه که حالا مداد سیاه خیلی چیز باارزشی باشه، اما اگه شمام از اول مهر تا حالا یه رقم نجومی مداد و خودکار و چسب و خط کش و پاک کن گم کرده بودین حق داشتین مثل من از جا بپرین و با بی حوصلگی داد بزنین: «آهای بچه، مدادمو کجا میبری؟ زود برگردونش سرجاش.» و وقتی برنگشت داد من بلندتر شد: «مگه با تو نیستم؟ آهای آلوشا، الان میام برات… شنیدی؟» و میخواستم از جام بلند شم که آلوشا حیرت زده برگشت تو اتاق و گفت: «مامان؟ چرا شلوغش میکنی؟ خوب کرایه شو دادم که!» و با انگشت به سکه 5 تومانی که کف دست عرق کرده م بود اشاره کرد!
.
از میان ایمیلهای وارده:
2005/02/05
کلی‌ حال کردم با این یادآوری عبارت تهدید آمیز «میام برات». عبارتی کاملا مادرانه در مواجه با لحظاتی که خاطرت کودکی بودند.
دم شما گرم. جوجه را ببوس. شهرزاد
.
2005/02/06
سلام، من خوزستانی هستم. شاید شما هم خوزستانی باشین… من از مادرم هم این جمله رو زیاد شنیدم: میام برات.
شما هم شاد و سرحال باشین. نوشی
.
2005/02/06
آره منم خوزستاني هستم. يعني آباداني. و براي همين هم اين جمله خيلي بهم چسبيد.
قربان شما. شهرزاد

پی نوشت:
قبل از جناب خان منم تو کار گسترش اصطلاحات جنوبی بودم اما کسی کشفم نکرد بجز همین شهرزاد خانم گل.

خ خ خ

سرشو آورد جلو و با یه لحن نامطمئن پرسید: «مامان اخی یعنی چی؟» گفتم: «از کجا بدونم مادر، به چه زبونیه؟» گفت: «فارسی.» گفتم: «بعضی وقتا بچه کوچیکا که یه چیزی دهنشون میذارن مامانشون میگه اخه، تخه، تف کن.. اونو میگی؟» چنان بی غم خندید که خوشم اومد. گفت: «نه مامان، شمام بعضی وقتا این کلمه رو میگین.» با خودم فکر کردم خب خدا رو شکر انگار من زیاد اخ و تخ و تف نمیگم. بعد سرمو خاروندم و گفتم: «نکنه آخی منظورته؟ مثل وقتی که آدم دلش برای یکی میسوزه، آخی بیچاره…» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «نه، اینم نه.» دیگه عقلم به جایی نمیرسید. گفتم: «من میگم این کلمه رو؟ کجا؟ به کی گفتم؟» گفت: «زنگ زدین به آرایشگاه بهش گفتین با اخی میرسین. اخی یعنی چی؟»
 .
تاخیر مادر جان. تاخیر!

جوگیر

چند وقت پیش نشستم چند قسمت از سریال سوپرنچرال رو یه نفس نگاه کردم. روزای تعطیلی بود و طبعا حساب و کتاب خوابم از دستم در رفته بود. نتیجه بیخوابی هم این شد که یه روز صبح زود وقتی صدای بوق ماشین حمل زباله رو شنیدم توی خواب و بیداری یادم اومد که آشغالا رو بیرون نبردم. میخواستم از جام پا شم که فکر کردم احتیاجی به بلند شدن نیست چون یوریل* حتما آشغالا رو دم در میذاره.
اما تا اومدم پتومو محکم دور خودم بپیچم یهو داستان قسمتی که شب قبل دیده بودم یادم اومد و به خودم نهیب زدم: «پاشو نوشی، یوریل دیشب کشته شده.» و با چشمای نیمه باز دویدم تا از سطلا رو بیرون ببرم.
..
حالا چرا یوریل آره و کستیل نه، نمیدونم! جالب اینجاست که تا یه ساعت بعدش اصلا به این فکر نیفتاده بودم که حالا گیریم کشته نشده بود، اصلا چه فرقی میکرد!
.
* یوریل یه فرشته ناخوشایند بود توی سریال.  🙂

پراکندگی

چند روز پیش داشتم با یکی صحبت میکردم، شروع کردم به غرغر کردن راجع به یکی از استادام که بی مایه و پرمدعاست و از همه بدتر بی نظمه. بعد با حرص گفتم: » با استادای دیگه همون روز اول ترم تکلیف معلومه، این یکی نه طرح داره نه ایده از پیش معین، فکر کن حتی یه lineout* بهمون نداده.» همون موقع فهمیدم تو جمله م یه چیزی درست کار نکرده، اما نمیدونستم چیه. طرف مقابل صحبتم رو قطع کرد و گفت: «چی بهتون نداده؟» به روم نیاوردم اما دوزاریم افتاد!
.
نخیر! اصلا هم ربطی به زبان مادری و زبان دوم و حافظه و یادگیری بعد از چهل سالگی نداره.
توی بیست و چند سالگی داشتم به یکی آدرس میدادم، اومدم بگم چهارراه کارخونه قند**، گفتم کارگاه چارخونه قند!
.
*میخواستم بگم Outline 🙂
**چهارراه کارخونه قند، جاییه توی کرج.