عروسکهای عینکو

اینا جوجه‌های من هستن. هنر دست زهرای نازنینم. از ثانیه ای که عکس رو دیدم حتی برای یه لحظه هم لبخند از لبام دور نشده. خیلی حس و حال خوبی دارم. مرسی زهرا جان مرسی اینا خیلی خیلی عالین.

نکات حاشیه‌ای:
شاید بهتر بود که عکس بچه ها رو کنار هم میفرستادم اما عکس تکی فرستادم و بنابراین دخترک از داداشش قد بلندتر شده (که آلوشا همیشه خیلی قدبلندتر از خواهرش بوده) … ضمنا چشمای دخترک تو عالم واقعیت دو برابر چشمای پسرکه 🙂

پی نوشت: انگار قرار شده صورت ناشا یه کمی به خودش شبیه تر دربیاد. با عکس نهایی در خدمت خواهیم بود.1

*****

ناشای ورژن جدید 🙂 شیطونه میگه عکس اون موقعهای بچه ها رو بذارما!

2

Advertisements

یک قانون ساده

نمیدونم چند وقته، اما دو شبه دارم دقت میکنم بچه‌ها بدون شب بخیر گفتن میخوابن. انتظار ندارم مثل روال بچگیشون باشه که براشون داستان بخونم یا تا پای تخت همراهشون برم و حتی یه کمی توی اتاق بشینم تا خوابشون ببره، یا پتو رو تا زیر چونه‌شون بکشم بالا و بوسشون کنم و چراغو خاموش کنم، اما حداقل انتظار دارم مثل همین پارسال پیارسالا یه شب بخیر از ته اتاقشون داد بزنن که منم جواب بدم خوب بخوابی مادر!

قبول نیست… از فردا من زودتر میرم تو اتاقم و داد میزنم شب بخیر، اون وقت مجبور میشن جواب بدن.

زخم کهنه

فقط یه چیزی بنویسم و برم…
داشتم سریال گریم* نگاه میکردم، رسید به جایی که بچه شخصیت منفی داستان رو که یه جادوگره** ازش جدا میکنن و از سر درد فریاد میکشه.
ناشا نشسته بود کنارم. زدم زیر گریه… بلند بلند. من هیچوقت بلند گریه نمیکنم. یعنی تا صورتمو نبینین متوجه نمیشین دارم گریه میکنم. حتی صدام درنمیاد، فقط اشک میریزم. اما این بار بلند گریه کردم. زار زدم. ناشا جا خورد، فکر کنم حتی ترسید بچه‌م. بلند شد نوازشم کرد. خوب که گریه‌هامو کردم و آرومتر شدم، براش تعریف کردم که چقدر برام سخت بوده…

کاش اون روزا زندگی یه کم مهربونتر بود.

*Grimm
**Hexenbiest

اگه دیدن اون صحنه به کارتون میاد.

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. 🙂

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

توافق

همه چیز از یه زنبور کوچیک شروع شد. وسط زنگ تفریح امره* زنبور رو له میکنه، آلوشا هم همه کلاس رو بهم میریزه که ای جانی زنبورکش و ناشا هم که دیده بوده چی شده به پشتیبانی داداشش درمیاد و اونقدر شلوغ کرده بودن که از مدرسه به من زنگ زدن بهتره خودمو برسونم اونجا! وقتی رسیدم دیدم معلم که معلومه از واکنش هیجانی بچه‌ها جا خورده، به آرومی براشون توضیح میده عید قربان برای بچه‌های ترک عید مهمی محسوب میشه و این بچه‌ها حتی خیلی وقتا خودشون دست و پای حیوون رو وقت قربانی شدن میگیرن و قضیه له شدن/کشته شدن/یا حالا به قتل رسیدن یه زنبور هرچند موضوع خوشایندی نیست اما اونقدرا هم مهم نیست که دوستی بچه‌ها بهم بخوره و فکر کنم انتظار داشت توضیحش اونقدر منطقی باشه که موضوع تمام بشه، اما آلوشا و ناشا قانع نشدن و حتی تعریف چندباره داستان ابراهیم نبی و مداخله منم کافی نبود و در نهایت حل نشدن موضوع رو به حساب نفهمی ما گذاشتن و به نظرشون اومد که افتادن توی یه جزیزه‌ای که هیچکس درکشون نمیکنه. آخر سر هم قهر کردن. با معلم و مدرسه و همکلاسیا که نه، با عیدای ترکیه قهر کردن.

یلدا خوب بود، نوروز هم همین طور، ما حتی چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی یه شمع کوچولو برگزار میکردیم اما کافی نبود. توی مدرسه و در و همسایه و شهر تک افتاده بودیم و داشتیم راه خودمونو میرفتیم. بچه‌ها خوشحال نبودن و من دنبال یه فصل مشترک بودم.
اون موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید یه درخت کوچیک کاج بود. تزئین شده، مرتب و خوش آب و رنگ… از همون دومین نوئلی که پامون به ترکیه رسید درخت کوچیک هم کنار اتاق ما جا خوش کرد. دروغ نگفته باشم توی همون سالا مجبور شدم نصف لیوان شیرکاکائوی پاپانوئل رو سر بکشم و یه گازی هم به بیسکوئیت بزنم که هان ایشون نیمه‌شب تشریف آوردن و کادو هم پای درخت گذاشتن و چیزکی خوردن و رفتن. بعد با صبوری نشستم منتظر سالایی که بچگی بگذره و همراهش پاپانوئل و فرشته دندون و این جور چیزها رو ببره تا بتونم قصه سیاه‌رو بودن حاجی فیروز و سالی یه بار اومدن عمو نوروز و خاله پیرزن و ننه سرما رو بگم، بدون اینکه نگران بزرگ شدن بچه‌ها و لو رفتن قصه‌ها باشم.

حالا تقریبا ده سال گذشته. ما هرسال درختمون رو تزئین میکنیم، کادو هم زیرش میذاریم. فکر میکنم معنیش این باشه یه جایی، یه روزی، یه جوری، ما با دنیای جدید به توافق رسیدیم.

سال نوی مسیحی شما هم مبارک باشه! 🙂

*Emre

دنیای باروت‌زده

دقیقا یه هفته پیش توی اوج مریضی و بدحالی، به بچه‌ها گفتم امروز ناهارشون رو میارم مدرسه. اما هنوز خیلی نگذشته بود که آلوشا تلفن زد و ازم خواست مدرسه نرم و وقتی تعجب کردم و علتش رو پرسیدم گفت: «مگه ایمیل مدرسه رو نخوندی مامان؟ نمیتونی مدرسه بیای. راه‌ها رو بستن.» اونقدر بی‌حوصله بودم که نمیفهمیدم چی میگه، گفتم: «کی راهو بسته؟» گفت پلیس. جواب دادم: «بهشون میگم دارم غذای بچه‌مو میبرم مدرسه.» التماس کرد: «مامان چرا متوجه نمیشی؟ بخاطر من، خواهش میکنم، اگه منو دوست داری، اصلا نمیخواد از خونه بیای بیرون، بمون خونه… بخاطر من و ناشا.» گفتم: «میخوام برم دکتر، خوب بوفه مدرسه بازه؟ پول داری؟ میخوای…» و تازه وقتی گفت که اونا حق ندارن از کلاس برن بیرون، یعنی اصلا هیچکس حق نداره از جایی که توشه، اتاق، دفتر یا کتابخونه، غذاخوری، بوفه یا هر جایی که هست خارج بشه تا پلیس اجازه بده تازه فهمیدم اوضاع میتونه جدی باشه.

فکر کنم فرداش بود که اون فاجعه توی مدرسه پاکستان اتفاق افتاد و من یادم افتاد به استرسی که توی صدای پسرم بود و تازه یه هزارم درد اون بچه‌های پاکستانی رو هم نه دیده بود و نه کشیده بود.
.
.
بعد از تحریر: مسبب وضعیت ویژه شش مدرسه یه شازده پسر سی و یک ساله ایرانی بود به اسم وحیدرضا بردبار که پس از به دست آوردن (دزدی؟ پیدا کردن؟) تلفن همراه یه خانم، به اطلاعات اون شخص دسترسی پیدا میکنه، با اسلحه به قصد سرقت یا هر نیت احتمالی دیگه‌ای به خونه‌ش میره، درگیری درست میکنه، ماشین میدزده و توی خیابون متواری میشه و باعث میشه ما والدین چند ساعت دلواپسی رو همراه با سر و صدای هلی‌کوپتر و آژیر ماشین پلیس تجربه کنیم.
.
توضیح ضروری: مدارس اینجا در و دیوار و برج و بارو نداره. هر کسی میتونه خیلی راحت وارد مدرسه بشه یا از مدرسه بره بیرون. من هنوز که هنوزه از این وضعیت میترسم، ما توی ایران به دیوارهای بلند، درهای بسته و پرده‌های ضخیم کشیده عادت کردیم.

مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

درگیری‌های خانه ما

دیدم داره کفشاشو میپوشه دنبالش دویدم که: «مادر پس صبحونه؟» گفت: «دیرم شده.» با عجله یه لقمه دادم دستش، گفتم: «حداقل اینو توی راه بخور گرسنه نمونی.» برگشتم دیدم دخترک هم داره کیفشو جمع میکنه. نگاه به بشقابش انداختم، خالی بود. میخواستم لبخند بزنم که چشمم به لیوان پر از شیر افتاد. داشت در رو می بست که بلند گفتم: «شیرتو نخوردی که.» بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت: «وقتی برگشتم میخورم.» دروغ نگفته باشم حتی نصف فعل میخورمش رو هم از پشت در بسته شنیدم. یعنی حتی صبر نکرد جمله‌ش تمام بشه بعد در رو ببنده..

.
خب! حالا من میدونم و این دو تا از فردا صبح اگه صبحونه‌نخورده، صبحونه‌ناقص‌خورده، صبحونه‌باعجله‌خورده یا هرچیز ناخوشایند دیگه‌ای راجع به صبحونه، بخوان برن مدرسه. 🙂

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. 🙂
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

تولد

امروز تولد آلوشاست. پسرم پونزده ساله شد. اما من توی صورتش هنوز همون آلوشای سه ساله رو میبینم.
.
نقاشی رو یه آقایی توی یکی از پارکهای تهران از آلوشای سه ساله کشیده. نه اسم پارک یادم مونده و نه اسم نقاش.

aloosha

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

«بی‌بهانه شاد بودن»

مطابق معمول اینجا مدرسه‌ها باید نوزده روز پیش باز میشدن، اما معلما اعتصاب بودن و مدرسه‌ها تعطیل.
حالا من هیجان زده‌م فقط به یه دلیل کوچیک: فردا اولین روز مدرسه‌س و این اولین باره که جوجه‌های منم اول مهر مدرسه میرن.*
.
.
*ما قبل از ورود بچه‌ها به دبستان از ایران خارج شده بودیم.

زردی من از تو، زردی تو هم از من

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

حق دلاکی

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

روش دم‌دستی محاسبه

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! 🙂
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

کارامل اندود

قول داده بودم و کاریش نمیشد کرد. پس تخت و دراور و تمام وسایل اتاق آلوشا رو تنهایی اینور و اونور کشیدم و جابجا کردم تا فضای بیشتری برای بازی داشته باشه. آخر کار هم خیس عرق نشستم رو زمین تا نفسی تازه کنم که آلوشا وارد شد و با دیدن اتاق هیجان‌زده پرید طرفم. در حالی که سعی میکردم یه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم: «مامان بهم نچسبیا، من الان کثیفم، عرق کردم.» اما آلوشا بی‌توجه خودشو توی بغلم جا کرد و گفت: «نخیرم، خیلیم تمیزی، بوی کارامل میدی.» خنده‌م گرفت. گفتم: «دست شما درد نکنه بابت تعریف، اما من واقعا عرق کردم و آدمی که عرق میکنه زیاد بوی خوبی نمیده.» آلوشا اول یه کمی بدنمو بو کرد، بعد خیلی سریع گفت: «حب حالا اشکالی نداره که، امروز بوی کارامل گندیده میدی!» و خودشو محکم بهم چسبوند.

پی‌نوشت:
اول: این قضیه مربوط به زمانیه که  آلوشا پنج – شش ساله بود.
بعدش: چی باید بنویسم تا باور کنین من نه وقت تمیزی بوی کارامل میدم و نه وقت کثیفی بوی کارامل گندیده!؟ 🙂

ویدئوی روز مادر

امروز اینجا روز مادره. راستش من میون روزای مادر گیج و گم شدم. نمیدونم بلاخره روز مادر کی هست و کی نیست. مهم هم نیست، مهم ویدئویی بود که جوجه‌ها برای من ساخته بودن و من آرزو میکردم کاش میتونستم اون رو به شما هم نشون بدم. مطمئنا شما هم مثل من از اول تا آخر ویدئو یه سره میخندیدین.

 

3849117

دشواری کلام

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

خروش پس از بیداری

ساعت شش صبح پا میشی، ناهار بچه‌ها رو آماده میکنی و توی کیف غذاشون میذاری، صبحونه رو روی میز میچینی و سر ساعت هفت صد و پنجاه و پنج دفعه صداشون میکنی:
بچه‌ها بیدار شین.
بچه‌ها صبح شده، پاشین دیگه.
آلوشا، مدرسه‌ت دیر شدا.
ناشای مامان خواب نمونی.
مامان جان چقدر به هر دوتون گفتم شب زودتر بخوابین!
با خودم: اصلا به من چه، مگه مدرسه منه؟… اما دلم نمیاد که!
آلوشا جانم صبحونه‌ت یخ کرد.
ناشا گلم بیدار شدی؟
و ادامه مکالمه:
آلوشا یه شونه به این موهات میزدی مادر.
ناشا جان بجای سه ساعت ایستادن جلوی آینه بیا یه لقمه بخور ته دلت رو بگیره.
آلوشا بازم کیف غذاتو جا نذاری.
ناشا شیرت رو نخوردی که…
آلوشا برگه‌ای که معلمت میخواست توی کیفت گذاشتی؟
ناشا نمیشه نامه‌های مدرسه رو شب قبل بدی امضا کنم؟
آلوشا واسه چی چتر نمیبری؟
ناشا کت گرم بپوش، این چیه پوشیدی؟
آلوشا اگه سیر نشدی میخوای یه ساندویچ کوچولو برات درست کنم تو راه بخوری؟
ناشا صبحونه‌ت رو تموم کردی؟
آلوشا…
ناشا…
آلوشا…
ناشا…
بچه ها…

و البته بازم این سه نقطه‌های معروف.

 

شرح وظایف شغلی

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

نبرد قهرمانانه

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.

تذکر شایسته

زندگی توی ترکیه دردسرای خاص خودشم داشت. مثلا اینکه بچه‌ها بزرگتر شده بودن و بعضی چیزا رو دیگه نمیشد ازشون پنهان کرد. یکی از اون چیزا بد و بیراه بود که به هر حال از دست آدم در میرفت و نتیجه‌ش چند وقت بعد معلوم میشد!
بد و بیراه اون زمان منم گاومیش بود که نمیدونم چطوری و از کجا به زبونم افتاده بود و وقتی از دست یکی (مثلا راننده تاکسی طماع، فروشنده هیز و سمج، یا همسایه فضول) کفرم دیگه خیلی در می‌اومد، حرص میخوردم و زیر لب زمزمه میکردم: «عجب گاومیشیه!»
یکی از بعد از ظهرای گرم تابستون، خسته از سر و صدای بچه‌ها، گشتم توی اینترنت یه برنامه به فارسی پیدا کردم راجع به جک وجونورا. یه چیزی مثل راز بقا که همیشه توجه آلوشا رو جلب میکرد و ناشا هم به تبعیت از داداشش می‌نشست به تماشا و صداش در نمی‌اومد. صداشون کردم بیان برنامه رو نگاه کنن و خودم تازه پامو دراز کرده بودم و چشمام داشت گرم میشد که با صدای هیجان‌زده آلوشا از جام پریدم که با لحن کشداری فریاد میزد: «ااااااا… مامان پاشو، پاشو… گاومیش که فحش نیست، حیوووونه.»

پی‌نوشت: من دوست ندارم غمگین بمونیم. خب؟

ماهی قرمز مردنی

چندساله ماهی قرمز تنگ نخریدیم. چند سال پیشا که ماهی میخریدیم، به محض اینکه میمردن عزاداری توی خونه ما شروع میشد و چند روزی هم ادامه داشت. یه عادت بدی هم بچه‌ها پیدا کرده بودن که روی ماهیا اسم خودشونو میذاشتن و یکی مال این میشد، اون یکی مال اون. روزی ده بار به تنگ ماهی سر میزدن و بر حسب اینکه این زودتر میمرد یا اون، داد میزدن: «این داره میمیره!» یا با گریه میگفتن که: «اون مرد.» و البته به جای «این» و «اون» اسم خودشون رو میگفتن که من حتی دلم نمیاد تکرارش کنم.

نمیدونم این مردن هر ساله ماهیا بود که منو از فکر خرید ماهی عید درآورد یا شکنجه شنیدن خبر مرگ ماهیا به اسم خاص.
دور از جونشون، دور از جونشون.

خب ماهی نمیخریم، نمیمیریم که!

تشت خون

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

عظمت از دست رفته

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! 😀

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  🙂

نصایح پسرانه

نمردیم و این روز رو هم دیدیم که جناب آقای آلوشا خان، برگرده به مادرش بگه: «مامان چندبار بهت بگم درس و مشقت رو برای شب آخر نذار؟»

یعنی شما باید صورت منو اون موقع میدیدین!