پراکندگی

چند روز پیش داشتم با یکی صحبت میکردم، شروع کردم به غرغر کردن راجع به یکی از استادام که بی مایه و پرمدعاست و از همه بدتر بی نظمه. بعد با حرص گفتم: » با استادای دیگه همون روز اول ترم تکلیف معلومه، این یکی نه طرح داره نه ایده از پیش معین، فکر کن حتی یه lineout* بهمون نداده.» همون موقع فهمیدم تو جمله م یه چیزی درست کار نکرده، اما نمیدونستم چیه. طرف مقابل صحبتم رو قطع کرد و گفت: «چی بهتون نداده؟» به روم نیاوردم اما دوزاریم افتاد!
.
نخیر! اصلا هم ربطی به زبان مادری و زبان دوم و حافظه و یادگیری بعد از چهل سالگی نداره.
توی بیست و چند سالگی داشتم به یکی آدرس میدادم، اومدم بگم چهارراه کارخونه قند**، گفتم کارگاه چارخونه قند!
.
*میخواستم بگم Outline 🙂
**چهارراه کارخونه قند، جاییه توی کرج.
Advertisements

نیایش

به نظر من سه سالگی سن کابوس دیدنه. میگن منم تو همین سن کابوس میدیدم. نوشته های این وبلاگ رو هم که میخونم میبینم آلوشا هم کابوس میدیده.
چند وقت پیش به سرم زد که به بچه ها یاد بدم قبل از خواب دعا بخونن. خصوصا به ناشا که بیشتر از آلوشا خواب بد میبینه. شب قبل از خواب بهش گفتم: «هر وقت که حس کردی میترسی دعا کن.» تو تختش اینور اونور شد و گفت: «چه جوری دعا کنم؟» پتو رو کیپ تا زیر گلوش بالا کشیدم و گفتم: «هر جور دوست داری. هر چی دلت میخواد بگو… مثلا بگو که دلت میخواد خوابای خوب ببینی. یا دلت میخواد یه عروسک خوشگل داشته باشی. یا هر چیز دیگه ای.»
ناشا که کلافه شده بود، تند دستاشو از زیر پتو بیرون کشید و با لحن سوزناکی گفت: «خدا جون، یه کاری کن من و داداش گلم و براونی*(!) همیشه پیش مامان بمونیم… آمین.»
*حالا براونی، سگ پاکوتاه همسایه طبقه پائین وسط زندگی ما چه میکرد خدا میدونه و بس!

ختم کلام

بعد از خوندن حرفای آبی در وبلاگش من بحث رو در اینجا تموم شده میدونم. به همین دلیل همین امروز یه متن راجع به بچه ها میذارم. کماکان منتظر عذرخواهی هستم و به هیچ وجه کوتاه نمیام، در مقام یه زن و یه مادر. (هیچ کس حق نداره به هیچ دلیل به کسی اهانت کنه.) از دوستان خوبم خواهش میکنم جانبداری از فرد نکنیم. عمل رو محکوم کنیم. هر نوع توهین در محدوده وبلاگ رو محکوم کنیم. چه نسبت به من چه نسبت به زیتون. سعی نکنیم با توهین مجدد فضا رو آلوده کنیم.
لطفا در نظر داشته باشین، باز هم میگم، حساب لمپن هایی رو که با سو استفاده از این جریان و به بهونه حمایت!!!! از من سلامت روانی و بهداشت کلام خودشون رو به نمایش میذارن از من جدا بدونین. من مبرا از این اتهام هستم.
آخ… تا یادم نرفته، اگه در این جریان ناخواسته پای بقیه وسط کشیده شده و اگه ناخواسته باعث ناراحتی بقیه شدم معذرت میخوام. من کاری رو کردم که به نظرم درست میومده. شاید کارم درست نبوده، شاید در شرایط دیگه ای تصمیم دیگه ایی میگرفتم. اما راه بهتری به نظرم نرسید. … کاری که من کردم یه اسم خوبی داره… مراجعه به وجدان جمعی؟ اسمش اینه؟

نمد توضیح

ميون نظرا، صحبت مهشيد يه کمک اساسی به من کرد. ايشون نوشته بود: «من و اون (دخترشون) يه صندلی مخصوص داشتيم تو خونه اگر هر کدوممون کار بدی کرديم بشينيم رو صندلی و توضيح بديم و از خودمون دفاع کنيم و احيانا عذر خواهی کنيم. وقتی من کار بدی می کردم می گفت : حالا برو رو بندلی از خودش سه فا کن. تا پنيرموش بشی.»اینکار راه حل مناسبی بود، من اغلب وقتی خيلی ميبريدم به آلوشا ميگفتم بره توی اتاقش و تا وقتی که اجازه نميدادم بيرون نمی‌اومد. اما با اين صندلی ميشد منطقی‌تر برخورد کرد. از اونجايی که تعيين صندلی واسه ما دردسر ساز بود، (خدا نکنه يک مهمون برحسب اتفاق روش مينشست!) کلی سرتاپای خونه رو برانداز کردم و ديدم تنها جايی که احتمال نشستن روش تقريبا صفره، نمديه که دم در خونه‌س. از صبح خودم به عمد يکی دو تا داد زدم و بعد رفتم رو نمد و عذرخواهی کردم و کم کم تبديل به يه بازی شد و از تازگيش که افتاد، متوجه نتايج حيرت‌انگيزش شدم.
بعد از دادن ناهار، ناشا رو خوابوندم (طفلکی امروز با کلی تاخير واکسن زده و تب داره.) و از آلوشا خواستم آروم بازی کنه تا من بتونم برم دستشويی و حموم رو بشورم. تازه شستن دست‌شويی رو تموم کرده بودم که آلوشا زيرلبی صدام کرد. صدای آب نميذاشت صداشو خوب بشنوم. گفتم: «چی ميگی…» یه کمی بلندتر گفت: «مامان ميشه بيای توپمو بدی؟» گفتم: «الان؟ خيلی خوب، صبر کن.» و با بی‌حوصلگی دستکش رو آب کشيدم و از دستم درآوردم و پاهام رو خشک کردم و گفتم: «دستت بهش نميرسه؟» من منی کرد و گفت: «چرا… ميرسه، اما فکر کنم بايد بيای حرفاشو گوش کنی، ببين کجا رفته؟»
توپ صاف رفته بود روی نمد!

یه توضیح واسه امیر: منظورتون رو نفهميدم، اما اين نمد واسه پاک کردن کفش نيست. يه نمد تزئينيه و خيلي هم قشنگه. فقط بخاطر نزديکيش به در، کسي روش نميشينه. به علاوه ما که روش نميشينيم، روش لحظه اي مي ايستيم و حرف ميزنيم و اغلب هم خيلي زود تموم ميشه… دلخور نباشين خواهش ميکنم.. من خودم حواسم به غرور بچه ها هست.

اندر فوايد نظرخواهی

به عمد مطلب جديد نذاشته‌ بودم تا نظراتتون رو بخونم، حالا کار نداريم که شما با در اختيار گذاشتن اين مطالب چه لطفی در حق من کردين و چقدر من رو خندوندین، اما فعلا اينو داشته باشين که به نظر مياد يکی از سخت‌ترين کلمه‌ها واسه بچه‌ها تخم مرغه!
بین خودمون بمونه، من تا امروز نمیدونستم آلوشا به تخم مرغ میگه تخم گر!

خر بیار و باقالی بار کن!

چند روز پيش يکی از دوستام اومده بود. رفتم از یخچال چند تا ميوه خوب پيدا کنم و بيارم براش. داشت حرف ميزد و گله ميکرد که چرا کمتر بهش سر ميزنم. (ای بابا بعد از دو سال تازه فهميده که من خونه‌نشين شدم!) همون طور که سرم توی يخچال بود گفتم: «ميام بابا،ميام.» سرشو تکون داد و گفت: «آره جون خودت!» بعد ناشا رو که توی بغلش نشسته بود، گذاشت روی مبل و پاشد و گفت: «هنوزم تو اينترنت مينويسی؟» ميوه‌ها رو از يخچال درآوردم و يه نفس راحت کشيدم و گفتم: «آره…» و رفتم که ميوه‌ها رو بشورم. دوباره پرسيد: «با اسم خودتون؟» شير آب رو باز کردم و گفتم: «نه بابا… مستعار. مثلا پسرم اونجا آلوشاس.» و میوه‌ها رو آوردم و نشستم و حرف تو حرف آوردم و خوب، دیگه صحبتی از وبلاگ نشد.
……
دوستم تازه رفته بود. داشتم ظرفا رو جمع ميکردم که پسرم اومد و گفت: «مامان، اسم من تو وبلاگ آلوشاست؟» گفتم: «آره.» پرسيد: «چرا؟» نگاش کردم و گفتم: «خوب چون نمی‌خواستم با اسم خودت صدات کنم، ميخواستم اسم راست راستکی‌ت نباشه. تازه‌شم مگه من گاهی از وقتا صدات نميکنم آلوشا؟… حالا خوشت نیومده از این اسمه؟»
جوابمو نداد، اخم کرد. ميخواست بره که برگشت و نگام کرد و گفت: «نخيرم خوشم نيومد. آخه خوبه منم شما رو صدا کنم اکبر؟!!»

خلاقیت

تا حالا براتون پيش اومده که خيلی اتفاقی يه اسباب بازی از دست کوچولوی ۱۶ ماهه‌تون بيفته زمين و باتريهاش دربيان؟
تا حالا شده که کوچولوتون از اين روش واسه درآوردن باتری خيلی خوشش بياد و مدام اسباب بازی رو بکوبه زمين؟ بعد هم هی اونو بهتون بدن تا باتریها دوباره جا بذارین؟
تا حالا رو اعصابتون راه رفتن؟!!!

اصطلاحات بچگی

دقت کردين؟ هر بچه‌ای يه اصطلاحی داره. مثلا پسر من وقتی کوچولو بود و شير ميخواست ميگفت: اون گی! يا دخترکم هر وقت پوشکش کثيف ميشه مياد و ميگه: اش. (به فتح الف تلفظ کنين.)
از اين خنده‌دارتر هم سراغ دارم.
يکی از پسرای فاميل به قاشق ميگفت: تُق تُلا (togh tolaa) و یکی از دخترامون هم به مدرسه میگفت: بدم بو دو (badam boo doo) و خدا ميدونه چرا!
البته بعضيهاشو ميشه کشف کرد. مثلا خود من به وان ميگفتم تووان. علتش هم اينه که مامانم هميشه وقتی ميخواست حمامم بده بهم ميگفت برو تو وان، منم فکر ميکردم اسمش تووانه! و اين اصطلاح من وقتی کشف شد که شروع کردم به جمله بندی و به مامانم گفتم که برم تو تووان!
و يه مثال ديگه هم از خنگ خدا (که وصفش قبلا اينجا رفته) ايشون ميگه که يکی از بچه‌های فاميلشون به توالت ميگفته حالت… بعدا معلوم ميشه که وقتی مامانش بهش ميگفته توالت رفتی؟ فکر ميکرده بهش میگن تو حالت رفتی؟ يعنی توی دستشويی رفتی!
شمام اگه اصطلاح خوبی يادتونه، برام بنويسين.

LinktoComments(‹0987654324›)
Comment

استفاده بهینه

امروز جلوی هر کدوم از بچه‌ها يه کاسه پر از ماست گذاشتم. بعد راهم رو کشيدم رفتم سراغ کارام. خيالمم راحت بود که زير پاشون يه سفره پهن کردم به چه بزرگی… بعد از ماست خوردنم که قراره برن حموم… پس بذار هر جور دلشون ميخواد بخورن.
اما صدای پسرم يهو بلند شد. هی ميگفت: «اينجوری نه ناشا. درست بخور.» فکر کردم لابد با دست زده تو کاسه ماست. از تو اتاق داد زدم:‌ «بذار راحت باشه مامانی. هر جور ميخواد بخوره.» و بازم به کارام مشغول شدم. اما سر و صدا قطع نشد.
يه کمی دلخور از سر و صدا اومدم بيرون و گفتم: «چکارش داری مادر…» و داشتم ادامه ميدادم که آلوشا پريد تو حرفم و گفت: «آخه آدم اين جوری ماست ميخوره مامان؟» و به ناشا اشاره کرد که پستونکش رو از دهنش درآورده بود و هی ميزد تو ماسته، بعد ميکرد تو دهنش و دوباره از اول…
ما رو باش! ميخواستيم از پستونک بگيريمش، دختر خانومی تازه ياد گرفته ازش بجای قاشق استفاده کنه!

فرهنگ لغات

کسی میدونه آخ جون یعنی چی؟ راستش من که نتونستم معنیش کنم….
آخه اینم سئواله که آلوشا از من میپرسه؟

اشتباه از مامان بود

نمیدونم چرا، اما به همون اندازه که من از برنامه های این همشهریم مجید قناد خوشم نمیاد، آلوشا عاشق ایشون و قلقلی و فسقلیه! یا چه میدونم این یکی چیه؟ خانوم استخر با تربچه. یعنی میدونین بیشتر از اون که مجذوب بازی یا حرفا بشه، از اینکه میبینه بچه‌های کوچولویی مثل خودش اونجا هستن خوشش میاد. از کجا فهمیدم؟ خوب معلومه امتحان کردم.
چند روز پیش که چسبیده بود به تلویزیون و داشت به بلبل زبونی تربچه گوش میکرد، صداش کردم و گفتم: «مامانی دلت میخواست تو هم اونجا بودی؟» روشو برگردوند و نگام کرد و گفت: «چی گفتی؟» تکرار کردم: «دلت میخواست تو هم با بچه‌ها توی تلویزیون بودی؟» خیلی آروم لبخند زد و پرسید: «میشه منم تو تلویزیون باشم؟» منم مثل خودش لبخند زدم و گفتم: «بله که میشه…» و در همون حال داشتم فکر میکردم پیدا کردن یه آشنا تو صدا و سیما نمیتونه کار خیلی سختی باشه که آلوشا اومد خودشو به من چسبوند و با لوس بازی گفت: «ِمیگما… مامانی شما اونوقت ناراحت نمیشی، اگه شیشه تلویزیون بشکنه؟» نازش کردم و گفتم: «آخه واسه چی باید بشکنه؟» و اضافه کردم: «چرا! اگه بشکنه دعوا میکنم.» با یه حرکت ناگهانی خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت: «خودت الان گفتی که منو میبری تلویزبون… خوب اگه شیشه شو نشکنی که من نمیتونم برم پیش آقای قناد!»
بعدم انگار که با خيانت بزرگی مواجه شده، پشتشو به من کرد و رفت توی اتاقش.

جیب شلواردار

دیدم پسرکم سرشو کرده توی کشوی لباساش و داره همه رو به هم میریزه. شلوار پاش نبود. دوباره اونقدر دیر رفته بود دستشویی، که شورت و شلوارش رو خیس کرده بود. میخواست قبل از اینکه من بفهمم لباساش رو عوض کنه. گفتم بذار قضیه دوستانه برگزار بشه. بهش گفتم: «دنبال چی میگردی پسر جون؟» جا خورد، فهمید دیدمش. یه کمی این پا – اون پا کرد، یعد سرشو بلند کرد و گفت: «دنبال یه جیب با شلوار!» و دوباره سرشو توی کشو فرو کرد.

گل پرتغال

پرتغال رو پوست کندم و پرپر کردم، بعدش پوست نازک روی پرپر پرتغال رو هم کندم و نصف یه پر رو گذاشتم دهن ناشا و آلوشا رو صدا کردم تا نصفه دیگه رو هم بدم به اون. صداش کردم: «بیا مامانی میوه بخور.» با نشاط و سرخوش داد زد: «چی هست؟» دستم دیگه زیادی معطل مونده بود. نصفه رو گذاشتم دهنم و یکی دیگه رو آماده کردم. داشتم پرتغاله رو میخوردم که گفتم: «بیا ببین پرتغال رو برات گل کردم.» سرک کشید و دید دارم یه چیزی میخورم. سرشو تکون داد و با حیرت گفت: «مامان!… داری گل میخوری؟!!»
…………..
پیوست: مامانم به این جور انار پوست کندن میگفت گل کردن انار، اما پرتغالش رو… احتمالا این پسر حق داشت تعجب کنه.

حسابرسی

با آلوشا دارم به مشکل برمیخورم. یه کمی لوس شده، یه کمی لجباز. بلبل زبون هم که هست و خیلی وقتا جواب سئوالی میکنه. خلاصه که خیلی وقتا کم میارم. نمیدونم این خصوصیت سنشه یا من با یه مشکل جدی طرفم و شایدم من کم حوصله شدم. امروز صبح مهمون داشتم. فکر میکنم آلوشا یه کمی باعث ناراحتی مهمونمون شد. خیلی حرص خوردم و هیچ نتونستم خودمو متقاعد کنم که این فسقلی حالا حالاها باید از این کارا بکنه. وقتی مهمونم رفت، اخم کردم و ساکت موندم، بعد ازش خواستم که لباسشو عوض کنه. تقریبا به کل حرفامو نشنیده گرفت. دیگه خیلی خیلی زورم اومده بود. با ناراحتی گفتم: «بچه میشنوی یا بیام حسابتو برسم؟» از اتاق در رفت و در همون حال با هیاهو گفت: «شنیدم بابا جون! دیگه چرا داد میزنی.» بعد ساکت شد. داشت دکمه های شلوارش رو باز میکرد که بدون مقدمه گفت: «مامان… میخواستی با حسابم چیکار کنی؟» و با چشمای گرد شده نگام کرد.

غربتستان

حالا هر چی من بگم این خانوم خوب مینویسه شما بگین نه…
خودتون بخونین و قضاوت کنین خوب.
اینم یه نمونه: يه روز صبح دسته جمعي خواب مونديم. بيدار كه شديم خيلي دير شده بود و من با عجله شروع كردم به حاضر شدن و نق زدن كه بابا بايد منو برسونه مدرسه و سفارشمو به مدير بكنه. وگرنه شروع ميكنند به سين جيم كه چرا دير كردي و كجا بودي و حتما رفته بودي ولگردي و پسر بازي و چه ميدونم هرچي كه به ذهن بيمارشون ميرسه. سر كلاس هم نميذارن برم.
هر دو اخمو و خواب آلود از خونه زديم بيرون و رفتيم به مدرسه. به دفتر مدير كه رسيديم پدرم در زد, سرش رو برد تو و همينطور كه يكپاش تو دفتر و يكپاش بيرون بود شروع كرد به توضيح دادن كه جريان چيه.
مدير سرشو انداخت پايين و با عجله حرف پدرمو قطع كرد: عيب نداره. ميتونه بره سر كلاس, شما هم بفرمايين.
هردو متعجب شده بوديم كه چه زود تسليم شد و بدون غرغر رضايت داد… تا اينكه متوجه شديم كه دكمه هاي پيراهن پدرم تا نافش بازه
!

توضیح: واسه اینکه بعدا معترض نشین میگم. اینکه من واسه بعضی ها مینویسم خیلی خیلی خوب مینویسن یه نظر کاملا شخصیه و منظور من روان و یکدست بودن نوشته هاست. از نظر بار معنایی و یا محتوا ممکنه که شما صاحب وبلاگ زیباتری باشین. بعدا نگین نگفت!

نظرخواهی

دلم براتون تنگ شده خیلی. زیاد هم ایمیل میاد که چرا نظرخواهی نمیذارم. بلاخره دلایلی دارم واسه خودم. هنوزم احساس راحتی نمیکنم… اما باشه.. اینجام یه نظر خواهی واسه شما، هر چی دوست دارین بنویسین خوب…
پیوست: شمارنده به من میگه که همه هستین! این نظرخواهی فقط بخاطر چاق سلامتیه! از نزدیک… نه اثبات حضورتون.

شلوار محترم

امروز هوا سرد بود. دو سه روزی هست که هوا سرد شده. بچه‌ها رو حسابی لباس پوشوندم و حتی کفش و جوراب پاشون کردم تا يخ نکنن.. رفتم سر کارای خونه اما بازم دلم آروم نگرفت. با خودم گفتم زمين سرده. اينا روی زمين ميشينن و بازی ميکنن. بذار يه شلوار ديگه پاشون کنم. کار از محکم کاری عيب نميکنه.
شلوار ناشا رو داشتم پاش ميکردم که آلوشا رو صدا زدم و گفتم: «پسر مامان، پاشو بيا شلوارتو بپوش.» سرش گرم بازی بود. زيرلبی گفت: «الان!» اما از جاش تکون نخورد. داشتم کشباف پائين شلوار ناشا رو تا ميکردم تا هی توی دست و پاش نره که چشمم افتاد به شلوار پسرک، که همين طور افتاده کنار پاهاش و اون هنوز داشت با ماشيناش بازی ميکرد. شلوار ناشا رو کامل بالا کشيدم و يکی يواش پشتش زدم و گفت: «کارت تموم شد وروجک..» و خنديدم. ناشا هم خنديد و رفت. رومو کردم به آلوشا و گفتم: «پاشو تنبل!» بازم بی‌حس و حال گفت: «الان!» راستش من خيلی وقته مفهوم اين الان رو فهميدم. يعنی هر وقت حالشو داشتم. يه کوچولو صدامو بردم بالا و گفتم: «پاشو ببينم… پاشو تنبونت رو پات کن ديگه!» این حرف من خیلی سریع جواب داد چون نگام کرد و با ناراحتی گفت: «مامان! مگه شلوارم خره که باهاش بد حرف ميزنی؟!»
بله ديگه… از این به بعد بايد به شلوار آقا هم احترام گذاشت.

غم غربت

اگه یهو دیدین که پنج ماه پیش یه کامنت فسقلی تو وبلاگ نوشی گذاشتین و دیگه گذارتون اینورا نیفتاده، بعد تو همین چند روزه از نوشی براتون ایمیل اومده یا نوشی اومده تو وبلاگتون کامنت گذاشته، زیاد تعجب نکنین… گفتم که، دارم آرشیو رو منتقل میکنم و کامنتا رو یه بار دیگه مرور میکنم…دلم یه جورایی میگیره از بیاد آوردن اون روزا…

سلامی که بدون طمع نیست

نميدونم دستم به کجا گرفته بود و داشت ازش خون ميومد، اما من اصلا متوجه نشده بودم و شايد اگه آلوشا به خونی که داشت يواش يواش به سرانگشتام نزديک ميشد اشاره نميکرد، من هيچ نميفهميدم.
آلوشا که دلش سوخته بود، دويد و برام دستمال کاغذی آورد و در حالی که مرتب ميگفت: «بميرم برات! بميرم برات!» سعی کرد خون رو پاک کنه. بيشتر از اين که خوشم بياد، حرص خوردم و گفتم: «خدا نکنه بميری بچه… اين حرفا چيه ميزنی؟» (هر چند که اين کوچولو دقيقا همون چیزی رو میگفت که وقتی خودش يا خواهرش زخمی ميشه من ميگفتم.)
فکر ميکنم يکی دو ساعتی گذشته بود، تازه از کارای خونه راحت شده بودم. يه ليوان چای ريختم و گفتم بشينم و استراحتی کنم، اما با ديدن اسباب‌بازيای ريز و درشتی که کف اتاق ريخته بودن جيغم هوا رفت: «اين چه خونه‌ايه که برام درست کردين؟ اين چه وضعيه؟ پاشين، پاشين تا ده ميشمرم سريع خونه رو مرتب کنين. الان اگه یکی برسه با خودش چی فکر میکنه؟»
ناشا تقريبا از جا پريد و شروع کرد به ريختن اسباب‌بازيا توی سبدشون. اما آلوشا تکون نخورد. حتی به خودش زحمت نداد يه نگا بهم بکنه. راستش خيلی بهم برخورد. با تغير گفتم: «مگه با تو نيستم بچه؟! پاشو ديگه. آلوشا خان با شمام، اگه زحمت بکشی و بشنوی.» با خونسردی ابروهاشو بالا برد و گفت: «جونم؟ با منی مامان؟ من مرده‌م… همون موقع که گفتم بميرم برات. من که نميتونم وقتی مردم کاری برات بکنم!»
و دوباره روشو برگردوند.

صبح امروز

هوا گرفته و بارونی بود که آلوشا دويد و گفت: «بريم گردش.» دستی روی سرش کشيدم و گفتم: «نه… امروز هوا سرده. باشه يه وقت ديگه.» گفت: «باشه.» و رفت.
شب ازم خواست که براش کتاب بخونم. ديدم هم اون خسته‌ست و هم من هيچ حالشو ندارم. بهش گفتم: «مامانی امشب کتاب نميخونيم.. باشه؟ من خيلی خسته‌م.»
خيلی عصبانی شد. با دلخوری و اوقات تلخی گفت:‌ «ببين مامان، امروز که بيرون نرفتيم، امشبم که کتاب نخونديم… تازه امصبحم! که برشتوک نخريده بودی، خوب آخه من چکار کنم؟» با خنده لپشو کشيدم و گفتم: «مامانی امصبح نه فقط بايد بگی صبح!» بی‌حوصله شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «إ….. چه فرقی ميکنه مامان. هم امصبح برشتوک نداشتيم هم واسه فردا نداريم… ببين همه‌ش الکی قول ميدی!»

توضیح: برشتوک نوع وطنی همون کورن فکلس خارجيه!!

اطلاعات دقیق

یکی از گرفتاریای فعلی من، مربوطه به هشدار تشخیص آدمای خطرناک و غیر خطرناک و اغلب با یه زبون بچگونه، اینکه مادر جون آدم با هر غریبه‌ایی دوست نمیشه و با هر کسی که هر جا دید سر صحبت رو باز نمیکنه. (و بقیه شو نگفتم که خصوصا که تو با مامان و خواهرت تنها زندگی میکنی و مامانت هزار تا ترس نگفته تو سرش هست و…) و بخاطر همه این حرفا که یه مدته دارم هی براش تکرار میکنم، طبیعیه که کارگرای ساختمون پشتی ما جز همین دسته هستن که ارتباط باهاشون ممنوعه. چند روز پیش رفته بودم پائین تو انباری، وقتی برگشتم دیدم آلوشا سرشو از پنجره برده بیرون و داره با داد و فریاد با کارگرا چاق سلامتی میکنه! هرچند که ته دلم خوشم هم اومده بود ولی گفتم یه بام و دو هوا میشه و بهتره یه کمی اخم و تخم کنم. منو که دید سرشو آورد تو و زد زیر خنده. نمیدونم شاید بهتر بود منم میخندیدم و قضیه تموم میشد اما با تغییر گفتم: «مگه صد بار بهت نگفتم با غریبه‌ها حرف نزن؟» یه کمی مکث کرد، چشماشو گرد کرد و با معصومیت سرشو تکون داد و گفت: «غریبه نبود که مامانی.» گفتم: «شما مگه این کارگر رو میشناسی؟ مگه میدونی اسم و فامیلیش چیه؟…..» که توی حرفم پرید و گفت: «بله که میشناسم… اسمش بدجنس ناقلاست، خونه‌شونم همین پشته!» وحق به جانب نگام کرد!

سالاد

هر چی قد بچه‌ها بلندتر میشه دردسر مادرا هم بیشتر میشه، چون میتونن اون چیزی رو که دلشون میخواد ببینن، نه اون چیزی که مامانشون میگه!… امروز آلوشا از پنجره آشپزخونه به حیاط سرک کشید و دید که درخت زردآلویی که پر بود از شکوفه، پر شده از برگای سبز تازه جوونه زده. با ناراحتی صدام کرد و گفت: «مامان، مگه نگفتی که اینا میوه میشن؟ میوه نشدن که! سالاد شدن!» و با خشم نگام کرد…

گوسفند بی‌توجه!

سیزده بدر امسال، رفتیم جایی که کمی حالت روستایی داشت و به من که نه، اما به بچه‌ها خیلی‌خیلی خوش گذشت. این میون، توی یه خونه‌ایی چند تا گوسفند دیدیم. آلوشا که در مورد پشم و نخ و لباس و… یه چیزایی از من شنیده بود، از دیدن گوسفندا هیجانزده شد و با دقت بهشون نگاه کرد و سئوال پشت سئوال بود که ازمن میپرسید… شرمنده ولی از حیوون چارپا نمیشد انتظار داشت که بره یه طرف دیگه پی‌پیشو بکنه! آلوشا با دیدن این صحنه اول یه کمی تعجب کرد و بعد که پرسید و فهمید که داره دستشویی میکنه با یه لحن دستوری مثل آدم بزرگا به گوسفنده گفت: «خجالت نمیکشی! تا کی مامانت باید بیاد و لباساتو عوض کنه؟ رعایت کن دیگه!»
راستش یه کمی که نه! در واقع داشت کاملا ادای منو درمیاورد!…

ساعت چنده؟

با بدبختی به سئوالای رنگارنگ پسرم جواب دادم. بعد از 10 دقیقه ساعت روند رو یاد گرفت. بعد نوبت رسید به نیم ها و بعد هم ربع ها. میدونستم که دارم زیاده روی میکنم، اما خودش دست بردار نبود. میخواستم یک ربع مونه به ساعت رو هم یادش بدم که با خودم گفتم: «بابا این طفلکی حتما حالا قاطی کرده. بذار یکی دو تاشو بپرسم ببینم چیزی یادش مونده یا نه، بعد ادامه بدم.» و ساعت سه و نیم رو نشونش دادم و گفتم: «خوب عسلم بگو حالا ساعت چنده؟» به ساعت خیره شد و با یه کمی تردید گفت: «ربع و نیم!»

هندونه

امروز هندونه نوبرونه واسه بچه ها خریدم. از همون اول که از یخچال درش آوردم تا وقتی که برش زدم و آوردم تا بخورن، آلوشا یه ریز داد زد خودم، خودم! یه جایی دیگه بریدم. گفتم: «چی رو خودت؟ خوب صبر کن مادر…» بلند بلند گفت: «خودم میخوام هندونه مو بخورم. خودم، خودم…» و بالا و پائین پرید. خندیدم و گفتم: «باشه مادر،باشه… خودت بخور.» ظرف رو جلوش گذاشتم و همون موقع با نوک چاقو سعی کردم تخمه هندونه رو جدا کنم، تا به مشکلی برنخوره!… یهو انگار تو ذوقش خورده باشه، ظرف رو پس زد و گفت: «نمیخورم.» جا خوردم. گفتم: «ا….. چرا؟ مگه دلت هندونه نمیخواست؟» صورتش رو جمع کرد و گفت: «چرا.. اما آخه این هندونه پر باکتریاست!» و با نوک انگشت به تخمه هندونه اشاره کرد.

مامان همیشه مامان

بعد از ظهر بعد از عمری مثلا گفتم یه دل راحت بشینم و کتاب بخونم. تازه بالش رو زیر سرم مرتب کرده بودم که آلوشا دوید و گفت: «مامانی بریم دستشویی؟» پاشدم و بردمش دستشویی و بعد بردم و خوابوندمش. هنوز جمله اول کتاب تموم نشده بود که داد زد: «مامان تشنمه.» یه کمی عصبی شدم. اما یه نفس عمیق کشیدم و پا شدم و رفتم یه لیوان آب براش از یخچال آوردم و بهش دادم. صبر کردم تا آبشو خورد. لیوان رو گرفتم و بردم تو آشپزخونه و بعد دوباره برگشتم تو اتاقم و میخواستم تازه بشینم که گفت: «مامان گرگه اومده تو اتاقم.» دیگه جدی جدی حرصم دراومد. با ناراحتی و غیظ گفتم: «ببین آلوشا، اگه نخوابی و بخوای منو هی صدا کنی… بگیر بخواب بچه.»
تازه صفحه اول رو تموم کرده بودم که سنگینی نگاشو حس کردم، سرمو بلند کردم و گفتم: «باز دیگه چی شده؟» با معصومیت نگام کرد و گفت: «مامان آخه ناشا تو تختم جیش کرده.» با مهربونی بهش نگا کردم و گفتم: «خوب اینو از اول میگفتی مادر» و بلند شدم. یه کمی هم دلم براش سوخت که چرا باهاش جوری رفتار نکردم که بتونه حرفشو از همون اول بزنه.
اما وقتی به تختش نگا کردم هیچ نشونه ایی از جیش یا خیسی دیگه ایی ندیدم. با تعجب ازش پرسیدم: «کو این جیشی که میگفتی؟» با انگشتش یه جایی رو نشون داد، جای یه قطره کوچولو، یه دایره به اندازه یه قطره تف کوچولوی پهن شده روی ملافه. آروم زدم رو نوک دماغش و گفتم: «این که جیش نیست. شاید تف بوده!» پا به پا شد و گفت: «آهان، همین… از دهنش جیش کرده دیگه!!»
……
میدونین مسئله چیه؟ بچه ها فکر میکنن مامانا بجز اینکه مامان اونا باشن نباید هیچ کار دیگه ایی بکنن.

عشق

امروز پسرم بهم میگه: «مامانی دوسم داری؟» گفتم: «نه! من عاشقت هستم.» با مهربونی خندید و گفت: «خدا نکنه!»
……
ببینم میون شما کسی از عشق چیز بدی به این پسرک گفته؟!

شکوفه بهاری

بچه ها رو بردم تو حیاط و درختای پرشکوفه رو بهشون نشون دادم. بچه ها از دیدن اون همه شکوفه سفید روی درخت هیجان زده بودن. آلوشا ذوق زده گفت: «مامان یه کمی از این گلا برام از درخت بکن.» خندیدم و موهاشو بهم ریختم و گفتم: «نمیشه مامان جون. اینا که گل نیستن، شکوفه هستن.» خودشو لوس کرد و گفت: «نه مامان، گلن.» یه دونه شکوفه از درخت کندم و بهش گفتم: «عزیز دلم. به این میگن شکوفه. حیفه که بخوای بچینیشون…. اگه دو سه ماه صبر کنی میوه میشن.» چشاش گرد شد. به شکوفه تو دستاش نگا کرد و گفت: «اینا میوه میشن؟» گفتم: «آره دیگه… حالا یه کمی صبر کن خودت میبینی.» یه کمی من و من کرد و گفت: «راست میگی مامان؟ نمیشه بجای میوه، تک تک بشن؟!»

توضیح: تک تک اسم وطنی همون کیت کت خودمونه!!

راز بقا

برنامه کودک شبکه یک تازه تموم شده بود. قبل از اینکه بچه ها همه 99 تا کانال ممکن رو تست کنن، اومدم تا خودم با فشار یه دکمه ناقابل بزنم شبکه دو، که یهو پسرم گفت: «دست نزن مامانی. داریم نگا میکنیم.» رومو برگردوندم ببینم مگه چی نشون میده که با تعجب دیدم یکی از این برنامه های راز بقاست و یه پلنگه میخواد یه گورخر رو شکار کنه. هر دوشون چشم از تلویزیون بر نمیداشتن، یه کمی از توجهی که نشون میدادن ترسیدم. خواستم حواسشون رو پرت کنم. کنترل رو برداشتم و با مهربونی بهشون گفتم: «هیچی نیست. دارن بازی میکنن.» وخواستم کانال عوض کنم که پسرم به آرومی کنترل رو از دستم گرفت و در حالی که حتی نگام هم نمیکرد گفت: «بازی نمیکنن که! میخواد بخوردش.» سعی کردم ذهنش رو منحرف کنم، گفتم: «نه مامان جون الکیه. دارن شوخی میکنن. آخه واسه چی باید بخوردش؟ ببین بازی میکنن؟ درست مثل تو و خواهری.» این بار دیگه چپ چپ نگام کرد و گفت: «این فرق میکنه مامان جون. این حیوونه غذاشه. میخواد غذاشو بخوره. من که خواهرمو نمیخورم که!» و با تاسف سرش رو تکون داد و روشو برگردوند!

گریه ساختگی

نشسته بودیم که یهو صدای گریه آلوشا بلند شد. با تعجب بهش گفتم: «چی شد؟» گفت:«هیچی… من غمگینم!» خنده م گرفت. گفتم: «خوب حالا که اینطوره هرچقدر دوست داری، گریه کن.» با دلخوری نگام کرد و گفت: « نه حالا که این جوره، گریه و زاری بسه… میرم بازیمو بکنم!»