انبان پر از نوشته

سلام!
میدونم، میدونم و میدونم. بدقول شدم، کم پیدا شدم و به نظر میرسه که انبان نوشته هام ته کشیده… اما واقعا تنها دلیلش اینه که سخت گرفتارم و وقت کم میارم. فعلا تا وقتی که بتونم به تعادل مناسب زمانی توی زندگیم برسم میتونم ازتون خواهش کنم که وبلاگ گروهی ما رو تنها و ناخوانده نذارین؟
موضوعی که این هفته بچه های ما بهش خواهند پرداخت خیانته که انتشار متنهاش از شنبه صبح به وقت ایران شروع میشه. برخلاف همیشه این بار تصمیم گرفتیم که با متن مهمان هفته شروع کنیم و بعد متنهای خودمون روبذاریم و در نهایت با متنهایی که از راه ایمیل به دستمون رسیدن موضوع رو ببندیم.
این طوری ما میتونیم برای نویسنده مهمان کامنت بذاریم و همزمان از ایشون هم خواهش کنیم که ما رو به چالش بکشه. البته این کار اصلا اجباری نیست، یعنی نه زنان رقصنده و نه مهمان هیچ تعهد و اجبار و الزامی برای این کار ندارن، اما من امیدوارم که شاید از این راه بتونیم همیاری و همراهی مهمان هفته رو بیشتر جلب کنیم و شاید فضای گفتگو فراهم بشه.
ما رو تنها نذارین، فکر میکنم شما هم به اندازه من از خوندن متنهای خیانت خوشتون بیاد. بچه ها خیلی خوب کار کردن.

Advertisements

دخترای نوشی

داشتم ایمیلهامو زیر و رو میکردم برخوردم به یه نامه که تقریبا دوازده سال پیش در حواب به کسی نوشته بودم و یه جاش براش نوشته بودم تو دختر گل منی، جوجه خودمی.
من این ایمیل رو توی این سالها کلا فراموش کرده بودم. اسم مخاطبم رو هم، حتی محتوای نامه های رد و بدل شده رو… درددلی که با هم کرده بودیم.
امروز میخواستم برای کاری ایمیل بزنم به زنان رقصنده، ایمیل رو جستجو کردم… ایمیلهای دوازده سال پیش هم اومد بالا.
الان تازه فهمیدم اون دخترک کوچولویی که دوازده سال پیش بهش گفته بودم تو دختر گل منی، الان یکی از اعضای آرامگاه زنان رقصنده ست…
دخترام بزرگ شدن. 🙂
انگار قند توی دلم آب میکنن

نوشی در دو پاراگراف

من ساعت نه صبح هفتم شهریور سال چهل و نه در بیمارستان شیر و خورشید خرمشهر با کمک خانم دکتر گلستان بدنیا اومدم. من یه نوزاد چهارکیلویی بودم با کلی موی مشکی روی سرم که باعث شد بقیه با دیدنم صدام کنن بیتل! البته فکر نمیکنم زیاد با این اسم مستعار سرکرده باشم چون برادرم اسمم رو گذاشت فرنوش که مثل همه برادر و خواهرای دیگه‌م با «فر» شروع میشد.
اگه قرار بود یه بار دیگه به دنیا بیام و این بار بهم فرصت انتخاب میدادن، بازم دلم میخواست هفتم شهریور چهل و نه در خرمشهر به دنیا بیام، همین اسم رو داشته باشم* و پدر و مادر و خواهر و برادر و بچه‌هام دقیقا همینایی باشن که توی زندگی فعلیم هم هستن. با این شرط که مادر آلوشا و ناشا باشم بازم حاضر بودم همین مسیر سخت رو طی کنم و همین قدر برای زندگی و زنده موندن تقلا کنم. من بلد نیستم برقصم و فکر میکنم نصف عمرم به همین خاطر به فنا رفته و اگه بهم میگفتن فقط یه چیز رو توی گذشته‌ت تغییر بده بدون تردید رقصیدن رو انتخاب میکردم. من این شانس رو داشتم که دوستای خوبی داشته باشم و آدمای خوبی سر راهم قرار بگیرن و اونقدر تعداد این آدما زیاد بوده که فکر کردن به قسمتای بد زندگیم دیگه ضرورتی نداره. گمان میکنم سهمم رو از همه خوبیهای دنیا گرفتم و حسرت چیز خاصی به دلم نمونده، فقط اگه یه روزی بتونم برای خودم یه چیزی بخرم اون چیز صد در صد دوچرخه خواهد بود. 🙂
.
این بود انشای من درباره روز تولدم!
.
*لطفا شما صدام کنین نوشی، من نوشی رو اندازه فرنوش دوست دارم. 🙂