سیزده مرداد

خب به سلامتی به #سیزده_مرداد و ساعت دو و چهل و پنج دقیقه رسیدیم و سعید عاشق شد. 🙂
من نرسیدم از همه اسم ببرم، با اینکه سعی کردم هر بار تعداد زیادی رو منشن کنم و البته امیدوار بودم که همه همدیگه رو دعوت کنن تا کسی جا نمونه. با این وجود میدونم که احتمالا خیلی از شماها دوست داشتین که در این مورد بنویسین و کسی دعوتتون نکرده. اگه فکر میکنین بدون درخواست راحت نیستین بنویسین، یه پیام خصوصی به من بدین، من شما رو برای معرفی فیلم عاشقانه و انداختن توپ توی زمین دوستانتون دعوت خواهم کرد.
از نوشته‌های مهمانهای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم غافل نشین که ایده بزرگداشت این روز رو ارائه دادن.
.
ضمنا، ونکوور خیلی گرمه، ما همه جامون رو انداختیم وسط هال و اتاق پذیرایی، به شیوه روزای قدیم که بچه ها کوچیک بودن و گاهی همه توی یه اتاق می خوابیدیم. خواستم بگم سیزده مرداد ما هم گرمه. خیلی هم گرمه.

Advertisements

باز هم عاشقانه‌ها

من البته توی وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده از عاشقانه‌ترین فیلمی که دیدم نوشتم، اما از اونجا که نمیتونیم اعلام کنیم کدوم متن رو نوشتیم تصمیم گرفتم سه تا از فیلمهای عاشقانه دیگه‌ای که دیدم معرفی کنم که عاشقانه‌ترین نیستن، چون به عاشقانه‌ترین توی وبلاگ اشاره کردم!

این فیلمها به ترتیب اولویت اسم برده نشدن.

یک – دریای عشق
هر چند از بازی و شمایل هنرپیشه زن هیچ خوشم نمیاد و طبعا به خاطر گذر زمان و تغییر مد لباس و موی سر و… تر و تازگی فیلم مشمول مرور زمان شده، اما داستان به شدت عاشقانه‌ست و البته همه بار عشق فیلم از نظر من روی دوش آل پاچینو قرار گرفته.
فیلم داستان یه قاتل زنجیره‌ایه، یه زن قاتل، که طعمه‌هاش رو از طریق سایت دوستیابی پیدا میکنه. آل پاچینو مامور پلیسه که همراه دوستش به شکل طعمه سر راه زنهایی که آگهی دوستیابی میدن قرار میگیره و از قضا دچار عشق به زنی میشه که بیشتر از هر زن دیگه‌ای توی فهرست مظنونین، متهم به نظر میرسه. هر چقدر فیلم جلوتر میره، آل پاچینوی خسته، بیشتر احساس خطر و عشق میکنه.

دو – شهر فرشتگان
بعید میدونم توی فهرست دوستان من کسی باشه که این فیلم رو ندیده باشه. من مگ رایان رو کلا دوست داشتم اما علاقه‌م به نیکلاس کیج دقیقا از همین فیلم شروع شد. وقتی که فکر کردم جالبه، فرشته‌ها سیاه میپوشن و موهای مشکی دارن، سیاه‌پوست هم هستن، دقیقا تصویری خلاف چیزی که کلیساها سعی میکردن بسازن و آدم ماجرا، موهای فرفری بور و چشمهای آبی داشت و مثل مجسمه‌های فرشته و نقاشی‌های کلیسایی بود، اما در واقع دکتری بود خسته، تنها، عاشق و غمگین. شهر فرشتگان روایت یه فرشته‌ست که عاشق یه آدم میشه و به زمین سقوط میکنه. عشق رو تجربه میکنه و بعد درد رو… بدترین قسمت ماجرا همینه که درد ربط چندانی به جدایی و هجران نداره. دردیه که نمیشه جلوش رو گرفت.
خدا میدونه من چند بار با این فیلم گریه کردم و چند بار تکرار کردم حاضر بودم توی جوونی بمیرم اما چنین عشقی رو تجربه کنم.

سه – در برش
یه فیلم اروتیک که نمیشه به این راحتی در موردش هر جایی حرف زد. این فیلم تنها فیلمیه که من بیش از بیست بار دیدمش و هر بار توش نکته جدیدی پیدا کردم. داستان عشق یه معلم زبان تنها، کمی منزوی، با انتخابهای عجیب و دور از ذهن، با سری پر از زمزمه. کسی که تشنه دوست داشتن و دوست داشته شدنه اما بیشتر شبیه ماهی کوچیکیه که توی یه باتلاق گیر افتاده. مارک روفالو پلیسیه که سر راه مگ رایان معلم قرار میگیره… به نظرم عشق عجیبیه. مخلوطی از انگیزه‌های جنسی، روحی، جسمی، نیاز به نوازش، حمایت، و سرشار از خودخواهی، احساس گناه، و نیاز… در برش فیلمیه پر از جزئیات، باید چند بار دیدش تا خوب فهمیدش.

===

نوشته رو که تموم کردم متوجه شدم به هیچ فیلم فارسیی اشاره نکردم. راستش الان در مورد هیچ فیلم فارسی حضور ذهن ندارم اما یه صحنه هست توی فیلم دختران انتظار، یه جا که پارسا پیروزفر به نیکی کریمی بیمار نگاه میکنه… من اون نگاه رو با هیچ عاشقانه دیگه‌ای عوض نمیکنم. 🙂

عاشقانه‌ها

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

=====

حتما به خاطر آوردین، دایی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد.

تصمیم گرفتیم از شنبه هفتم تا جمعه سیزدهم مرداد رو در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هفته عشق اعلام کنیم. اول فکر کردیم کتاب معرفی کنیم، بعد به موسیقی فکر کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که فیلم‌های عاشقانه‌ای رو که دیدیم معرفی کنیم و امیدوار باشیم شاید سیزده مرداد جای خودش رو در میان مناسبت‌های ایرانی، به جای هر مناسبت دیگه‌ای که مرتبط با عشقه باز کنه.

خوشحال میشیم اگه شما هم عاشقانه‌ترین فیلمی رو که دیدین به ما معرفی کنین.

با ما باشین.

 پی‌نوشت: توی فیس بوک ده فیس بوکی رو دعوت کردم، اینجا ده تا از بلاگرها رو دعوت میکنم، اگه اونا متوجه نشدن میشه شما بهشون خبر بدین؟ یه هفته وقت داریم.

بدون امضا

زندگی شیرین

ماهی‌های دریای کابل

مینیمال‌های آرتا هرمس

رفیق یک پیامبر

نوشتن از روزهایم

کافه کاغذی

الانگی

شب‌نویس

خانم سین

مریم میرزاخانی

میدونین چرا تا ته جگر من سوخت برای فوت یکی مثل مریم میرزاخانی؟ چون هدف داشت، حرف مفت نزد، انتخاب کرد، برنامه‌ریزی کرد، عمل کرد، زحمت کشید، به هدفش رسید، اون جوری که شایسته‌ش بود زندگی کرد، و اگه زندگی بهش امان میداد، جلوتر هم میرفت. زنی که تا زنده بود اجازه نداد سرطانش خوراک شبکه‌های خبری بشه، تسلیم دردش نشد، جنگید… حداقل به خاطر دخترکش جنگید و در میون کسایی که دوستش داشتن شمع زندگیش خاموش شد. خاموش شدن که نه، درخشید و جاودانه شد.

مقایسه کنین با چهار تا آدمی که معلوم نیست کی هستن، چه کردن، کجا بودن، کجا میرن، فقط نشستن در مخالفت با همه چیز و در عزای دردهای طبقه کارگر یقه‌درانی میکنن و تنها فایده وجودیشون اینه که با دیدن بی‌حاصلی‌شون احترام آدم به شخصی مثل مریم میرزاخانی چندین برابر بشه.

 

مریم میرزاخانی

برای آتناها و برای آنها که بعد از آتناها می‌مانند

راستش لافم‌فینی رو دنبال دو نوشته پایین زیر و رو کرده بودم. از وقتی خبر تجاوز به آتنا رو خوندم، ذهنم لحظه‌ای راحتم نگذاشته. پیشاپیش بگم که متنها خودشون طولانی هستن، توضیحات منم بهشون اضافه شده. امیدوارم حوصله خوندن متن طولانی رو داشته باشین و اگه حوصله نداشتین، لطفا حداقل پی‌نوشت رو بخونین.

«اسفند  هزار و سیصد و هشتاد و دو»
– ترسهای مادرانه –
چند وقت پيش آدرس یه سایت اینترنتی ميون بلاگرها دست به دست گشت که از اسمش پيدا بود محتواش نميتونه جالب باشه. چيزی که کنجکاوی منو برای سر زدن به سایت برانگيخت پيامی بود که همراه لينک بود. فریاد واویلا از عاقبت ما ایرانيها.
شاید بهتر بود نگاهش نميکردم. مملو بود از آگهی فروش و عکس دخترا و زنای جوون٬ از چهار سال تا بيست و چهار سال. از شدت خشم بدنم ميلرزید. عکسای پورنوی بچه‌های زیر دوازده سال نفرتم رو بيشتر ميکرد. با گریه به همه کسایی که فکر ميکردم ميتونن کمک کنن ایميل و تلفن زدم. سایت که بعدا معلوم شد تقلبی بوده٬ در مدت کوتاهی بسته شد. در عوض چشمای من به حقيقتی باز شد که هرگز این قدر دقيق بهش فکر نکرده بودم.
فکر ميکنم یکی از بزرگترین هراسهایی که مادرا در رابطه با بچه‌هاشون دارن ترس از تجاوزه. فرقی هم نميکنه بچه پسر باشه یا دختر. مسئله سو‌استفاده‌های جنسی در این سن دختر و پسر نميشناسه. این فکر که یه لحظه غفلت و ندانم‌کاری باعث ميشه بچه‌ها یک عمر از داشتن عشق و سکس سالم محروم بشن کافيه تا هميشه چهار ستون بدن آدم بلرزه.
بچه‌تر که بودم٬ حدود سن نه سالگی، تمام شب و روز من پر شده بود از کابوس این که مبادا با پسری تنها بمونم و جایی برم. مبادا به حرفهای مرد غریبه گوش کنم. مبادا تنهایی از مدرسه برگردم. مبادا توی ساختمونای نيمه‌کاره بازی کنم. مبادا گل از دست غریبه بگيرم و بو کنم. مبادا از غریبه شکلات و خوردنی بگيرم. مبادا به حساب پسر دایی و خاله و عمو و عمه بودن٬ کاری بکنم که نباید. مبادا… مبادا… مبادا…
من در ذهن کودکانه‌م برای همه این مباداها یه جواب بيشتر پيدا نکرده بودم: دختر بودنم. فکر ميکردم بخاطر دختر بودنمه که هر روز با هزار مبادا سر و کله ميزنم. پس سعی ميکردم پسر باشم. لباسها٬ رفتار٬ حرف زدن و بازیهای پسرونه. ذهن کوچيک من همه هراس مادرم رو درک نميکرد و لجوجانه با دختر بودنش به جنگ برخاسته بود. ذهن کوچيک من نميدونست روزی مادر ميشه و ميبينه که برای پسربچه هم همين هراسها هست٬ در مملکتی که هيچ چيزش سر جای خودش نيست.
ذهن کوچيک من نميتونست مادرم رو تمام و کمال درک کنه، اون طور که حالا ميتونه و من هنوز هم نميدونم باید چکار بکنم. بچه‌مو با ترس بزرگ کنم٬ همون طور که مادرم با من رفتار کرد؟ صبر کنم تا بزرگتر بشه و بعد براش همه چيز رو توضيح بدم؟ بذارمش کلاس ورزشای رزمی تا شاید بتونه در شرایط خاص از خودش دفاع کنه؟ تا جایی که ممکنه اون رو به خودم بچسبونم و همه آمد و رفتش رو تحت کنترل بگيرم؟ و یا آزادش بذارم و یه خودم اميد بدم که شاید هيچی نشد؟
و تو این مملکتی که هيچ چيز سر جای خودش نيست٬ ميدونين هيچ جوابی هم انگار نميتونه همه چاره آدم باشه…

«اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و سه»
– نميدانم –
یه چند وقتيه که منطقم حسابی درگير شده با عواطفم. کم نيستن موضوعاتی که به این قضيه دامن ميزنن. نميدونم مطرح کردن اونا با شما ميتونه منو به جواب برسونه یا نه. اما شاید بد نباشه ميون اون همه مسئله که به ذهن من داره فشار مياره چند تاشو که اتفاقا موضوعات اجتماعی روز وبلاگها هم هستن باهاتون مطرح کنم. بدون اغراق هم بگم بدم نمياد شما نظرتون رو برام بنویسين.

الف –  قضيه خانم کبرا… من با اعدام مخالفم. حتی رفتم و با اسم واقعيم اون طومار رو امضا کردم که از خانواده مقتول ميخواست کبرا رو عفو کنن. اما خدایيش گاهی فکر ميکنم اگه مادر من به هر جرمی (حالا بگو هوسبازی برادرم یا بی‌عاطفگی خودش) کشته ميشد٬ من که مثلا فرسنگها دورتر اون ور دنيا بودم ميتونستم کبرا رو ببخشم یا نه. یه لحظه خودمو گذاشتم جای دختر اون خانم مرحوم. دیدم براش خيلی خيلی سخته. دیدم فشارهای اجتماعی روی این خانواده اونقدر زیاده که حتی اگه اونا کبرا رو ببخشن دیگه نميتونن زندگی آرومی رو حداقل تو ایران داشته باشن. دیدم من دستم رو دوست دارم حتی اگه کج باشه. مادرم رو دوست دارم حتی اگه یه پيرزن غرغروی بی‌رحم باشه. دیدم من ميتونم زنی جاافتاده باشم که نتونم ببخشم. دیدم به خانواده اون خانم مرحوم نميشه خيلی هم فشار آورد. اینم اون روی سکه‌ست. ایراد به اونا وارد نيست. به نظرم ایراد مستقيما به قانونی وارد ميشه که این جور وقتا با رندی شونه خالی ميکنه و همه چيز رو به خانواده داغداری واگذار ميکنه که از هر دو طرف تحت فشاره. هم از طرف خانواده و نزدیکان خودشون (شاید اگه گذشت کنن به هزار انگ متهم بشن. ما چه ميدونيم؟!) و هم از طرف جامعه که بيا و ببخش. خلاصه که وقتی نشستم درست و حسابی فکر کردم دیدم ما داریم اشتباه ميکنيم. مقصر اصلی (دولت و قوانين جاری) رو ول کردیم و طناب انداختيم گردن کسی که خودش قربانی همين سيستمه. چه کبرا، چه خانواده مادر شوهر مقتول.

ب – یه جورایی منطقم به من ميگه جامعه متمدن مترقی اعدام نميکنه. در بدترین حالات وقتی به مجرم بالفطره برميخوره اون رو به عنوان یه نمونه یه جای محصور نگه ميداره و یه تيم بزرگ روانشناس و جامعه‌شناس و روانپزشک استخدام ميکنه تا روی اون کار کنن و بررسی کنن ببينن چی ميشه که یه آدم به اینجا ميرسه. خيلی وقتا هم ما همه واقعيت رو نميبينيم. مثلا همه شواهد حاکی از مجرم بودن و یا قاتل بودن فردیه که ممکنه ده سال بعد بيگناهی کاملش اثبات بشه و اگه اون فرد رو اعدام کنن دیگه نميشه ازش عذر خواست و آزادش کرد. فکر ميکنم این جور مواقع حبس ابد مفهوم واقعی خودش رو پيدا ميکنه. با خودم فکر ميکنم که اعدام خواسته و ناخواسته رواج خشونت تو جامعه‌س. (حالا فکرش رو بکنين تو مملکت ما با این حجم سنگسار و اعدام در ملا عام با جرثقيل و … چه فاجعه‌ای به بار اومده تا حالا.) اینا رو ميگم اما راستش وقتی ميخونم بابایی سر بچه‌ش رو گوش تا گوش بریده چون بهش شک داشته یا از اون بدتر وقتی ميشنوم به دختربچه چهار سال و نيمه‌ای (ای خاک بر سر من… همسن بچه‌های ما) تجاوز ميکنن٬ دلم ميخواد با یه مدل کوچيک دستگاه گيوتين انگشتای دستای اون وحشيا رو بند به بند قطع کنم. بعد مچ دست، بعد آرنج، بعد شونه و همين طور پا… مثله‌شون کنم. بدون بی‌حسی٬ بدون بی‌هوشی. اگه از حال رفتن صبر کنم به هوش بيان. اصلا کمک کنم زنده بمونن تا زجر بکشن. دست خودم نيست. به خدا من مریض نيستم. فقط همه نفرت ممکن عالم رو از این آدما دارم… و اونوقت تمام تئوریهام راجع به اون تيم روانشناس و غيره و ذالک شکلک خنده ميشه و بهم پوزخند ميزنه.

ج – دیشب یه خواب عجيبی دیدم. من و بچه‌م وسط یه توده انبوه انسانی بودیم. ما رو بار یه خاور کرده بودن. هوا کم بود. داشتيم خفه ميشدیم. همه زن و بچه بودیم. بعد به ما گفتن باید برگردین به کشورتون. من گریه ميکردم که افغان نيستم… ایرانيم. بچه‌م هم. اما سرم داد ميزدن که خفه شو. فرقی نميکنه. تو هم سرگردونی. تو هم حيرون و گيجی. و راستش من فقط داد ميزدم و کمک ميخواستم. عرق‌کرده و خيس از خواب پریدم. بعد یاد همين چند روز پيش افتادم که تو فکر خودم فلسفه‌بافی کردم که اگه نميتونی به مهمونت برسی بهتره اصلا مهمون نداشته باشی. اگه واسه خودت نون نيست خوب مهاجر قبول نکن، چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه… و یادم افتاد که اون موقع چقدر خوشحال بودم بخاطر روال منطقی و منظم افکارم… اما امروز فکر میکردم که یه اتفاق ميتونه جای منو با اونی که ميخوام به زور بفرستمش بره عوض کنه. یاد گریه‌هام توی خواب افتادم و باز سرگيجه‌هام شروع شد.

زیادن… زیاد. این سه تا از ميون همه اونایی که ذهن منو داره منفجر ميکنه… کاش شما با خودتون به ثبات رای رسيده باشين.

.

پی‌نوشت: یادمه همون موقع که داشتم در مورد مثله شدن مینوشتم چقدر کلافه بودم از اینکه وقتی پای بچه‌ها وسط میاد این قدر دچار خشمم و چقدر شرم داشتم که اصلا چرا چنین فکری به ذهنم میرسه و چرا به زبونش میارم. من اون موقع هنوز نمیدونستم که خشم ویرانگرترین حسیه که دامن آدم رو میگیره، که چیزی به اسم خشم مقدس وجود نداره، و این که کسی حق نداره با جنایتش منو وادار کنه متقابلا دست به جنایت بزنم. این آدمها مریضن، باید درمان بشن، آموزش ببینن، تا روزی که زنده هستن کنترل بشن و اگه من بخوام همقدشون بشم، منم مریض شدم، باید درمان بشم، آموزش ببینم، و اگه احتمال بروز خشونت رو همچنان از خودم نشون بدم، تا روزی که زنده هستم باید کنترل بشم.

بانوی به انتها رسیده

این یکی از نوشته‌هاییه که من توی وبلاگ لافم‌فینی نوشته بودم. حالا که آرشیو وبلاگ در دسترس نیست، و بیشتر از سیزده سال از انتشار اون مطالب میگذره، با خودم فکر کردم شاید بشه بعضی از نوشته‌هام رو به نوشی منتقل کنم.

امیدوارم منظور منو از کشته شدن با چاقو توی متن متوجه بشین، و امیدوارم متوجه بشین اون عشقی که ازش توی این نوشته یاد میکنم، عشقی بود که به بچه‌هام داشتم. حالا شاید با خوندن این نوشته کسایی که اون موقع نوشی رو میخوندن متوجه بشن چرا اون موقع ناشناس نوشتن برای من ضرورت بود، چرا توی وبلاگ نوشی نمیتونستم همه چیز رو بنویسم.

و شاید حالا بهتر بشه توضیح داد چرا من خواستم یه فضای امن برای بقیه زنها با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ایجاد کنم، و  چقدر فرصت که در سایه بی‌اعتمادی و سکوت و محافظه‌کاری زنهایی که میتونن با ما حرف بزنن و  اعتماد نمیکنن داره به هدر میره…

 

«بهمن هزار و سیصد و هشتاد و دو»
شاید غمگين نباشم. اما حس کسی رو دارم که هر آن منتظره در با شدت باز بشه و قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده با ضربه‌های متعدد چاقو کشته بشه. ميدونم مدت زیادی زنده نميمونم. به همين دليل لحظه‌هامو نفس ميکشم و تو لحظه‌هام زندگی ميکنم. با عشق به چشمهایی نگاه ميکنم که دوستشون دارم و دیدن آدمهایی ميرم که ممکنه هيچوقت دیگه نتونم ببينمشون. هوا رو با شدت تو ریه‌هام ميکشم و تمام راه‌پله رو وقت ناهار بو ميکشم. حدس ميزنم هر همسایه‌ای امروز ناهار چی داره و بعد ميخندم و به خوشی‌هاشون شاد ميشم.

زندگی خيلی طول نميکشه. و هميشه من فکر ميکنم وقتی که دوست داری٬ همه دنيا مانع ميشه و همه اراده جهان برخلاف خواسته توئه. هر چقدر در خواستن و دوست داشتنت مصر باشی هم فرقی نميکنه٬ اتفاق می‌افته٬ دقيقا همون وقتی که منتظرش نيستی.

دقت کردین هميشه آدمهایی بد موقع و نابهنگام ميميرن که زندگی رو خيلی دوست دارن؟
کاش این قدر
این قدر
این قدر
کاش این قدر
عاشق نبودم…

«آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو»
این روزها دوباره کابوسهای روزهای اول وبلاگ نویسی (و پيش از آن) به زندگيم چنگ انداخته. وارد درگيریهایی شدم که مایل نبودم. دلم ميخواست ميتوانستم آزادانه حرف بزنم اما به عادت قدیمی وقت خشم سکوت ميکنم٬ وقت غم سکوت ميکنم٬ پيشترها که هنوز عشق برای زنی مثل من تابو نشده بود وقت عشق هم سکوت ميکردم. این بار هر سه عامل در من هست؛ خشم از رفتارهای ناشایستی که با من ميشود ٬ غم وارد شدن زندگيم به مسيری که دوست نداشتم و وسط کشيده شدن عشقی که مرا تا آن سر دنيا دنبال خودش ميکشد: عشق به فرزند.

اینکه آدم یا آدمهایی آنقدر نزدیک به من برای رسيدن به چيزی که ميخواهند هر کاری ميکنند چيز جدیدی نيست، اما اینکه من باز هم از این آدمها رودست ميخورم و ميلرزم برایم عجيب است. زمانی در کتابی از گراهام گرین خواندم که خدا از تجربه‌هایش درس نميگيرد٬ چون با این همه گندی که بشر زده همچنان به کار آفرینش مشغول است. فکر ميکنم منهم از تجربه‌هایم درس نميگيرم وقتی که صد بار اعتماد ميکنم و جز آسيب چيز دیگری عایدم نميشود…

ميدانم این جا را ميخوانی… بس کن مرد… قبل از اینکه از نفرت لبریز بشوم برو… محض رضای خدا٬ با یک خاطره خوب برو… فقط برو.

رویای پروانه

امشب خیلی اتفاقی یه فیلم از سینمای ترکیه‌ و از ساخته‌های یلماز اردوغان انتخاب کردم که ببینم.

اولش متمرکز نبودم اما فقط ده دقیقه نیاز داشتم تا بفهمم با یه فیلم به تمام معنا شاعرانه طرفم. تصاویر زیبا، موسیقی باشکوه، بازیهای خوب و از همه مهمتر، شعرهای بسیار زیبایی که دکلمه میشد.

فیلم یه برش کوتاهه از زندگی دو شاعر جوان به اسمهای مظفر طیب اسلو و رشتو انور. وقتی فیلم تمام شد تازه متوجه شدم که داستانش واقعیه. با یه کمی جستجو یکی از شعرهای مظفر اسلو رو پیدا کردم که توی فیلم زمزمه کرده بود و خیلی دوستش داشتم.

ظاهرا از این دو شاعر چیزی به فارسی ترجمه نشده*… حیف، صد حیف…

پی‌نوشت:
من توی گوگل فارسی حتی اسم این شاعرها رو پیدا نکردم. بنابراین حدس میزنم که چیزی ازشون ترجمه نشده. صفحه ویکی‌پدیاشون هم خالی بود. حتی صفحه ویکی فیلم رویای پروانه هم چنگی به دل نمیزد.
مدتیه دارم فکر میکنم روی پرونده های ویکی پدیا متمرکزتر کار کنم. کسی هست که دوست داشته باشه همراهی کنه؟… فکر کنم تا اوایل هفته (شنبه، یکشنبه) براتون ایده‌ام رو بنویسم.

1.-Denize-Serenad

فروغ

داشتم توی آشپزخونه کار میکردم و تلویزیون هم داشت برای خودش یه سریال ترکی پخش میکرد* که یهو تکون خوردم. سرمو بالا آوردم و گفتم فروغه. بعد بدون معطلی اومدم روبروی تلویزیون نشستم و سریال رو زدم عقب … شعر فروغ بود.
 
evet, sevmenin başlangıcıdır bu
gerçi belirsizdir yolun sonu
ama ben artık düşünmüyorum sonu
sevmektir güzel olan çünkü
 
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
.
پی‌نوشت:
* من یه لپ تاپ قدیمی رو به تلویزیون وصل کردم و فیلم و سریالهای آنلاین رو با تلویزیون نگاه میکنم. البته نت فیلیکس هم سریال ترکی زیاد داره.
Untitled

دوراهی زوال

من سالها در ایران با عنوان زن تنها، بعد در ترکیه با عنوان زن صاحب‌سیز (بدون پشت و پناه شاید ترجمه خوبی باشه، بی‌صاحب خیلی درد داره) زندگی کردم. اونقدر توی خودم جمع شدم که یادم رفت چطور میشه زن بود. هشت ساله کانادام… حالا که به خودم اومدم میفهمم بحث به زنانگی که میرسه فلج کاملم. یه موجود بی‌دست و پا، بدون اعتماد به نفس، تهی از هر چیزی که به زنانگی مرتبط میشه. اخته احساسی، جنسی، جسمی، فکری.

بحث لوندی تحت هر شرایطی به کنار، بحث هرزه‌گویی‌هایی که به اسم معاشرت به زن «تحمیل» میشه هم به کنار. من حتی در موقعیتهای درست هم نه بلدم چطور جذب کنم، نه بلدم چطور نشون بدم که خوش اومدن و دوست داشتن کسی رو فهمیدم. انگار که قبول کرده باشی تنهایی تنها سرنوشت محتوم تو در این دنیا خواهد بود.

کاری که جامعه سنتی با زن تنها میکنه کمتر از جنایت نیست.

.

پی‌نوشت:
نوشتن صریح این متن قطعا برای من تبعات سنگینی همراه خواهد داشت. اما من این یادداشت رو برای خودم ننوشتم. بعد از خوندن نوشته خانم صدر (لینک به نوشته در کامنت اول) به فکرم رسید کاش اون موقع که منم ضربه میخوردم و درد میکشیدم یکی همین قدر صریح از اختگی تدریجی و تحمیل شده به زن تنها مینوشت. از دوراهی اختگی یا فاحشگی که جامعه سر راه مادری که نمیخواد یا نمیتونه دوباره ازدواج کنه قرار میده… میپرسین از کجا میدونم؟ من توی همین دوراهی بارها و بارها توسط جامعه گیر انداخته شدم. بدون اینکه کسی بهم به عنوان یه انسان نگاه کنه.

ایران که بودم بارها بابت مسائل جنسی توی همین فضای مجازی تهمت شنیدم. درد اینجا بود که داشتم توی دادگاه طلاق و حضانت دست و پا میزدم و هر تهمتی که زده میشد یه مشت خاک بیشتر به گودال سنگساری بود که منو توش فرو کرده بودن. حالا هم مطمئنم این چیزی که این بالا نوشتم، دستمایه دیگرانی خواهد شد برای ضربه زدن از یه طرف دیگه.

اما مشکلی نیست. من دیگه اون زن آسیب‌پذیر دیروز نیستم.

هنگام که گریه می‌دهد ساز

نشستم اینجا و دارم در شب سرد زمستانی محمد نوری رو گوش میکنم. کاستی که توی تموم سالهای جوانیم، تنها چیزی بود که توی هر شرایطی آرومم میکرد و آرامشم رو بهم برمیگردوند.

بعد یکهو مثل همه روال سالهای گذشته، مثل همه این دوازده سالی که ایران بیرونم، بلند بلند از خودم پرسیدم من چرا اینجام، من اینجا چکار میکنم، اینجا که جای من نبود… چرا بیرونم.

بچه‌های من چی میدونن از حس من وقت گوش کردن به صدای احمدرضا احمدی، چی میدونن از اشکهای من وقت خوندن شعرهای نیما، چی میدونن از سرمستی بعد از شنیدن صدای محمد نوری…

من خواستم مادریمو تمام کنم، اما خودم ناتمام موندم… و شاید تا آخر عمرم همین طور نیمه‌تموم و بیقرار دنبال تکه‌های جداافتاده خودم بگردم.

با ما حرف بزنید

ما شروع به ارسال متنهای سالنامه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده کردیم. دوازده متن از نویسنده های فعلی وبلاگ، و مابقی متنهایی از نویسندگان مهمان پیشین، نویسندگان دائم پیشین و خوانندگان و همراهان همیشگیمون.

دوست داشتیم خیلی منظم‌تر متنهای سالگرد رو منتشر کنیم، اما نوشته‌ها خیلی پس و پیش دستمون رسید، نتونستیم فضای درستی براش ایجاد کنیم. بعد دیدیم مهمتر از هر چیز با هم بودنمونه. شما امسال با کم و کاستی ما بسازین، قول میدیم سال آینده فضاسازی بهتری داشته باشیم.

لطفا متنها رو بخونین و اگه دوست دارین کامنت بذارین. شاید به چشم شما نیومده باشه اما فقط خدا میدونه ما توی این یه سال چقدر واسه این وبلاگ وقت صرف کردیم. شما حتی نمیتونین حدس بزنین من روزی چند ساعت برای منظم بودن وبلاگ وقت گذاشتم، چقدر برنامه‌ریزی کردم، چقدر دویدم… و همه اینها فقط برای این بوده که فضایی ایجاد بشه که بنویسیم، بنویسیم، بنویسیم و کپی نکنیم، به نظرات این و اون سنجاق نشیم، برای حرف زدن نیاز به مدعی بودن و جنگیدن و به کرسی نشوندن حرفمون نداشته باشیم… نترسیم، حرف بزنیم و مداومت داشته باشیم.
لطفا شما هم با ما حرف بزنید.

غذای ملی

یکی از همکارام نشونی یه سوپرمارکت توی شهر بغلی رو بهم داده که ماهی صبور داره. یه کمی دوره، رفتنش سخته اما بلاخره میرم و حقیقتش رو بخواهین باورم نمیشه اینجا بشه صبور گیر آورد.
برای من خرمشهری صبور غذای ملی محسوب میشه. روش غیرت هم دارم. 

از اینجا و آنجا

چند تا کامنت توی فیس بوک گذاشته بودم که حیفم اومد به وبلاگ منتقل نشه. متاسفانه بساط کامنت نویسی اینجا خیلی هم برقرار نیست. اگه بود من استقبال بیشتری میکردم و ترجیح میدادم همه گفتگوها همین جا انجام بشه.

کامنتها رو بدون دستکاری منتقل میکنم. اگه به خودم باشه و بخوام مثل روایت داستانی بنویسمش، قطعا کمی دست به سر و روی جملاتش میکشم و کلماتش رو پس و پیش میکنم.

روایت اول:
چند روز پیش نمیدونم چی گفته بودم که یهو ناشا گفت اینی که گفتی یعنی چی، هر چی گفتم این، گفت نه یه کلمه دیگه بود، گفتم اون، بازم میگفت یه چیز دیگه بود، توش س داشت… اونقدر رفتیم جلو تا رسیدیم یه کلمه والسلام که من نمیدونم چرا ته یه جمله ای گفته بودم. مثلا نمیشه فلان کار رو بکنین. همین که گفتم، والسلام!
همین پیدا کردن کلمه خودش یه ربع طول کشید. خندیدن منم یه ربعی شد تا آخرش رسیدیم به معنی که گفتم: میشه «دیگه حرف نباشه!»

روایت دوم:
چند روز پیش به ناشا میگفتم از عروس که نمیشه انتظار داشت (قیافه این مادرشوهر بدجنسا) اما تو که دخترمی آخر هفته ها بچه هات رو بیار پیش من. بدجنس گفت من وقت ندارم بچه دار بشم، برو با عروست میونه ت رو خوب کن…. :)))
حالا انگار خودش شوهر کرده و داداشش زن گرفته و بچه دار شده.

تا دم در دنیای آدم بزرگا

تموم شد، امروز مراسم فارغ‌التحصیلی آلوشا بود. لباس پوشیدن، کلاه‌هاشون رو بالا هم انداختن. بعدشم خانوادگی رفتیم شام خوردیم.
 
با توجه به شناسنامه هنوز هیجده ساله‌ نشده، هیجده ساله که شد، روز تولدش یه عکس از بچگیش اینجا میذارم. از روزای شروع وبلاگنویسیم، وقتی سه ساله بود… من همچنان ترجیح میدم عکس جدیدی ازشون نذارم و به اسم و فامیل و مشخصات واقعیشون که به شناخته شدنشون توی دنیای واقعی منجر بشه اشاره نکنم. همچنان ترجیح میدم بچه‌ها به زندگی مستقل خودشون، جدای از این وبلاگ و البته همه درددلهایی که با شما توی نوشته‌هام کردم، ادامه بدن.
 
از حال من میپرسین؟ خیلی خسته‌م اما یه کوزه رو به مقصد رسوندم. کامل کامل که نه، اما تا دم در دنیای آدم بزرگا رسوندم. یادم میاد یه روزی دعا میکردم بتونم مادریمو کامل کنم. نمیدونم نتیجه کاری که کردم تا چه حد خوب بوده، اما تمام این سالها فقط سعی کردم مادر نصفه‌نیمه نباشم.
در مورد بچه‌ها خیلی چیزا هست که دلم میخواد. مثلا دوست دارم وارد دانشگاه بشن و درس بخونن و یه کار خوب داشته باشن، دلم میخواد درگیر یه ماجرای عشقی موفق بشن و برن دنبال زندگیشون. دلم میخواد توی آرامش خاطر و سلامتی زندگی کنن و البته دلم میخواد تحت هیچ شرایطی یه سر سوزن هم نگران من نباشن. 
طعنه نمیزنم، جدی میگم! لطف بزرگیه اگه بتونم بعد از هیجده سالگی بچه‌ها بدون نگران شدن یا فکر کردن به نگرانی اونا، بتونم چند روزی واسه دل خودم زندگی کنم. 🙂

دست دوستی

چهار سال پیش، همون موقع که اومدم توی فیس‌بوک بهم پیام داد و نوشت: «خیلی خوشحالم که پیداتون کردم. خیلی خوشحالم که دوباره می‌نویسین. من روزهای زیادی به شما فکر کردم. روزهای زیادی دلتنگ شما و جوجه‌ها شدم. خوشحالم که هستین دوباره. امیدوارم شاد و آروم باشین. من صاحب وبلاگ … هستم راستی. اگه یادتون باشه.»

گیج از حال بد (باید یه روز در مورد حال بد سال دو هزار و سیزده کامل بنویسم اینجا) جواب دادم: «نه یادم نیست. اما به هر حال از دوستیتون ممنونم.»

بعد گذشت و یادم رفت و تمام این چهار سال بدون اینکه به این پیام فکر کرده باشم تمام ایمیلهام رو زیر و رو کردم تا ببینم این دوست که زمانی محبت زیادی به من کرده بود و رفیق راهم بود و شاید حتی همراه من چند بار مرده بود و زنده شده بود، جایی کنار ایمیلهاش فامیلش رو هم نوشته یا نه… نبود. فقط اسم کوچیک بود و اسم وبلاگ. نشد که توی فیس‌بوک پیداش کنم. وبلاگش هم که سالها بود گرد و خاک میخورد، اسم نویسنده هم نداشت. کم کم ناامید شدم و دست از جستجو برداشتم.

حالا، نصف شبی چی باید بشه که بدون مقدمه به سرم بزنه برم پیامهای آرشیو شده رو بگردم دنبال چیزی که خودم هم نمیدونم چیه، و ناگهان پیامش رو ببینم و یادم بیاد اسم وبلاگ رو، اسم خودش رو، برم روی صفحه فیس‌بوکش و با دیدن عکسش صورت مهربونش رو به یاد بیارم…

شما میدونین توی اون روزای دادگاه، روزای نبودن بچه‌ها، روزای بعدش و دفتر وکیل و دویدنهای بدون توقف، چقدر دوستی برای من ارزش داشت؟

من یکی از دوستهامو پیدا کردم و احساس خوشبختی میکنم.

خاطرات قدیمی

فکر کنم باید اینو زودتر مینوشتم، چون الان پنج صبحه… اما من هنوز نخوابیدم و فکر کنم آلوشا تا یه ساعت دیگه پیداش بشه.
دیشب مهمونی شام و رقص بچه‌های کلاس دوازدهم یا همون چهارم دبیرستانی بود. هفته دیگه هم مراسم فارغ‌التحصیلیشونه.
آلوشای سه ساله داره دبیرستان رو تموم میکنه و اگه خوش‌شانس باشم سال دیگه این موقع داره میره دانشگاه.
باورتون میشه؟ یه عمر گذشت…
یه عمر گذشت و این اولین خاطره‌ایه که من از پسرم توی وبلاگ نوشتم:
.
رنگها
پسر بزرگ من سه ساله است. راستش خيلی دلم ميخواست به مهد کودک بره چون باهوشه اما بنا به دلايلی نشد. منم واسه اينکه جبران کرده باشم تصميم گرفتم روزی نيم ساعت تا يه ساعت باهاش تو خونه کار کنم. واسه همين با مشورت يه مهدکودک يه تعداد کتاب آموزشی واسه ۳ ساله ها خريدم و درس دادم. از اونجا که من معلم باحالی هستم سر کلاس رنگها با خودم گفتم بذار حالا که اين بچه این قدر باهوشه از وقتش دو برابر استفاده کنه و شروع کردم به گفتن و نشون دادن رنگهای دو اسمی مثل: سياه و مشکی، سرخ و قرمز، طوسی و خاکستری… بعد با قيافه پيروزمندانه‌ايی به پسرم نگاه کردم و عکس يه فيل رو بهش نشون دادم و گفتم اين چه رنگيه مامان جون؟ با چشمای درشتش بهم نگاه کرد و گفت: خاک تو سری!

سیاهی‌لشکر

نشستیم از سر بیکاری یه سریال ترکی نگاه می‌کنیم. هنوز ده دقیقه از سریال نگذشته که سری تکون میدم و میگم: «چقدر بد بازی میکنن.» ناشا کنارمه، میگه: «آره.» ادامه میدم و میگم: «انگار اصلا بازیگر حرفه‌ای انتخاب نکردن. خواستن ارزون تموم شه، رفتن سراغ سیاهی‌لشکرا و بهشون گفتن بیاین بازی کنین.» بازم ناشا میگه: «آره!»

میخوام بقیه سریال رو نگاه کنم که یه لحظه شک میکنم. رومو برمیگردونم سمت ناشا و ازش میپرسم: «تو میدونی سیاهی‌لشکر یعنی چی؟» میگه: «آره!»

میخندم و میگم: «این که همه‌ش شد آره. خب سیاهی‌لشکر یعنی چی؟» یه کمی مکث میکنه و با تردید میگه: «یعنی یه چیز بد، خراب شده، له شده… آره؟» سعی میکنم جلوی خنده‌مو بگیرم. میگم: «خب چطوری فهمیدی معنیش میشه این؟» میگه: «لشکر که منو یاد لاشخور انداخت، سیاهم خوب نیست دیگه، مثل میوه که سیاه و له میشه.» اینجا که میرسه دیگه میترکم از خنده.

خدا از سر تقصیراتم بگذره، یعنی انگلیسی منم این جوریه؟

پی‌نوشت:
دوستان نگران نباشن، وقتی براش گفتم سیاهی و لشکر یعنی چی و توی سینما معنی سیاهی‌لشکر چیه تا نیم ساعت هی بلند بلند میخندید، مکث میکرد، بعد انگار دوباره یادش می‌افتاد، بلند میزد زیر خنده.

دعوت به گفتگو

خب یه اتفاق نه چندان غریب برای ما افتاده… در واقع برای من.
توی همین چند روزی که موضوع خشونت علیه مردان رو شروع کردیم، من پای درددل خیلی از شما آقایون نشستم که هر کدوم به شکلی مورد اذیت و آزار قرار گرفته بودین و البته شنیدنش بسیار دردناک بود چه برسه به از سر گذروندنش.
خیلی از شماها از بچه‌هاتون دور بودین، خیلیهاتون مورد بهره‌برداری مالی قرار گرفتین، خیلی از شما به خاطر بچه‌هاتون رنج زندگی مشترک رو تحمل کردین و از خودتون گذشتین، خیلیها خصوصا شماهایی که ساکن خارج از کشور هستین به خاطر شکایت همسراتون زندون افتادین (تا اینجا هر کس حکایت کرده، گفته که تونسته بیگناهیشو به دادگاه ثابت کنه و محرز شده که دست به خشونت نزده)… مطمئنم انواع دیگه خشونت هم هست که شاید بعضیهاش حتی در مخیله ما خانمها هم نگنجه.
من فکر میکنم شما خیلی بیشتر از یک متن نیاز به زمان دارین. مهمان هفته ما متنش رو نوشته و آماده کرده ولی خب انگار موضوع، فضای بیشتری می‌طلبه.
برنامه انتشارمطالب ما بر مبنای اختصاص یه هفته به هر موضوعه. اما اگه از میون شما آقایون حداقل شش نفر حاضر بشین برای ما در مورد تجربه‌تون از تحمل خشونت بنویسین، من قول میدم با اسم مستعار (یا اسم خودتون، انتخاب با شما) اون متنها رو منتشر کنم. شما میتونین توی متنهاتون خشمگین باشین، دردتون رو فریاد بزنین و حتی اگه لازم باشه لابه‌لای کلماتتون اشک بریزین، فقط لطفا به کسی توهین نکنین.
اگه بخوام زمان زیادی برای تحویل مطالب قائل بشم متاسفانه بین موضوعات فاصله می افته و مطلب دچار سکته میشه. بنابراین مجبوریم متنهای شما رو دقیقا از روز شنبه هفته دیگه شروع کنیم. به بیان دیگه باید تا همین جمعه متنها دستم برسن. ما گنجایش حداکثر چهارده متن رو داریم اما برای اختصاص یک هفته به موضوع متنها باید حداقل شش تا باشن.
کسی از شما انتظار نداره نویسنده باشین، همونطور که اغلب بچه‌های وبلاگ ما نویسنده حرفه‌ای نیستن و من تنها خواهشم ازشون اینه که با خودشون و دیگران روراست باشن، از اینکه عقیده‌شون با دیگران متفاوت باشه نترسن، و بدون نگرانی حرف خودشون رو بزنن. شما هم همین طور، شما بنویسین، کمک از من. نگران شناخته شدنتون از سبک نوشتاریتون نباشین، من متن شما رو ویرایش و نشونه‌های خاص نگارشی شما رو خنثی میکنم.
این طرح ممکنه نگیره یعنی ممکنه هیچکس ازش استقبال نکنه، اما اگه حداقل یه نفر هم برای ما چیزی بنویسه و بفرسته، توی بخش از میون نامه‌ها منتشرش میکنیم.
این دوئل نیست، دعوا نیست، رو کم کنی هم نیست. من شما رو به گفتگو دعوت میکنم.

در ادامه فراخوان

دوستان فراخوان نوشتن به مناسبت یکسالگی وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده برای همه ست، نه فقط آقایون، نوشتم دوستان عزیزی که به عنوان مهمان هفته، نویسنده بخش نامه ها و خواننده وبلاگ همراه ما بودین… اگه این وبلاگ رو میخونین، دوست عزیز، خانم، آقا، اگه وبلاگ رو خوندین و دنبال کردین و چیز قابل توجهی توش دیدین برامون چند خطی بنویسین و اجازه بدین یادگاری از شما نگه داریم. میتونین نوشته رو با اسم خودتون یا اسم مستعار امضا کنین. میتونین اینجا کامنت بذارین، میتونین توی وبلاگ کامنت بذارین، ایمیل بزنین یا پیام خصوصی بدین. خیلی خیلی هم ممنون. فقط لطفا تا قبل از چهارم تیر ماه (بیست و پنجم ژوئن) بفرستینش تا من زمان کافی برای برنامه ریزی داشته باشم.
مرسی

فراخوان

دوستان عزیزی که به عنوان مهمان هفته، نویسنده بخش نامه‌ها و خواننده وبلاگ با ما همراه بودین، تا چند روز دیگه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده یکساله میشه.
ما با این فراخوان از شما دعوت میکنیم به مناسبت یکسالگی وبلاگ متنی برای ما بنویسین. این متن میتونه خیلی کوتاه در حد چند جمله باشه یا طولانی مثل یه نوشته کامل.
متنهای مربوط به سالنامه از دهم تا شانزدهم تیرماه (هفته اول ماه جولای) منتشر خواهند شد. ممنون میشم اگه متنها رو تا قبل از چهارم تیر (بیست و پنجم ژوئن) برای من بفرستین تا بتونم برای انتشارشون زمان‌بندی مناسب داشته باشم.

این امکان وجود داره که ما از شما هیچ متنی دریافت نکنیم، اما تحت هر شرایطی لازم بود بنویسم که داشتن یه یادداشت مثبت از طرف شما در مورد وبلاگ، چقدر میتونه باعث خوشحالی ما بشه.

خشونت علیه مردان

تعداد آقایون لیست دوستای فیس‌بوکی من خیلی کم بود. اینو همین طوری نمیگم، میدونم، یعنی کاملا حساب‌شده دارم مینویسمش.

به جز آقایونی که وبلاگنویس بودن یا از دوره وبلاگنویسی منو میشناختن، به ندرت درخواست دوستی از طرف آقایون داشتم. شاید علتش وجه غالب مادرانه نوشته‌هام بود، شاید چون سرگذشتم یه نه محکم به قوانین مردسالارانه‌ست، شاید چون چهل و شش سال و چندی سن دارم و جذاب به نظر نمیام. شاید چون افسانه ناقض حقوق پدر بودن من ناخودآگاه ته ذهنشون رسوب کرده (گفتم افسانه، یعنی واقعیت نداره.) خلاصه کار ندارم، بنا به هر دلیلی تعداد درخواستهای دوستی آقایون خیلی کم بود و حتی با احتساب درخواستهایی که خودم برای آقایون فرستاده بودم بازم اصلا تعداد خانمها با آقایون قابل قیاس نبود. موضوع رو وقتی وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده رو راه انداختم فهمیدم. هر بار لیست دوستان رو زیر و رو کردم تا از آقایون خواهش کنم به عنوان مهمان هفته یه متن واسه ما بنویسن، متوجه این نسبت نابرابر شدم.

حتی یه بار با دوستی که خودش هم از دوستان خیلی قدیمی وبلاگنویس و البته آقاست صحبت میکردم، اینو که گفتم خندید و گفت نوشی، مردها خواننده های خاموش وبلاگ تو هستن. کلی سر همین خاموشی خندیدیم و بعد بحث فراموش شد و رفت. تا کی؟ تا همین چند روز پیش که نوشتم من همه درخواستهای دوستی رو جواب دادم و اگه کسی اشتباهی درخواستش رد شده دوباره بفرسته، و خب باید اعتراف کنم توی دو روز اول تعداد درخواستهای دوستی به طرز عجیبی زیاد بود که جای خوشحالی داره و محل بحث من نیست، نکته این بود که این بار از هر سی درخواست دوستی فقط یه دونه‌ش از طرف خانمها بود! و همه‌ش هم از آدمای جدید، نه اونایی که درخواست دوستیشون رد شده بود.

اومدم همون روز یه متن بنویسم و بپرسم جریان چیه، بعد دیدم این موضوع هم یکی از راههای خفه کردن و کوبوندن خانمهاست که هان، ببین داره میگه من چقدر عالی هستم که فقط آقایون برام درخواست دوستی میفرستن، پس ساکت موندم. بعد طاقت نیاوردم و به یه دوست قدیمی خانم گفتم تو بگو چه خبره، که جوابی نداشت. از یه نفر دیگه هم با شک و تردید فراوون پرسیدم، اون هم جوابی نداشت. منم یواش یواش بیخیال قضایا شدم و درخواستهایی که به نظرم خیلی دور بودن کنار گذاشتم و بقیه رو با تردید تایید کردم.

حالا گذشته از اینکه من هنوز نمیدونم جریان چی بود که یکهو این همه درخواست دوستی از آقایونی داشتم که اصلا نمیشناسمشون، کسایی که هرگز برام کامنت نذاشتن، پای هیچ مطلبی، چه توی فیس‌بوک یا وبلاگ خودم یا مطالب دیگران با من وارد بحث نشدن، ازشون لایک نداشتم، گاهی هیچ دوست مشترکی با من ندارن، گاهی حتی به نظر میرسه که عرب‌زبان، پاکستانی یا ترکیه‌ای باشن… خلاصه گذشته از نیت اصلی پشت این قضایا و دلایل و نتایجش خواستم از فرصت استفاده کنم و بگم این هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده موضوع «خشونت علیه مردان» رو به بحث گذاشته. خوشحال میشم حالا که حداقل پنجاه نفر آقا به لیست دوستان من اضافه شدن اون وبلاگ رو بخونن، نظرشون رو بنویسن تا منم متوجه بشم «ربات فرستنده درخواست دوستی» یا «مامور از نوع خاص» پشت اون درخواست نیست، البته این دعوت البته فقط برای دوستان «تازه‌ مشترک‌ فیس‌بوک نوشی شده» نیست، دعوت از همه‌ست، فارغ از زن یا مرد بودن، خوشحال میشم که کامنتتون رو ببینم.

پی‌نوشت:
دوستان وبلاگنویس، حساب شما جداست. چون به منتهای قبلی هم دسترسی ندارین و نمیدونین همه چیز از پاکسازی فهرست دوستانی که برای فیس بوک نوشی درخواست دوستی فرستاده بودن شروع شده. این متن قطعا میبایست توی فیس بوک باقی میموند اما چون به نحوی اعلام برنامه آینده وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده بود اینجا هم درج شد.

زخمهای کهنه

راستش اونقدر موقعیتهای دردناک توی دنیا زیاد شده که نمیدونم به کدومش باید واکنش نشون داد. یه جوری شده که انگار باید تمام مدت سال عکس شناسه فیس‌بوکمون رو به این کشور و اون کشور تغییر بدیم، از رنگ سیاه برای پس‌زمینه استفاده کنیم، و نوشته‌های مرتبط و سر موقع بنویسیم. اما من آدم این کار نیستم. من نمیتونم.

وقتی اون پسربچه طفلکی توی آبهای ترکیه غرق شد و عکس بدن بی‌جون به ساحل نشسته‌ش همه دنیا رو تکون داد، من یاد سرگردونی خودم افتادم توی ازمیر. اون موقع نوشتم که حالم خوب نیست و گفتم میخوام یه چیزی راجع به این موضوع بنویسم اما نتونستم. نوشتن در مورد خاطرات تلخ خیلی سخته. زنده کردن چیزاییه که مغزت به طور خودکار یه جایی گوشه ذهنت دفنشون کرده تا کمتر درد بکشی. نوشتن راجع به خاطرات تلخ گاهی زخم کهنه‌ رو تازه میکنه.

الانم نیومدم اینجا که حوادث اخیر تهران رو تحلیل کنم و نظریه بدم. اومدم بگم من ناامنی رو خوب میفهمم، زندگی پارتیزانی رو خوب میفهمم، ترس و دلهره همیشگی رو خوب میفهمم. من با ترس و دلهره و ناامنی دائمی سالها زندگی کردم.

من آدم پیام فرستادن و با موج حرکت کردن نیستم، فقط میخوام بدونین که دلم با شماست. همه فکرم با شماست. امیدوارم روزای بد بگذرن و زندگی شما با تهدید و ترس سیاه نشه. امیدوارم یه روزی برسه که بتونیم زندگی توی صلح و ثبات رو تجربه کنیم، امیدوارم بتونیم دنیای بهتری به بچه‌هامون هدیه بدیم. من امیدمو هیچوقت از دست ندادم. شما هم از دستش ندین…

گذرنامه

پیش از خواندن:
این متن رو قبلا نوشتم، وقتی که داشتم به این فکر میکردم که اگه میشد، میخواستم رای بدم یا نه. بعد دلزده از فضا، از انتشارش خودداری کردم. نه حوصله فحش داشتم و نه بحث. نه قصدم قانع کردن دیگران بود، نه توجیه خودم. حالم بد شده بود از فضایی که باید به خاطر انتخابت مدام به دیگران حساب پس میدادی.
این متن طولانیه. شاید ربط مستقیمی به انتخابات نداره، اگر هم داره، این ارتباط توی ذهن من بوده. لابلای زمزمه‌هام.
===

من از مرز غیرقانونی از ایران اومدم بیرون. گذرنامه داشتم، اما باید تمدیدش میکردم، اعتبار نداشت، اسم دخترم هم توش نبود. اجازه همسر میخواست، نداشتم. فرار کرده بودم.

دم مرز، وقتی هنوز توی ایران بودیم، یکی یه پولی گرفت و گذرنامه رو دستکاری کرد. اسم دخترم رو وارد کرد. مهر الکی زد و مثلا تمدیدش کرد. بعد هم یه مهر تقلبی خروج از ایران بهش اضافه کرد. یکی دیگه هم اونور مرز، توی خاک ترکیه پول گرفت و چشماش رو بست و مهر ورود قانونی به ترکیه رو توی گذرنامه‌م زد… تا سه ماه اول اصلا کسی نفهمید توی اون گذرنامه چه خبره.

قرار بود آدم‌پرونی که ازم پول گرفته بود، همون طور که قول داده بود منو با کشتی تفریحی یه ناخدای انگلیسی ببره یونان. ازمیر که رفتیم دیدم نه ناخدای انگلیسی در کاره، نه قایق تفریحی، از همینا بود که هر روز چپه میکنن و غرق میشن. شرط کردم به بچه‌ها و من جلیقه نجات بدن و گفتم بچه‌ها رو با طناب محکم به خودم میبندم. گفتن پول جلیقه رو باید خودم بدم. طناب هم نمیشه، بعد گفتن قسمت جلوی قایق یه جای کوچیک سقف‌داره، بچه‌ها رو اونجا جا میدن که در اثر بالا و پایین پریدن قایق توی آب نیفتن و منم باید یه گوشه دیگه قایق بشینم و دستامو محکم به لبه قایق بگیرم که هر کی توی راه افتاد، افتاده و قایق برای هیچکس نمی‌ایسته. فکر کردم قایق اگه چپ کنه بچه‌ها نمیتونن خودشون رو از اون حفره بیرون بکشن.

کار که به تعریف جزئیات ماجرا رسید و اینکه باید نزدیکای سواحل یونان که رسیدیم بپریم توی آب و یه مسافتی رو شنا کنیم و یه جا تو ساحل برای خدا میدونه چند ساعت بی‌صدا و ساکت پناه بگیریم و تکیه به بخت و اقبالمون کنیم تا زودتر از مامورای مرزی یونان یکی از آدم‌پرونهایی که بهشون پول دادیم بیاد پیدامون کنه و خدا میدونه با چه مشقتی ما رو تا آتن ببره، دیگه مطمئن بودم این راه من نیست. پا پس کشیدم و گفتم نه و اعتراض کردم که قرار ما این نبوده و من اون همه پول رو برای مسافرت با کشتی تفریحی یه ناخدای انگلیسی دادم که قرار بود ما رو همراه خانواده‌‌ش، مستقیما تا همون بندری ببره که قراره بود از اونجا بریم آتن و من اگه میدونستم قراره بچه‌هامو اینجور در معرض خطر قرار بدم از همون اول قبول نمیکردم و پول نمیدادم.

با مخالفت من برگشتیم استانبول. بعد بازی موش و گربه شروع شد. ما سه ماه تمام توی یه اتاق نمور یه هتل ارزون‌قیمت منتظر موندیم تا آدم‌پرون به قولش عمل کنه. نکرد. البته به حساب کسی که ما رو بهش معرفی کرده بود، مستقیما نه هم نمی‌گفت. هر هفته می‌اومد یه سری میزد، یه سری وعده تکراری ردیف میکرد و بعد هم میرفت. آخراش دیگه نه پولی برامون مونده بود، نه تحملی. (ترجیح میدم توی این نوشته از این قسمت سریعتر بگذرم و بعدا کامل در موردش بنویسم. این دوران یکی از سیاهترین دوران زندگی منه و اصلا نمیشه حق مطلب رو توی یه خط و ده خط در موردش ادا کرد.)

درمونده و ناامید کمی کمتر از سه ماه با یه وکیل ایرانی در آنکارا تماس گرفتم. اول اصلا حاضر نمیشد صحبت کنه. خودمو معرفی کردم و گفتم هر چقدر میخواد میتونه در مورد من تحقیق کنه. وقتی از هویتم مطمئن شد گفت به هر قیمتی گذرنامه‌ت رو پس بگیر، بعد گفت بازیت دادن تا خودت خسته بشی بری. این جور وقتا آدما بی‌پول و بی‌گذرنامه که میشن، میرن سفارت تا برشون گردونن ایران. پرسیدم پاسپورتا چی؟ گفت میفروشن. بعد هشدار داد نباید بذارم کار به پلیس ترکیه بکشه. باید قبل از نود روز برم یکی از کشورای اطراف که ویزای قبلی نمیخواد و برگردم و این بار قبل از ده روز خودمو به سازمان ملل معرفی کنم. چون اگه از ده روز رد میشد و درخواست پناهندگی میدادم، دیگه نمیتونستم تحت پوشش سازمان ملل باشم و دولت ترکیه میتونست منو به ایران برگردونه.

احساس کردم خطر بیخ گوشمه. به آدم‌پرون گفتم که بعد از نود روز اجازه اقامت من در ترکیه تمام میشه. دیگه قید پولمو هم زده بودم. ازش خواستم گذرنامه‌م رو بهم برگردونه. زیر بار نمی‌رفت. مطمئن شدم میخواد ناامید بشم و برم سفارت و اونم راحت هر کاری خواست با گذرنامه بکنه. فهمیده بودم پول برنمیگرده، گذرنامه هم گیر کرده، فقط مونده حساب و کتاب کاری و اعتباری که بین آدم‌پرون و فرد معرف ما هست. فکر میکردم این آخرین رشته پاره نشده رو نباید از دست بدم.

برادرم به دلیل ترسی که از ناامنی مسیر داشت یکی از مخالفین اصلی خروج من از ایران بود. اما کار به اینجا که رسید و آشفتگی و سرگردونی منو که دید، به دادم رسید و مداخله کرد و با آدم‌پرونها و اونی که واسطه پیدا کردن اونا شده بود تماس گرفت و ساعتها چک و چونه زد تا بلاخره یه پولی روی پولی که برای خروج از ترکیه داده بودم گذاشتیم و گذرنامه‌ رو پس گرفتیم.

بعد رفتم فرودگاه استانبول، گذرنامه‌م رو دادم، مهر خروج زدن و رفتم قبرس شمالی که ویزاش رو وقت ورود توی فرودگاه میدادن. مامور گمرک قبرس یه ویزای یک هفته‌ای بهم داد. چهار روز عین مرده توی قبرس موندیم. بعد برگشتیم ترکیه. توی فرودگاه قبرس، گذرنامه مهر خروج خورد، وقت ورود به استانبول، مهر ورود به خاک ترکیه، بعد بلافاصله به آنکارا رفتم و به سازمان ملل درخواست پناهندگی دادم.

توی اولین گقتگوم یا کارمند سازمان ملل – همون مصاحبه‌ای که خودت رو معرفی میکنی و وقت میگیری برای مصاحبه اصلی – قضیه گذرنامه رو بدون هیچ کم و کاستی تعریف کردم. تعریف کردم که از مرز زمینی فرار کردم، خودمو زمینی تا استانبول رسوندم و بعد از ازمیر گفتم و روزهای سرگردونی و بلاخره توصیه وکیل و قبرس و رسیدن به سازمان ملل. یه کمی گذرنامه رو نگاه کرد و چند بار با تاکید پرسید اسم واقعی من و بچه‌ها همینه و اینکه گذرنامه مال خودمه یا نه. تاکید کردم.

اما اولین بار که کسی متوجه چیزی غریب توی پاسپورت من شد، نه حتی خود من، که یه پلیس جوان از اداره امنیت آنکارا شعبه اتباع خارجه بود که فارسی رو به خوبی میخوند، مینوشت و صحبت میکرد.

گذرنامه‌م رو زیر و رو کرد و گفت: «این اصل نیست.» گفتم هست. گفت: «مال خودته؟» گفتم بله. پرسید: «اسامی درسته؟» جواب مثبت دادم. گفت: «پس گذرنامه‌ت دستکاری شده.» بعد سرش رو خاروند و گفت: «عجیبه، مهرها خصوصا مهر ورودت به ترکیه قانونی و درسته، اما گذرنامه نه… نگاه کن! اینجا نوشته پاستار، باید بنویسه پاسدار. تازه فقط اینم نیست. توی انگلیسیهاشم غلط هست.» بعد هی ورق زد و هی غلط پیدا کرد و غر زد که چرا هیچکس هیچی نفهمیده. و وقتی دید از من صدا درنمیاد، همکارهاش رو صدا کرد و چند نفری دور هم جمع شدن و پچ‌پچ کردن. بعد مافوقشون رو صدا کردن و بحث کردن و هی گذرنامه رو ورق زدن و در نهایت پلیس جوان غرغرکنان گذرنامه رو به من که نفسم از ترس بند اومده بود، برگردوند و گفت برو.

بعدها وکیل حدس زد که پلیسها گیر کرده بودن. گفت تو دو ورود و یه خروج قانونی از ترکیه و یه ورود و یه خروج قانونی از قبرس داشتی و هیچکس نفهمیده بود گذرنامه‌ت مشکل داره. قضیه مثل بافتنی در رفته‌ای شده بود که اگه میخواستن بهش گیر بدن، باید تا  آخر می‌شکافتنش و دونه دونه کسایی که توی اون گذرنامه مهر زده بودن بازخواست میکردن که چرا متوجه اشتباه، حداقل توی قسمت انگلیسی نشدن… اونا بنا به هر دلیلی تصمیم گرفته بودن زیر سبیلی رد کنن.

من موضوع گذرنامه رو بعدا به سفارت کانادا هم گفتم. تاکید کردن که گذرنامه اصله؟ و آیا مشخصات ما درست و منطبق با واقعیته؟ جواب مثبت که دادم، ویزای ما رو توی همون گذرنامه زدن. ما با همون گذرنامه یه خروج نهایی از خاک ترکیه و یه ورود قانونی به خاک کانادا داشتیم. از کنترل پاسپورت توی فرودگاه کشور میانی بگذریم.

من از زمانی که از ایران خارج شدم، تا زمانی که اعلام وجود کنم و نفس بکشم هشت سال راه نفسم بسته بود. توی این هشت سال نه به کسی گفتم کجام، نه کاری کردم که ردی از خودم بذارم. تمام مدت آروم منتظر موندم تا بچه‌هام بزرگتر بشن و جون بگیرن. عملا تمام اون هشت سال، منی وجود نداشت که نیاز به گذرنامه داشته باشه. بعد از اینکه اومدم و گفتم من اینجام، بازم برای تمدید یا تعویض اون گذرنامه قدمی برنداشتم. من، تا امروز هم که دوازده سالی هست از ایران بیرون اومدم همچنان گذرنامه ایرانی ندارم.

همه اینها رو نوشتم تا سرگذشت گذرنامه‌‌ دستکاری شده‌ایی رو بگم که همسفر من شد و این همه ماجرا رو از سر گذروند تا در پناه چند خطی که غلط و غلوط بهش اضافه شده بود منو صحیح و سالم تا مقصد نهاییم برسونه و در نهایت رفت ته کیف، قاطی بقیه اسناد و مدارک بایگانی‌شده. گذرنامه‌ای که دیگه هیچوقت نتونست تمدید بشه و جاشو به گذرنامه کانادایی داد که باهاش میشد همه جای دنیا رفت، به جز ایران.

همه اینها رو نوشتم که بگم به دلیل شرایط غیرانسانی که قوانین تمدید گذرنامه به من تحمیل میکنه، ممکنه دیگه تا آخر عمرم هیچوقت اون گذرنامه رو به روز نکنم، اما اگه از کانادا میشد با شناسنامه ایرانی رای داد، شناسنامه‌ای که بر خلاف گذرنامه، تاریخ اعتبار نداره و تا وقت مرگت باطل نمیشه، داشتنش منوط به اجازه شوهر نیست، و هیچ دولت بر سر کار اومده‌ای هنوز نتونسته آدمو به خاطر جنسیت، دین، باور سیاسی یا مرام اجتماعی از داشتنش محروم کنه، شک نکنین که منم رای میدادم. برای همه قدمای کوچیکی تا حالا برداشتیم رای میدادم.

بی‌حوصلگی

من این چند وقت خیلی بی حوصله بودم، زیاد هم سر به دنیای مجازی نزدم. گذشته از دلایل شخصی، یه بخشی از بی حوصله بودنم برمیگشت به دلزدگی من از دعوای بین ما. یه متن هم نوشتم و نوشتم که من اگه میتونستم رای میدادم، اما پست نکردم و متن همچنان منتشر نشده باقی مونده.
حالا دارم فکر میکنم سوای بحث های انتخابات، ماجرایی که تعریف کردم هم خنده داره و هم دردناک… یه بخشی از ماجرای پرپیچ و خم من از وقتی از ایران خارج شدم، تا وقتی کانادا اومدم… روزهای ترکیه.
احتمالا منتشرش میکنم.

این مدت وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم برای یک هفته توی مرخصی بهاری بود.
امروز دوباره شروع کردیم. موضوعی که این هفته در موردش مینویسیم پدوفیلیه. موضوعی که در عین اتفاق نظر، میتونه واکنشهای متفاوتی رو هم به دنبال داشته باشه.
به نظرم اغلب بچه ها خوب کار کردن. خوشحال میشم بخونین و شما هم نظرتون رو بنویسین.

به خاطر یک حرف کمتر و بیشتر

سر کار بودم که آقایی مراجعه کرد. لهجه نداشت و چهره‌ش هم شبیه پیرمردهای انگلیسی بود. اما اسمش رو که پرسیدم با لهجه غلیظ عربی گفت فواز. توی فاصله‌ای که داشتم کارش رو انجام میدادم ازش خواستم اسمش رو به عربی برام روی ورق بنویسه. گفت: «مگه میتونی عربی بخونی؟» گفتم: «الفبای ما یکیه. بعلاوه من هفت سال توی مدرسه عربی خوندم.» اسمش رو که نوشت ازش پرسیدم: «اسمتون یعنی چی؟» گفت: «همیشه زمستان.» گفتم: «مگه از فوز نمیاد؟» بعد فکر کردم شاید دارم مصدر رو اشتباه میگم، توضیح دادم: «یعنی مثلا نزدیک به اسم شما چی میتونم پیدا کنم؟ مثلا جمع اسمتون میشه چی؟» گفت: «اسم من جمع نداره، فایز میشه یه بار زمستان. اما اسم من یعنی همیشه زمستان.» گفتم: «جدی میگین؟ اسم فایز رو توی ایران هم داریم اما من همیشه فکر میکردم معنیش یه چیز دیگه بشه.» بعد گفتم: «بذارین حدس بزنم فوزیه هم باید هم خانواده اسم شما باشه. اونم میشه زمستان؟» گفت: «نه، فوزیه فقط اسمه، معنی نداره.» گفتم: «مگه میشه؟» و همون موقع داشتم فکر میکردم اگه ازم بپرسه معنی اسم لاله چیه باید بگم گله، اسمه، معنی نداره. اما خوشبختانه مثالی که زد راه فرار داشت. گفت: «بله مثل محمد.» گفتم: «محمد معنی میده. از ریشه حمد میاد. مثل احمد، محمود، حمید، حامد، یا وقتی میگین الحمدالله…» با تعجب توی صورتم نگاه کرد و پرسید: «گفتی هفت سال عربی خوندی؟»
وقت نشد جوابشو بدم. کارش تمام شد و رفت. البته اون رفت اما ذهن من همچنان درگیر موند. پیروز و موفق و رستگار رو ول کردم و با خودم گفتم: «عجب معنی قشنگی، فکر کن! همیشه زمستان. مثل اسمای سرخپوستی.» بعد حدس زدم شاید عربی محلی باشه، یعنی توی زبون محلی این جوری معنی میشه، چون هر چی اینترنت رو زیر و رو کردم هیچی به جز پیروز دستمو نگرفت.
.
امروز صبح با چشم پرخواب داشتم نیمروی صبحونه بچه ها رو درست میکردم که یهو دوزاریم افتاد!
زمستان نه، پیروز! منظورش پیروز بوده! حتما میخواسته بگه Winner، به اشتباه گفته Winter…
دیگه اسمش خیلی هم به گوشم قشنگ نبود!

ثبت احوال

دیشب شهر ما مخلوط بارون و تگرگ و برف اومده، الان هنوز یه قسمت از چمن خیابون سفید و پوشیده از برف یا تگرگه. (مطمئن نیستم کدومشه، باید برم بیرون خونه از نزدیک ببینم.)
اینم ونکووری که زمستونا سالی دوبار بیشتر برف نداشت!

بانوی عدالت

من عموما عادت ندارم نوشته خاصی رو میون نوشته‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاخص کنم، شاید چون این کار برای منی که وسط ماجرا هستم یه جور تبعیض قائل شدن باشه. اما این بار منو ببخشید که نمیتونم انکار کنم نوشته مهمان این هفته ما، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نوشته‌هاییه که من تا به حال در بخش مهمان خوندم.

مهمان ما باشید: عدالت

 

خون سگ با طعم میوه‌های جنگلی

چند روز پیش که رفته بودم خرید، بدون هدف وارد یه سوپرمارکت شرقی شدم که از حروف روی مواد غذایی متوجه شدم فروشگاه کره‌ایه. طبعا من هنوز هم با احتیاط با محصولات خاوردور برخورد میکنم و هر چند فرهنگ سوشی‌ خوری و علف‌دریایی خوری به بچه‌های منم سرایت کرده، من هنوز از بوی علف‌دریایی حالم بد میشه و اگه یه زمانی بخوام سوشی بخورم، فقط سوشی گیاهی انتخاب میکنم.
.
به دسته موز برداشتم که قیمتش خوب بود… بعد یه کمی توی فروشگاه تازه‌ باز شده که به نظرم فروشگاه به نسبت بزرگی هم بود قدم زدم و دم یخچال برخوردم به یه بطری پلاستیکی پر از یه چیزی مثل آب انار (البته با عکس میوه‌های جنگلی یا همون بری) که همراه یه دسته شش تایی لیوان پلاستیکی رنگارنگ بسته‌بندی شده بود. لیوانها خوشرنگ، جمع و جور و کاربردی بودن. شکل و رنگشون وسوسه‌م کرد تا بخرمشون و وقتی اومدم خونه هر چی سر و ته بطری رو گشتم دیدم دریغ از یه خط توضیح به انگلیسی که بفهمم اصلا این چی هست. تنها چیزی که برای من قابل خوندن بود عددها بودن و البته یه اسم هم پیدا کردم که با حروف انگلیسی نوشته شده بود و حدس زدم باید اسم محصول باشه و بعد در حالیکه زیر لب به خودم بد و بیراه میگفتم که «حالا اومدیم خون سگ بود، تو باید هر چی میبینی بخری؟»، و از طرف دیگه به خودم دلداری میدادم که «عکس میوه روشه، حتما آب‌میوه‌ست» و دوباره غرغر وجودم سرازیر میشد که «لابد خون سگ با طعم میوه‌های جنگلیه»، شروع کردم به جستجو توی اینترنت و فهمیدم که سرکه‌ست! و این تمام ماجرا نبود، فهمیدم که سرکه از نوع نوشیدنیه، یعنی جماعت اینو مثل نوشابه میخورن و این شروع یه ماجرای دلپذیر بود.
.
من احتمالا یکی از اون معدود آدمایی هستم که شیرینی و شکلات و بستنی دوست ندارم و فقط گاهی که فشارم می‌افته سراغشون میرم و در عوض تا دلتون بخواد عاشق چیزای ترش و دهن جمع کن هستم. یادمه بچه که بودم یکی از عصرونه‌های خوشمزه‌م، ریختن سرکه توی یه استکان و قاشق قاشق خوردنش بود! اونم سرکه وردا که انگار داشتی خود اسید رو میخوردی. (بچگی من توی جنگ گذشت و کمبود مواد غذایی… اصلا مگه به جز وردا اون موقع انتخاب دیگه ای هم بود؟)
.
تجربه مخلوط کردن این سرکه با آب معدنی گازدار، ساختن یه نوشیدنی عالی بود. یعنی بهترین نوشیدنی که بعد از دوغ آبعلی توی تمام عمرم خوردم. هم ترشی سرکه رو داشت، هم اصلا ترش نبود با کالری بسیار پایین و مزه‌ای هزاران بار بهتر از نوشابه.
خلاصه از من به شما نصیحت، اگه امکانش رو دارین، حتما تجربه‌ش کنین.
.
پی‌نوشت:
(من هنوز اون داروی بومپ چینی رو نخوردم! لطفا سئوال نکنین! 😀 )