چای اشک روباه برشته

فکر میکنم تا اینجا یه پنیر برزیلی خوشمزه (هیکیژو) و یه نوشیدنی کره‌ای خوشمزه (سرکه نوشیدنی) معرفی کرده بودم. کسی تا امروز بهم نگفته که سرکه نوشیدنی رو خریده و خوب بوده (هرچند من همچنان به خرید این سرکه های خوشمزه ادامه میدم) اما تا امروز چند نفری بهم گفتن که به هیکیژو معتاد شدن! 🙂

امروز هم میخوام یه نوشیدنی دیگه کره‌ای بهتون معرفی کنم که از نظر من کم از قهوه و چای نداره، به شرطی که شما هم مثل من به مغز و دانه‌های خوراکی مثل بادوم و گردو علاقمند باشین.

اما جریان چی بود… من همیشه توی کیفم یکی دو تا بسته سوپ آماده دارم برای وقتی که گرسنه باشم و هیچی دم دستم نباشه. یه روز که یکی از همکارای کره‌ایم گرسنه بود بهش چند تا بسته از این سوپا دادم و فرداش ایشون چند تا بسته (نه قوطی بزرگ) از این نوشیدنی رو بهم داد که دقیقا مثل قهوه فوری یا چای کیسه ای باید توی یه فنجون آب جوش حلش میکردی و مینوشیدیش. وقتی پرسیدم چیه یه کمی مکث کرد و بعد گفت یه چیزیه مثل قهوه… و البته اشتباه کرد، اون چیزی که من نوشیدم یه طعم عالی تکرارنشدنی بود که نمیتونم به هیچ نوشیدنی دیگه‌ای تشبیهش کنم.

من سعی کردم ته توی این نوشیدنی رو دربیارم و متوجه شدم مخلوطیه از گردو، بادام، مغز تخمه کدو تنبل، بادوم زمینی و اشک روباه برشته… که البته این آخری هم گیاهه و احتمالا اسم رایجش توی ایران شال تسبیحه که یه جور علف هرز مزارع برنجه که ظاهرا خواص خیلی عالی و خوبی هم داره.

نتیجه همه تحقیقات من به اینجا ختم شد که احتمالا ما میتونیم اسم عمومی «یولمو چا» رو به این نوع خاص چای اختصاص بدیم. 😊 این احتمالا هم که اول جمله گذاشتم از این جهت بود که ظاهرا ترکیب اشک روباه با دونه های خوراکی مختلف طعمهای مختلفی داره. اما اونی که من خوردم و دوست داشتم همینیه که عکسش رو این پایین میذارم.

پی‌نوشت:
بعدا سعی کردم این نوشیدنی رو توی ونکوور پیدا کنم، مشابهش بود که اون طعم رو نداره. پس دست به دامان آمازون شدم و پیداش کردم. متاسفانه قیمتش بالا بود.

(دوستای ساکن کره جنوبی راهنمایی بهتری واسه پیدا کردن اسم این نوشیدنی ندارن؟)

 

32554629_873030369568070_8988126718023696384_o

32760109_873030409568066_1294813587545522176_n

 

Advertisements

انتخاب حین سقوط

خب یه اتفاقی برای من افتاده. ساعت هم الان چهار صبحه. من تازه کارهام تمام شده و باید برم بخوابم تا فردا بتونم برم سر کار. اما یهو به سرم زد بنویسم چی شده. انگار که تا ننویسم خوابم نبره.

پریشب مطابق معمول ساعت دو و سه نصفه شب بود که تصمیم گرفتم جعبه های پیتزایی رو که بچه ها خریده بودن ببرم بندازم توی سطل بازیافتی. دم سطل توی گاراژ که رسیدم به سرم زدم جعبه ها رو بذارم روی زمین و با پا محکم فشارشون بدم تا فشرده بشن و جای کمتری بگیرن. همین کار رو هم کردم اما چشمتون روز بد نبینه. یه آن به خودم اومدم دیدم توی کسری از ثانیه، بدون اینکه فرصت واکنش داشته باشم و بدون اینکه بتونم دستم رو به جایی بند کنم، از روی دو سه تا قوطی سر خوردم و دارم با صورت پهن میشم روی زمین.

یه لحظه فکر کردم اگه از دستهام استفاده کنم قطعا میشکنن. بعد فکر کردم بهتر از اینه که دماغ و فک و دندونم بشکنه. سعی کردم صورتم رو یه کمی کج کنم. اما مغز من کندتر از زمان افتادنم کار میکرد. قبل از اینکه بتونم دستهام رو توی سینه م جمع کنم که مثل ضربه گیر عمل کنه و صورتم رو برگردونم تا فک و دماغم آسیب نبینه با صورت و کف دست افتاده بودم روی زمین.

برای اولین بار توی عمرم از داشتن لپ خوشحال شدم. سه رخ افتاده بودم، لپم عین کیسه ایمنی ماشین وقت تصادف به شیشه عینک مطالعه م (که یادم رفته بود از روی چشمم برش دارم) کاملا، یعنی کاملا چسبیده بود. کف دستهام روی زمین بود، ضربه رو گرفته بودم و قفسه سینه آسیب ندیده بود.
میخواستم پاشم، اما نمیتونستم. میخواستم کمک بخوام، اما هیچکس اون موقع به دادم نمیرسید، تلفنم هم نبود که بگم بچه ها رو نهایتا از خواب بیدار میکنم و میگم بیاین کمک. خودم رو لعنت کردم که چرا این قدر از موبایل بدم میاد. چرا هیچوقت موبایلم همراهم نیست و هر شب ماموریت داریم هی بهش زنگ بزنیم ببینیم پشت کدوم مبل و میز افتاده.

چند دقیقه ای بدون تحرک روی زمین موندم. اول ریزریز خندیدم. بعد زدم زیر گریه. درد نداشتم. اما هر کار که میکردم نمیتونستم از جام پاشم. نمیدونم چقدر طول کشید تا بلند شدم. جعبه های پیتزا رو همون طوری توی سطل رها کردم و آروم آروم برگشتم توی خونه و وقتی چک کردم تنها چیزی که نظرم رو جلب کرد دو سه تا ترک ریزی بود که طرف ابروی سمت راستم خورده بود و ازش خون می اومد. نمیدونم شدت ضربه بود یا چیزی بهش خورده بود…

تمام دیروز به آرومی سرم به کارهای خونه گرم بود، به روی خودم نیاوردم چی شده و خب بچه ها هم هیچی نفهمیدن. اما امروز وقتی رفتم سر کار و خواستم تایپ کنم نفسم برید. آرنج دستم چپم کاملا از کار افتاده. انگشتهای دست چپ هم مشکل داره. با بدبختی کار کردم. وقت برگشتن یه کمی خرید کردم واسه خونه. وسط راه دیدم درد دستم داره امانم رو میبره. زنگ زدم به بچه ها که میتونین بیاین ایستگاه اتوبوس کمکم؟ فکر کنم من نمیتونم با این دست بار بکشم… اومدن، خونه هم که رسیدیم مجبور شدم تعریف کنم چی شده. نمیشد نگفت، قابل قایم کردن نبود دستم ورم کرده بود.
.
حالا همه اینا رو گفتم که فقط بگم وقتی داشتم می افتادم به تنها کسی که فکر میکردم ست بود، همون فرشته مرد فیلم شهر فرشتگان که به عشق خانم دکتر حاضر شد از بلندی سقوط کنه… اون موقع فکر میکردم یعنی اونم با خودش فکر کرده بود که صورتش رو کج کنه تا دماغ و فکش نشکنه؟

از امروز هم که دستم این جوری شده همه ش به این فکر میکنم که احتمالا یکی از بدترین دردهای کهنسالی، زمین خوردن و شکستن استخوون لگن باشه. فکر میکنم خیلی از مرگهای آدمهای کهنسال دور و بر من از همین اتفاق شروع شده.

فکر کردم شاید منم قراره این جوری بمیرم.

نفرین

امروز تمام وقت داشتم فکر میکردم شاید اگه برگردم ایران افسردگیم بهتر بشه. فکر کردم من که اصلا اهل زندگی خارج از ایران نبودم… مجبور شدم. حالا که بچه‎ها بزرگ شدن و میتونن یواش یواش مستقل زندگی کنن شاید بتونم برگردم. آدم که نکشتم… برمیگردم… تا همین الان که فیلم کتک خوردن دختر جوان توی پارک توسط مامور ارشاد رو دیدم و بغضم ترکید، صدام که این چند وقته به خاطر افسردگی بریده بود باز شد.
بعید میدونم خدا هنوز سر بساط خدایی خودش نشسته باشه. اما اگه هنوز هست لعنتتون کنه. خدا همه‌تون رو به زمین گرم بزنه. چی از جون بچه‌های ما میخواهین؟ چطوری یه آدم میتونه این قدر لجن باشه؟
داغ کشته شدن ندا رو به دلم تازه کردین.
برنمیگردم. توی افسردگیم میمونم و میپوسم اما در عوض تا روزی که زنده‌م مینویسم حالم از خودتون و اون چیزی که بهتون اجازه میده این طور گلوی دیگری رو فشار بدین بهم میخوره.

آغوشی به گشادگی دنیا

به جز زندگی سخت گذشته، چند سال پیش اتفاق بدی برای من افتاد که هست و نیست زندگیم رو زیر و رو کرد. من هنوز نتونستم در مورد این اتفاق اینجا چیزی بنویسم چون یادآوریش برام دردناکه. اما اثراتش رو حتما شما هم در نوشته‌هام دیدین.

بدترین اثری که این جریان روی من گذاشته خشم بود. خشمی که اول متوجه خودم میشد و صادقانه بگم راه درمانی هم براش نداشتم. نتیجه این خشم نه به شکل یه رفتار بیرونی بلکه به جستجوی یه راه حل آرمانی دراومده بود. این که یه روز بتونم اون دکمه قرمز رو فشار بدم. دکمه قرمزی که دنیا رو با همه محتویاتش، خوب یا بد، نیست و نابود کنه. به این نتیجه مطلق رسیده بودم که آدمها اصلاح ناپذیرن و از دست خود خدا هم دیگه کاری برنمیاد. اینکه حتی طبیعت هم دست از آدمها کشیده و هیچ چاره ای نیست به جز از بین رفتن. نیست و نابود شدن. این احساس زمانی در من تشدید میشد که در دفاع از کسی یا چیزی به ناتوانی کامل میرسیدم. این مقابله من بود با احساس ناتوانی و بیچارگی و استیصال… ناامیدی در مقابل همه بدیهای جاری…

الان چند ماهیه که متوجه شدم دیگه دنبال دکمه قرمز نمیگردم. حالا آرزوی محال دیگه ای رو دنبال میکنم. دلم میخواست آغوشی به گشادگی و بزرگی همه دنیا داشتم. دستهام رو باز میکردم و همه دنیا رو، اون بخش بی پناه دنیا رو در آغوشم میگرفتم. هرچقدر ناتوان و بیچاره و مستاصل هم که بودم، ناامید هم که بودم، آرزو داشتم میتونستم اون آغوش حمایت کننده‌ای باشم که خیلی وقتها خودم هم ازش محروم بودم.
.
نوبت خشم گذشته. حالا فقط به همدلی فکر میکنم… شاید هم یه روزی راه حل بهتری داشتم که به کار دنیا هم اومد. شاید یه روزی تونستم بدیها رو هم در آغوش خودم حل کنم.

سال نو مبارک

بچه‌ها صبح برای رنگ کردن تخم‌مرغهاشون خواب موندن. نتیجه این که به رسم یادگاری فقط یه نقطه و چند تا خط روی تخم‌مرغها کشیدن. اما من اون تخم مرغ حاجی فیروز رو با چشم پر از خواب درست کردم و وسط سفره جلوی سبزه نشوندم.
بله دیگه خب… ما مادرا اینیم!

Nooshi va Joojehash

برف دم بهار

امروز بعد از ظهر برفی به ارتفاع بیست سانتیمتر رو از ورودی خونه پارو کردیم (با ناشا)، الان نگاه کردم دوباره بیست سانتیمتر برف نشسته.
بسه دیگه، الان دیگه نوبت نوروزه… بسه! 

وقت تنهایی

بچه ها خونه نیستن. از صبح رفتن بیرون و شب هم دیر برمیگردن.

غروب خواهرم زنگ زده بود که آخی، تنها موندی؟ میخوای بیای پیش ما؟ میخوای بیام پیشت؟ زدم زیر خنده که ای بابا، عین پونزده شونزده سالگیم که مامان اینا میرفتن مهمونی و خونه تنها میموندم هیجان زده‌م. کل خونه مال خودمه. مجبور نیستم ناهار و شام بپزم، صدای موزیک این و چت اون رو بشنوم، مجبور نیستم راه برم شلوغی بقیه رو تمیز کنم… خودمم.

بعد که قطع کردیم فکر کردم راستی مثل اون موقعهام شدم؟ بعد دیدم ای دل غافل، اون موقع دربدر این بودیم که یه ساعت خونه تنها بمونیم تا صد تا تلفن بزنیم، دوستامون رو دعوت کنیم، صد تا کار یواشکی انجام بدیم. بعد من امروز چکار کردم؟ خونه رو جارو زدم، دستشویی رو شستم، کابینتهای آشپزخونه رو دستمال کشیدم و بعد در هیجانی‌ترین واکنش ممکن، یه ظرف سالاد درست کردم نشستم فیلم ساعت پنج عصر رو نگاه کردم. تنها تلفنی هم که بهم شد همین تلفن خواهرم بود. خودم هم که شکر خدا هیــــــچ!  😀


پی‌نوشت اول:
و من همچنان از وضع خودم در رضایت کامل به سر میبرم. (این تیکه رو کاملا جدی نوشتم که کسی نخواد نصیحتم کنه. 

پی‌نوشت بعدی:
یادتونه نوشته بودم چند تا تصمیم خوب گرفتم و چند تا تغییر خیلی خوب به زندگیم دادم؟ هنوز براتون ننوشتم تصمیمهام چی بوده و تغییرها چی. اما نتیجه ش فعلا همینه که احساس میکنم در متعادلترین وضعیت ممکنم. حتی اگه غمگین باشم.

مکافاتهای فیس بوک

من دکتر و پرستار نیستم. مامور آتش‌نشانی هم نیستم. کمکهای اولیه نمیدونم، پلیس نیستم، روانشناس و مددکار اجتماعی هم نیستم، من یه کارمند ساده امور دفتری هستم… تا اینجا یعنی کار من هیچ ربطی به کارهای اورژانسی نداره. با مال و جون کسی سر و کار نداره، نمیتونه جلوی خودکشی کسی رو هم بگیره.
.
الان که اینجا نشستم هیچ مردی توی زندگیم نیست. نه من عاشق کسی هستم، نه کسی عاشق من. نه سر کسی کلاه عاطفی گذاشتم و نه مال کسی رو بالا کشیدم. با هیچ کس هم نه دشمنی خاصی دارم، نه دوستی و ارتباط خاص. میخوام بگم نفس کسی به نفس من بند نیست. اصلا فکر نمیکنم توی معادلات دنیا، به جز برای بچه‌ها و خواهر و برادرم برای کسی ارزش خاصی داشته باشم.
.
برعکس خیلیهای دیگه من از مکالمه تلفنی اصلا خوشم نمیاد. به ندرت به کسی تلفن میزنم، اگه مکالمه طولانی تلفنی با کسی داشته باشم، مطمئن باشین که حداقل یک ماهه باهاش تلفنی صحبت نکردم… یکی از گلایه های اطرافیانم از من اینه که چرا پیامک نمیفرستم و جواب پیامکها رو با یه کلمه میدم و تمامش میکنم…سالهاست که چت به معنی گپ زدن نداشتم. اغلب موضوع خاصی در پیش بوده، اطلاع دادم، خبر گرفتم و تمام شده و رفته… توی جمعی که اکثریت آدمهاش رو نمیشناسم احساس راحتی نمیکنم. ترجیح میدم زیاد جایی نرم، خصوصا اگه کسی رو نشناسم یا از نظر درونی احساس خوبی نداشته باشم. به شدت هم به حریم خونه احترام میذارم. هر کسی اجازه نداره خونه من بیاد.
.
من از اون تیپ آدمها نیستم که زود با کسی دخترخاله بشم. البته رفتارم در عالم واقعی گرم و دوستانه هست، اما حد خودم رو میدونم. به بیان دیگه من به دوستی و آداب دوستی اعتقاد دارم. بر مبنای نوع دوستی، معاشرتم با آدمها و فاصله م رو از اونها تنظیم میکنم. مثلا ممکنه به کسی بدون کسب اجازه زنگ نزنم. ایمیل بفرستم یا پیامک و اجازه بگیرم. ممکنه به بعضی از یک ساعت خاصی به بعد، یا قبل از ساعت خاصی تلفن نزنم. تا به حال هم نشده که بدون اجازه و هماهنگی از ابزار تماس تلفنی فیس بوک استفاده کنم… از طرف دیگه هم تا امروز هم هر بار که کسی بدون اجازه از طریق فیس بوک با من تماس گرفته، تماسش رو جواب ندادم. زیاد هم مواجه هم شدم با آدمایی که فکر میکنن چون توی کشور خودشون ساعت پنج عصره لابد اون ور دنیا توی ونکوور هم من موظفم همون موقع بیدار باشم، حتی اگه به وقت محلی من ساعت پنج صبح باشه. آدمایی که تا چراغ مسنجرت روشن میشه به خودشون اجازه میدن مچت رو بگیرن و بهت زنگ بزنن یا بخوان چت کنن (حالا بیا ثابت کن یه دقیقه نصف شب پا شدی بری دستشویی و یه نگاه به مسنجر موبایلت انداختی) آدمایی که وادارت میکنن همیشه با چراغ خاموش بیای و بری.
.
آقای محترمی که به دلایل ضروری خودتون امروز بدون مقدمه از طریق مسنجر فیس بوک به من زنگ زدین، بدون اینکه من از شما تا امروز یک کامنت داشته باشم، یک لایک گرفته باشم، یک لایک پای پستهاتون زده باشم، یک بار چت کرده باشیم، سابقه دوستی و آشنایی از زمان وبلاگها داشته باشیم، بدون اینکه بشناسمتون… خیلی دوست دارم بدونم به چی فکر میکردین؟ اول رگباری و رندوم چند تا لایک به پستهای اخیر من میزنین، بعد پیام میدین که کار ضروری دارم و هنوز یه دقیقه از ارسال پیامتون نگذشته به من تلفن میزنین (شوخی نمیکنم، فاصله ارسال اولین پیام و تماس تلفنی به یک دقیقه هم نرسید). من با شما چه صمیمیتی میتونم داشته باشم که جوابتون رو بدم؟ چرا آدمها این قدر خودخواهن؟ چرا فکر نمیکنن شاید طرف مقابل خواب باشه، شاید بیمار باشه، شاید سر کار باشه، شاید دلش نخواد با یه آدمی که اصلا نمیشناسدش همصحبت بشه… چی به شما این جسارت رو میده؟ چی توی سر شماست؟
این بار چندمه برای من پیش اومده. من کی هستم مگه؟ روانکاوم که جلوی خودکشی کسی رو بگیرم؟ آتش نشانم؟ پلیسم؟ پزشک و پرستار اورژانسم؟ راننده آمبولانسم؟ چی اونقدر ضروریه که به خاطرش بدون اجازه به آدم زنگ میزنین؟ برادر من، من توی دنیای واقعی هم شماره تلفنم رو به هر کسی نمیدم. چرا به حریم همدیگه احترام نمیذاریم؟
.
من اسم نبردم، بهتره اون آقا هم خودشون رو لو ندن. در موارد مشابه من بدون هیچ حرفی طرف رو اول توی مسنجر بلاک میکنم، بعد لغو دوستی. در مورد ایشون هیچ کدوم این کارها رو نکردم. یعنی فرض رو بر این گذاشتم که متوجه رفتارشون نبودن.
این نوشته من هم فرد رو نشونه نگرفته… این رفتار برام زیر سئواله.
.
.
پی‌نوشت: اجازه بدین به این گروه اون دسته از دوستانی رو اضافه کنم که به خودشون حق میدن بدون اجازه آدم رو عضو گروههای مختلف فیس بوکی کنن. یعنی به خودت میای میبینی عضو گروههایی هستی که هیچ سنخیتی باهاشون نداری.

ستاره‌های آسمون ویکی

هر یه مقاله ای که به ویکی اضافه میشه یه ستاره به آسمون قلب من اضافه میشه. حیف که به خودم از روز اول قول دادم نتایج کارمون رو توی بوق و کرنا نمیکنیم، اگر نه خدا میدونه چه با افتخاری لیست مقالات کار شده و تمام شده رو اینجا میگذاشتم.
و چند نفریم که هر ماه و منظم کار میکنیم؟ کمتر از انگشتان یک دست.
باقی دوستان گاهی موردی مقاله میفرستن.

یلدای متحرک

رفتار ما ایرانیای خارج‌نشین با مراسم سنتی‌مون گاهی خیلی عجیبه.
توی ایران هم نه شب یلدا تعطیل بود و نه فرداش، همیشه هم آخر هفته نبود، اما هیچکس به پیشواز شب یلدا نمیرفت. تاریخ ها مفهوم داشتن، نه کسی سیزده به در رو چند روز قبل یا بعدش میرفت، نه کسی یلدا رو چند روز قبل یا بعدش میگرفت. اما اینجا یه قرار نانوشته گذاشتن که باید حتما این مراسم آخر هفته برگزار بشه تا همه بتونن حضور داشته باشن. خب به چه قیمتی؟ از بین رفتن یه تاریخچه پشت تاریخها؟ یعنی واقعا هیچ فرقی نداره چی از شب یلدا، شب یلدا درست کرده؟
من نمیدونم قراره چی بشه، اما همون طور که چهارشنبه سوری شبی به جز چهارشنبه آخر سال مفهوم نداره، هیچ مهمونی یلدایی رو هم به جز خود شب چله قبول ندارم. سیزده به در که دیگه جای خود.

دکتر رفتن یا نرفتن، مسئله این است!

اینو مینویسم در ادامه بحث چند وقت پیش که ملت غر میزدن چرا دکتر نمیری.
امروز من و ناشا، که هر دو مریض بودیم رفتیم دکتر. اون موقع من سی و هشت درجه و نیم تب داشتم و ناشا نزدیک به چهل درجه. من از دیروز مریض شدم اما ناشا از جمعه. گفت آنفلوانزاست.
نتیجه؟ به ناشا گفت از تب بر استفاده کن و مایعات زیاد بخور و توی خونه چند روزی استراحت کن. به من هم مشابه همینو گفت.
خواستم بگم اینم نتیجه دکتر رفتن. کاری که خودم هم انجام میدادم. اینجا مثل ایران نیست که تا بری فوری ببندنت به آنتی بیوتیک. نتیجه همونیه که میدونی: آب بخور، سوپ بخور، استراحت کن، ادویل و تایلنول و شربت سینه هم که بدون نسخه دکتر میشه خرید. 🙂
من برم که دنیا داره دور سرم میچرخه.
.
پی‌نوشت: اینو هم بگم، به خودم بود نمیرفتم. من رفتم دکتر فقط چون ناشا هم مریض بود. چه با افتخار هم نوشتم!

سیاهه آرزوها

امشب ناشا ازم میپرسید برای کریسمس چه هدیه‌ای میخوام، گفتم من که مسیحی نیستم. دلیل آورد که سال نو ربطی که به مسیحی بودن نداره. بعد حرفشو عوض کرد که واسه سال نو چی میخوام.

از سر شب تا حالا فکر کردم اگه میخواستم یه چیزی به عنوان کادو از یکی بخوام چی میخواستم… تازه الان به ذهنم رسید. حیف که نمیتونه بخره.

پی‌نوشت:
نخیر، دوچرخه نیست! یه کتابه، مشخصا یه کتاب شعره. (لطفا نپرسید که نمیگم.)

هیکیژو

پارسال یکی از همکارام که یه خانم نازنین برزیلی بود منو با هیکیژو آشنا کرد.

هیکیژو یه جور پنیر خامه‌ای به حساب میاد که هیچ شباهتی به اون چیزی که ما به اسم پنیر خامه‌ای میشناسیم نداره. شورمزه‌ست و میشه با همه چیز هم خوردش. مثلا من دوست دارم همراه هویج و کرفس بخورمش، دوست برزیلیم عاشق خوردن هیکیژو با نون در کنار قهوه بود و میگفت مادرش ازش توی آشپزی زیاد استفاده میکنه.

دوست من یه روز حین پیاده‌روی سر از یه فروشگاه ایرانی درمیاره و متوجه میشه که هیکیژو میفروشن. فرداش هیجان‌زده یه لقمه بزرگ نون و هیکیژو برای من آورده بود و با خوشحالی میگفت اصلا باورش نمیشده توی کانادا بتونه پنیر برزیلی رو توی فروشگاه ایرانی پیدا کنه و اینو به اضافه آبادان برزیلته یه وجه مشترک فرهنگی دیگه میدونست و البته خیلی متعجب شد وقتی بهش گفتم هیکیژو رو نمیشناسم.<

اون روز من ساعتها فضای وب فارسی رو زیر و رو کردم بلکه چند خط راجع به این پنیر پیدا کنم و هیچی دستم رو نگرفت (به جز یه جا، یه اشاره کوتاه در حد اسم بردن در مقاله صبحانه بچه‌های سراسر دنیا) و البته این وضع تا همین اواخر ادامه پیدا کرد تا عاقبت ما با همراهی مترجم پرتغالی زبون گروه، با بدبختی یه مقاله در مورد هیکیژو به ویکی پدیا اضافه کردیم که هنوز نتونستیم مستندسازیش رو تموم کنیم دقیقا به خاطر فقر منابع.

توی کانادا میدونم این پنیر تحت این برند خاص (که این زیر عکسش رو میذارم) توی فروشگاههای ایرانی عرضه میشه، حدس میزنم توی اروپا هم قابل دسترسی باشه و همین طور احتمالا کشورهای حاشیه خلیج فارس… خلاصه اگه تونستین، امتحانش کنین و یه طعم بی‌نظیر رو تجربه کنین.

puck-cream-spread-cheese-500g-500x500

نون پایان

الف – پنج سال پیش جایی کار داوطلبانه میکردم. یه روز عصر وارد شرکت خصوصی کوچیکی شدم که نزدیکی محل کارم بود و قصد داشتم در مورد چیزی اطلاعات بگیرم. وارد که شدم بدون هیچ تردیدی توی همون ثانیه اول شناختمش. خودش بود: اولین کسی که عاشقم شده بود، پسر یکی از دوستان خانوادگیمون.
منو نشناخت، جواب سئوالم رو داد، کارت شرکتش رو هم داد. بیرون که اومدم چند دقیقه مردد موندم که چه کنم، بعد برگشتم، این بار دست دادم، گفتم منو نشناختی؟ خودمو معرفی کردم و لبخند زدم.
دنیا کوچیک شده بود.

ب – ترانه هایی که توی رادیو کانزی میذارم روی یه پخش‌کننده ام‌پی‌تری گذاشتم و تا از خونه میزنم بیرون شروع میکنم به گوش کردنشون. امروز بعد از بیشتر از یک هفته هوا آفتابی بود. ترجیح دادم به جای نشستن و ناهار خوردن، هدفونم رو بزنم و برم پیاده‌روی.
توی مسیر به ساختمونهای بلند ونکوور نگاه میکردم، موسیقیمو گوش میکردم و با دلتنگی فکر میکردم احتمالا هیچوقت هیچکس حجم خستگی منو باور نمیکنه. بعد برای اولین بار فکر کردم چقدر خوب بود اگه از بالای یکی از این ساختمونا خودمو پرت میکردم پایین. چه خوب بود اگه دیگه هیچی منو به زندگی وصل نمیکرد.
اون ترانه‌ای که گوش میکردم، اون خستگیی که روی دوشم میکشیدم، اون سبکبالیی که داشت منو صدا میکرد…

ج – من توی عمرم فقط یه بار عاشق شدم. نه قبل از اون مردی رو عاشقانه دوست داشتم و نه بعد از اون. امشب داشتم از همکارم خداحافظی میکردم که برگردم خونه (این چند روزه کار میکنم، گفته بودم قبلا که اگه کسی مرخصی بره زنگ میزنن من جاش برم) یکی اومد چیزی بپرسه، با خودم گفتم قبل از رفتنم جواب این رو هم بدم و برم. سرم رو آوردم بالا… خود خودش بود، بعد از بیست و سه سال… اسمش رو صدا کردم و قبل از اینکه خودمم بفهمم چی شده بغلش کرده بودم.
من کلا آدم لمسیی نیستم. یعنی اصولا آدم مچاله و نچسبی به حساب میام. کلا همیشه فاصله دارم از همه. مرد و زن هم نداره… امشب اما انگار به بخش از گذشته خودمو دیده بودم. دنیا بازم کوچیکتر شده بود.

د – پنج سال پیش که اون آقای عاشق رو دیدم هیچ حسی نداشتم، فکر کردم احتمالا هیچوقت بخش زیادی از ذهن منو اشغال نکرده بوده، اما امشبم هیچ حسی نداشتم. مثل دو تا دوست قدیمی گفتیم، خندیدیم، یادمون اومد که چقدر همدیگه رو دوست داشتیم و چقدر بهمون خوش گذشته بود. تعارف کرد و گفت خوشگل بودم و بعد گفت هنوز هم اخلاقم مثل قدیماست (احتمالا شاد و خوش‌خنده) و همین. من هیچ دلتنگیی نسبت به بهترین روزای گذشته‌م نداشتم.

نون پایان – تقریبا مطمئنم یه چیزی توی من مرده، شایدم از جاش کنده شده و دراومده که ساختمونای بلند بیشتر منو سمت خودشون صدا میکنن…

پی‌نوشت: بر اساس تجربه متوجه شدم همیشه حوالی زمان تولد دخترم زیاد حالم خوب نیست. حدس میزنم افسردگی فصلی باشه. من زیاد جدیش نمیگیرم و شما هم نگیرین. فعلا مهم اینه که ناشای من پونزده آذر سال هشتاد، ساعت یازده صبح به دنیا اومده. وقتی اولین بار دیدمش به نظرم اومد مثل یه غنچه گل محمدی صورتی رنگه. خیلی شبیه به آلوشا بود، فقط کوچولوتر و ظریفتر.
دختر خوشگلی بود، هنوزم دختر خوشگلیه… الان که دارم اینا رو مینویسم چشمام پر از اشکه. فکر کنم پیر شده باشم حسابی.

زهر مار

من اصولا آدم مثبتی هستم. خیلی وقتها هم که از چیزی میرنجم خودم رو به نفهمیدن میزنم بلکه از دردسرها و عواقب رنجیدن و رنجوندن تا حد ممکن پرهیز کنم، بدون توقع کار میکنم، دنبال اسم و رسم نیستم، آدم مادی و پول‌پرستی نیستم و اغلب هم سرم رو می اندازم پایین و با سختکوشی وظیفه‌ای رو که به عهده گرفتم به سرانجام میرسونم.

حالا چند وقتیه از دست خودم عصبانیم. از صبوریم حالم بهم میخوره، از لبخند ابلهانه‌ای که در مقابل خطا و سنگدلی دیگران میزنم، از خود به نفهمی زدنم. از اینکه بعضیها واقعا شعور ندارن و با این رفتار من وقاحت هم به رفتارهاشون اضافه میشه. از اینکه جواب ندادنت رو به جواب نداشتنت تعبیر میکنن، از این که با خونسردی تو و تواناییهات رو دست کم میگیرن، تحقیرت میکنن، توی چشمهات نگاه میکنن و بهت دروغ میگن… من از مثبت بودنم خسته شدم…

چند ماه پیش نوشته بودم که تغییر خواهم کرد، اما حالا واقعا مصمم به تغییرم. متاسفم به حال خودم، متاسفم به حال آدمهای اطرافم، در مقیاس بزرگتر هم بدون اینکه قصد خودبزرگ‌بینی داشته باشم، متاسفم به حال دنیا… امروز یکی بعد از دیدن ماجرایی که سر من اومد بهم گفت: همین کارا رو میکنن که آدم تبدیل به هیولا میشه.

تلخم؟ بله، به قدر زهر مار.

آسمون پر ستاره

میون همه خبرهای بد، یه خبر خوب هم برای من بود. میدونم در میون خبرهای زلزله و از دست دادن همه چیز ممکنه جریان من خیلی احمقانه به نظر برسه، اما باید جای من باشین تا متوجه بشین چه حس خوبی دارم.

دوستی که از ایران به ونکوور می اومد، حاضر شد یه چمدون کتاب، چیزی حدود هجده کیلو از کتابهام رو برام بیاره. به جز یه تعداد از کتابهای خودم (نوشی و جوجه‌هاش)، خیلی از کتابهایی که تا مرز جنون دلم میخواست دوباره بخونمشون هم توشون هست: سونات کرویتسر تولستوی، پیشگویی آسمانی جیمز ردفیلد، وراجی سرشب سامرست موام، ئی‌چینگ، نامه‌های زندان آنتونیو گرامشی و البته پایان یک پیوند گراهام گرین (دفعه بعد باید بگم کارلوس کاستانداها رو هم بفرستن، دوباره بخونمشون بفهمم چی فکر میکردم توی پونزده سالگی که عاشق اون کتابها بودم). اما از همه اینها مهمتر یه کاسه و بشقاب هم کنار کتابهام بود که وقتی کوچولو بودم توشون غذا میخوردم و بعدا توی همون ظرفها به بچه هام غذا دادم… یه چیز دیگه هم بود که باید خیلی خوشحالم میکرد اما آه از نهادم بلند کرده فعلا… یه قاب عکس کوچولو، اولین بار که موهای دخترم رو کوتاه کردم یه دسته کوچیک از اون موها رو قاب کردم و نگه داشتم. کاری که در مورد پسرم هم انجام داده بودم. به من گفته بودن این قابها گم شدن، حالا قاب موهای دخترکم اینجاست… از قاب پسرم خبری نیست… فقط خدا خدا میکنم گم نشده باشه.

گاهی آرزو می‌کنم کاش هر کسی که از ایران به ونکوور می‌اومد، یه چمدون از کتاب‌های منو با خودش می‌آورد، باور کنین آسمون من امشب چند تا ستاره بیشتر داره.

پی‌نوشت:
دوتا چیز دیگه هم بود که توجهم رو جلب کرد. خط خطیهای دو سالگیم روی کتاب فندق شکن خواهرم… که کتاب رو البته نگه داشتن توی بزرگی نشونم بدن خجالت زده بشم.
و اولین رونویسیم از اسمم. مال موقعی که سواد نداشتم و یکی نوشته فرنوش و من از روی اون نوشته روی کتابم اسمم رو نوشتم.

 

Nooshi

Nooshi 1

Nooshi 3

تغییرات

تغییرات جدی در راهه، بر مبنای انتخابهای خودم و متکی به خودم، تاثیرگرفته از اتفاق مشخص، محیط بیرونی و قضاوت جامعه یا شخص خاصی نیست، پس کسی یا چیزی نمیتونه انگیزه تغییرات رو از من بگیره و اونا رو خنثی یا سرکوب کنه… بهبودش بده؟ شاید!
یه کمی که مطمئن‌تر شدم براتون مینویسم چه کردم. در حال حاضر فقط دلخورم چرا شبانه‌روز بیست و چهار ساعته فقط.
وقت کم میارم.

.

باید میرفتم دکتر، نرفتم. افسردگی همین جوریه. گاهی خیلی آروم خودشو تو زندگی آدم پهن میکنه. فکر میکنی خوبی، بعد میبینی نمیتونی از خونه بری بیرون.

زندگی در پیش رو

قبض اداره پست رو که دیدم لبخند زدم، حتی اسکنش هم کردم که نگهش دارم. اما بعد یادم رفت که چرا لبخند زده بودم.

رفتم اداره پست و قبض رو گذاشتم روی میز و سراغ بسته‌م رو گرفتم. کارت شناسایی خواست، نشون دادم. یه نگاهی بهش انداخت و رفت بسته‌م رو آورد و گفت: «نوشی اینجا رو امضا کن.» با تعجب، یعنی تعجبی که نمیتونین تصور کنین چقدر شدید بود سرمو بالا آوردم و گفتم: «ببخشید؟» تاکید کرد: «امضا»، گفتم: «بله حتما، اما شما منو چی صدا کردین؟» گفت: «نوشی، مگه شما نوشی نیستین؟»

میخواستم به دخترک چشم بادومی آسیایی باجه پست بگم نکنه شما هم از خواننده‌های وبلاگ هستین که انگشتش رو گذاشت روی اسم گیرنده بسته: Ms. Nooshi

ممنونم که کتابم رو برام از تهران گیر آوردی و فرستادی و ممنونم به خاطر کتاب دیگه… ممنونم که هستی رضا. دنیا بدون آدمایی مثل تو خیلی خالی بود.

1

کمدی کتاب

اول از هر چیز باید بگم کمدی کتاب امروز آقای فرجامی جلسه خیلی مفرحی بود. یعنی راستش دو ساعت تمام خندیدیم و آخرش هم ملت دل نمیکندن برن و هر چقدر سیما جان و دیگر دوستان میگفتن لطفا سالن رو خالی کنین هیچکس گوشش بدهکار نبود. خلاصه اونقدر شلوغی و ازدحام و اشتیاق حضار، خصوصا خانمها برای بگو بخند و امضا گرفتن و عکس گرفتن زیاد بود که تازه به حکمت پیشنهاد چند روز پیش آقای فرجامی پی بردم! یعنی فهمیدم که عمرا بشه توی این جلسه بیشتر از سی ثانیه آشنایی داد.
.
قضیه از این قراره که چند روز پیش آقای فرجامی زنگ زد که نوشی من فلان جا هستم. میخوای بیای همدیگه رو قبل از کمدی کتاب یه جایی ببینیم؟ و من بدون فکر قبول کردم و راه افتادم، و تازه وقتی به محل قرار رسیدم به این فکر افتادم که خب ما که اصلا همدیگه رو ببینیم نمیشناسیم!  دلیلش هم خیلی ساده‌ست، من حالا به دلیل سالها وبلاگ‌نویسی یا هر چی، خیلی از شماها رو میشناسم، با خیلی از شماها هم به شدت احساس دوستی و نزدیکی دارم، اما نکته دور مونده از چشم اینه که من واقعا بیشتر شماها رو نمیشناسم! یعنی خدا میدونه در طول روز ما چند بار از کنار هم توی خیابون رد شدیم و همدیگه رو نشناختیم. این شد که من و این آقای نویسنده توی فاصله چند متری هم ایستاده بودیم و هی با تلفن میپرسیدیم شما کجایین، من اینجام، من اینجام، شما کجایین (یواش یواش داشت به سرم میزد بگم من چی پوشیدم و موهام چه شکلیه!)
.
نکته قابل توجه دیگه این بود که من رفتم جایی که ایشون آدرس داد اما برای اولین بار، یعنی معروفترین جای ونکوور که بهش میگن Canada Place و من تمام نه سال سکونتم توی ونکوور فقط از دور دیده بودمش. مکافات دوم دیگه این بود که با پیشنهاد بیا بریم FlyOver Canada مواجه شدم که وقتی متصدی فروش بلیط ازم پرسید محلی هستین یا برای سفر اومدین میخواستم بگم من محلی هستم اما به جان خودم این دوست توریستم بود که نشونی اینجا رو به من داد.
.
و ضایع‌ترین قسمت ماجرا میدونین کجا بود؟ اینکه ما کلی خندیدیم ازغیبت پشت سر سیما جان و هومن خان و قضیه گیاهخواریشون و اینکه به آقای فرجامی پیتزای گیاهی دادن و بعد در حالی که من سعی میکردم به جبران ناواردیم در بخش اولیه، خودم رو خیلی مسلط به محله Gastown جا بزنم، قصه غریبی تن‌تن توی کانادا رو تعریف کردم و ذوق‌زده گفتم اما اینجا یه مغازه هست که مجسمه‌های تن‌تن رو گذاشته توی ویترینش و توی مسیر همون فروشگاه ناگهان پیچیدیم توی یه کوچه و مواجه شدیم با یه رستورانی که اصلا توی چشم نیست و یکهو تصمیم گرفتیم همونجا همبرگر بخوریم و به برنامه گیاهخواری بخندیم، که امشب معلوم شد اون رستورانی که رفتیم یکی از معروفترین رستورانهای گیاهخوارای ونکوور بوده و ما تمام مدت همبرگر گیاهی خوردیم و نفهمیدیم! و اینو من کی فهمیدم؟ همین امشب که لابلای همه جوکهای دیگه، آقای فرجامی اینم تعریف کرد که یه خانومی مثلا اومد منو از دست گیاهخوارا نجات بده، بعد خودش ناخواسته سر از کجا درآورد؟ رستوران گیاهخواری!
.
ختم کلام اینکه کتابها به سرعت مور و ملخ برده شد، و احتمالا من آخرین کتاب باقیمونده روی میز رو خریدم و بعد توی صف عریض و طویل خانمهایی که دل از گفتگو نمیکندن، مظلومانه منتظر نوبتم ایستادم و آخرش تونستم امضا بگیرم.

ونکوور که فرصتش تمام شد، اما به دوستان تورنتویی توصیه میکنم کمدی کتاب رو از دست ندن.
.
پی‌نوشت:
* برای من آسون نیست. شاید برای شمایی که نوشی رو به واسطه نوشته‌هاش میشناسین این دور از ذهن باشه، اما سالها زندگی در انزوا، ترس، تردید و تنهایی از من یه آدم مچاله، بدون اعتماد به نفس، منزوی و مردد درست کرده. از نظر خودم خیلی شجاعت کردم که دیدن کسی رفتم که تا به حال ندیده بودمش اما نوشی رو میشناخت.
.
* من توی اون جمع به جز شش نفری که منو میشناختن و سلام و علیک کردیم، یه چهره آشنای دیگه رو هم شناسایی کردم که آشنایی ندادیم. دیگه نمیدونم کدومهاتون بودین، کدومهاتون نبودین. اگه از این ورا گذر کردین یه حضور و غیاب بکنین ببینم کی بوده و من پیداش نکردم.
.
*عکسهای تن‌تن رو یه روز دیگه گرفته بودم.

سرود هستی

– متنهای این ماه ویکی با غرور به نویسنده هاشون و افتخار به همت بلند همه‌مون به ویکی‌پدیا منتقل شدن (فقط یکی مونده که فردا تمومه.)

– در حال مذاکره با مهمانهای هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستم برای موضوعات سری سوم (فقط شش موضوع باقیمونده که امیدوارم زودتر انتخاب بشن.) با بعضی راحت میشه گفتگو کرد: یا آره یا نه، بعضی دق میدن آدمو تا یه جواب بدن. این چه اخلاقیه؟ نمیفهمم.

– متن‌های این هفتۀ آرامگاه زنان رقصنده ویرایش‌شده و مرتب منتظر نوبت انتشارن. حداقل تا جمعه فعلا به جز انتشار روزانه، کار خاصی باهاشون نیست.

– کار شستن موکتها داره خوب پیش میره.

– شور گوجه درست کرده بودم، دیروز درش رو باز کردم، عجب خوشمزه شده.

– اتاق آلوشا مرتب شده، اتاق من داره تمام میشه، اتاق ناشا – اگه اجازه ورود بده – به زودی شروع میشه. امیدوارم جونم رو نگیره.

– به طور مرتب دارم برای امتحان و مصاحبه کاری دعوت میشم و هر بار یه گندی میزنم که منجر به قبولی نمیشه، دارم کم‌کم دارم متقاعد میشم برگردم دانشکده، یه سال دیگه هم درس بخونم شاید شرایط بهتری داشته باشم. سن هم بالا رفت رفت، تا وقتی درس خوندن رو دوست دارم و مغزم هم کشش داره، خیالی نیست.

– در مقابله با حوادث گند زندگی مثل همیشه صبوری خوبی از خودم نشون میدم. اونقدر خوب که دیگه حال خودم هم داره از دست صبوریم بهم میخوره.

– تنهایی هست و جا خوش کرده، خستگی هست و دیگه نمیره. هر بار فکر کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، زندگی پوستم رو بدتر کنده. مدام تکرار میکنم من خیلی چیزا برای از دست دادن دارم و خیلی انگیزه ها برای لبخند زدن… تکرار میکنم، شاید دل زندگی این بار به رحم بیاد و دست از سر من برداره.

– امید ندارم، آرزو ندارم، باور ندارم، ایمان ندارم، خدا ندارم، پشتم به کسی گرم نیست، دلم به چیزی خوش نیست. مقابلم به جز یک سیاه تهی بی نهایت، تقریبا هیچ چیز خاصی نیست . برای خودم چیز خاصی توی این دنیا نمیخوام، اگه خواسته باشم هم محکم تودهنی خوردم بابتش. معلقم یه جایی بین زمین و هوا…
با این وجود سختی‌ها اومده و رفته، ناامیدی‌ها اومده و رفته، بدبختی‌ها اومده و رفته و چه باک اگه باز هم بیاد… اینجا، این منم که هنوز هم هستم.

هفت خان رستم به خاطر یک مشت دلار

من زمان دانشجویی میدونستم که توی قسمت شغل باید بنویسی دانشجو یا دانش‌آموز، با این حساب که درس خوندن خودش یه کار تمام وقته. چند سال پیش هم رسیده بودم به این موضوع که مادری به اندازه چند تا کار تمام وقت زمان میبره و اگه کسی از من بپرسه چند سالی که کار نکردی مشغول چه کاری بودی، باید بگم مادری میکردم… اما هیچوقت حساب باز نکرده بودم که کار پیدا کردن هم یه کار تمام وقت باشه. کاری که من این روزها درگیرش شدم.

اینکه اول بگردی آگهی کار رو پیدا کنی، بعد خط به خط بخونی ببینی چی ازت میخوان، کدومهاش رو میتونی انجام بدی. اونایی که با ضریب بالاتری به تو و تواناییهات میخورن کنار بذاری، بعد دونه دونه جستجو کنی ببینی که محل کار کجاست. چقدر از خونه فاصله داره، چند تا اتوبوس باید عوض کنی، ساختمانش چه شکلیه، کوچه و خیابونش چطوره، محلش امن هست که مثلا زمستون ساعت شش عصر بخوای ده دقیقه پیاده روی کنی تا برسی به اولین ایستگاه یا نه، چند سال سابقه کار داره، چند نفر اونجا کار میکنن. بری توی وبسایتشون. ببینی دارن چه میکنن اونجا…

بعد برسی به مرحله بعدی، رزومه بفرستی، یعنی اول بشینی رزومه‌ت رو بر اساس اون چه در آگهی دادن تغییر بدی و همراه با نامه بفرستی… و بعد انتظار. عین دخترای چهارده ساله که هر آن منتظرن دوست پسرشون بهشون زنگ بزنه، تلفن همراهت رو بچسبونی ور دلت و به همه تماسها (توی وقت کاری) جواب بدی. (من به صورت طبیعی از اونام که سال به دوازده ماه اصلا نمیدونم تلفن همراهم رو کجا انداختم.) تا بلاخره از یکی از جاهایی که رزومه فرستادی بهت زنگ بزنن.

کاری که من میکنم استخدامش با یه مصاحبه حل نمیشه. یعنی نمیشه با یه مصاحبه سر و تهش رو هم آورد. امتحان هم داره. برای من این قسمت البته سخت نیست. همیشه از سد امتحان میگذرم (به جز یه بار)، یعنی برام آسونه، امتحان تشکیل شده از کمی حسابداری، کلی کار با کامپیوتر یعنی ورد و اکسل و اکسس و بسته به نوع کمپانی باقی نرم افزارها، نامه‌نگاری بر اساس سناریویی که بهت میدن، کمی طراحی (مثلا بروشور، پوستر) و در مواردی تایپ (من اغلب جایی که تایپ سریع ازم بخوان رزومه نمیفرستم. با اینکه سرعت تایپم بالاست اما به دلیل استرس دقیقا وقت امتحان گند میزنم. اونایی که با من چت کردن حتما حضور ذهن دارن، وقتی بحثی در جریان بوده اونا اغلب به سرعت بالای تایپ من اعتراض داشتن.)

و فکر میکنین تموم شد؟ نه… بعد انتخاب میشی برای مصاحبه. اونوقته که تمام معلوماتی که تمام مدت دانشجویی یاد گرفتی یادت میره. اینکه چطوری لبخند بزنی، دست بدی، در رو باز کنی، در رو ببندی، با کدوم دست دماغت رو بگیری… میشی یه انسان طبیعی تربیت نشده با رفتارهای غریزی! که اگه من مدیر بودم برام بسیار قابل احترام بود، اما این طرف دنیا میشه نقطه ضعف. پس باید کلی وقت بذاری و دوباره همه جزوه‌ها رو بخونی و تمرین کنی. هم حالت و رفتارت رو، هم سئوال و جوابها رو. اون موبایلی هم که در حالت عادی خیلی بی‌مصرف به نظر میرسید و اغلب فقط باهاش «زامبی علیه گیاهان» بازی میکردی، میشه دوربین فیلم‌برداری و هی از خودت فیلم میگیری تا ببینی لحنت خوبه؟ ژستت خوبه؟ جوابهات خوبه؟

بعد میرسیم به قسمت بعدی ماجرا، اینکه بری برای مصاحبه. این قسمت کار به نظرم یه کمی وضع بهتر میشه. یعنی میشه پنجاه پنجاه، چون توی همون نگاه اول، همون اول که در رو باز میکنی تا بگی برای مصاحبه اومدی دوزاریت می‌افته که امکان داره تو رو انتخاب کنن یا نه، یا برعکس، تو دوست داری اونجا کار کنی اصلا یا نه!

از کجا میفهمی؟ از تیپ آدمایی که اونجا کار میکنن، از رفتارهاشون و خود محیط. از این نظر که تیپ لباس پوشیدنشون چطوریه، سن و سالشون چطوریه، نظم دارن یا نه، باهات چطوری برخورد میکنن، بیشتر سفید هستن یا مهاجر نسل اول هم میونشون هست (یعنی با لهجه خاورمیانه ای شما کنار میان یا نه)، فقط دنبال مرد میگردن (و نمیتونن توی آگهی بنویسن اینو، اما این معیار اصلیشونه) یا دنبال دختر جوونن (بله، دقیقا عین ایران، گاهی حتی سایز لباس در استخدام مهمه و از استانداردشون خارج باشین امکان نداره استخدام کنن) و کلی فاکتور دیگه.  ولی در واقع فقط این شما نیستین که مصاحبه میشین، اگه احتیاج شدید به پیدا کردن کار نداشته باشین این میشه نیاز دو طرفه، شما هم دارین اونا رو میسنجین. برای خود من تمیزی محل مهمه، لحن و برخورد اونی که مصاحبه میکنه مهمه، اینکه بهت بگن باید هر روز دفتر رو هم تمیز کنی (مرتب کردن نه، تمیز کردن یعنی دقیقا گردگیری و جارو و شستن دستشویی)  یا نه برای این کار یکی دیگه هست هم مهمه! شاید خنده‌دار به نظر برسه اما برای من رنگ محیط هم مهمه. از جاهایی که آدمای خاکستری دارن توی یه محیط خاکستری کار میکنن فراریم. البته بستگی به اینم داره که کجا داری میری. طبیعت کار توی محیطهای دولتی و نیمه دولتی با محیطهای خصوصی کاملا متفاوته. بزرگ و کوچیک بودن کمپانی هم مهمه. یعنی باید بدونی که طبیعت کار در هر محیط با اون یکی چه فرقهایی داره.

مصاحبه که تمام میشه تازه وارد بدبختی آخر میشی، اینکه. بتونی سد آخر رو بشکنی و کار رو بگیری و بذارین بهتون بگم: اگه رزومه فوق‌العاده‌ای داشته باشی، اگه امتحان خیلی خوبی بدی، اگه مصاحبه‌ت عالی برگزار شده باشه، اگه محیط کاری که انتخاب کردی دوست داشته باشی و اونها هم روی تو نظر مثبت داشته باشن هم، باز شانس اونی که آشنا داره توی اون محل، برای گرفتن کار از تو خیلی خیلی بیشتره! چون به قول دوستی ونکوور یه ده خیلی بزرگه که هنوز خصوصیت ده بودنش رو داره، اما بیخود و بیجهت بزرگ شده. اینجا هنوز به شیوه قبیله‌ای و معرف و آشنا استخدام میکنن. یعنی آشنا نداشته باشی سخت کار گیرت میاد…

شک ندارم الان عده ای میان مینویسن که اصلا این جوری نیست، ما بدون آشنا کار گرفتیم و…، من میگم عالیه. امیدوارم همیشه خوش‌شانس باشین. اما از استثنا که بگذریم، حکایت بدون ذره ای اغراق، همینیه که من نوشتم. آدمایی مثل من که منزوی زندگی میکنن، روابط اجتماعی خوبی دارن اما ذاتا کمرو و محجوب و حتی مغرور هستن و نمیتونن خودشون رو توی چشم کسی مداوما فرو کنن که منو استخدام کن، یا نمیتونن خودشون رو وصل دیگران کنن که کمک کن کار پیدا کنم، و هنوز نتونستن با رفتار غالب جامعه همگام بشن، اغلب از این کاروان جا میمونن.

.

پی‌نوشت: مدتیه این موضوع توی گلوم گیر کرده که بنویسمش و شاید الان بهترین موقع باشه. چند وقت پیش شخصی ازم سئوال کرد که بابت کار ویکی‌پدیا از جایی فاند میگیرم یا نه. صادقانه نوشتم نه. جواب گرفتم که باور نمیکنن. دقیقا زمانی بود که توی دو تا مصاحبه، دو تا کاری که فکر میکردم شانسم برای گرفتنشون بالای نود و هشت درصد باشه رد شده بودم و داشتم دو دستی توی سرم میزدم که من قول داده بودم برای پسرم روز اول دانشگاه ماشین بخرم و حالا معلوم نیست وضعم چی میشه. تداخل زمانی تهمت گرفتن فاند بابت کاری مثل ویکی‌پدیا و وضعیت احمقانه معیشتی من، اونقدر دردناک بود که تا چند هفته بعد از اون وقتی یادم می افتاد اشک توی چشمام جمع میشد.

و بله، امروز اولین روز دانشگاه آلوشا بود. ما نه ساله که توی این کشور زندگی میکنیم و هیچوقت ماشین نداشتیم. به خودم باشه، من راحتم، اما دلم میخواست برای این پسر کاری انجام بدم که دوست داره. چیزی بخرم که دوست داره. نتونستم. نتونستم… این نتونستن آخرش منو از پا درمیاره.

.

لطفا منو از حرف زدن پشیمون نکنین… من فقط تجربه این روزهامو با شما در میون گذاشتم. فقط همین.

 

 

خورشیدگرفتگی

دیروز و امروز صبح شدت نور خورشید کورکننده بود. اما حالا اونقدر کم نور شده که مجبور شدم چراغ روشن کنم. خورشیدگرفتگی ونکوور در حال تکمیله.

سر آلوشا که حامله بودم هم کسوف شد. گفتن زن حامله نباید به دیدن خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی بره. من نرفتم، با این حال روی شونه پسر من، نشون ماه گرفتگی هست. 
بعدا برگردم متن رو تکمیل کنم. (ساعت نوشتن متن، ده و بیست دقیقه)

میراث فرهنگی

همشهری‌‎های محترم توجه فرمایید! هم‌استانی‌های محترم توجه فرمایید!

پختمش و خودش بود. نه به خوشمزگی صبور شط خودمون، اما خودش بود. هنوز در شوک ناشی از این تجربه هستم. بعد از سیزده سال خوردن ماهی صبور، اونم توی کانادا. بخرید و بپزید و بخورید و خیالتون راحت. 😀 .

من از همین تریبون ماهی صبور رو یه موضوع ملی اعلام میکنم!

 

19665593_722697927934649_8983629412705714159_n

نفس عمیق

بعد از اون دفعه که بچه‌ها رو بردن، این اولین شبه که توی خونه تنها موندم. اما حال من اون موقع کجا و حال امشبم کجا…

حالا من نشستم اینجا، بعد از دیدن سه تا فیلم سینمایی مختلف، سکوت خونه رو توی ریه‌هام میکشم. خب البته آلبالو هم خریدم. میخوام برم یه کاسه پر از آلبالوی نمک‌زده بخورم، یه فیلم دیگه نگاه کنم، توی این فاصله لباسا رو بریزم توی لباسشویی (ساعت یک و نیم شبه، یه کمی شک دارم) و اگه حوصله‌م کشید یخچال رو تمیز کنم.

بچه‌ها بزرگ شدن. حالا دیگه مهمونی میرن، شب خونه دوستاشون میمونن و خوشبختانه عین خیالشونم نیست که مامان تنهاست.
دقیقا همون جایی ایستادم که از وقتی مادر شدم دلم میخواست بایستم.

هلندی سرگردان

ساعت سه و چهل دقیقه صبحه. همزمان هم روی پرونده‌های ویکی کار میکردم، هم ایمیلها رو میخوندم، هم داشتم به دایرکت دوستان جواب میدادم و هم میخواستم یه کاری انجام بدم که ناشا اومد بالای سرم (خواب بود، نمیدونم چطوری بیدار شد) و شروع کرد دم صبحی راجع به پروژه درسیش حرف زدن… اصلا یادم رفت چه غلطی میخواستم بکنم.

حالا ده دقیقه‌ست دارم عین هلندی سرگردان بین صفحات ویکی و آرامگاه زنان رقصنده و نوشی و ایمیلهام بالا و پایین میرم بلکه یه نشونه‌ای پیدا کنم از کاری که باید انجام میدادم… پیداش نمیکنم!
.
ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح… فهمیدم! باید یه متن رو میخوندم.

مریم میرزاخانی

میدونین چرا تا ته جگر من سوخت برای فوت یکی مثل مریم میرزاخانی؟ چون هدف داشت، حرف مفت نزد، انتخاب کرد، برنامه‌ریزی کرد، عمل کرد، زحمت کشید، به هدفش رسید، اون جوری که شایسته‌ش بود زندگی کرد، و اگه زندگی بهش امان میداد، جلوتر هم میرفت. زنی که تا زنده بود اجازه نداد سرطانش خوراک شبکه‌های خبری بشه، تسلیم دردش نشد، جنگید… حداقل به خاطر دخترکش جنگید و در میون کسایی که دوستش داشتن شمع زندگیش خاموش شد. خاموش شدن که نه، درخشید و جاودانه شد.

مقایسه کنین با چهار تا آدمی که معلوم نیست کی هستن، چه کردن، کجا بودن، کجا میرن، فقط نشستن در مخالفت با همه چیز و در عزای دردهای طبقه کارگر یقه‌درانی میکنن و تنها فایده وجودیشون اینه که با دیدن بی‌حاصلی‌شون احترام آدم به شخصی مثل مریم میرزاخانی چندین برابر بشه.

 

مریم میرزاخانی

برای آتناها و برای آنها که بعد از آتناها می‌مانند

راستش لافم‌فینی رو دنبال دو نوشته پایین زیر و رو کرده بودم. از وقتی خبر تجاوز به آتنا رو خوندم، ذهنم لحظه‌ای راحتم نگذاشته. پیشاپیش بگم که متنها خودشون طولانی هستن، توضیحات منم بهشون اضافه شده. امیدوارم حوصله خوندن متن طولانی رو داشته باشین و اگه حوصله نداشتین، لطفا حداقل پی‌نوشت رو بخونین.

«اسفند  هزار و سیصد و هشتاد و دو»
– ترسهای مادرانه –
چند وقت پيش آدرس یه سایت اینترنتی ميون بلاگرها دست به دست گشت که از اسمش پيدا بود محتواش نميتونه جالب باشه. چيزی که کنجکاوی منو برای سر زدن به سایت برانگيخت پيامی بود که همراه لينک بود. فریاد واویلا از عاقبت ما ایرانيها.
شاید بهتر بود نگاهش نميکردم. مملو بود از آگهی فروش و عکس دخترا و زنای جوون٬ از چهار سال تا بيست و چهار سال. از شدت خشم بدنم ميلرزید. عکسای پورنوی بچه‌های زیر دوازده سال نفرتم رو بيشتر ميکرد. با گریه به همه کسایی که فکر ميکردم ميتونن کمک کنن ایميل و تلفن زدم. سایت که بعدا معلوم شد تقلبی بوده٬ در مدت کوتاهی بسته شد. در عوض چشمای من به حقيقتی باز شد که هرگز این قدر دقيق بهش فکر نکرده بودم.
فکر ميکنم یکی از بزرگترین هراسهایی که مادرا در رابطه با بچه‌هاشون دارن ترس از تجاوزه. فرقی هم نميکنه بچه پسر باشه یا دختر. مسئله سو‌استفاده‌های جنسی در این سن دختر و پسر نميشناسه. این فکر که یه لحظه غفلت و ندانم‌کاری باعث ميشه بچه‌ها یک عمر از داشتن عشق و سکس سالم محروم بشن کافيه تا هميشه چهار ستون بدن آدم بلرزه.
بچه‌تر که بودم٬ حدود سن نه سالگی، تمام شب و روز من پر شده بود از کابوس این که مبادا با پسری تنها بمونم و جایی برم. مبادا به حرفهای مرد غریبه گوش کنم. مبادا تنهایی از مدرسه برگردم. مبادا توی ساختمونای نيمه‌کاره بازی کنم. مبادا گل از دست غریبه بگيرم و بو کنم. مبادا از غریبه شکلات و خوردنی بگيرم. مبادا به حساب پسر دایی و خاله و عمو و عمه بودن٬ کاری بکنم که نباید. مبادا… مبادا… مبادا…
من در ذهن کودکانه‌م برای همه این مباداها یه جواب بيشتر پيدا نکرده بودم: دختر بودنم. فکر ميکردم بخاطر دختر بودنمه که هر روز با هزار مبادا سر و کله ميزنم. پس سعی ميکردم پسر باشم. لباسها٬ رفتار٬ حرف زدن و بازیهای پسرونه. ذهن کوچيک من همه هراس مادرم رو درک نميکرد و لجوجانه با دختر بودنش به جنگ برخاسته بود. ذهن کوچيک من نميدونست روزی مادر ميشه و ميبينه که برای پسربچه هم همين هراسها هست٬ در مملکتی که هيچ چيزش سر جای خودش نيست.
ذهن کوچيک من نميتونست مادرم رو تمام و کمال درک کنه، اون طور که حالا ميتونه و من هنوز هم نميدونم باید چکار بکنم. بچه‌مو با ترس بزرگ کنم٬ همون طور که مادرم با من رفتار کرد؟ صبر کنم تا بزرگتر بشه و بعد براش همه چيز رو توضيح بدم؟ بذارمش کلاس ورزشای رزمی تا شاید بتونه در شرایط خاص از خودش دفاع کنه؟ تا جایی که ممکنه اون رو به خودم بچسبونم و همه آمد و رفتش رو تحت کنترل بگيرم؟ و یا آزادش بذارم و یه خودم اميد بدم که شاید هيچی نشد؟
و تو این مملکتی که هيچ چيز سر جای خودش نيست٬ ميدونين هيچ جوابی هم انگار نميتونه همه چاره آدم باشه…

«اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و سه»
– نميدانم –
یه چند وقتيه که منطقم حسابی درگير شده با عواطفم. کم نيستن موضوعاتی که به این قضيه دامن ميزنن. نميدونم مطرح کردن اونا با شما ميتونه منو به جواب برسونه یا نه. اما شاید بد نباشه ميون اون همه مسئله که به ذهن من داره فشار مياره چند تاشو که اتفاقا موضوعات اجتماعی روز وبلاگها هم هستن باهاتون مطرح کنم. بدون اغراق هم بگم بدم نمياد شما نظرتون رو برام بنویسين.

الف –  قضيه خانم کبرا… من با اعدام مخالفم. حتی رفتم و با اسم واقعيم اون طومار رو امضا کردم که از خانواده مقتول ميخواست کبرا رو عفو کنن. اما خدایيش گاهی فکر ميکنم اگه مادر من به هر جرمی (حالا بگو هوسبازی برادرم یا بی‌عاطفگی خودش) کشته ميشد٬ من که مثلا فرسنگها دورتر اون ور دنيا بودم ميتونستم کبرا رو ببخشم یا نه. یه لحظه خودمو گذاشتم جای دختر اون خانم مرحوم. دیدم براش خيلی خيلی سخته. دیدم فشارهای اجتماعی روی این خانواده اونقدر زیاده که حتی اگه اونا کبرا رو ببخشن دیگه نميتونن زندگی آرومی رو حداقل تو ایران داشته باشن. دیدم من دستم رو دوست دارم حتی اگه کج باشه. مادرم رو دوست دارم حتی اگه یه پيرزن غرغروی بی‌رحم باشه. دیدم من ميتونم زنی جاافتاده باشم که نتونم ببخشم. دیدم به خانواده اون خانم مرحوم نميشه خيلی هم فشار آورد. اینم اون روی سکه‌ست. ایراد به اونا وارد نيست. به نظرم ایراد مستقيما به قانونی وارد ميشه که این جور وقتا با رندی شونه خالی ميکنه و همه چيز رو به خانواده داغداری واگذار ميکنه که از هر دو طرف تحت فشاره. هم از طرف خانواده و نزدیکان خودشون (شاید اگه گذشت کنن به هزار انگ متهم بشن. ما چه ميدونيم؟!) و هم از طرف جامعه که بيا و ببخش. خلاصه که وقتی نشستم درست و حسابی فکر کردم دیدم ما داریم اشتباه ميکنيم. مقصر اصلی (دولت و قوانين جاری) رو ول کردیم و طناب انداختيم گردن کسی که خودش قربانی همين سيستمه. چه کبرا، چه خانواده مادر شوهر مقتول.

ب – یه جورایی منطقم به من ميگه جامعه متمدن مترقی اعدام نميکنه. در بدترین حالات وقتی به مجرم بالفطره برميخوره اون رو به عنوان یه نمونه یه جای محصور نگه ميداره و یه تيم بزرگ روانشناس و جامعه‌شناس و روانپزشک استخدام ميکنه تا روی اون کار کنن و بررسی کنن ببينن چی ميشه که یه آدم به اینجا ميرسه. خيلی وقتا هم ما همه واقعيت رو نميبينيم. مثلا همه شواهد حاکی از مجرم بودن و یا قاتل بودن فردیه که ممکنه ده سال بعد بيگناهی کاملش اثبات بشه و اگه اون فرد رو اعدام کنن دیگه نميشه ازش عذر خواست و آزادش کرد. فکر ميکنم این جور مواقع حبس ابد مفهوم واقعی خودش رو پيدا ميکنه. با خودم فکر ميکنم که اعدام خواسته و ناخواسته رواج خشونت تو جامعه‌س. (حالا فکرش رو بکنين تو مملکت ما با این حجم سنگسار و اعدام در ملا عام با جرثقيل و … چه فاجعه‌ای به بار اومده تا حالا.) اینا رو ميگم اما راستش وقتی ميخونم بابایی سر بچه‌ش رو گوش تا گوش بریده چون بهش شک داشته یا از اون بدتر وقتی ميشنوم به دختربچه چهار سال و نيمه‌ای (ای خاک بر سر من… همسن بچه‌های ما) تجاوز ميکنن٬ دلم ميخواد با یه مدل کوچيک دستگاه گيوتين انگشتای دستای اون وحشيا رو بند به بند قطع کنم. بعد مچ دست، بعد آرنج، بعد شونه و همين طور پا… مثله‌شون کنم. بدون بی‌حسی٬ بدون بی‌هوشی. اگه از حال رفتن صبر کنم به هوش بيان. اصلا کمک کنم زنده بمونن تا زجر بکشن. دست خودم نيست. به خدا من مریض نيستم. فقط همه نفرت ممکن عالم رو از این آدما دارم… و اونوقت تمام تئوریهام راجع به اون تيم روانشناس و غيره و ذالک شکلک خنده ميشه و بهم پوزخند ميزنه.

ج – دیشب یه خواب عجيبی دیدم. من و بچه‌م وسط یه توده انبوه انسانی بودیم. ما رو بار یه خاور کرده بودن. هوا کم بود. داشتيم خفه ميشدیم. همه زن و بچه بودیم. بعد به ما گفتن باید برگردین به کشورتون. من گریه ميکردم که افغان نيستم… ایرانيم. بچه‌م هم. اما سرم داد ميزدن که خفه شو. فرقی نميکنه. تو هم سرگردونی. تو هم حيرون و گيجی. و راستش من فقط داد ميزدم و کمک ميخواستم. عرق‌کرده و خيس از خواب پریدم. بعد یاد همين چند روز پيش افتادم که تو فکر خودم فلسفه‌بافی کردم که اگه نميتونی به مهمونت برسی بهتره اصلا مهمون نداشته باشی. اگه واسه خودت نون نيست خوب مهاجر قبول نکن، چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه… و یادم افتاد که اون موقع چقدر خوشحال بودم بخاطر روال منطقی و منظم افکارم… اما امروز فکر میکردم که یه اتفاق ميتونه جای منو با اونی که ميخوام به زور بفرستمش بره عوض کنه. یاد گریه‌هام توی خواب افتادم و باز سرگيجه‌هام شروع شد.

زیادن… زیاد. این سه تا از ميون همه اونایی که ذهن منو داره منفجر ميکنه… کاش شما با خودتون به ثبات رای رسيده باشين.

.

پی‌نوشت: یادمه همون موقع که داشتم در مورد مثله شدن مینوشتم چقدر کلافه بودم از اینکه وقتی پای بچه‌ها وسط میاد این قدر دچار خشمم و چقدر شرم داشتم که اصلا چرا چنین فکری به ذهنم میرسه و چرا به زبونش میارم. من اون موقع هنوز نمیدونستم که خشم ویرانگرترین حسیه که دامن آدم رو میگیره، که چیزی به اسم خشم مقدس وجود نداره، و این که کسی حق نداره با جنایتش منو وادار کنه متقابلا دست به جنایت بزنم. این آدمها مریضن، باید درمان بشن، آموزش ببینن، تا روزی که زنده هستن کنترل بشن و اگه من بخوام همقدشون بشم، منم مریض شدم، باید درمان بشم، آموزش ببینم، و اگه احتمال بروز خشونت رو همچنان از خودم نشون بدم، تا روزی که زنده هستم باید کنترل بشم.

بانوی به انتها رسیده

این یکی از نوشته‌هاییه که من توی وبلاگ لافم‌فینی نوشته بودم. حالا که آرشیو وبلاگ در دسترس نیست، و بیشتر از سیزده سال از انتشار اون مطالب میگذره، با خودم فکر کردم شاید بشه بعضی از نوشته‌هام رو به نوشی منتقل کنم.

امیدوارم منظور منو از کشته شدن با چاقو توی متن متوجه بشین، و امیدوارم متوجه بشین اون عشقی که ازش توی این نوشته یاد میکنم، عشقی بود که به بچه‌هام داشتم. حالا شاید با خوندن این نوشته کسایی که اون موقع نوشی رو میخوندن متوجه بشن چرا اون موقع ناشناس نوشتن برای من ضرورت بود، چرا توی وبلاگ نوشی نمیتونستم همه چیز رو بنویسم.

و شاید حالا بهتر بشه توضیح داد چرا من خواستم یه فضای امن برای بقیه زنها با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ایجاد کنم، و  چقدر فرصت که در سایه بی‌اعتمادی و سکوت و محافظه‌کاری زنهایی که میتونن با ما حرف بزنن و  اعتماد نمیکنن داره به هدر میره…

 

«بهمن هزار و سیصد و هشتاد و دو»
شاید غمگين نباشم. اما حس کسی رو دارم که هر آن منتظره در با شدت باز بشه و قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده با ضربه‌های متعدد چاقو کشته بشه. ميدونم مدت زیادی زنده نميمونم. به همين دليل لحظه‌هامو نفس ميکشم و تو لحظه‌هام زندگی ميکنم. با عشق به چشمهایی نگاه ميکنم که دوستشون دارم و دیدن آدمهایی ميرم که ممکنه هيچوقت دیگه نتونم ببينمشون. هوا رو با شدت تو ریه‌هام ميکشم و تمام راه‌پله رو وقت ناهار بو ميکشم. حدس ميزنم هر همسایه‌ای امروز ناهار چی داره و بعد ميخندم و به خوشی‌هاشون شاد ميشم.

زندگی خيلی طول نميکشه. و هميشه من فکر ميکنم وقتی که دوست داری٬ همه دنيا مانع ميشه و همه اراده جهان برخلاف خواسته توئه. هر چقدر در خواستن و دوست داشتنت مصر باشی هم فرقی نميکنه٬ اتفاق می‌افته٬ دقيقا همون وقتی که منتظرش نيستی.

دقت کردین هميشه آدمهایی بد موقع و نابهنگام ميميرن که زندگی رو خيلی دوست دارن؟
کاش این قدر
این قدر
این قدر
کاش این قدر
عاشق نبودم…

«آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو»
این روزها دوباره کابوسهای روزهای اول وبلاگ نویسی (و پيش از آن) به زندگيم چنگ انداخته. وارد درگيریهایی شدم که مایل نبودم. دلم ميخواست ميتوانستم آزادانه حرف بزنم اما به عادت قدیمی وقت خشم سکوت ميکنم٬ وقت غم سکوت ميکنم٬ پيشترها که هنوز عشق برای زنی مثل من تابو نشده بود وقت عشق هم سکوت ميکردم. این بار هر سه عامل در من هست؛ خشم از رفتارهای ناشایستی که با من ميشود ٬ غم وارد شدن زندگيم به مسيری که دوست نداشتم و وسط کشيده شدن عشقی که مرا تا آن سر دنيا دنبال خودش ميکشد: عشق به فرزند.

اینکه آدم یا آدمهایی آنقدر نزدیک به من برای رسيدن به چيزی که ميخواهند هر کاری ميکنند چيز جدیدی نيست، اما اینکه من باز هم از این آدمها رودست ميخورم و ميلرزم برایم عجيب است. زمانی در کتابی از گراهام گرین خواندم که خدا از تجربه‌هایش درس نميگيرد٬ چون با این همه گندی که بشر زده همچنان به کار آفرینش مشغول است. فکر ميکنم منهم از تجربه‌هایم درس نميگيرم وقتی که صد بار اعتماد ميکنم و جز آسيب چيز دیگری عایدم نميشود…

ميدانم این جا را ميخوانی… بس کن مرد… قبل از اینکه از نفرت لبریز بشوم برو… محض رضای خدا٬ با یک خاطره خوب برو… فقط برو.

غذای ملی

یکی از همکارام نشونی یه سوپرمارکت توی شهر بغلی رو بهم داده که ماهی صبور داره. یه کمی دوره، رفتنش سخته اما بلاخره میرم و حقیقتش رو بخواهین باورم نمیشه اینجا بشه صبور گیر آورد.
برای من خرمشهری صبور غذای ملی محسوب میشه. روش غیرت هم دارم.