شکوفه سیب، شکوفه هلو

امروز پسرم رو فرستادم تا بره دم در یه بسته رو بگیره و پولش رو بده و بیاد. خودمم از پنجره آشپزخونه نگاش میکردم تا مشکلی پیش نیاد.

تا حالا شده قربون صدقه قد و بالای بچه تون برین؟……….

یادگاری

دارم آرشیو رو به بلاگر منتقل میکنم. همه کامنتا رو دارم یه بار دیگه میخونم. بعضیهاشون خیلی قشنگن. از این به بعد بعضیهاشو براتون مینویسم. این پایینی هم پیغام خنگ خدا یکی از نویسنده های بلاگ یادگاریه.

دنیای بچه‌ها خیلی جالبه. یکبار بچه یکی از آشنایان که اسمش آیداست به مامانش گفته بود: «اسم من به انگلیسی چی میشه؟» مامانش هم گفته بود: «اسمت ترکیه و معنیش به انگلیسی میشه In the moon.»
آیدا گفته بود: «هیچ خوشم نیومد، آخه شبیه ریدمون ه!»

بی‌رفتاری

میخواستم حالا که بچه ها سرو صداشون بلند نیست با اعصاب راحت به یکی از دوستام تلفن بزنم. هنوز انگشتم به شماره‌گیر نرسیده بود که صدای داد و فریاد آلوشا و جیغ‌جیغ ناشا بلند شد. با دلخوری داد زدم: «باز دیگه چه خبره؟» و گوشی رو با ناراحتی روی تلفن گذاشتم. پسرم یه چیزایی میگفت. اما زودپز اونقدر صداش بلند بود که مجبور شدم برم سراغشون و از پسرم بخوام یه بار دیگه به من بگه جریان چیه. آلوشا با صورت برافروخته و خیلی هیجان زده تقریبا داد زد: «ببین مامان، این دخترتو کنترل کن! با من بی‌رفتاری میکنه!» با خونسردی گفتم: «بی‌رفتاری نه، بدرفتاری» گفت: «نخیرم، بی‌رفتاری.» سرمو تکون دادم و گفتم: «آخه مامان جون این که میگی معنی نمیده…» با لجاجت گفت: «میده، خوبم معنی میده.» خنده‌م گرفت. گفتم: «خوب حالا این بی‌رفتاری یعنی چی؟» با قلدری گفت: «إ… محلم نمیذاره دیگه!»

دزدان هم لیاقت دارند!

بچه‌ها داشتن بازی ميکردن. منم نشسته بودم و استراحت ميکردم که پسرم سرش رو بلند کرد و گفت: «لياقت يعنی چی؟» يه خورده فکر کردم و گفتم: «يعنی اينکه بتونی کاری رو که بهت سپردن درست انجام بدی.» فکر کرد و گفت: «من لياقت دارم؟» به چشمای درشتش نگاه کردم و گفتم: «بله که داری.» پرسيد: «خواهری چی؟ اونم لیاقت داره؟» ميدونستم اين رشته سر دراز داره. واسه همين با ملايمت گفتم: «بله، هم اون هم بابا و هم من، اصلا ميدونی چيه؟ همه آدما لياقت دارن.» فکر کردم جواب خوبی دادم. اما پسرم دست بردار نبود. با سماجت ادامه داد: «آقا دزده که لياقت نداره!» نميخواستم با پيش‌فرض بزرگ بشه. بدون در نظر گرفتن سردرگمی احتمالیش، گفتم: «چرا ديگه، لياقت دزدی که داره!» دهنش باز موند. اومد از حرفا و هراسايی که از دزد، بهش منتقل کرده بودم، بگه. اما بعد از يه من‌ومن کوتاه منصرف شد و سکوت کرد.
چند دقیقه بعد وقتی داشت میرفت از اتاقش چيزی برداره، يهو برگشت و گفت: «ميدونی چيه مامان، حالا که آقا دزده لياقت دزدی داره، پس منم میتونم لياقت پليسی داشته باشم!» و روشو برگردوند. از قهقه سرمست من، لبخند رضايت روی لبای اونم نشست.

اتفاق خوب

صبح چشم که باز کردم، دیدم آلوشا داره بی‌سر و صدا با ماشيناش بازی ميکنه و منتظره بيدار شم. لبخندی زدم و با صدای گرفته گفتم: «صبح بخير آقای محترم» خنديد و گفت: «پا شدی؟ من تشنمه مامان. آب ميخوام.» با تعجب نگاش کردم و گفتم: «مامان جون آب که کنار تختت بود، خُب میخوردی تا حالا.» انگار تازه يادش افتاده باشه، دويد طرف اتاقش. داشتم پتومو تا ميکردم که برگشت: «امروز چه اتفاقی می‌افته؟» با آرامش گفتم: «بايد اتفاقی بيفته؟» و دستامو آروم کوبیدم روی بالش تا صاف و بدون چروک روی تخت جا خوش کنه. سرشو تکون داد و گفت: «آره. فکر میکنم يه اتفاق خوبی می‌افته.» بدون توجه گفتم: «خوبه» و دستشو گرفتم و بردمش سمت دستشویی…
چند ساعت بعد صداشون کردم و دو تا بسته پفک نمکی دادم دستشون. بچه‌ها با هیجان بالا و پائین پریدن و هورا کشیدن. (شاید حرص بچه‌ها بخاطر اینه که من به ندرت بهشون پفک میدم.) مشغول باز کردن در پفکه بودن که آلوشا هيجان‌زده گفت: «ديدی مامان؟ ديدی گفتم امروز يه اتفاق خوبی می‌افته!»

صلح جهانی

يه کمی برام عجيبه، بعضيها به من ايميل ميزنن و نظرم رو با صراحت در مورد جنگ عراق و امريکا ميخوان. من فکر ميکنم قبلا در اين مورد خيلی واضح موضع‌گيری کردم… اما با اين اوصاف حس واقعيمو يه بار ديگه مينويسم.
راستی من نظرخواهی هم دارم. پایین همین مطلب. اینو هم بگم که فقط در مورد متنهایی این نظرخواهی رو فعال میکنم که نظرات شما رو بخوام. اگرنه خاطرات به نظرخواهی نیازی ندارن!
من از جنگ بدم مياد و اين اصلا مفهومش اين نيست که آدم سرش رو بندازه پايين تا هر بلايی که ميخوان سرش بيارن. من به مبارزه اعتقاد دارم. (مگه نه اينکه من دارم برای به دست آوردن حضانت بچه‌هام مبارزه ميکنم؟) اما فکر میکنم جنگیدن یه کمی بار معنایی منفی داره… ممکنه بازی با کلمات باشه، شاید بهتره بگم من از کشت و کشتار بدم میاد.
راستش وقتی آمريکا به افغانستان حمله کرد خيلی خوشحال شدم. من از وضعيت اسفناکی که زنها توی افغانستان داشتن و از کشت خشخاش متنفر بودم. من از اينکه يه گروه مسخره عوضی (ببخشين دلم ميخواست هر چقدر ميتونم بد و بيراه بگم…) به خودش اجازه ميداد واسه آدما که من به آزادی اونا ايمان دارم تعيين و تکليف کنه حالم بهم ميخورد. از اینکه آمار جوونای معتاد مملکتم هر روز بیشتر میشد، خیلی میترسیدم. توی وجودم تضاد بود، اما با خودم کلنجار ميرفتم و ميگفتم گاهی بايد يه چيزايی از بين بره تا چيزای جديد ساخته بشه. گاهی خون انسانهای شريف ريخته ميشه تا آدمای رذل از بين برن. حتی گاهی با خودخواهی ميگفتم داشتن يه همسايه متمدن و پولدار بهتر از يه همسايه فقيره… چی بگم… دروغ نگفته باشم وقتی تلويزيون صحنه‌های فجيع جنگ در افغانستان رو نشون ميداد با اينکه رنج ميکشيدم اما ته دلم از سوختن طالبان و متواری شدنش لذت ميبردم. ديدم يهو توجه همه دنيا به کشوری جلب شد که تا اون موقع انگار هيچکس نميخواست بهش کمک جدی کنه. بعد ديدم همه چی داره خوب جلو ميره. خوشحال شدم. خوب بود… وزير زن داشتن و مدرسه.. کشت خشخاش ممنوع شد و آسمون به نظر آبی آبی ميومد.
اما حالا فکر ميکنين افغانستان تو چه وضعيه؟ کشت خشخاش بيشتر شده و يه تجارت پرسود جديد هم به تجارت مواد مخدرش اضافه شده، تجارت زن… باور کنين حالا زنهای افغان سر از جايی درآوردن که روزای شروع حمله امريکا به افغانستان خوابشو هم نميديدم…. عاليه، نه؟ اينم از همسايه امریکازده ما، جالب اينکه به کنوانسيون دفاع از حقوق زنان هم پيوستن، اونم وقتی که خبرای بدی از اين همسايه شرقی به ما ميرسه. (بازگشت قوانین طالبانی)
خيلی دليل وجود داره که من ديگه نخوام به اين لشکرکشی‌های وقت و بيوقت امريکا اعتماد کنم، خيلی دليل وجود داره يکيش هم اين که امريکا واسه افغانستان هيچ کاری نکرد… هيچی. فقط يه موج ناآروم ايجاد کرد و رفت.
راستش من نميدونم توی اين مرحله اگه جنگ متوقف بشه چه عواقبی ميتونه داشته باشه… نميدونم صدام، هارتر از اينی که هست ميشه يا نه. فقط دلم ميخواست يه جوری هر چه زودتر اين جريان تموم ميشد. من از آينده بچه‌هام ميترسم. من از اينکه اونا مجبور باشن رنجهايی رو تحمل کنن که خودشون مسبب به وجود اومدنش نبودن ميترسم. من از اينکه يه روزی ببينم که نتونستم اون چيزی رو که حق بچه‌هام بوده بهشون بدم، زجر می‌کشم… من از اينکه نه ماه تموم با احتياط رفتم و اومدم تا نوزادی سالم داشته باشم، و بعد همه تلاشم رو کردم تا بچه‌م تغذيه خوب و تفريح داشته باشه، خوب رشد کنه، خوب بخوره، خوب بپوشه، خوب بگرده، آرامش داشته باشه و… و… و اونوقت نتيجه همه روزای و شبای من با يه بمب ميکروبی، يه بمب اتمی، يه بمب شيميايی یا هر بمب دیگه‌ایی درب و داغون بشه تا صبح خواب به چشمام نمياد.
…..
چه فرقی ميکنه دوست من؟ کشور من یا کشور تو، خونه من يا خونه تو، بچه من يا بچه تو. من آرامش رو واسه همه بچه‌ها ميخوام… اونقدر مادر بودم که بتونم همه بچه‌ها رو به آغوشم بکشم و بخوام حمايتشون کنم.
همه ما اونقدر مامان و بابا هستيم که صلح رو واسه همه بچه‌های دنيا بخواهيم…
شما صلح رو نميخواهين؟

LinktoComments(‹0987654322›)
Comment

دلگرمی‌های مستدل

امشب برقا رفت. داشتیم شام میخوردیم. ناشا ترسید. حتی وقتی بغلش کردم هم دست از گریه برنداشت. اما آلوشا آروم کنار بشقاب غذاش موند تا من بتونم برم و شمع روشن کنم. داشتم تو کمد دنبال شمع میگشتم که آلوشا خیلی آروم و با احتیاط گفت: «مامانی گرگ آدما رو میخوره؟» فهمیدم غرورش اجازه نمیده که گریه کنه یا بگه که میترسه. نه میتونستم برگردم پیشش و نه دلم میومد که تو تاریکی تنها بمونه. هر چی زودتر شمعا رو پیدا میکردم بهتر بود. به فکر رسید که از همون جایی که هستم شروع کنم به حرف زدن باهاش. اتفاقا نتیجه‌بخش هم بود. چون هم ناشا آروم شد و هم ظاهرا تونستم کاری کنم که حواس پسرم یه کمی پرت بشه.
به یه لحن خیلی آروم و مهربون بهش گفتم: «ببین مامان جون، اول اینکه ما اینجا در خونه‌مون رو بستیم و گرگه نمیتونه بیاد تو خونه. دوم اینکه ما توی شهر زندگی میکنیم و اینجا گرگ پیدا نمیشه. سوم اینکه اگه گرگ هم بتونه بیاد، من باهاش میجنگم و از تو دفاع میکنم. چهارم اینکه فکر میکنم گرگه از تو بترسه، چون تو خیلی شجاع هستی…» و همون موقع شمعایی رو که پیدا کرده بودم روشن کردم و اصلا یادم رفت که داشتم چی میگفتم.
برگشتم سر شامم و یه قاشق از غذا رو گذاشتم دهن پسرم و یه قاشق دهن دخترم. تازه میخواستم خودمم شام نیمه تمومم رو بخورم که خیلی دوستانه بهم گفت: «میگما، مامانی شما که سه چار تا شو گفتی، خوبه ده بیست تا دیگه‌م بگی!»
احتمالا اونم فهمید بجز دوتای اولی، کم کم دلیلام داشت آبکی میشد.

اپراتور

چند روز قبل از عید، واسه بچه‌ها دو تا موبایل اسباب‌بازی خریدم. آلوشا برعکس ناشا، بیشتر از فشار دادن بی‌دلیل دکمه‌ها و درآوردن صداش، کنجکاو بود بدونه خانومه چی میگه. یکی دوبار از من پرسید. اولش منم متوجه نشدم، اما بعد از یه کمی دقت فهمیدم چی میگه. بهش گفتم و بعدم معنی‌شو گفتم و راستش پسرک کنجکاو رو از سرم باز کردم.
……
امروز عصر بچه‌ها رو بردم حموم. بعد هم آوردم و لباس پوشوندم و سشوار رو روشن کردم تا موهاشون رو خشک کنم. داشتم چار تا شوید کوچیکه رو خشک میکردم که تلفن زنگ زد. با سر به آلوشا اشاره کردم برو گوشی رو بردار. رفت و خیلی سریع برگشت. پرسیدم: «کی بود؟» گفت: «هیشکی. فقط میخندید!» فهمیدم دسته گل به آب داده، واسه همین وقتی بعد از یکی دو دقیقه بازم تلفن زنگ زد، خودم پاشدم و گوشی رو برداشتم و دیدم دوستمه و داره یه ریز میخنده. واقعیتش از خنده اون منم خنده‌م گرفت. گفتم: «سلام. چیه؟ چرا میخندی؟» به سختی جلوی خنده‌شو گرفت و در حالی که داشت سعی میکرد مفهموم صحبت کنه، گفت: «میدونی امروز آلوشا وقتی گوشی رو برداشت و چی گفت؟ گفت:! Operator, may I help you »

حرفای خوب خوب

بچه‌ها سر يه ماشين، دعواشون شده بود. يه کمی صبر کردم تا با هم به توافق برسن. بعد ديدم که آلوشا داره از زور بازوش استفاده ميکنه و کمی هم، فقط کمی! بد و بيراه ميگه.
داشتم ظرف ميشستم. بهم برخورد. فکر کردم لابد همين جورياس که بعدا پسرا زورگو ميشن و فکر ميکنن ميشه با زدن و حرف ناجور کار خودشون رو جلو ببرن. با عصبانيت شير آب رو بستم و دستم رو با پيش‌بندی که بسته بودم خشک کردم و رفتم توی اتاق و با ناراحتی سر پسرم داد زدم: «دفه آخرت باشه که خواهرت رو ميزنی و بهش حرف بد ميزنی. اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه ببينم که از اين کارا ميکنی کاری ميکنم کارستون.» و در تمام مدت انگشت اشاره‌مو هم تکون ميدادم که مثلا تاثير حرفامو بيشتر کنم.
آلوشا اصلا جا نخورد. اومد گناه رو گردن خواهرش بندازه: «خوب آخه اين ماشين مال منه!» گفتم: «حالا هر چی. اين دليل نميشه که خواهرت رو بزنی.» شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب چيکار کنم پس؟» گفتم: «با زبون خوش مادر. با حرفای قشنگ. بلدی؟» گفت: «بلدم.» و روشو کرد به ناشا و گفت: «کباب کوبيده من! اون ماشين رو بده به داداشــــــی.»

آموزش از نوع بهينه

يکی از اولين چيزايی که بچه‌ها ياد ميگيرن، فحش دادنه. من تعجب ميکنم، وقتی که کسی به بد و بيراه بقيه جواب نميده ميذارن به حساب بی‌عرضه‌گيش… این طور نیست، چون قطعا سکوتش اختياريه.
آلوشای من دقيقا توی همين سنه. سنی که ياد گرفته ميشه فحش داد و از دادنش هم ملالی نداشت. (آخه چه فايده داره من به بچه‌ام بگم جواب نده، وقتی که ممکنه در روز بارها فحش بخوره؟)
حدود يه ماه پيش يه دوست نازنين حين صحبت‌هاش به من گفت که به پسرم بگم هر کس هر چی بهش گفت، اون جواب بده خودتی. اين جوری نه فحش داده، و نه طرف رو بيجواب گذاشته. منم به طور امتحانی شروع کردم به آموزش تا ببينم این راه حل جواب ميده يا نه.
فکر ميکنين نتيجه چی بود؟ توی يکی از عيد ديدنی‌ها يه دختر بچه وروجک بهش گفت احمق! پسر منم با خونسردی بهش گفت: «احمق خودتی، بيشعور!» بعدم نگام کرد و گفت: «خوب بود؟»

وام خرید ماشین

امروز داشتم این جریان رو واسه یه دوستی تعریف میکردم. هر دومون به خنده افتادیم. بعدم وقتی تو تنهایی بهش فکر کردم دیدم بازم دارم میخندم. واسه روشن تر شدن جریان هم بگم که گفتن، بانک صادرات تا سقف پنج میلیون تومان وام میده واسه خرید ماشین صفر کیلومتر. سند هم تا پایان پرداخت اقساط به نام بانکه. نمیدونم این خبر راسته یا نه. نمیدونم که اصلا به صرفه هست یا نه… اما خوب واسه من خیلی خیلی وسوسه برانگیز بود. و این باعث شد این چند روزه هر جا رفتیم صحبت به ماشین خریدن ختم شد.
توی یکی از مهمونیا، یکی از حاضرین که خیلی سر به سر آلوشا میذاشت و با هم حسابی دوست شده بودن، روشو کرد به پسرکم و گفت: «آلوشا، دلت میخواد بابات برات چه ماشینی بخره؟» آلوشا که داشت با یه پسته خوش آب و رنگ کشتی میگرفت تا بازش کنه، بدون معطلی گفت: «بونکر سیمان!»

وقتی مامان اشتباه میکنه

گاهی از اوقات وسواس مادر و پدرا بجای اينکه مشکلی رو حل کنه کار رو خرابتر ميکنه. مثل وسواسی که من روی حرف زدن پسرم دارم. البته تا حالا خودم رو دلداری دادم که چون چپ دسته، کمی نامفهوم حرف ميزنه، يا شايد چون لوزه‌هاش بزرگه… اما خوب واقعيتيه که بعضی کلمات رو جدا فجيع تلفظ ميکنه.
چند روز پیش وقتی غذاشو کشیدم، صداش کردم تا بياد و ناهارش رو بخوره: «آلوشا بيا مامان.. ناهارت سرد شد…» با کندی جواب داد: «الان ميام مامان.. يه گِگه (gege) صبر کن!» اولش متوجه نشدم چی ميگه. با قاشق چوببه خورشت رو بهم زدم و کمی از غذا چشیدم و پرسیدم: «چکار کنم مامان؟» جوابم رو نداد. منم توجهی نکردم. بعد دوباره صداش کردم: «بيا ديگه بچه. ساعت دو شد…» و اين بار کمی بلندتر جواب داد: «إ……… مامان، گفتم يه گگه صبر کن. بازيمو خراب ميکنی!!!»
ابروهامو بالا بردم…! رفتم سمت اتاقش. فکر کرد عصبانی شدم که معطل کرده. اسباب‌بازی‌هاشو ول کرد و پاشد. خنديد و گفت: «داشتم میومدم!» يه کمی نگاش کردم و گفتم: «يه گگه چيه دیگه؟» گفت: «يه گگه‌ست ديگه!» بی‌حوصله بودم، گفتم: «يه گگه نه مامان جون يک دقيقه. سعی کن درست صحبت کنی.» يکی دو بار پلک زد و بعد گفت: «يک دگیگه» حالا بگذريم که قاف رو خيلی نزديک به گاف تلفظ کرد. اما همين که از گگه به دگيگه رسيده بودم، خودش کلی موفقيت بود.
چند روز بعد برامون مهمون اومد. يه کمی ناخونده و یه کمی بدموقع. باعجله رفتم به آشپزخونه تا کتری رو واسه دم کردن چای بذارم رو اجاق. همون حين که داشتم ميرفتم به مهمونام گفتم: «الان ميام خدمتتون، يه دقه بيشتر طول نميکشه» هنوز جمله‌م کامل از دهنم در نیومده بود که پسرم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من کرد و گفت: «مامانی سعی کن درست صحبت کنی. يه گگه نه! يه دگيگه!» و بعد با بازترین لبخند دنیا به صورت مهمونامون نگاه کرد.

نوشی سلطان

داشتم ظرفا رو ميشستم که آلوشا از توی اتاقش داد زد: «نوشی سلطان! آب برام بيار.» ممکن بود که در حالت عادی نسبت به اين جمله واکنش نشون بدم و بگم که خودت پاشو بيا بخور اما چيزی که ذهنمو مشغول کرد، اسمی بود که منو باهاش صدا زد. تو ذهنم داشتم با خاطراتم کلنجار ميرفتم که توی ايام عيد کجا به شوخی نوشی سلطان صدام کردن که اين بچه شنيده و يادش مونده… و اينکه اگه الان جواب بدم ممکنه که حساس بشه و بعدا جلوی بقيه هم صدام کنه و من احيانا خوشم نياد. خودمو زدم به نشنيدن و به کارام ادامه دادم. بعد از چند دقيقه پسرم دوباره داد زد: «مامان سلطان چرا برام آب نمياری؟!» يه کمی اين دست اون دست کردم و بعد با احتياط گفتم: «خودت بيا بخور، ليوان آب روی ميزه…» و به شستن ظرفام ادامه دادم.
فقط بعد از يکی دو ساعت، خيلی آروم ظاهر يه آدم بی‌تفاوت رو به خودم گرفتم و ازش پرسیدم: «چی شد به من گفتی نوشی سلطان؟ مگه من خودم اسم نداشتم؟» داشت با ماشينش بازی ميکرد. به نشونه رد شدن ماشين از سرعت‌گير از روی یه خودکار بيک ردش ميکرد و ادای ترمز گرفتن و ویراژ ماشین رو در میاورد… بدون عجله ماشینش رو کنار دیوار، پارک کرد و سرشو خاروند و گفت: «خوب مگه خودت نگفتی که من شير سلطان جنگلم؟ وقتی من شير باشم تو مامان سلطان ميشی يا نه؟ خوب منم صدات کردم نوشی سلطان…»

خیلی شانس آوردم که شير، بيگم جنگل نيست. چون لابد با این اوصاف ميشديم نوشی بيگم!

فریبا

روزی که گذشت مصادف بود با سالروز مرگ عزيزی که من اونو ۱۹ سال پيش از دست دادم. ميدونم تا ننويسم کی بوده و توی زندگی من چه نقشی داشته هيچ فايده‌ايی نداره که از نبودنش بگم. فقط ميخوام اينو بدونين که فريبا با بودن و حتی نبودنش مسير زندگی منو تغيير داد. شايد باور نکنين ولی من کلی از رشد شخصيتی خودم رو مديون اون هستم.
فريبا رو اصفهان به خاک سپردن. خيلی دلم ميخواست امروز ميتونستم سر مزارش باشم. اما نشد…
اين يه ادای دين بود از طرف من بهش و به تمام کسايی که دوسش داشتن… که ميدونم کم نيستن.

کد رمز

دو تا از اين مبلهای بادی… از همينا که مال بچه‌هاست، بادش ميکنن و مثل مبل ازش استفاده ميکنن و روش ميشينن، نميدونم ديدين يا نه…. خلاصه دو تا از اين مبلای بادی رو خيلی وقت پيشا، قبل از اينکه بچه‌دار بشم خريده بودم. امروز در کمد رو باز کردم و درشون آوردم. بگذريم که جونم دراومد تا با اين گلوی خراب و حال سرماخورده بادش کردم، اما بچه‌ها حسابی ذوق کرده بودن. نميدونم کتی رو ميشناسين يا نه؟ يه شخصيت کارتونيه… يه سری کتاباشو هم کتاب بنفشه چاپ کرده. فکر کنم پنج يا شيش تايی هستن. پسر منم اون کتابا رو داره. اين مبلا مثل کتی ميمونن. يه مبل پلاستيکی که کله اين گربهه رو داره و خيلی هم قشنگه.
hello-kitty[1]امروز وقتی بادشون کردم با خوشی به پسرم گفتم: «کدومو ميخوای؟ آبيه يا صورتيه؟» خنديد و گفت:‌ «شماره چهارش مال من، شماره دو مال خواهری!» گفتم: «مادری اين مبلا که شماره ندارن!» گفت: «کتابام که دارن….» و رفت کتاباشو آورد…. ميدونين چيه؟ راست ميگفت! جلد کتاب شماره چهار آبی بود و شماره دو صورتی…
يه کمی لقمه رو دور سرش نمی‌پيچونه اين پسره؟

دولت همون ملته!

داشتم به اخبار ساعت ده شبکه يک نگاه میکردم. آلوشا تازه صبحونشو خورده بود که از زل زدن من به تلويزيون کنجکاو شد. مهلت نداد اخبار تموم شه. اومد رو مبل بغل دستم ايستاد تا قدش بلندتر بشه، بعد دستم رو تکون داد و گفت: «چيه مامان؟» گفتم: «هيس.» و سعی کردم آرومش کنم. اما اين بار دستم رو محکم‌تر کشيد و گفت: «چيه مامان؟ بگو ديگه…» با کمی اخم و تخم سرم رو تکون دادم و گفتم: «عراقه مادر… عراق» و دوباره سرمو برگردوندم سمت تلويزيون، يعنی اينکه بسه، ميخوام گوش کنم. اما آلوشا دست بردار نبود. بلندتر پرسيد: «عراقی بيشعوره؟» يخ کردم. نگاش کردم و گفتم: «اين حرفا رو کی يادت ميده بچه؟ نه… کی گفته عراقی بيشعوره؟!؟» شونه‌هاشو بالا انداخت و با بی‌تفاوتی گفت: «مگه يادت نيست توی خاک سرخ…» يادم افتاد. (يادتونه ميگفتم واسه بچه‌م قصه جنگ نميگم؟ بقول شبديز مگه ميشه تو خاور ميانه از جنگ حرف نزد.)
نشستم روی مبل و بچه رو روی پاهام نشوندم و خيلی آروم گفتم: «مامان جون اونجا ما حرف از دولت ميزديم… اينا مردمن. ببين اينا بچه توشون هست، جوون هست، پير هست….» بدون معطلی پرسيد: «دولت يعنی چی؟» و صبر نکرد تا جواب بدم. با خوشی دستاشو بهم کوبيد و گفت: «آهان… فهميدم. هر کی تفنگ داره دولت بيشعوره!..» خنده‌م گرفت. صورتشو يه ماچ گنده کردم و گفتم: «نه مامان جون. نه! هر کی که تفنگ داره که بد نميشه. دولت وقتی یه حرفی میزنه، مردمم باید حرفاشو گوش کنن….»
سرتون رو درد نيارم… من نتونستم به اين پسرکم بفهمونم فرق بين مردم و دولت چی هست. راستش زیاد هم توقع نداشتم که بفهمه. وقتی مردم ما، حساب مردم و دولت عراق رو هنوز از هم سوا نکردن، چه توقعی میشه از یه بچه سه سال و نیمه داشت؟ …

گرگ بلا… خرگوش ناقلا

پشت موهای آلوشا خيلی بلند شده بود. امروز با دلخوری بهش گفتم: «پسره، شدی مثل گرگ بلا، خرگوش ناقلا!» چشاش گرد شد. با وحشت نگام کرد و گفت: «يعنی مثل آقا گرگه شدم؟» خنديدم و دستشو گرفتم و کشيدمش طرف خودم. پارچه رو دور گردنش بستم و موهاشو شونه زدم. بعد با مهربونی قيچی رو به موهاش نزديک کردم و بهش گفتم: « نه مامانی! خود گرگه که نه. اين اسم يه کارتون خيلی قشنگه، که وقتی ما بچه بوديم ميديديم. توش يه آقا گرگه بود که همش دلش ميخواست خرگوشه رو بخوره. این آقا گرگه که مثل تو پشت موهاش خیلی بلند شده بود، هيچوقت نتونست خرگوشه رو بخوره. ميدونی چرا؟ چون خرگوشه هم باهوشتر بود و هم تندتر میدوید…» حرفام به اینجا که رسید، کارم دیگه تموم شده بود. پارچه رو یواش از دور گردن پسرکم باز کردم و بهش گفتم: «چه گلی شدی پسر… اگه گفتی مثل چی شدی؟» و داشتم خودمو آماده ميکردم که بهش بگم مثل ماه شده که يه نگاه تو آينه کرد و با شيطنت گفت: «مثل گرگ بلای کچل!»

ديروز و امروز

امروز صبح بابای بچه ها تلفن زد. بی‌حوصله بودم. (نپرسين چرا بی‌حوصله‌م. چند روزی ميشه…) پرسيد: «ناشا چطوره؟» گفتم: «هيچ، از صبح تا حالا داره يه ريز غر ميزنه.» خنديد و گفت: «مثل مامانشه ديگه!» و ادامه داد: «شاپسرم چکار می‌کنه؟» بازم با بی‌حوصلگی جواب دادم: «اونم يه ريز سئوال ميکنه و حرف ميزنه!» بازم خنديد و گفت: «إ….. اينم که داره کار تو رو ميکنه!»
…………………………
چی شد که از اون دختر شاد و سرزنده يه آدم غرغروی پرحرف باقی موند؟ …

رنگ بندی

مدتیه که آلوشا رنگها رو خوب یاد گرفته. اونا رو خوب تشخیص میده و بجز صورتی و نارنجی که نمیدونم چرا به هر دو میگه نارنجی، با بقیه رنگا مشکل نداره.
چند وقت پیش یکی از دوستام که باهاش خیلی رودروایسی دارم به دیدن ما اومد. مشغول پذیرایی بودم که یهو پسرم دوید تو اتاق و بدون مقدمه با صدایی که بیشتر به جیغ شباهت داشت، گفت: «مامانی، پی پی دارم!» جا خوردم… یه کمی سرخ و سفید شدم. من منی کردم و به مهمونم گفتم: «بچه س دیگه!» بعد صورتم رو بردم نزدیک صورت آلوشا و در حالیکه سعی میکردم فقط خودش بشنوه، بهش گفتم: «خیله خوب بچه، داد نزن… یواش» با عجله پا به پا شد و بدون توجه ادامه داد: «خوب پی پی دارم دیگه. زود باش مامان. الانه که…..» حرف تو حرف آوردم و با لبخندی به مهمانم، قضیه رو ماست مالی کردم و دست پسرک رو گرفتم و با عجله بردم دستشویی.
اما مصیبت واقعی وقتی شروع شد که اجازه نداد من بشورمش و با داد و فریاد و اصرار، پافشاری کرد که خاله باید یه این امر شریف بپردازن! حالا من هی دندونامو بهم فشار میدم که بچه یواش و اونم هی بلندتر داد میزنه که خاله بیاد!
اینکه چی به من گذشت، بماند. فقط اینو بگم که با هزار وعده و وعید و شهربازی و بستنی راضیش کردم و شستمش و دستشو گرفتم و آوردمش بیرون. خواستم به محض اینکه برگشتیم پیش دوستم ازش عذرخواهی کنم که لبخندی زد و گفت: «به قول خودت بچه س دیگه، سخت نگیر» بعد با مهربونی لپ پسرم رو کشید و دوستانه گفت: «خاله جون، دفه دیگه من میشورمت. باشه؟ حالا لباس مهمونی تنم بود؛ نمیشد. اما دفه دیگه که دیدمت و خواستی بری دستشویی، بگو، من میام. باشه؟» آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه، یه خیار از توی ظرف برداشت و گفت: «باشه. ولی خیلی حیف شد خاله. ندیدی! آخه این دفه پی پیم خردلی بود!»
و یه گاز گنده از خیارش زد….

دلنوازانه

دلنوازانه
نوعروسان بهار
بتو تبریک مرا گویندی
که بود عید و همه سال
ترا فرخنده

34[1]
راستش من همیشه واسه شروع سال نو هیجان خاصی توی دلم احساس میکردم، اما امسال پر از احساسات ضد و نقیضم. نمیتونم حمله آمریکا به عراق رو نادیده بگیرم. شاید بهتر باشه هممون با یه حرکت برنامه ریزی شده جهت گیری کنیم. شاید بهتر باشه هر نوع آدمکشی، از هر نوع و به هر بهونه ایی رو محکوم کنیم.

کمتر از پنج ماهه که در کنار شما هستم. به مهمونی خونه هاتون اومدم و خیلی چیزها رو هم ازتون یاد گرفتم. من هیچوقت نمیتونم اون احساس خوبی رو که با شما بودن به من داده جبران کنم. من هیچوقت نمیتونم بگم که نوشتن این خطوط تو شبا و روزهای پر از اضطراب، چه آرامش خاطری رو به من هدیه کرده. من هیچوقت نمیتونم اونطور که باید و شاید از همه تون تشکر کنم… باز هم با ما بمونین و ما رو به حریم دلهاتون راه بدین. اسم هیچکدوم از ما با سین شروع نمیشه، اما وقتی کنار سفره هفت سینتون نشستین، یه جایی رو هم واسه ما در نظر بگیرین… یه جای کوچولو، گوشه دلتون…
»نوروزتون مبارک«

با تشکر از دوست خوبی که این کارت رو برام فرستاد.

مرد خونه

امروز وقتی با ناراحتی به آخرین اخبار حمله امریکا به عراق گوش میکردم، پسرم که متوجه ناراحتی من شده بود، ازم پرسید: «ناراحتی مامانی؟» وقتی بهش جریان رو گفتم و گفتم که امروز خیلی از بچه های همسن اون، پدر و مادراشون رو از دست دادن و یا به خونه هاشون حمله شده، پرسید: «به خونه ما هم حمله میکنن؟» توی فکر بودم… زمزمه کردم: «نمیدونم مادر، شاید… امکانش هست…نمیدونم» و خیلی آروم موهاشو نوازش کردم. تو فکر رفت. یه کمی به تلویزیون خیره شد، بعد رفت و تفنگ پلاستیکی شو از اتاقش آورد و گذاشت وی میز آشپزخونه و بعدم هواپیمای اسباب بازیشو آورد و در حالی که سعی میکرد با قدرت صحبت کنه، گفت: «فرقی نمیکنه مامانی، چه عراق بیاد، چه امریکا، من مواظب تو و خواهری هستم….»
راستش یه چیز دیگه م گفت که نمیدونم گفتنش درسته یا نه… اما گفت امریکا بهتره بره رو سر عمه ش بمب بریزه… (پوزش بی پایان من از همه عمه های دنیا.. این مطلقا از آموزشای من نیست!)

قصاص قبل از جنایت

صبح با باد شدیدی که میومد و کارای زیادی که داشتم و شلوغی شهر و مریضی بچه ها، تصمیم گرفتم با آژانس برم تا سر راه بتونم ماهی قرمز سفره هفت سین و یکی دوتا از این سین ها که باقی مونده بودن رو بخرم. طبیعیه که وقتی میخواستم خرید کنم، چون زود برمیگشتم، بچه ها رو پیاده نمیکردم. اما یکی از کارام یه کمی طول کشید و چاره ایی هم نبود. با صبوری به صورت تعمیرکار نگاه کردم تا بلاخره تلفن تعمیر شده رو دستم داد و منم با عجله به سمت ماشین دویدم.
هنوز ننشسته، آلوشا با ناراحتی من رو نگا کرد و گفت: «مامانی، منو کجا میذاری و میری؟ نمیگی ما رو آقا دزده میبره؟ نمیگی یکی با ما دعوا میکنه؟ کجا بودی؟ چرا ما رو نبردی؟…» و داشت همین طور ادامه میداد، که تو حرفش پریدم و گفتم: «چی شده مگه؟ خوب تو ماشین بودی، پیش آقای راننده. خیال منم راحت بود که نه آقا دزده میاد و نه کسی باهاتون دعوا میکنه.» بعد از تو کیفم دو تا دونه شکلات کوچولو در آوردم تا بدم دست بچه ها و جنجال رو تموم کنم که آلوشا با عجله و ناراحتی شکلات رو گرفت و توی دهنش گذاشت و با دهن نیمه پر گفت: «خوب حالا اگه همین آقای راننده، بد باشه چی؟ اگه دیگه من نبودم چی؟ این آقاهه میخواست منو بزنه…» بقیه حرفای پسرکم رو ول کردم و رو کردم به راننده تا ازش توضیح بخوام که دیدم راننده با رنگ و روی پریده بهم نگا کرد و گفت: «خانوم به خدا من که چیزی بهش نگفتم! فقط گفتم که آروم بشینه… باور کنین حتی دعواشم نکردم!»
با دلخوری به راننده گفتم: «ببخشین آقا، من قبل از اینکه بچه ها رو تو ماشین بذارم، ازتون اجازه گرفتم. ظاهرا شما رودروایسی داشتین. باید میفرمودین تا من بچه هامو همرام میبردم…»
و اخم کردم. راننده برگشت جواب بده که با گفتن مسیر بعدی، همون جا بحث رو تموم کردم. بعدشم با یه معذرت خواهی از راننده و یه کمی قلدری به پسرم که بسه دیگه به خیال خودم، قال قضیه رو کندم. با خودمم فکر کردم که چه آدمایی تو دنیا پیدا میشن…..
وقتی که به خونه رسیدیم، ناشا رو بغل کردم و پول رو دادم دست آلوشا تا به راننده بده که که دیدم روشو کرد به راننده و با لبخند شیطنت باری گفت:«دفه دیگه که خودکارتو خواستم، بدش به من تا به مامانم بگم باهات دعوا نکنه!»

چهارشنبه سوزی

ساعت از نه گذشته، اما جوجه های من هنوز خوابن. فکر میکنم بخاطر داروه… راستش هممون سرما خوردیم. در مورد بچه ها که نمیدونم، اما خودم که سرم حسابی سنگینه. میخواستم یه دفعه بذارم شب بنویسم اما دلم نیومد راجع به چهارشنبه سوری ننویسم.
دیشب من و بچه ها هم بیرون رفتیم. اینجا توی محل ما که خیلی شلوغ بود. بچه ها رو از روی آتیش پروندم (خودشون تنهایی نمیتونستن) و زردی من از تو، سرخی تو از من رو براشون خوندم، تا طبق یه عادت قدیمی سالی همراه با سلامتی رو به بچه هام هدیه داده باشم.
یه چیزی بین ساعت هفت و ربع تا هفت و نیم هم به خونه برگشتیم. چون اوج شلوغی بود و هرچند ناشا با شنیدن صدای بمب! ذوق زده، دست میزد و سرسری میکرد، اما آلوشا از سر و صدا بدش اومد و پرسید که این چهار شنبه سوزی نیست، این چهارشنبه ترقه ست و باقی حکایت مربوطه به تلاش مادرانه من برای تفهیم چهارشنبه سوری نه سوزی!

تا شب با دو سه تا خاطره برمیگردم .

در مثل مناقشه نیست!

این دخترک ما هر چی که ازش بپرسن، میگه نه! چند روز پیش به آلوشا گفتم: «مامانی یه خورده حرف زدن به خواهری یاد بده. شما اسم هر چی که دستشه رو بگو. بگو این قاشقه، این کتابه و … تا زودتر حرف زدن یاد بگیره.»
حالا میون این همه چیز چی شد که پسر ما تصمیم گرفت با بله شروع کنه، با توجه به زیاد نه گفتن خواهرش خیلی هم دور از ذهن نبود و چیزی که جالبه سئوال و جواباییه که آقا! یاد خواهر کوچولوش داد!! توجه کنین:
آلوشا: «خواهری، شما داداش رو دوست داری؟ بگو بله!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «هر چی من بگم، میگی چشم داداشی جون؟ بگو بله!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «خواهری میخوای این ماشینو بدم به خودت؟ بگو نه!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «نه خواهری، باید بگی نه!»
ناشا: «بــــــــــــــــــل…بــــل!»
آلوشا: «ا…. ماشینمو بده. من الکی گفتم!»

و صدای جیغ و داد بچه ها…

طلاق توافقی

نمیدونم چهل روز پیش بود یا پنجاه روز… بعد از دو سال کلنجار بلاخره برگه توافق طلاق رو امضا کردیم و قرارمون شد صبح ساعت 9 توی دادگاه، با داور که باید از اعضای فامیل و متاهل باشه و گواهی بده که قادر به ادامه زندگی نیستیم. قرار بود عموم بیاد و وکیلم و متاسفانه بچه ها ، که کسی رو نتونستم پیدا کنم اونا رو نگه داره…
صبج زود با یه ساک بزرگ پر از پوشک و شیر خشک و لباس اضافه، بیسکوئیت و قمقمه آب و … از خونه خارج شدم و تموم راه جلسه توجیهی واسه پسرم گذاشتم که جایی میریم که آدما خسته و عصبانی هستن و ممکنه سر هم داد بزنن و گریه کنن، اما اون نباید بترسه، چون همشون دارن شوخی میکنن و خودشون متوجه نیستن! (این منطق مادرانه مضحک)
با کمی دلهره پرسید که من و پدرش هم قصد داریم از این شوخی ها بکنیم؟ گفتم نه و خیال خودم و اونو راحت کردم که تحت هیچ شرایطی تن به دعوا و داد و بیداد نمیدم.
خلاصه کنم، خانومی که مسئول رسیدگی به پرونده بود تا بعد ما رو بفرسته اتاق قاضی، خیلی بی مقدمه ازم پرسید: «بچه هاتو میخوای یا طلاقتو؟» جا خوردم و گفتم: «هر دو» از سر بیحوصلگی سرشو تکون داد و گفت: «میدونم خانوم جون… کدومشو بیشتر دوست داری؟» دیگه راستی راستی بریده بودم. با نگاهم دنبال وکیلم گشتم تا شاید ایشون به من بفهمونه منظور چیه. اما خانوم – که گویا رئیس دفتر بودن – منو شیر فهم کردن که :«هزار تومان از مهریه ات رو به ازای طلاق و بقیه مهریه رو ببخش به ازای گرفتن حضانت بچه هات. چون تو نمیتونی بدون ارائه دلیل محکمه پسند درخواست طلاق کنی، باید با بخشش مال به شوهر و گرفتن رضایتش طلاق بگیری، که شما داری مهریه تو میبخشی. اما اگه مهریه رو فقط به ازای طلاق ببخشی و بچه ها رو هم بگیری، بعدها هر زمان که شوهرت اراده کنه میتونه درخواست استراداد بده برای برگردوندن بچه ها. ولی اگه در حکم دادگاه قید بشه که مبلغی از مهریه رو به ازای گرفتن حضانت بچه ها تا سن قانونی بخشیدی، هر زمان که شوهرت بخواد بچه ها رو ازت پس بگیره، ملزم به پرداخت مهریه میشه.»
صحبت که به اینجا رسید، پرسیدم چی پیشنهاد میکنه، نوشت هزار تومان از مهریه به ازای طلاق و مابقی در ازای گرفتن حضانت بچه ها… که بابای بچه ها پرسید: «حالا اگه خانومم دوست داشته باشه بعدها شوهر کنه، تکلیف بچه ها چی میشه؟» و جواب شنید: «از نظر قانون با ازدواج مجدد مادر مسئله حضانت منتفی و باطل میشه، اما در این نوع طلاق اگه مادر ازدواج هم بکنه، مرد برای پس گرفتن بچه هاش باید مهریه بخشیده شده به ازای حضانت رو تا ریال آخر پرداخت کنه. چون در واقع این مرده که داره توافق رو بهم میزنه.» و صحبت به اینجا که رسید سرجیو پا شد: «خانوم، لطف کنین و اون برگه امضا شده رو پس بدین. من طلاق نمیدم. اومدیم و این خانوم خواست شوهر کنه…..» صدای پاره شدن برگه توافق طلاق قاطی شد با صدای من: «ببین… من که تعهد دادم دیگه شوهر نکنم… مشکلت چیه.. گوش کن… صبر کن……………………………….»
و رفت…
هنوز من و وکیلم نتونستیم راهی پیدا کنیم تا با کمترین ضرر روحی بشه طلاق گرفت و بچه ها رو هم از دست نداد.
یه چیزی… هرچند که من در متن طلاق نامه توافقی ذکر کرده بودم که متعهد میشم هرگز ازدواج نکنم، اما بعدها شنیدم که این یه قرارداد شخصی تلقی میشه و قراردادهای شخصی هر جا که با قانون مغایرت پیدا کنن میتونن لغو بشن. یعنی حتی اگه تعهد هم میدادم، بعدها میتونستم زیرش بزنم. یه چیزی مثل همون که قبلا نوشته بودم… اینکه وقت عقد بجای مهریه حضانت بچه ها گرفته بشه و اینکه این کار اصلا عملی نیست…
راستی، من به قولی که توی ماشین به پسرکم داده بودم وفادار موندم و به همین دلیل بچه ها خاطره جیغ و داد مامان و باباشون رو با خودشون به خونه نیاوردن… فقط واسه پسرم سئواله هنوز که باباش چرا یهو برگه رو پاره کرد و رفت، راستش رو بخواهین… واسه منم سئواله هنوز…..

تحویل سال نو

شاید ده – پونزده روزی میشد که آلوشا هر صبح از من میپرسید: «امروز عیده؟» و منم هر روز میگفتم نه. راستش سئوالش یه کمی عجیب بود. واسه همین یه بار ازش پرسیدم: « چیه تو هر روز میپرسی عید شده یا نه؟» اول با دقت تو صورتم نگاه کرد… بعد روشو برگردوند و گفت: «هیچی!»، اما فرداش بازم سراغ عید رو گرفت. امروز دیگه تصمیم گرفتم هر جور شده بفهمم جریان چیه. وقتی سئوال هر روزشو تکرار کرد، با مهربونی صورتشو نوازش کردم و گفتم: «با عید چکار داری گلم؟ به من بگو، شاید بخاطر تو هم که شده زودتر عید بشه!» پا به پا شد، من منی کرد و با یه کمی تردید گفت: «یادته اون شورت قشنگه که برام خریدی؟.. همون که عکس هاپـــــی داره.. همون که گفتی عید که شد میپوشــــی؟… خوب مامان، من دلم میخواد زودتر عید بشه تا من بتونم شورت هاپی مو بپوشم!»
……………………………
این جوریا بود که عید تو خونه ما یه کمی زودتر از همیشه شروع شد….

اولین عیدی

بچه ها تب دارن و سرفه میکنن. خدا به داد من برسه، دم عید و دو تا بچه سرما خورده… خدا به داد برسه.

پیروزی های کوچک

فکر میکنم یک هفته ایی میشه که آلوشا یاد گرفته خودش شلوارش رو بپوشه… راستش خودش که هیچ، منم کلی خوشحالم. هر قدمی که به سمت مستقل شدن برمیداره، باری از دوش من برداشته میشه…
امروز روز سختی بود. من خسته بودم. بعد از ناهار به اتاقم رفتم. قرار بود بچه ها ده دقيقه آروم بازی کنن، تا من استراحت کنم. چشمم آب نميخورد که بتونن آروم بمونن اما ساکت بودن! سکوت بچه ها هميشه عجيبه. اما عجيبتر این بود که یه کمی سکوت ميکردن و بعد از چند دقیقه دست ميزدن و هورا ميکشيدن و بعد دوباره سکوت! خواستم بيخيال شم، اما کنجکاو بودم بدونم دارن چکار ميکنن. کنجکاویم اونقدر شدید بود که من خسته و درمونده رو از جام بلند کنه و پاورچین پاورچین بکشونه پشت در اتاقشون. سرک کشيدم، چیزی که دیدم یکی از خنده دار ترین صحنه های عمرم بود! پسرک شلوارش رو درمياورد و بعد با سختی ميپوشه. وقتی کارش تموم میشد لبخند میزد. ناشا هم با دقت به هنرنمایی داداشش نگاه میکرد، بعد دست ميزد و هورا میکشید! و باز دوباره از اول…..