وقتی مردی خونه نیست

 

شاید براتون خنده دار باشه… اما من بیشتر اشک تو چشمام جمع شد وقتی دیدم بچه هام از جلوی در باز شده دستشویی کنار نمیرن و با حیرت به برادرم که داشت ریشهاش رو اصلاح میکرد نگاه میکنن.
اونا تا حالا منظره اصلاح کردن یه مرد رو ندیده بودن…

Advertisements

کوکای کاکا سیاه

امسال با توجه به اینکه بابا دیگه کنار ما نبودن، خریدای سوپرمارکتی رو برادرم به عهده گرفت. چیزی که براش خنده دار بود این بود که اینجا اغلب نوشابه رو به رنگش میشناسن و اینکه موقع خرید ازش میپرسیدن سیاه میخوای یا زرد تا مدتها براش سوژه جالبی شده بود. اما به مرور و در اثر تکرار! اونم یاد گرفت که باید حتما رنگ رو مشخص کنه. یه بار که واسه خریدن نوشابه رفته بود، به فروشنده گفت: «سلام آقا، یه کوکا….» و وسطای جمله ش یهو یادش افتاد که رنگ رو حتما باید بگه و بدون اینکه به جمله نهاییش فکر کنه، ادامه داد: «سیاه لطف کنین.» جوری که من و خواهرم این شکل شنیدیم:«سلام آقا، یه کوکا سیاه لطف کنین!!!» و از تصور کوکا سیاه سه تایی زدیم زیر خنده…
راستش جالبتر از حرف برادرم سئوال فروشنده بود که با اهن و تلپ پرسید: «چه رنگی باشه؟!!!»

همه شیرا سلطانن

امروز دایی و آلوشا بازی جدیدی میکردن. یکی سئوال میکرد و اون یکی جواب میداد. این میون یهو دایی پرسید: «اون کدوم شیره که سلطانه؟» آلوشا بدون اینکه فکر کنه جواب داد: «شیری که میخوریم!» دایی که از جواب آلوشا یه کمی حیرت کرده بود، به صورتش نگاه کرد و پرسید: «حواست کجاست؟ شیری که میخوریم سلطان نیست که؟» آلوشا خندید و گفت: «دیدی بلد نبودی دایی؟! سلطان یخچاله دیگه!»