در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

Advertisements

زن بودن

خونه نيستم. كارها رو به دست وكيل سپردم و از خونه زدم بيرون. دسترسيم به اينترنت در حد صفره. يادمه توي اون نه روز مدام به خودم ميگفتم اگه بچه ها رو پيدا كنم دو هفته ميرم به جايي كه نشونه اي از تمدن نباشه. تلفن همراهم رو هم خاموش كردم.

بچه ها خوبن. شاد و سرخوش از من ميخوان چند روز بيشتر بمونيم. من نميدونم تا كي مجوز دارم براي اين سفر. اما تا هر وقت بتونم سعي ميكنم از تنش دوري كنم.
خسته م. بيشتر از اوني كه فكر ميكردم خسته م. بيشتر از اوني كه فكر ميكردم خستگي آدما رو درك ميكنم. با خودمم مهربون شدم. دست از سرزنش خودم برداشتم. ميخوام كاراي حقوقيم رو در سكوت و آرامش انجام بدم. فكر ميكنم بايد چند سال پيش از حالت انفعالي خارج ميشدم.
يه بخشي از مادري يا پدري مربوطه به غريزه. همه توي اين بخش برابرن. نميشه گفت كسي حس مادري يا پدري نداره. اما بعد از اين لايه رويي، بخش زيرين شروع ميشه. عميقتر، وسيعتر و البته مهمتر. اين بخش مربوطه به احساس وظيفه. همه ممكنه مادر يا پدر باشن، اما همه احساس مسئوليت نميكنن. همه احساس وظیفه نميكنن. اينجاس كه اشتباه ميكنيم. قاطي ميكنيم. مادري يا پدريمون رو تو سر طرف مقابلمون ميكوبيم. فرقي هم نميكنه طرف مقابلمون كي باشه. معلم بچه مون، همسايه، دوست يا حتي يه آدم غريبه. دارم سعي ميكنم اين لايه زيري رو بشكافم. بچه ها چي ميخوان؟ چي نياز دارن؟ كجاي كار اشتباهه؟ كجاي كار درسته؟ من دارم چكار ميكنم؟ احساس وظيفه كدوم از ما در قبال بچه هامون بيشتر بوده؟ اصلا منفعت بچه ها چيه؟ با من بودن يا با پدر بودن.
عقلم به جايي قد نميده. من براي فهم همه چيزهايي كه داره اتفاق مي افته نياز به زمان دارم.

راستي چندتا چيز ديگه رو هم فهميدم. اول اينكه خدا رو شكر كردم كه قاضي نيستم و براي بار هزارم آرزو كردم هيچوقت كسي يا چيزي رو قضاوت نكنم و ديگه اينكه خوشحالم از اينكه مرد نيستم. خوشحالم قدرتي ندارم كه بتونم از طريق اون زور بگم.
جدي ميگم…
خوشحالم از اينكه زنم.

این همه فریاد بدون جواب

هرگز به کسی نگفتم دو روز بچه هات رو بده به باباشون، خودش خسته میشه برشون میگردونه. نه به کسی گفتم و نه خودم تا حالا امتحانش کردم.
جلوی چشمای خود من برادر یکی از بهترین دوستای سابقم، زنش رو طلاق داد و بچه ها رو گرفت. کوچیکه که فقط یازده ماه داشت تمام سالهایی رو که باید شیر میخورد و درست تغذیه میشد، منحصرا با نون باگت و چای سیر شد. سه بار تب منجر به تشنج داشت، سه بار هم زیر چادر اکسیژن رفت. الان 5 سالشه، هنوز باید پوشک بشه، به سختی میتونه فعالیت عادی یه بچه 5 ساله رو داشته باشه. مرتب دیازپام بهش میدن. بدنش اونقدر پوکه که گفتن با یه سرما خوردگی عادی ممکنه تا پای مرگ بره (ثروت این خانواده وصف نشدنیه.)
بزرگتره دبستانیه.سوم یا چهارم دبستان. فکر نمیکنم توی خونواده شون بچه ای به اندازه اون کتک خورده باشه. پرخاشگره و عصبی به نظر میرسه. با اینکه از تنهایی و تاریکی خیلی میترسید اتاقش دورترین، تاریکترین و وحشتناکترین اتاق خونه بود. یه اتاق زیر شیروانی که یه آدم یه متر و نیمی باید دولا دولا توش راه میرفت. (اونا یه اتاق خالی طبقه اول خونه شون داشتن.)
حالا بعد از این همه سال، بچه ها رو دارن به مادرشون برمیگردونن. بچه ها میرن پیش مامانشون چون نامادری، پدر و بچه کوچیک مشترکشون رو خسته کردن. بچه ها برمیگردن پیش مامانشون، با دردایی که هیچوقت نمیتونن فراموش کنن.

خسته شدم. من نمیگم مامانا خوبن و باباها بد. فقط میخوام حق رو پیشاپیش به کسی ندین، بررسی کنین. همه پدرها صلاحیت نگه داشتن بچه ها رو ندارن.
خسته شدم…
خسته شدم از این همه فریاد بدون جواب: بخونین.

امید

خودستایی، خودخواهی یا شاید خودشیفتگی، اسمش هرچی میخواد باشه. اما از خیلی وقت پیش هر جا متنی دیدم که اشاره ای به این وبلاگ داشته ازش یه کپی گرفتم و واسه خودم نگهداشتم. دیروز که خیلی اتفاقی فایلهای متنی رو زیر و رو میکردم برخوردم به این متنو تنم لرزید.

میبینی لاله جان؟ صبر کردیم و از روزای تلخ دادگاه هم نوشتم. از تلاش برای بیرون کشیده شدنم از چاه تنهایی، از دربدری راهروهای دادگاه. یه کم بیشتر صبر کنیم، شاید خوش شانسی به من رو بیاره. در غیر این صورت به چاهی می افتم عمیق تر از این که هستم: بی پناهی… میدونی، من برای دوست داشتن زندگی سالها زحمت کشیدم. نعمت خدادادی نبوده که متوجه از دست دادنش نباشم. در تمام این مدت میدیدم چه بلایی داره سرم میاد…
تو این بیست روزه هیچ تلفنی ازت نداشتم. ایمیل هم نزدی، SMS هم. بیخبری مطلق…
احتمالا خودت نمیدونی، اما این متنت، یادم آورد که تو این سه سال و نه ماه با چه هراسی زندگی کردم و هیچوقت از زندگی روبرنگردوندم. این که هر روز با لیخند روی این صندلی زهوار در رفته نشستم و از درون عشق نوشتم و خدا میدونه از بیرون چه فشاری رو تحمل کردم. دیدم حالا چقدر کم تحمل شدم. چقدر خسته و ترسو شدم… متن تو یادم آورد که میشه خون دل خورد اما لبخند به لب آورد. ممنونم که یادم آوردی هنوز دارم نفس میکشم.
راستی، خودت خوبی؟!

پی نوشت:
من هنوز هیچ راهی، مطلقا هیچ راهی پیدا نکردم. بجز همین که این بالا نوشتم: امید.

مادر وبلاگستان؟

امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

**یه آدم که احتمالا خیلی خیلی احساس خوشمزگی میکنه اخیرا با اسم من کامنت میذاره. تو شرایطی نیستم که این مسائل رو درک کنم. این کار رو یکی از کثیفترین کارهایی میدونم که ممکن بود در این دنیای مجازی انجام بشه. لطف میکنین در صورت امکان در مورد هر کامنت مشکوکی از طریق ایمیل با خودم در تماس باشید؟ لطف میکنین ایمیلهای ویروسی و غیر اخلاقی که (به ظاهر) از طرف من برای شما ارسال میشه بدون تامل دیلیت کنید؟ حتی اگه آی پی نشون بده که کامنت یا ایمیل از کرج پست شده؟ لطفا چرندیات رو به من نسبت ندین. کار من نیست. ممنونم.

باز هم la femme rompue

من فوت خیلیا رو متحمل شدم. یکی از خواهرام، مادرم، مادربزرگم، یکی از بهترین دوستام…، خیلیا. اما راستش میون این همه آدم، فوت بابام بدجوری تا ته دلمو سوزونده.

فکر میکردم تازگیا کم حرف شدم. دقت کردم دیدم در تمام لحظه هایی که سکوت کردم تو سرم دارم با خودم کلنجار میرم. استدلال میکنم، بحث میکنم. بعد مثل همه اون وقتای دیگه ای که دارم حرف میزنم، بی نتیجه موضوع رو درز میگیرم و میرم سراغ یه موضوع دیگه نیمه تموم.

دیشب تو تاریکی اتاقم صدای ناشای کوچولو رو شنیدم که میگفت: «مامان خواب دیدم.» گوشه پتو رو بالا زدم. خزید کنارم و خیلی سریع خوابید. تا دم سحر اما من بیدار بودم: اگه بره پیش باباش… اگه شب خواب بد ببینه… خدایا، چی جای آغوش گرم مادرو واسه این بچه میگیره… تا صبح بخاطر همه بچه های دور از مادر گریه کردم. بخاطر همه مادرهای دور از بچه هم. دروغ نگفته باشم اول از همه بخاطر آینده ای که سر راه خودم و بچه هام نشسته.

من زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم. اما هر شنبه میشینم پای سریال دید برتر. بابای توی فیلم رو که میبینم با خودم میگم اون که شخصیت محبوب و مورد علاقه منه هم، صلاحیت لازم رو واسه نگه داشتن بچه هاش نداره. سر کاره، گرفتاره، گیج و مشغوله. بچه مراقبت دائم میخواد. رسیدگی و توجه میخواد… این آقا تو سریال یه جایی به زن سابقش میگه: «اولین شرط بزرگ کردن بچه مون رو فراموش کردی؟ قرار بود بچه رو هیچوقت تو شرایطی قرار ندیم که ممکنه در اون شکست بخوره.» حرفاش تا بیست و چهار ساعت بعدش مغزم رو ول نمیکنه. فکر میکنم تو مملکتی که شانس مادر واسه نگه داشتن بچه هاش صفره، بهتره بچه رو از الان عادت بدم که قراره بره پیش باباش. این جوری اگه رفت، هیچوقت حس منو با خودش یدک نمیکشه… حس مادری که نتونست مادر بمونه. حس یه آدم نیمه تموم. ابتر.

بچه پیش مامانش بمونه راحتتره یا پیش باباش؟ من فقط یه قسمت کوچیک از حقیقتی رو میبینم که سالها پیش جلوی روی خودم خورد و هزار تیکه شد.

این اتفاقه یا خودخواهی؟ نمیدونم. اما صدای فرهاد تو خونه میپیچه که میخونه: «آینه میشکنه هزار تیکه میشه، اما باز تو هر تیکه ش عکس منه.»

بعد از تحریر: میخوام چکار کنم؟ فیلم تولد یک پروانه رو دیدین؟ کار مجتبی راعی؟ اپیزود سوم؟ میخوام همون کار رو بکنم.

دونه های زنجیر

یه پست طولانی گذاشته بودم اینجا. بدون ذخیره کردن. چراش رو نمیدونم اما وقت ارسال پرید. شاید خرافاتی شدم. شاید بی حوصله… حسی نداشتم برای دوباره نوشتنش.
نتیجه دادگاه رو بعدا اعلام میکنن. فکر کنم تا ده روز دیگه. بعد از اون من یا طرف مقابلم میتونیم به حکم اعتراض کنیم. روند دادگاه فرسایشیه.
حالم بهتره. دیگه عادت کردم به صبوری و انتظار.

مناسبتهای جهانی

سر جام تو اتاقم دراز کشیدم. دارم به آرومی گریه میکنم که با صدای مجری برنامه کودک شبکه تهران به خودم میام:امروز روز جهانی شیر مادره. هنوز جمله مجری تموم نشده که بچه هام با هیاهو و شادمانی میپرن تو اتاق و صورتمو غرق بوسه میکنن.
اونا از شیر مادر و روز جهانی چیزی نمیدونن. اما هر چیزی که توش تبریک باشه و اسم مامان همراش بیاد واسه اونا مجوزیه واسه هیاهو و بوسه … بوسه … و بوسه. اونا از خیلی چیزا چیزی نمیدونن اما شوری طعم اشک رو میشناسن. گونه هامو که میبوسن با کنجکاوی موهامو از روی سرم که تا جای ممکن تو بالش فرو رفته کنار میزنن و با دقت به چشمام نگاه میکنن: «مامان گریه میکنی؟» و بعد حدس همیشگی از فرط تکرار: «میترسی بابا ما رو از تو بگیره؟»
دیگه بعد از سه سال و خورده ای انکار ترس من غیر ممکنه. جواب نمیدم… سرهای کوچولوشون رو بغل میکنم و توی موهاشون گریه میکنم. بلند بلند. اشکهام روی سرهای کوچولو میریزه و قاطی موهاشون میشه. یه سر با موهای فرفری، یه سر با موهای لخت. گریه میکنم، زار میزنم، ضجه میکشم. با صدای پسرکم به خودم میام: «مامان یواش… همسایه ها میشنون، یه وقت فکر میکنن دعوا شده.» به خودم میام و اشکهامو پاک میکنم.
امروز روز جهانی شیر مادر بود. فردا من دادگاه دارم. ذهن خسته من هیچ رابطه ای بین این دو تا پیدا نمیکنه. مادری من با طلاق فسخ میشه.
مادر نصفه نیمه م… بازم گریه میکنم.

زنان ایران

اینجا نوشته بود: «منيژه غفاري به قوانين موجود در كانادا اشاره مي كند و مي افزايد: … همچنين در بحث حضانت فرزندان بايد بگويم اين دادگاه صالحه است كه تشخيص مي دهد فرزند با كداميك از والدين خود زندگي كند و مبنا، صلاحيت والدين و نفع خود فرزند است. يكي ديگر از ملاك ها مدت زماني است كه فرزند با هر يك از والدين خود طي كرده است.»
چیزی نیست… دارم به سهم مادریم فکر میکنم.
من، فردا بازم دادگاه دارم…

.

لطفا اصل مقاله رو مطالعه کنین…

هشتم مارس

دوستی گفت: «واسه متن قفست نظرخواهی نذاشتی؟» گفتم: «واسه لینکا نظرخواهی نمیذارم.» گفت: «اگه بقیه بخوان بهت تبریک بگن چی؟» گفتم: «تبریک چی؟ روز زن؟ ای بابا من که زن نیستم.» دوستم گفت: «همینو بنویس نوشی… بنویس.»
حالا من پسرم رو روانه مهد کردم و منتظرم تا دخترکم از خواب بیدار بشه. نشستم اینجا و به دیالوگی فکر میکنم که همه شب ذهن منو درگیر خودش کرد.
نمیدونم وقتی که قرار نبود من تا آخر عمرم چیزی بیشتر از یه اسیر باشم، چه اصراری بود درس بخونم و دانشگاه برم. کار کنم و روی پای خودم وایسم. نمیدونم چرا کتاب دستم دادن و بهم یاد دادن بخونم و بخونم و بخونم و بنویسم. بدونم کی هستم و چی میخوام… به امید کدوم افق روشن بود که من امروز نمیبنمش؟… شاید من کورم؟ آخه اون همه صرف وقت و پول و انرژی واسه اینکه ذهن من با فرضیاتی پر بشه که در عالم واقع بهم جواب نمیده؟
اشتباه کردم… اشتباه کردم که فکر کردم همه چیز توافق ه… اشتباه کردم که فکر کردم وقتی دو آدم، عاقل و بالغ و فهمیده ، با هم ازدواج میکنن قولها و قوانین نانوشته بین شون از هر تعهد و حرف مکتوبی بالاتره. اشتباه کردم که فکر کردم که اون چیزی بیشتر از سیاهکاری بقیه آدما برام به ارمغان میاره. احترام گذاشتم به مردی که میگفت: «میدونم تو مثل مادرم نیستی، مثل خواهرم یا زن برادرم… اما من، زنی مثل تو رو دوست دارم.» اشتباه کردم که فکر کردم در انتخابش اشتباه نکرده. اشتباه کردم که فکر کردم قانون بین ما به قانون دادگاهها غلبه میکنه. اشتباه کردم که فکر نکردم سرنوشت من به دست مردی سپرده میشه که کاری به شان انسانی من نداره.
من هیچی نیستم.. حتی پرستار بچه هام. واسه اینکه بتونم پرستار بچه هام باقی بمونم باید تن به قوانینی بدم که در انتخاب اونا هیچ حقی ندارم. حق انتخاب ندارم. حق طلاق ندارم. حق ندارم نوع زندگیمو تعیین کنم. وضع من بیشتر مثل کنیزیه، که تو یه جنگ قبیله ای به دستش آوردن، یا در بازار خریدنش. این زن حاکم به سرنوشتش نیست…
به من تبریک نگین. من زن ایرانی سرگردان در راهروهای دادگاه خانواده، خیلی وقته باور کردم حقوق انسانی ندارم… من کنیزی رها شده در برزخم.

هزارتوی قانون

مریضم و دلخور… مهمترین احساس هفته گذشته من بی پناهی بوده. خیلی وقته که نمیتونم راحت اینجا حرفامو بزنم و هزار دلیل دیگه که به نظر میاد فقط و فقط توجیه مناسبی باشه واسه ننوشتن متن تو این چند روز گذشته.
روابط من و بابای بچه ها در سخت ترین حالت ممکن در سه سال گذشته است. با قاطعیت میگم که دیگه نمیشه برگشت. حالا تمام تلاش من تمام شدن این جریان به محترمانه ترین و انسانی ترین شکل ممکنه. جوری که حقوق انسانیم رعایت بشه و بتونم در مورد آینده خودم تصمیم گیرنده باشم. شاید اگه خدای نکرده مثل من درگیر شده باشین هیچ چیز بیشتر از روابطی که در عمل، شان انسانی تون رو به مسخره میگیره اذیتتون نکرده باشه. مدام سعی میکنم از هزارتوی قانون راهی پیدا کنم… راهها بسته س. شایدم با روحیه من سازگار نیست. اختیاراتی که به من داده شده از دردهای من چیزی را دوا نمیکنه.
اینا رو نوشتم که بدونین به مشکل برخوردم. مثل همه این چند ماه گذشته که کم نوشتم.