گریه کنم یا نکنم؟

الان مدتیه که میخوام این سه تا عکس رو اینجا به اشتراک بذارم، اما وقت نکردم.
عکسها بخشی از تبلیغات دیواری ایستگاههای ترن هوایی ونکوورن. در واقع تبلیغ دستمال کاغذیه. این تبلیغات جدید نیستن اما به نظرم هنوز به اشتراک گذاشتنشون خالی از لطف نیست. خصوصا سومی!

.

21

3

پی‌نوشت: بخاطر کادربندی نامناسب متاسفم. وسط شلوغی صبح نمیشه ایستاد و به این چیزا فکر کرد.

 

Advertisements

خورشید نارنجی

امروز بوی دود خیلی کمتر بود و هوا کمی از دیروز خنکتر… اما آسمون همچنان خاکستری بود. خورشید هم شده بود عین خورشیدی که توی فیلمای فضایی میبنیم. رنگش عجیب بود، نورش عجیب بود…

یادم افتاد به کنیا (قونیه، ترکیه) نمیدونم تا حالا زمستون گذارتون به کنیا افتاده یا نه، اما اولین چیزی که توجه آدمو توی زمستون جلب میکرد بوی ذغال سوخته، آسمون خاکستری و وسایل دوده گرفته بود. یعنی حداقل تا همین شش سال پیش این طور بود. با اینکه شهر گازکشی شده بود اما خیلی از مردم همچنان با سماجت برای گرمایش خونه‌هاشون از ذغال سنگ و چوب استفاده میکردن.
بچه‌ها رو صبح مثل دسته گل میفرستادم مدرسه، برمیگشتن انگار تمام روز کنار کوره سوخت ذغال کار کرده بودن، حتی موهاشونم بو میداد.
چه زود داشت یادم میرفت. آسمون آبی و هوای صاف ونکوور بدعادتمون کرده، انگار نه از کنیا، که از کوههای آلپ اومدیم!

Copy

دنیای باروت‌زده

دقیقا یه هفته پیش توی اوج مریضی و بدحالی، به بچه‌ها گفتم امروز ناهارشون رو میارم مدرسه. اما هنوز خیلی نگذشته بود که آلوشا تلفن زد و ازم خواست مدرسه نرم و وقتی تعجب کردم و علتش رو پرسیدم گفت: «مگه ایمیل مدرسه رو نخوندی مامان؟ نمیتونی مدرسه بیای. راه‌ها رو بستن.» اونقدر بی‌حوصله بودم که نمیفهمیدم چی میگه، گفتم: «کی راهو بسته؟» گفت پلیس. جواب دادم: «بهشون میگم دارم غذای بچه‌مو میبرم مدرسه.» التماس کرد: «مامان چرا متوجه نمیشی؟ بخاطر من، خواهش میکنم، اگه منو دوست داری، اصلا نمیخواد از خونه بیای بیرون، بمون خونه… بخاطر من و ناشا.» گفتم: «میخوام برم دکتر، خوب بوفه مدرسه بازه؟ پول داری؟ میخوای…» و تازه وقتی گفت که اونا حق ندارن از کلاس برن بیرون، یعنی اصلا هیچکس حق نداره از جایی که توشه، اتاق، دفتر یا کتابخونه، غذاخوری، بوفه یا هر جایی که هست خارج بشه تا پلیس اجازه بده تازه فهمیدم اوضاع میتونه جدی باشه.

فکر کنم فرداش بود که اون فاجعه توی مدرسه پاکستان اتفاق افتاد و من یادم افتاد به استرسی که توی صدای پسرم بود و تازه یه هزارم درد اون بچه‌های پاکستانی رو هم نه دیده بود و نه کشیده بود.
.
.
بعد از تحریر: مسبب وضعیت ویژه شش مدرسه یه شازده پسر سی و یک ساله ایرانی بود به اسم وحیدرضا بردبار که پس از به دست آوردن (دزدی؟ پیدا کردن؟) تلفن همراه یه خانم، به اطلاعات اون شخص دسترسی پیدا میکنه، با اسلحه به قصد سرقت یا هر نیت احتمالی دیگه‌ای به خونه‌ش میره، درگیری درست میکنه، ماشین میدزده و توی خیابون متواری میشه و باعث میشه ما والدین چند ساعت دلواپسی رو همراه با سر و صدای هلی‌کوپتر و آژیر ماشین پلیس تجربه کنیم.
.
توضیح ضروری: مدارس اینجا در و دیوار و برج و بارو نداره. هر کسی میتونه خیلی راحت وارد مدرسه بشه یا از مدرسه بره بیرون. من هنوز که هنوزه از این وضعیت میترسم، ما توی ایران به دیوارهای بلند، درهای بسته و پرده‌های ضخیم کشیده عادت کردیم.

شرح وظایف شغلی

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

مفهوم وطن

پنج سال پیش بیقرار برگشتن به ایران بودم. دکتر گفت: «چند ساله بیرونی؟» گفتم: «نزدیک چهار سال.» گفت: «برگردی ایران دیگه به چشمت اون ایران نیست.» گفتم: «برای من هست، من که به میل خودم بیرون نیومدم.» گفت: «هر آدمی بیشتر از دو سال بیرون از کشورش زندگی کنه، بعد از برگشت با مشکل مواجه میشه.» یاد میلان کوندرا افتادم و اینکه میگفت نوستالژی واقعی در حضور دوباره توی کشورته که دامانت رو میگیره. پرسیدم: «کی به اینجا عادت میکنم؟» گفت: «نمیشه دقیق گفت، اما شاید حداقل پنج سال دیگه نیاز داشته باشی.»

پنج سال تمام شد. هنوز عادت نکردم. دلم نمیخواد به مفهوم وطن از زبان کوندرا فکر کنم. گوشامو میگیرم، چشمامو میبندم…

پرنده‌نگری

وقت امتحانهاس. این ترم یه درسی داشتم که مربوط بود به مناسبات اداری، چطوری حرف بزنی، بایستی، لبخند بزنی، حرکات و رفتار و تن صدات رو کنترل کنی، چقدر از مردم فاصله بگیری وقت صحبت کردن، چطور دست بدی، آداب معاشرت رو رعایت کنی، کدوم کلمات برای کدوم موقعیتها مناسب هستن، در موقعیتهای مختلف چه واکنشهایی داشته باشی و آخرین بخشش هم این بود که چطوری نامه‌نگاری کنی تا به هدف مورد نظرت برسی… حالا گذشته از موضوعات بامزه‌ای مثل این که خاروندن بینی با انگشت اشاره دست چپ نشونه عدم صداقته و غیره، کلا به اندازه صد و بیست سال توی زمینه آداب معاشرت غربی خصوصا در مناسبات رسمی مطلب یاد گرفتم.

توی نامه‌نگاری هم همین طور، اینکه چه وقت باید لحن مستقیم داشته باشی، چه وقت باید توی لفافه صحبت کنی، پاراگراف اول رو چی بنویسی، سمت چپ امضا بذاری یا سمت راست و …

دیروز امتحانش بود، من مثلا بعنوان مدیر یه آژانس مسافرتی باید یه نامه مینوشتم به یه خانم مسن که همیشه تعطیلات میره دور دنیا و سال گذشته رفته بوده آفریقا و ناراضی بوده و حالا میخواد پولشو پس بگیره… باید نامه رو اونقدر نرم و نازک مینوشتم که هم پول رو پس ندم، هم مشتری رو نپرونم! هیچی، منم ضمن پیچوندن موضوع پول که خلاصه مطابق قوانین شرکت نمیتونیم برش گردونیم، بهش گفتم در عوض بیا با یه تخفیف استثنایی واسه تور سال آینده به مقصد دریاچه کاسپین (همین شمال خودمون منظورمه) جا رزرو کن و برو توی یه محیط آروم و دلنشین تا دلت میخواد پرنده نگاه کن.
توی مشخصات نوشته بود که این خانم یک birdwatcher حرفه‌ایه. منم از همین استفاده کرده بودم و اگه روم شده بود یه کمی از اکوسیستم شمال هم مینوشتم که دیگه رومو کم کردم و نوشتم بروشور ضمیمه میکنم و …

خوشحال و خندون برگه رو دادم و بعد از نیم ساعت شک جونم رو گرفت… نکنه منظورش از Birdwatching یعنی دقیق بودن؟ نکنه یعنی وسواسی؟ نکنه یعنی تیز و باهوش؟ نکنه این کلمه یه معنی دیگه داره و من این جور برداشت کردم؟ با خودم گفتم همین دیگه، اشتباه کرده باشم بساط خنده معلم فراهم شده*. دیکشنری همراهم رو هم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نشد…. شب که رسیدم خونه، گشتم توی اینترنت و کلمه رو دیدم، حتی توی ویکی‌پدیا معادل فارسیش رو پیدا کردم و خیالم راحت شد… اشتباه نکرده بودم.

اما وحشتناکه، جدی میگم وحشتناکه، اینکه شما اونقدر مسلط به زبان نباشین و متوجه گوشه و کنایه‌هاش نشین، متوجه مرز شوخی و جدیش نشین. ندونین کجا ایستادین، دقیقا دور و برتون چی در جریانه. این که به همکلاسی بیست ساله پرحرفتون که داره با هیجان و سرخوشی تند تند براتون تعریف میکنه دیروز چی شده، لبخند بزنین یعنی که فهمیدم چی میگی ولی نفهمیده باشین…
من این جرات رو از کجا آوردم آخه؟

 

* من یه بار هول‌هولکی Writing رو نوشته بودم Writhing، معلمم تا ده دقیقه داشت به ترکیب Reading and Writhing من میخندید… خب نخندین شما دیگه! :))) گوگل ترنسلیت هم با اون همه دم و دستگاهش Writhing رو ترجمه میکنه نوشتن!

در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

تندیس واحد مطالعات علوم انسانی

حالا میفهمم چرا وقتی معلممون داشت پروژه‌مون رو توضیح میداد اینقدر با مهربونی نگاهم میکرد و وقتی که نتونستم اون روز برم کالج و ایمیل زدم و عذر خواستم بهم گفت انشات رو برام ایمیل کن!
منم جای معلمم بودم همچین موجود آزمایشگاهی محترمی رو از دست نمیدادم! (حالا دیگه شما نگین موش و خوکچه) چهار تا سئوال بود که با ارائه نمونه در زندگی واقعیمون باید در موردشون مینوشتیم. یعنی در مورد مشکلاتی که در گذشته داشتیم و بهمون استرس و فشار وارد کرده، تاثیری که اون فشارها روی روح و روان و جسم ما باقی گذاشته، چطوری با فشار مقابله کردیم و اجازه ندادیم کمرمون رو خم کنه و اینکه آیا داشتن اون تجربه‌ها به درد آینده‌مون خورده یا نه.
براش نوشتم زندگی من کلا استرس بوده، کدومشو بگم؟ و بعد چند خط قلمفرسایی بلاخره تصمیم گرفتم روی دربدری توی کریدورای دادگاه که هنوز که هنوزه کابوس شب و روزمه تاکید کنم… در مورد مشکلات روحی روانی و جسمی هم گفتم چشم، با ذکر مثال به همه ش اشاره کردم از خودایمنی و افسردگی و اضطراب بگیر تا سردردهای نامعلوم و خستگی مداوم… در مورد انگیزه و روش پایداری و مقاومتم نوشتم با کمک شما و البته نوشتن تونستم خودمو سرپا نگه دارم. چون فکر نمیکردم یه زن تنهای پی پناه هستم که هر بلایی میشه سرش آورد و احساس میکردم صدام تو تاریکی بی‌پایانی که داشت روحم رو سیاه میکرد گم نمیشه. ولی مورد آخر رو نوشتم نمیدونم. من هنوز ته چاهم. بذار در بیام بعد میگم گذروندن اون روزا و کسب تجربه به دردم میخوره یا نه… البته عین دوستان کپی پیست فیس بوکی اون جمله هر چی که تو رو نکشه قویترت میکنه رو هم تهش چسبوندم.

به نظرم آخرش واحد مطالعات علوم انسانی کالجمون مجسمه منو بسازه و بچسبونه وسط محوطه چمن.

گنجیدن

بار اول بهم هشت داد. نوشت با موضوع خوب ارتباط برقرار کردی اما بخاطر غلطهات دو نمره کم کردم. دفعه بعد حتی وقت برای اصلاح نداشتم. وقتی میخواست نوشته‌هامون رو پس بده با خودم گفتم این بار گند زدم، اما نه و هفتاد و پنج گرفته بودم. نوشته بود اونقدر خوب نوشته بودی که نگاه به غلطهای گرامریت نکردم. یادم افتاد به معلم نگارشم. با اینکه هرگز نتونستم یه مقاله آکادمیک درست و درمون مطابق اصول اونا بنویسم اما بهم میگفت خلاقیت داری. کارت آکادمیک نیست، اما مسیرت درسته.*
حالا سرذوق اومدم. فقط اگه بتونم احساسمو وقت نوشتن انگلیسی هم منتقل کنم بازی رو بردم…

یکم: با حروف اضافه، استفاده از کلماتی که معنی رو نمیرسونن، علامت‌گذاری‌ و چیزایی مثل این مشکل دارم. با وجود اینکه وقت حل تمرین، گرامر من از همه بهتره اما این مشکلات خودشون رو توی یه متن بلند نشون میدن . غلط املایی هم دارم که گاهی گناه چندانی متوجهم نیست. بعد از بیست و خورده‌ای سال معلومات پراکنده‌ای از لیسانس آلمانی برام باقی مونده که هنوز قدرتشو توی املا و تلفظ به رخم میکشه. من یه نمره کامل توی امتحان کتبی از دست دادم فقط به خاطر اینکه here رو نوشته بودم hier. (یه معنی میدن تو انگلیسی و آلمانی)

دوم: نمره‌مو که دیدم دلم میخواست جیغ بکشم. وسط کالج بودم، هیچ آدم آشنایی هم کنارم نبود. اس‌ام‌اس زدم به دوستم و بدون مقدمه نوشتم: «نه و هفتاد و پنج از ده گرفتم.» به نظرم این همون وقتیه که پوست آدم تحمل روحشو نداره. چی بهش میگفتیم؟ از خوشی توی پوست خود نگنجیدن.

سوم: زیاد پز ندم که احتمالا مجبورم کلاس تایپ رو کلا بذارم کنار. به نمره قبولیش احتیاج دارم اما  اون تقلای وحشتناک برای زدن هر چه بیشتر حروف توی یه مدت معین عصبیم میکنه. کم آوردم… شرم‌آوره اما کم آوردم.

* Academic Writing – Creative Writing  کم از مقاله تحقیقاتی نداره کاری که ازمون میخوان. منتها خوبیش اینه که دستم برای نوشتن بازه.

دوست

من یه دوست رو گم کردم. یعنی اول من گم شدم، همون موقع که شماها منو گم کردین، بعد من پیدا شدم و دونه دونه پیداتون کردم یا پیدام کردین، موند یه نفر که به هر دری زدم پیداش نکردم.
کسی از هوشنگ خبر داره؟ هوشنگ وبلاگ روزانه؟ هوشنگ دودانی؟

من یه دوست رو گم کردم.

مادری موروثی

صبح از مدرسه زنگ زدن که پای بچه پیچ خورده، ببرش از پاش عکس بگیرن. با خودش که صحبت کردم نگران بود مزاحم کارم شده باشه، گفتم خونه بودم. دفتردار مدرسه وقتی فهمید ماشین ندارم*، گفت پسرک رو به اورژانس بیمارستان میبرن و منم خودم رو به اونجا برسونم.

گذشت، حالا با قوزک پای ورم کرده نشسته روبروم و قوزک‌بند (آتل؟) بدقواره‌ای رو که قراره شش هفته به جای کفش راستش کار کنه، گذاشته بغل دستش و سر از کامپیوتر برنمیداره.

مادرم میگفت آدم مار بشه مادر نشه. فکر کنم رعایت میکرد، چون روایت سگش هم هست. 🙂

* ساکن آمریکای شمالی باشی و ماشین نداشته باشی یعنی عجیب و غریبی

آرد گل زرد

تازه اومده بودیم کانادا که ناشا برای پروژه درسیش ازم پودر گل زرد خواست. گیج شدم، نه میدونستم این پودری که میگه چیه، نه میدونستم از کجا میشه خریدش و نه حتی میدونستم چه گلی هست که خودم خشکش کنم. بهش گفتم بپرسه از کجا میشه تهیه‌ش کرد و معلمش جواب داده بود همه جا… اما هیچ جا نبود، گیرم نیومد. توضیح هم دادم برای پروژه مدرسه ست، اما هیچکس متوجه منظورم نمیشد. وقتی اضطراب بچه رو دیدم بهش گفتم نگران نباش، از معلمت خواهش کن یه کمی بهت از این پودر بده، من سر فرصت براشون تهیه میکنم و میارم مدرسه… و مشکل حل شد.
چند روز بعد یه سری به مدرسه زدم تا ببینم این پودر رو از کجا میشه خرید و برگردوند. اما معلم لبخندی زد و گفت اصلا نیازی نیست. یه کمی این پا اون پا کردم و پرسیدم: حداقل میشه به من نشونش بدین ببینم چیه؟ چون من هر چی گشتم پیداش نکردم. معلم ابروهاشو با تعجب بالا انداخت و گفت: جدی؟ و از روی یکی از کمدا یه بسته آرد ذرت آورد!

پی‌نوشت:
بچه راست گفته بود خب، آرد ذرت زرده! فقط هنوز نمیدونست آرد و گل تقریبا یه جور تلفظ میشن. منم به عقلم نرسیده بود.

مدرسه

اولین روز مدرسه‌هاست. بچه‌ها خونه نیستن اما احتمالا تا یک ساعت دیگه سر و کله‌شون پیدا میشه.
پسری مدرسه عوض کرد و رفت دبیرستان. اما چهار سال دیگه هم که بره دانشگاه من بازم توی صورتش همون آلوشای دو ساله رو میبینم. به نظرم اونا بزرگ میشن و ما درجا میزنیم…
هی نوشی! یه کتاب دستت بگیر و پاهات رو توی باقیمونده آفتاب قبل پاییز دراز کن.

خاک پدر

بلاخره بعد از سالها عکسها یه بار دیگه رنگ آلبوم به خودشون دیدن. مرتب، منظم و دسته‌بندی شده… اگه ایران مادرم باشه و ترکیه دوستی که پناهم داد، کانادا قطعا پدریه که زیر بازومو گرفت تا دوباره راه بیفتم.
باید باور کنم به خونه رسیدم.

آبی زنگاری

دیشب خواب دیدم آلوشا با یه دختری که اصلا ارزش نداره دوست شده، ای آقا اصلا عاشقش شده. کلی حرص خوردم توی خواب. بعد که بیدار شدم به خودم گفتم نوشی حواست رو جمع کن، حق دخالت نداری. نشون به این نشون که دختره یه پیراهن آبی زنگاری تنش بود.  🙂

جوجه و بچه‌هایش

این چند ماهه لاغر شدم… دیشب آخرین کنسرت ناشا بود*. یکی از دوستام تا منو دید گفت نوشی عین جوجه شدی. البته اونقدر لاغر نشدم که بشه بهم گفت جوجه، اما  برام جالب بود که یه زمانی نوشی و جوجه‌هاش بودم و حالا شدم جوجه و بچه‌هاش.

*بیشتر از خوش درخشیدنش از لذتی که از نواختن میبره  کیف میکنم.

ته خیار*

آلوشا برگشته خونه، لبخند میزنم و میگم نبودی خیلی جات خالی بود. دلمون تنگ شد… لبخندزنون میره سمت اتاقش و قبل از اینکه در رو ببنده میگه: «رن بگیرم میخوای چکار کنی؟»

پی‌نوشت: این بچه همه‌ش سیزده سالشه!

*قدیما میگفتن ته خیار تلخه، چون حقیقتو گفته!

زنان ایران

اینجا نوشته بود: «منيژه غفاري به قوانين موجود در كانادا اشاره مي كند و مي افزايد: … همچنين در بحث حضانت فرزندان بايد بگويم اين دادگاه صالحه است كه تشخيص مي دهد فرزند با كداميك از والدين خود زندگي كند و مبنا، صلاحيت والدين و نفع خود فرزند است. يكي ديگر از ملاك ها مدت زماني است كه فرزند با هر يك از والدين خود طي كرده است.»
چیزی نیست… دارم به سهم مادریم فکر میکنم.
من، فردا بازم دادگاه دارم…

.

لطفا اصل مقاله رو مطالعه کنین…