خو گرفته به خلوت

فکر کنم یه کمی در رابطه با پست قبلی سوتفاهم پیش اومده. اینو از ایمیلهایی که دستم رسیده و پیامهای خصوصی رد و بدل شده فهمیدم. شایدم من اونقدر غمگین بودم که نتونستم حرفمو درست منتقل کنم…
من از تنهایی خودم گریزان نیستم. پذیرفتمش. اتفاقا خوب موقعی هم قبولش کردم. من الان توی اون موقعیتی ایستادم که سالها در انتظارش بودم. اینکه تنهاییمو دوست داشته باشم و نگران سالهای باقیمونده عمرم هم نباشم.
یه زمانی آدم دوست داره یکی وارد زندگیش بشه، تنهایی رو خلا میدونه و مترصد هر فرصتیه برای تنها نموندن. یه وقت یکی مثل من میشه، تنهاییش براش اونقدر با ارزش هست که اگه کسی قصد داشته باشه به زندگیش پا بذاره، از خودش بپرسه این آدم ارزشش رو داره که بخاطرش آرامشو بهم بزنم؟
من الان توی همین مرحله م. زندگیم آرومه. کسی نیست که مدام بهم شوک عاطفی بده. به سکوت زندگیم خو گرفتم. یه جور تسلیم شدن در مقابل چیزی که هست.
.
چیزی که توی پست قبلی منو به اندوه کشونده بود نه تنهایی، بلکه پیر شدن آدمها به پای همدیگه بود. شانسی که من نداشتم و امیدوارم شما داشته باشین.
=
موضوعی که این بار زنان رقصنده دارن در موردش مینویسن راجع به اینه که چرا زنها کمتر به روابط یکشبه و گذری جنسی تن میدن.
نه فقط بعنوان سرگروه، حتی به عنوان خواننده هم به نظرم خیلی از متنها درخشان بودن. بچه های آرامگاه زنان رقصنده بلاخره به اون ثباتی که انتظار داشتم رسیدن. همه کارشون رو جدی گرفتن و گروه بدون هیچ حرف و حدیث اضافه در بهترین حالت ممکن داره پیش میره. مطمئنم کاری که دارن انجام میدن مانا و تاثیرگذار خواهد بود.
من تمام قد در مقابل صبوری و توان و سختکوشی گروه تعظیم میکنم.

Advertisements

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

بچه‌ها خیلی از کلمات رو اشتباه میگن. اوایل وبلاگ‌نویسیم کشف کردم که سخت‌ترین کلمه برای بچه‌هام تخم‌مرغه. بعد که توی وبلاگ نوشتمش کلی کامنت داشتم از دوستانی که از بچه‌ها و بچه‌های اطرافیانشون نوشته بودن. بیشترین رای رو تخم مرغ آورد. سخت‌ترین کلمه بود.
اما بیشتر از هر کلمه‌ای خانوباده* گفتن آلوشا توی ذهنم مونده. هر بار اصلاح میکردم و میگفتم خانواده، باز میشنیدم خانوباده. این وضع تا سالهای آخر دبستان ادامه داشت، حالا چه به شکل درخواست نوشابه خانوباده خریدن بروز میکرد، چه وقتی که صحبت از آرزوی همیشه در کنار هم موندن خانوباده بود… بعد درست شد. یه جایی خودبه‌خود درست شد.
امروز که نامه خانم محمدی رو خوندم و دیدم با کمی تفاوت بچه‌های ایشون هم با تلفظ کلمه خانواده مشکل دارن، ناخودآگاه پرت شدم به سالهای دور. وقتی ایران بودم و زجر میکشیدم و ترس جدایی از بچه‌هام زندگیم رو سیاه کرده بود. بعد قلبم پر شد از درد، نه برای خودم، برای زنی که شرایط مشابهی رو به جون خریده و تجربه میکنه و خدا میدونه چقدر این کار سخته، خدا میدونه این مادر چقدر درد میکشه… نه توی اون روزای سخت و نه حتی همین حالا من هیچوقت نتونستم بفهمم آدمهایی که با یه مادر این کار رو میکننن، آیا مهر و محبت مادرشون رو تجربه کردن یا همه بچگیشون با عقده و اندوه و خشم گذشته.
خانم محمدی، بدونین تنها نیستین. من رنج شما رو با تک تک سلولهام میفهمم. ترسهاتون رو تجربه کردم و میشناسم. دنیام به بزرگی دنیای شما نبوده، اما به قدرخودم برای رسیدن به چیزی که فکر میکردم حق منه جنگیدم، زخم خوردم، دوام آوردم. روزهای سخت میگذرن. دلتون گرم که خیلی زود بچه‌هاتون رو محکم در آعوش خواهید گرفت. تا اون روز سرتون بلند و گامهاتون استوار.
.
.
* Khanoo-badeh

دلتنگی‌های آدمی را…

ساعت یک شبه و دقیقا الان، همین الان که میخواستم کامپیوتر رو خاموش کنم و برم بخوابم تا برای یه روز سخت دیگه آماده باشم به این فکر کردم که تنها آرزوم توی این لحظه اینه که بتونم بازم احساس رهایی و سبکبالی داشته باشم. بتونم از زیر بار این فشار وحشتناکی که روی دوشم هست خلاص بشم. از شر خودم خلاص بشم. از باید و نبایدهای مغزم خلاص بشم. بتونم مثل بقیه راحت بدوم، بخندم و برقصم. خجالت نکشم، یه گوشه جمع نشم. توی خودم فرو نرم، منزوی نباشم. بتونم مثل بقیه رو به دوربین ژست بگیرم، روی مبل لم بدم و با اعتماد به نفس به آدما زل بزنم.
دلم خواست روح سرکش جوونیم دوباره در من جون بگیره، من از شرمگینی خودم خسته شدم. از احساس گناه، از احساس نداشتن حق، از عدم اعتماد به نفس… من از دست خودم خسته شدم.

مفهوم وطن

پنج سال پیش بیقرار برگشتن به ایران بودم. دکتر گفت: «چند ساله بیرونی؟» گفتم: «نزدیک چهار سال.» گفت: «برگردی ایران دیگه به چشمت اون ایران نیست.» گفتم: «برای من هست، من که به میل خودم بیرون نیومدم.» گفت: «هر آدمی بیشتر از دو سال بیرون از کشورش زندگی کنه، بعد از برگشت با مشکل مواجه میشه.» یاد میلان کوندرا افتادم و اینکه میگفت نوستالژی واقعی در حضور دوباره توی کشورته که دامانت رو میگیره. پرسیدم: «کی به اینجا عادت میکنم؟» گفت: «نمیشه دقیق گفت، اما شاید حداقل پنج سال دیگه نیاز داشته باشی.»

پنج سال تمام شد. هنوز عادت نکردم. دلم نمیخواد به مفهوم وطن از زبان کوندرا فکر کنم. گوشامو میگیرم، چشمامو میبندم…

بعد از تحریر مطلبی که حذف شد

– شما مهربونین، میدونین؟ من معجزه عشق و مهربونی رو تو دستای شما دیدم. با مهر و محبت شما جون گرفتم. شما بارها مرهم زخمای من شدین. از همه‌تون ممنونم.

– هیچ وقت سعی نکردم از همسر سابقم بد بگم. بیشتر از هر چیز بخاطر شان انسانی آدما و البته حضور بچه‌هام. من همه این سالها فقط قصه خودمو گفتم. بجای توصیف آدمای روبرو، خواستم دیگران منو بشناسن. امید داشتم مردمی که منو به مادری قبول میکنن حتما متوجه میشن قضیه من جدی‌تر از این حرفا بوده که ممکنه در ظاهر به نظر بیاد.

– کسی میگفت تمام این دردای روحی و جسمی که میکشی نتیجه اون ظلمیه که با فرارت مرتکب شدی، یه کمی فکر کردم و دیدم چندان پرت هم نمیگه، ظلم کردم اما به خودم و بچه‌هام. بجای اینکه چند سال اون زندگی رو تحمل کنم، بعد چهار سال و نیم توی دادگاه بجنگم برای اینکه حقوق انسانیم رو به دست بیارم، باید از همون اول دست بچه‌هام رو میگرفتم و از ایران میرفتم تا حداقل به جای جنازه‌م، یه آدم سالم به اینجا برسه. ظلم کردم که این همه سال امید به کرامت انسانی در ایران داشتم.

– نه از کسی گله دارم، نه کینه، نه طلب. به طرز عجیب و غریبی همه چیز در من آرومه. به همه آدما حق میدم… این روزا تا چیزی میشه با خودم میگم:  «آدما حق دارن منو دوست نداشته باشن.» از گفتنش دردم میاد، اما واقعا همینه. یه چیزی درون من شکسته و بد جوش خورده،  من به همین شکل قبولش کردم و باهاش راحتم. سرتون سلامت، من از کسی گله‌ای ندارم.

– من زن ساده‌ای هستم اما احمق نیستم و اصولا اگه احساساتم این قدر دم‌دستی بود این همه سال تنها نمیموندم. میشه خواهش کنم با من مثل احمقها رفتار نکنین؟ (مخاطب‌های خاص)

کام تلخ

داشتم برای کسی مینوشتم: «من یه زن تنهام با دو تا بچه. تقریبا پونزده سال اخیر زندگیم همین بودم. یه زن تنهای حامله، یه زن تنها با یه بچه، یه زن تنهای حامله با یه بچه و یه زن تنها با دوتا بچه…»

کاش حرف به اینجا نمیکشید… از یادآوریش حالم گرفت.

چرا بخندم؟

سپیده گفت: «نخندیدا، اما نی‌نی من که دل‌پیچه میگیره من به جاش گریه می‌کنم!»

جواب دادم: «چرا بخندم؟ یادمه پسرم که یکی دو ماهه بود، یه شب بیخواب شد و گریه کرد. بجز من و بچه کسی خونه نبود. پوشکش رو عوض کردم، بهش شیر دادم، باد گلوش رو گرفتم، لباس آزادتر تنش کردم، توی بغلم گرفتمش و راه بردم… اما هر کاری کردم بچه آروم نشد که نشد. آخرش گذاشتمش وسط تخت و منم پا به پای اون شروع کردم به گریه کردن. نیم ساعتی که دوتایی گریه کردیم، اون آروم شد و با نوازش دست من خوابید، اما من تا صبح به سقف خونه زل زدم.»

امید

خودستایی، خودخواهی یا شاید خودشیفتگی، اسمش هرچی میخواد باشه. اما از خیلی وقت پیش هر جا متنی دیدم که اشاره ای به این وبلاگ داشته ازش یه کپی گرفتم و واسه خودم نگهداشتم. دیروز که خیلی اتفاقی فایلهای متنی رو زیر و رو میکردم برخوردم به این متنو تنم لرزید.

میبینی لاله جان؟ صبر کردیم و از روزای تلخ دادگاه هم نوشتم. از تلاش برای بیرون کشیده شدنم از چاه تنهایی، از دربدری راهروهای دادگاه. یه کم بیشتر صبر کنیم، شاید خوش شانسی به من رو بیاره. در غیر این صورت به چاهی می افتم عمیق تر از این که هستم: بی پناهی… میدونی، من برای دوست داشتن زندگی سالها زحمت کشیدم. نعمت خدادادی نبوده که متوجه از دست دادنش نباشم. در تمام این مدت میدیدم چه بلایی داره سرم میاد…
تو این بیست روزه هیچ تلفنی ازت نداشتم. ایمیل هم نزدی، SMS هم. بیخبری مطلق…
احتمالا خودت نمیدونی، اما این متنت، یادم آورد که تو این سه سال و نه ماه با چه هراسی زندگی کردم و هیچوقت از زندگی روبرنگردوندم. این که هر روز با لیخند روی این صندلی زهوار در رفته نشستم و از درون عشق نوشتم و خدا میدونه از بیرون چه فشاری رو تحمل کردم. دیدم حالا چقدر کم تحمل شدم. چقدر خسته و ترسو شدم… متن تو یادم آورد که میشه خون دل خورد اما لبخند به لب آورد. ممنونم که یادم آوردی هنوز دارم نفس میکشم.
راستی، خودت خوبی؟!

پی نوشت:
من هنوز هیچ راهی، مطلقا هیچ راهی پیدا نکردم. بجز همین که این بالا نوشتم: امید.

یه خبر خوب با یه کمی تنهایی

برادرم دیشب برگشت امریکا…
تنهایی خفه کننده س. باید به خودم فرصت بدم تا دوباره با شرایطم کنار بیام. باید به چیزای خوشحال کننده فکر کنم*.
* نی نی خواهرم به دنیا اومد… فکر کنم اسمش رو بذارن نیکان. هنوز نمیدونم!