غذای ملی

یکی از همکارام نشونی یه سوپرمارکت توی شهر بغلی رو بهم داده که ماهی صبور داره. یه کمی دوره، رفتنش سخته اما بلاخره میرم و حقیقتش رو بخواهین باورم نمیشه اینجا بشه صبور گیر آورد.
برای من خرمشهری صبور غذای ملی محسوب میشه. روش غیرت هم دارم. 

Advertisements

اصطلاحات مشترک

«اجاره بها»
تاریخ نوشته: 2005/01/21
لم داده بودم رو تخت و داشتم کتاب میخوندم که آلوشا دوان دوان اومد تو و بدون یه کلمه حرف یه سکه 5 تومانی گذاشت کف دستم و قبل از اینکه بخوام واکنش نشون بدم یه مداد سیاه از رو میزم برداشت و رفت بیرون.
نه که حالا مداد سیاه خیلی چیز باارزشی باشه، اما اگه شمام از اول مهر تا حالا یه رقم نجومی مداد و خودکار و چسب و خط کش و پاک کن گم کرده بودین حق داشتین مثل من از جا بپرین و با بی حوصلگی داد بزنین: «آهای بچه، مدادمو کجا میبری؟ زود برگردونش سرجاش.» و وقتی برنگشت داد من بلندتر شد: «مگه با تو نیستم؟ آهای آلوشا، الان میام برات… شنیدی؟» و میخواستم از جام بلند شم که آلوشا حیرت زده برگشت تو اتاق و گفت: «مامان؟ چرا شلوغش میکنی؟ خوب کرایه شو دادم که!» و با انگشت به سکه 5 تومانی که کف دست عرق کرده م بود اشاره کرد!
.
از میان ایمیلهای وارده:
2005/02/05
کلی‌ حال کردم با این یادآوری عبارت تهدید آمیز «میام برات». عبارتی کاملا مادرانه در مواجه با لحظاتی که خاطرت کودکی بودند.
دم شما گرم. جوجه را ببوس. شهرزاد
.
2005/02/06
سلام، من خوزستانی هستم. شاید شما هم خوزستانی باشین… من از مادرم هم این جمله رو زیاد شنیدم: میام برات.
شما هم شاد و سرحال باشین. نوشی
.
2005/02/06
آره منم خوزستاني هستم. يعني آباداني. و براي همين هم اين جمله خيلي بهم چسبيد.
قربان شما. شهرزاد

پی نوشت:
قبل از جناب خان منم تو کار گسترش اصطلاحات جنوبی بودم اما کسی کشفم نکرد بجز همین شهرزاد خانم گل.

یک سه‌گانه‌ی بی‌ارتباط

یه غلطی کردم به ناشا گفتم تا تو از مدرسه برگردی من قوطی وسایل کاردستیت رو مرتب میکنم. فکر کردم مثل قوطی خودمه، یه دستی به سر و روش بکشم تمومه. اما دقیقا پنج ساعت تمامه که دارم منجوق از پولک جدا میکنم و بر اساس رنگ و اندازه توی قوطی‌های جدا میچینم؛ هنوزم تموم نشده.
از وقتی تعطیل شدم افتادم به کارای خونه، عین خونه‌تکونی. تا همین دیروز دلشوره خفه‌م کرده بود که وقتم کمه، باید بجنبم، دیر شد. دیشب یهو به خودم گفتم چته!؟ فهمیدم هنوز توی حال و هوای امتحانام و فکر میکنم هر کار اضافه‌ای که بکنم از وقت درس خوندنم کم کردم. حالا از امروز صبح صبورتر شدم… فکر کنم قضیه پولک و منجوق و اینا از اینجا ناشی بشه!
=
یادمه توی یکی از متنهای خیلی قدیمیم نوشته بودم که آلوشا شیطونی میکرد و من بهش گفتم: «آلوشا الان میام برات.» یکی از خواننده‌هام برام نوشته بود: «آخ نوشی، وقتی اینو به پسرت گفتی یاد مادرم افتادم، اونم همیشه وقتی من شیطونی میکردم همینو میگفت.» ازش پرسیدم: «مادر شما خوزستانی هستن؟» نوشت: «آره از کجا فهمیدی؟»…. خب فکر کنم حالا که همه به لطف جناب خان میدونن میام برات یعنی چی و مال کدوم منطقه‌ست زیاد هم عجیب نباشه خوندن یا شنیدنش از زبون من.
نمیدونم کدوم نوشته‌م بود، ایمیل رو هم پیدا نکردم هنوز. اما از امشب که دوباره میشینم به مرتب کردن آرشیو، متنها رو هم میخونم. اگه پیداش کردم به شما هم نشونیش رو میدم.
=
عمه شدم. خوشگله، خیلی خوشگله.
این اولین بچه‌ی تنها برادر منه.
🙂

نوشی در دو پاراگراف

من ساعت نه صبح هفتم شهریور سال چهل و نه در بیمارستان شیر و خورشید خرمشهر با کمک خانم دکتر گلستان بدنیا اومدم. من یه نوزاد چهارکیلویی بودم با کلی موی مشکی روی سرم که باعث شد بقیه با دیدنم صدام کنن بیتل! البته فکر نمیکنم زیاد با این اسم مستعار سرکرده باشم چون برادرم اسمم رو گذاشت فرنوش که مثل همه برادر و خواهرای دیگه‌م با «فر» شروع میشد.
اگه قرار بود یه بار دیگه به دنیا بیام و این بار بهم فرصت انتخاب میدادن، بازم دلم میخواست هفتم شهریور چهل و نه در خرمشهر به دنیا بیام، همین اسم رو داشته باشم* و پدر و مادر و خواهر و برادر و بچه‌هام دقیقا همینایی باشن که توی زندگی فعلیم هم هستن. با این شرط که مادر آلوشا و ناشا باشم بازم حاضر بودم همین مسیر سخت رو طی کنم و همین قدر برای زندگی و زنده موندن تقلا کنم. من بلد نیستم برقصم و فکر میکنم نصف عمرم به همین خاطر به فنا رفته و اگه بهم میگفتن فقط یه چیز رو توی گذشته‌ت تغییر بده بدون تردید رقصیدن رو انتخاب میکردم. من این شانس رو داشتم که دوستای خوبی داشته باشم و آدمای خوبی سر راهم قرار بگیرن و اونقدر تعداد این آدما زیاد بوده که فکر کردن به قسمتای بد زندگیم دیگه ضرورتی نداره. گمان میکنم سهمم رو از همه خوبیهای دنیا گرفتم و حسرت چیز خاصی به دلم نمونده، فقط اگه یه روزی بتونم برای خودم یه چیزی بخرم اون چیز صد در صد دوچرخه خواهد بود. 🙂
.
این بود انشای من درباره روز تولدم!
.
*لطفا شما صدام کنین نوشی، من نوشی رو اندازه فرنوش دوست دارم. 🙂

بوی خیس تن خاک

همیشه سالروز آزادی خرمشهر که میشد یه چیزی مینوشتم. امسال میخواستم ننویسم، اونقدر که پر از تلخی بودم…
چی میخواین بشنوین؟ اینکه خرمشهر دیگه هیچوقت آباد نشد؟ اینکه حتی آزاد هم نشد؟ اینکه خرمشهر که یه بندر کوچیک قشنگ با مردمی دوست‎‌‎داشتنی بود ویران شد و دیگه هیچوقت اون خرمشهر سابق نشد؟
دلم میخواست برمیگشتم به سالای قبل از جنگ، قبل از انقلاب، خرما و کنار و درخت بیعار، روزای جمعه و جمع شدن همه فامیل و ماهی صبور و حوض کاشی آبی‌رنگ وسط حیاط خونه مامان‌بزرگ، آش صبحونه، سیزده‌به‌در و دیلی‌فارم، مدرسه دنیای کودک، لب شط، خیابون ششم بهمن، دیدن دوباره سندباد: یه بار از تلویزیون ایران، یه بار از تلویزیون بصره.
دلم میخواست برمیگشتم به شرجی و گرمای چهل درجه، بوی زهم بازار ماهی‌فروشا، بارون و زمینی که نمیشد مرده رو درست و حسابی توش دفن کرد، شهری که فکر میکردیم بدون کولر گازی نمیشه توش دوام آورد.
دلم میخواست برمیگشتم به اون روزا که همه بودن، خوشحال بودن، یه چیزی توی مردم زنده بود. نمیدونم چی بود اما هر چی که بود میشد برقش رو توی صورت همه دید، حس کرد.
چه فایده که فکر کنم؟ چه فایده که به یاد بیارم؟
لعنت به جنگ که شهر منو ویران کرد، لعنت به انقلاب که نتونست شهر منو آباد کنه. لعنت به دستی که همه گذشته و آینده‌ من و همشهریای منو دزدید.

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبحه. خوابم نمیبره. نمیدونم بخاطر درد ناشی از حساسیت پوستی پامه یا یه چیزی مثل حسرت تا ته دلمو سوزونده.