جوجه‌ها و نوشی‌شون

واسه مهمونی بعد از مراسم فارغ التحصیلی توی محوطه سرپوشیده کالج ایستاده بودم که دیدم بچه‌ها گریه‌کنان دارن میان طرفم. اول نگران شدم که چی شده اما یه کمی که نزدیکتر شدن دیدم دارن ادای گریه درمیارن. با تعجب بهشون گفتم چرا این جوری میکنین؟ هق‌هق‎کنان، اشکهای تقلبی‌شون رو با یه دستمال سفید گنده پاک کردن و بعد از یه فین کردن پر سر و صدا گفتن: «باورمون نمیشه این قدر زود بزرگ شده باشی، انگار همین دیروز بود گذاشتیمت مدرسه!» … و پقی زدن زیر خنده.
.
حالا بیا بچه بزرگ کن… 🙂
.
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. من هنوز حتی نصف مدرک ایرانم رو هم نگرفتم. این وروجکها هم مجبورن از رو برن. اصلا شاید با هم دکترا گرفتیم. 🙂
Advertisements

سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست! 🙂

ترینیداد و توباگو

خودمو دو ساله سر کار گذاشتم بفهمم معلمم کجاییه، امروز که فهمیدم مشکلم شد دو تا! ایشون از کشور ترینیداد و توباگو* اومدن!
پی نوشت:
خانومه بنابراین از فامیل همسرش استفاده میکنه. اغلب اسمهاشون رو هم عوض میکنن. پس از اسم و فامیلش قابل تشخیص نبود.
چرا کنحکاوم؟ نمیدونم. فقط میدونم این بدترین معلمی بود که در تمام مدت تحصیلم توی کالج داشتم. از هر نظر… رفتم سایتی که دانشجوها به استادها نمره میدن، محض رضای خدا حتی یه امتیاز متوسط هم نداشت. فقط بد.
.
* نگین شما میدونستین کجاست و مثل من سراغ ویکی پدیا نرفتین!

پراکندگی

چند روز پیش داشتم با یکی صحبت میکردم، شروع کردم به غرغر کردن راجع به یکی از استادام که بی مایه و پرمدعاست و از همه بدتر بی نظمه. بعد با حرص گفتم: » با استادای دیگه همون روز اول ترم تکلیف معلومه، این یکی نه طرح داره نه ایده از پیش معین، فکر کن حتی یه lineout* بهمون نداده.» همون موقع فهمیدم تو جمله م یه چیزی درست کار نکرده، اما نمیدونستم چیه. طرف مقابل صحبتم رو قطع کرد و گفت: «چی بهتون نداده؟» به روم نیاوردم اما دوزاریم افتاد!
.
نخیر! اصلا هم ربطی به زبان مادری و زبان دوم و حافظه و یادگیری بعد از چهل سالگی نداره.
توی بیست و چند سالگی داشتم به یکی آدرس میدادم، اومدم بگم چهارراه کارخونه قند**، گفتم کارگاه چارخونه قند!
.
*میخواستم بگم Outline 🙂
**چهارراه کارخونه قند، جاییه توی کرج.

دیو، دیو

یه خروار کار سرم ریخته. دو تا امتحان سخت، یه پروژه وحشتناک حسابداری. همه ش هم تا آخر هفته وقت دارم. دارم دیوانه میشم.
غمگینم. یه تهی، یه تهی سیاه ته قلبم هست که میترسم آخر روحمو هم سیاه کنه. نه میتونم درس بخونم، نه میتونم سر جام بشینم، نه میتونم غذا بخورم، نه میتونم بخوابم. نه دلم میخواد با کسی صحبت کنم، نه راهی برای فرار دارم.
دیو، دیو، دیو سیاه….

قواعد دنیای جدید

وقتی میخوای به استاد، به این استاد خاص منظورمه، ایمیل بزنی، طبق دستورالعملی که برات همون روز اول کلاس روشن کرده، باید توی موضوع نامه‌ت بنویسی که کدوم دوره تحصیلی هستی، کدوم درس رو باهاش داری و توی کدوم گروه شرکت میکنی، بعد در ادامه توی موضوع نامه بنویسی که مشخصا این نامه راجع به چیه، راجع به جزوه ست؟ غیبتت؟ امتحان؟ وقت ملاقات ازش میخوای؟
بعد تازه میرسیم به متن نامه، سلام و احوالپرسی مودبانه، نه زیاد و نه کم. بعد نوشتن موضوع و خداحافظی معقول. حق نداری غلط املایی یا گرامری داشته باشی. باید حساب و کتاب همه ویرگولها و فاصله‌ها رو داشته باشی. حواست باشه که چطوری نامه رو شروع میکنی و چطوری تمامش میکنی. تعداد پاراگرافهات هم باید نسبت به موضوع تنظیم کنی. اگه حتی یه مورد رو رعایت نکنی نه تنها جواب ایمیل رو نمیگیری، بلکه از نمره‌ت هم ممکنه کم بشه. چرا؟ چون نامه‌نگاری بخش مهمیه از درسی که میخونیم.
نتیجه اینکه ترجیح میدی تا جای ممکن ایمیل نزنی یا اگه زدی صد و پنجاه و پنج بار از سر تا ته، از ته تا سر و از وسط به سر و ته بخونیش تا مطمئن بشی همه چیز درسته.
حالا…
حالا امروز همین استاد یه ایمیل فرستاده با عنوان امروز کلاس تعطیله. یه EOM* هم چسبونده ته جمله‌ش توی عنوان ایمیل. نه متنی، نه هیچی. همه محتوای نامه‌ عنوانشه. باید تا ته قضیه رو بخونی. نه که بد باشه… خیلی هم خوب، فقط دلم برای دانشجو جماعت سوخت.
حیف از اون همه ضرباهنگ که وقت ایمیل نوشتن میشمریم.
.
*End of message

این ترم دوباره حسابداری دارم، رسما کچلم کرده. 🙂 ساعت یک ربع به سه صبحه. میرم بخوابم که فردا باید ساعت شیش بیدار شم و بچه ها رو برای مدرسه آماده کنم و بعدش خودم روانه کلاس بشم.
سخته. برای من که هیچی ازش نمیدونستم سخته. کاش به حسابداری مسلط بودم. ازش خوشم میاد.
=
یه چیز کاملا بی ربط به موضوع بالا اضافه کنم و بعدش واقعا برم بخوابم. دیشب فهمیدم هنوز صحبت کردن راجع به گذشته اذیتم میکنه. حالم بعد از صحبت در مورد گذشته شبیه به آدمیه که توی خیابون تحقیرش کردن، کتکش زدن و بهش تعرض کردن… همون اندازه وحشتناک.

انجمن شاعران مرده

یکی برام نوشته سه روزه رفته‌ای، سی روزه حالا! :)*
حق داره خب، من متن رو به دو دلیل منتشر نکردم هنوز، اول اینکه متن خشمگین نوشته شده و من سعی میکنم وقت نوشتن عصبانی نباشم. دوم بخاطر اینکه وقت کافی برای اصلاحش نداشتم که برای اونم دلیل دارم.
فردا، یعنی شش هفت ساعت دیگه، اولین روز مدرسه‌ست. ذهنم حسابی درگیره. آلوشا میره کلاس سوم دبیرستان اما به نظر میرسه در حال حاضر ورود ناشا به دبیرستان مهمتر از فکر نزدیکتر شدن آلوشا به لحظه ورود به دانشگاه باشه! ناشا چند روزه که مدام تکرار کرده خیلی دلخوره که باید حتما همون روز اول توی مدرسه عکس گرفته بشه. براش مفهوم نیست که چرا دیگه گردش علمی ندارن، از دبیرستانش زیاد خوشش نمیاد چون بیشتر دوستاش به یه دبیرستان دیگه رفتن. یه کمی دلهره داره، احساس بزرگ شدن و در عین حال سال اولی بودن میکنه، امسال هم میخواد با بهترین نمره‌ها کارنامه بگیره و از همین الان میگه دلش میخواد بره آکسفورد درس بخونه!
چند روز پیش ازم پرسید اگه من جاش بودم نویسنده میشدم یا دکتر. خنده‌م گرفت. گفتم اصل قضیه رو بگو. بعد گفت که نمیدونه بهتره بره پزشکی بخونه یا ادبیات انگلیسی. یه کمی فکر کردم و گفتم راستش بیشتر دکترای خوبی که میشناسم یا در موردشون خوندم سالها توی دانشگاه درس خوندن اما نویسنده‌های زیادی رو میشناسم که هیچکدوم دانشگاه نرفتن یا حداقل ادبیات نخوندن اما نویسنده‌های خوبی بودن.
ازم پرسید سن من بودی میخواستی چکاره بشی، گفتم یادم نیست اما دبستانی که بودم میخواستم یا فضانورد بشم یا خواننده! گفت چرا نشدی؟ بهونه داشتم. گفتم چون هنوز دبستانی بودم که انقلاب شد، فضانورد که هیچی، زنها خلبان هم نمیتونستن بشن. خواننده هم نشدم چون آزادانه خوندن برای خانوما مجاز نبود و حتی اون موقعها ساز زدن هم یه جورایی مشارکت در جرم محسوب میشد. سئوالهاش تمومی نداره، جوابای منم به دردش نمیخوره. درکشون نمیکنه. هنوز نمیتونه متوجه بشه حال و هوای چهارده سالگی اون چقدر با فضایی که چهارده سالگی من توش سپری شده متفاوته.

هر چقدر ناشا نگران مو و لباس و کفش و آراستگیشه، آلوشا انگار نه انگار. هر چقدر ناشا برای آینده مصمم به نظر میرسه، آلوشا انگار هنوز توی فضاست.
این چند شبه یه بار دیگه فیلم انجمن شاعران مرده رو نگاه کردم. ذهنم حسابی مشغوله. دارم سعی میکنم یه راهی بین اون چیزی که فکر میکنم درسته و اون چیزی که بچهها فکر میکنن درسته پیدا کنم.

نزدیک شونزده ساله که دارم دست تنها بچه بزرگ میکنم و توی تمام این مدت هیچوقت این قدر به نظرم سخت نیومده بود.

پی‌نوشت: اشاره به متنی که چند روز پیش توی فیس بوک نوشته بودم: «من یه متن در رابطه با پناهندگی، قاچاق انسان، آلان کردی و البته زندگی خودم نوشتم. باید مرتبش کنم… بی‌حس نیستم، هنوز نشدم، اما لعنت به من… تا چند ساعت دیگه برمیگردم و متن رو میگذارمش اینجا.»

هرگز نمی‌میرد

ناشا امتحان ورودی دبیرستان داشت (بعضی از مدارس اینجا امتحان ورودی دارن) دم در ایستاده بودم تا برگرده که توجهم جلب شد به کاردستی یکی از بچه‌ها که روی دیوار ورودی مدرسه نصب شده بود.
اینجا این کار چندان هم غریب نیست. یعنی دیوار یه جورایی کاشیکاری میشه از چیزایی که بچه‌ها ساختن. دیدن دیوار عجیب نبود، اما اون یه کاشی خاص…

60

اما گذشت

امتحانا تموم شدن. اضطرابی که این ترم تجربه کردم وحشتناک بود. اما گذشت… با همه سختیش، همچنان از طرفداران حسابداری محسوب میشم. اصلا به سرم زده برم تغییر رشته بدم.

حسابداری

یکی از درسایی که این ترم برداشتم حسابداریه. من تقریبا هیچی از حسابداری نمیدونستم و پوستم کنده شده تا همین جا. مشکل اینجاست که با حسابداری وارد یه دنیای جدید میشین، کلمات معنی متفاوتی دارن، نحوه به کار بردنشون هم متفاوته. باید اول بفهمم کلمه چی میگه، بعد کاربردش رو پیدا کنم و در نهایت درک کنم که هدفش چی هست. اوایل سعی کردم از متنهای فارسی استفاده کنم اما بعد از یکی دو روز به کل منصرف شدم. یعنی اونقدر پیچیده و وحشتناک نوشته شدن که ترجیح دادم همون کتاب حسابداری انگلیسیم رو بخونم، مفهومتره!
از حسابداری لذت میبرم. وقتی شروع به حل تمرین میکنم گذشت زمان رو حس نمیکنم. اولش برام عجیب بود اما بعد فهمیدم بخاطر هماهنگیی هست که با روحیاتم داره. با دقت اعداد رو منظم و مرتب سر جای خودشون میچینم. اگه حساب و کتابام مشکلی پیدا کنن از سر صبر و حوصله دونه دونه بررسیشون میکنم تا به نتیجه مطلوب برسم.
اگه اعتراض حسابدارا بلند نشه که بگن حسابداری هنره، باید بنویسم بعد از سالها برای اولین بار از انجام یه کاری که ربط چتدانی به هنر نداره لذت میبرم.

اشک این ابرا زیاده اما دریا نمیشه

امروز کالج نرفتم. از صبح میدونستم روز خوبی ندارم. ساعت شش و نیم بیدار شدم، هفت صبحانه و کیف ناهار بچه‌ها رو آماده کردم. هشت بچه‌ها رفته بودن. تنها که شدم از شمعدونی‌های به گل نشسته توی بالکن عکس گرفتم. قهوه درست کردم. دارومو خوردم، کمی توی فیس بوک بالا و پایین رفتم. یازده که شد لباس پوشیدم. کاپشن، کیف، کفش… دم در ورودی خونه نفسم بند اومد. نشستم. ده دقیقه بیصدا نشستم. بعد کفشهامو درآوردم، کاپشنم رو هم، برگشتم توی اتاق. به استادهام ایمیل زدم که ببخشید، حالم خوب نیست… خیال کردم باید بیشتر توضیح بدم. این جوری حتما فکر میکنن سرما خوردم. اومدم بنویسم دیو اینجاست، اما توان توضیح نداشتم. نشستم روی صندلی و بی‌هدف به صدای بارون گوش کردم.

روش دم‌دستی محاسبه

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! 🙂
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

شرح وظایف شغلی

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

نارنجی زعفرانی

دیدن آدما با لباس مخصوص سیکها اونقدر عادی شده که دیگه توجه رو جلب نکنه. اما وقتی یه راهب بودایی رو با اون لباس نارنجیش سر یکی از کلاسا دیدم، اونقدر هیجان‌زده شدم که کم مونده بود بدوم طرفش، عین یه دوست قدیمی بغلش کنم و بگم: «هی رفیق چی میخونی اینجا؟ از تبت چه خبر؟ خوبین؟ خوشین؟ راستی از دالایی لاما خبر داری؟ حالش خوبه؟» D:

.

پرنده‌نگری

وقت امتحانهاس. این ترم یه درسی داشتم که مربوط بود به مناسبات اداری، چطوری حرف بزنی، بایستی، لبخند بزنی، حرکات و رفتار و تن صدات رو کنترل کنی، چقدر از مردم فاصله بگیری وقت صحبت کردن، چطور دست بدی، آداب معاشرت رو رعایت کنی، کدوم کلمات برای کدوم موقعیتها مناسب هستن، در موقعیتهای مختلف چه واکنشهایی داشته باشی و آخرین بخشش هم این بود که چطوری نامه‌نگاری کنی تا به هدف مورد نظرت برسی… حالا گذشته از موضوعات بامزه‌ای مثل این که خاروندن بینی با انگشت اشاره دست چپ نشونه عدم صداقته و غیره، کلا به اندازه صد و بیست سال توی زمینه آداب معاشرت غربی خصوصا در مناسبات رسمی مطلب یاد گرفتم.

توی نامه‌نگاری هم همین طور، اینکه چه وقت باید لحن مستقیم داشته باشی، چه وقت باید توی لفافه صحبت کنی، پاراگراف اول رو چی بنویسی، سمت چپ امضا بذاری یا سمت راست و …

دیروز امتحانش بود، من مثلا بعنوان مدیر یه آژانس مسافرتی باید یه نامه مینوشتم به یه خانم مسن که همیشه تعطیلات میره دور دنیا و سال گذشته رفته بوده آفریقا و ناراضی بوده و حالا میخواد پولشو پس بگیره… باید نامه رو اونقدر نرم و نازک مینوشتم که هم پول رو پس ندم، هم مشتری رو نپرونم! هیچی، منم ضمن پیچوندن موضوع پول که خلاصه مطابق قوانین شرکت نمیتونیم برش گردونیم، بهش گفتم در عوض بیا با یه تخفیف استثنایی واسه تور سال آینده به مقصد دریاچه کاسپین (همین شمال خودمون منظورمه) جا رزرو کن و برو توی یه محیط آروم و دلنشین تا دلت میخواد پرنده نگاه کن.
توی مشخصات نوشته بود که این خانم یک birdwatcher حرفه‌ایه. منم از همین استفاده کرده بودم و اگه روم شده بود یه کمی از اکوسیستم شمال هم مینوشتم که دیگه رومو کم کردم و نوشتم بروشور ضمیمه میکنم و …

خوشحال و خندون برگه رو دادم و بعد از نیم ساعت شک جونم رو گرفت… نکنه منظورش از Birdwatching یعنی دقیق بودن؟ نکنه یعنی وسواسی؟ نکنه یعنی تیز و باهوش؟ نکنه این کلمه یه معنی دیگه داره و من این جور برداشت کردم؟ با خودم گفتم همین دیگه، اشتباه کرده باشم بساط خنده معلم فراهم شده*. دیکشنری همراهم رو هم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نشد…. شب که رسیدم خونه، گشتم توی اینترنت و کلمه رو دیدم، حتی توی ویکی‌پدیا معادل فارسیش رو پیدا کردم و خیالم راحت شد… اشتباه نکرده بودم.

اما وحشتناکه، جدی میگم وحشتناکه، اینکه شما اونقدر مسلط به زبان نباشین و متوجه گوشه و کنایه‌هاش نشین، متوجه مرز شوخی و جدیش نشین. ندونین کجا ایستادین، دقیقا دور و برتون چی در جریانه. این که به همکلاسی بیست ساله پرحرفتون که داره با هیجان و سرخوشی تند تند براتون تعریف میکنه دیروز چی شده، لبخند بزنین یعنی که فهمیدم چی میگی ولی نفهمیده باشین…
من این جرات رو از کجا آوردم آخه؟

 

* من یه بار هول‌هولکی Writing رو نوشته بودم Writhing، معلمم تا ده دقیقه داشت به ترکیب Reading and Writhing من میخندید… خب نخندین شما دیگه! :))) گوگل ترنسلیت هم با اون همه دم و دستگاهش Writhing رو ترجمه میکنه نوشتن!

بیگانه

امروز معلممون برگه‌های امتحانمون رو آورد. (حداقل شش – هفت صفحه بود) صفحه اول و دوم رو که دیدم، شروع کرد به صحبت واسه همین یه لحظه برگه‌ها رو که بهم منگنه شده بودن گذاشتم روی میز و به حرفش گوش کردم و وقتی صحبتش تمام شد دوباره برداشتمشون تا دقیقا متوجه بشم چکار کردم، چند گرفتم و کجا اشتباه کردم. اما این بار از صفحه آخر شروع کردم به نگاه کردن و متحیر شدم… رو به بغل دستیم کردم و گفتم: «اما من همه اینا رو درست جواب داده بودم!» و با خودم فکر کردم چرا من اینجوری جواب دادم. کاملا مطمئن بودم از جوابام اما توی برگه یه جور دیگه نوشته بودم. نمیفهمیدم چرا باید این کار رو کرده باشم. اونم از سئوالی که میدونستم از پنج نمره‌ش، پنج نمره کامل میگیرم. بعد متنی رو که باید مینوشتیم نگاه کردم و خوندم و با خودم گفتم من چرا وقتی با عجله مینویسم خطم این جوری میشه؟ و همچنان با گیجی صفحات رو زیر و رو کردم… برگه ها رو گذاشتم روی میز و بعد با دلخوری دوباره برداشتم که بدونم چرا این قدر عجیب و غریب جواب دادم. اونم سئوالهایی رو که میدونستم جوابشون چی هست.
برگه‌ها رو دوباره از اول ورق به ورق شروع کردم به چک کردن… برگه ششم هفتم بود که دیدم اسم یکی دیگه از بچه‌ها نوشته شده. بازم نفهمیدم. به بغل دستیم گفتم: «میشه یه دقیقه به من گوش کنی؟ میشه بهم بگی اینجا چرا این جوریه؟» دوستم گفت: «اوه، نوشی! معلم اشتباهی برگه امتحان ناتالیا رو به برگه تو وصل کرده… نصف اینا مال ناتالیاست». هنوز گیج بودم. بهم گفت: «بدو برو دفترش، با ناتالیا رفتن دفتر استاد دنبال برگه‌ها بگردن». پاشدم و به موقع بهشون رسیدم. معلم نفسی از سر راحتی کشید و ناتالیا هم از نگرانی دراومد.
تا اینجای داستان ظاهرا همه چی به خوبی و خوشی تمام شد، خصوصا که منم نمره بدی از امتحان نگرفته بودم. منتها یه چیزی این میون عذابم میداد و اونم این بود که چطور متوجه نشدم اون دست خط من نیست. متوجه نشدم اون نوشته، نوشته من نیست.

تمام روز حالم گرفته بود. توی راه برگشت توی اتوبوس عینک آفتابیم رو زدم تا چشمامو بپوشونم و بتونم اشکامو که سرازیر شده بودن، قبل از اینکه دیگران متوجهشون بشن، پاک کنم. تمام راه گریه کردم. میدونم میشه از موضوع به این سادگی، یه داستان خنده‌دار درآورد اما من هر کاری میکنم خودم خنده‌م نمیگیره.
یه اتفاق بدی در مورد من داره می‌افته. یه چیزی که انگار دیگه کنترلش دست من نیست.

تندیس واحد مطالعات علوم انسانی

حالا میفهمم چرا وقتی معلممون داشت پروژه‌مون رو توضیح میداد اینقدر با مهربونی نگاهم میکرد و وقتی که نتونستم اون روز برم کالج و ایمیل زدم و عذر خواستم بهم گفت انشات رو برام ایمیل کن!
منم جای معلمم بودم همچین موجود آزمایشگاهی محترمی رو از دست نمیدادم! (حالا دیگه شما نگین موش و خوکچه) چهار تا سئوال بود که با ارائه نمونه در زندگی واقعیمون باید در موردشون مینوشتیم. یعنی در مورد مشکلاتی که در گذشته داشتیم و بهمون استرس و فشار وارد کرده، تاثیری که اون فشارها روی روح و روان و جسم ما باقی گذاشته، چطوری با فشار مقابله کردیم و اجازه ندادیم کمرمون رو خم کنه و اینکه آیا داشتن اون تجربه‌ها به درد آینده‌مون خورده یا نه.
براش نوشتم زندگی من کلا استرس بوده، کدومشو بگم؟ و بعد چند خط قلمفرسایی بلاخره تصمیم گرفتم روی دربدری توی کریدورای دادگاه که هنوز که هنوزه کابوس شب و روزمه تاکید کنم… در مورد مشکلات روحی روانی و جسمی هم گفتم چشم، با ذکر مثال به همه ش اشاره کردم از خودایمنی و افسردگی و اضطراب بگیر تا سردردهای نامعلوم و خستگی مداوم… در مورد انگیزه و روش پایداری و مقاومتم نوشتم با کمک شما و البته نوشتن تونستم خودمو سرپا نگه دارم. چون فکر نمیکردم یه زن تنهای پی پناه هستم که هر بلایی میشه سرش آورد و احساس میکردم صدام تو تاریکی بی‌پایانی که داشت روحم رو سیاه میکرد گم نمیشه. ولی مورد آخر رو نوشتم نمیدونم. من هنوز ته چاهم. بذار در بیام بعد میگم گذروندن اون روزا و کسب تجربه به دردم میخوره یا نه… البته عین دوستان کپی پیست فیس بوکی اون جمله هر چی که تو رو نکشه قویترت میکنه رو هم تهش چسبوندم.

به نظرم آخرش واحد مطالعات علوم انسانی کالجمون مجسمه منو بسازه و بچسبونه وسط محوطه چمن.

گنجیدن

بار اول بهم هشت داد. نوشت با موضوع خوب ارتباط برقرار کردی اما بخاطر غلطهات دو نمره کم کردم. دفعه بعد حتی وقت برای اصلاح نداشتم. وقتی میخواست نوشته‌هامون رو پس بده با خودم گفتم این بار گند زدم، اما نه و هفتاد و پنج گرفته بودم. نوشته بود اونقدر خوب نوشته بودی که نگاه به غلطهای گرامریت نکردم. یادم افتاد به معلم نگارشم. با اینکه هرگز نتونستم یه مقاله آکادمیک درست و درمون مطابق اصول اونا بنویسم اما بهم میگفت خلاقیت داری. کارت آکادمیک نیست، اما مسیرت درسته.*
حالا سرذوق اومدم. فقط اگه بتونم احساسمو وقت نوشتن انگلیسی هم منتقل کنم بازی رو بردم…

یکم: با حروف اضافه، استفاده از کلماتی که معنی رو نمیرسونن، علامت‌گذاری‌ و چیزایی مثل این مشکل دارم. با وجود اینکه وقت حل تمرین، گرامر من از همه بهتره اما این مشکلات خودشون رو توی یه متن بلند نشون میدن . غلط املایی هم دارم که گاهی گناه چندانی متوجهم نیست. بعد از بیست و خورده‌ای سال معلومات پراکنده‌ای از لیسانس آلمانی برام باقی مونده که هنوز قدرتشو توی املا و تلفظ به رخم میکشه. من یه نمره کامل توی امتحان کتبی از دست دادم فقط به خاطر اینکه here رو نوشته بودم hier. (یه معنی میدن تو انگلیسی و آلمانی)

دوم: نمره‌مو که دیدم دلم میخواست جیغ بکشم. وسط کالج بودم، هیچ آدم آشنایی هم کنارم نبود. اس‌ام‌اس زدم به دوستم و بدون مقدمه نوشتم: «نه و هفتاد و پنج از ده گرفتم.» به نظرم این همون وقتیه که پوست آدم تحمل روحشو نداره. چی بهش میگفتیم؟ از خوشی توی پوست خود نگنجیدن.

سوم: زیاد پز ندم که احتمالا مجبورم کلاس تایپ رو کلا بذارم کنار. به نمره قبولیش احتیاج دارم اما  اون تقلای وحشتناک برای زدن هر چه بیشتر حروف توی یه مدت معین عصبیم میکنه. کم آوردم… شرم‌آوره اما کم آوردم.

* Academic Writing – Creative Writing  کم از مقاله تحقیقاتی نداره کاری که ازمون میخوان. منتها خوبیش اینه که دستم برای نوشتن بازه.

وصف این روزها

شاید چون موی بلند دوست دارم و موهام بلند نیست این موضوع توجهم رو جلب کرد که موی بیشتر بچه‌ها  بلنده تا کمرشون، بجز من و البته استادام که خانومهای خوش‌تیپ سن و سال‌داری هستن. توی یکی از کلاسا تنها آقای کلاس یه پسر خیلی جوون جوش‌جوشی با موهای فر بلند (تا کمر) بود به اسم آدام که حضرت آدم رو تداعی میکرد بعنوان تنها مرد. معلم که اسمامون رو میپرسید میگفت یه چیز منحصر به فرد راجع به خودتون بگین که فراموشتون نکنم، آدام گفت من تنها مذکر کلاسم (male)، معلممون گفت اینو نمیگفتی هم امکان نداشت تو یکی رو یادم بره و همه خندیدیم. به من که رسید گفتم نوشتن رو دوست دارم. البته حالا فکر میکنم شاید بهتر بود یه چیز دیگه میگفتم. مثلا میگفتم زیاد گریه میکنم، همون طور که یکی از دخترا گفت عاشق خندیدنه.
یکی از همکلاسیام یه دختر کاناداییه به اسم شارا (شرا)، ازش پرسیدم شارا یعنی چی؟ گفت نمیدونم، مامانم میخواسته اسم منو بذاره سارا، دکتر گفته بذار شارا! انگار فقط ما ایرانیا نیستیم که متخصص ساخت اسم هستیم. (مثل فیما، از مادر بچه پرسیدم فیما یعنی چی؟ گفت یه واژه قرآنیه. ده دقیقه طول کشید تا بفهمم منظورش «فی ما» ست، حالا کجای فی ما میشه واژه قرآنی دیگه نمیدونم*).  چند تا هندی هم داریم، اسم یکیشون شاه‌پری بود. دو سه بار اومدم ازش بپرسم خودت میدونی معنی اسمت چیه؟ اما نپرسیدم، اونقدر راحت نبودم. بیشتر ماها با هم هم دوره نیستیم، فقط بعضی کلاسا رو با هم داریم.
لهجه معلما خوبه و کاملا قابل‌فهم. اما با بچه‌ها مشکل دارم، جوون هستن، تند و با لهجه صحبت میکنن و اصطلاحاتی به کار میبرن که برام مفهوم نیست. به استادم که گفتم، گفت نگران نباش، حتی منم گاهی نمیفهمم اینا چی میگن!

*این جوری زیاد داریم. مثلا یکی بود که اصرار داشت آتنا اسم مذهبیه. میگفت توی قنوت هست!

اثر انگشت

مجبور شدم برای اینکه سرعت تایپ انگلیسیم بالاتر بره یه کلاس تایپ بردارم. تایپ فارسیم عالیه و حرفه‌ای اما توی انگلیسی یه کمی کندم.
امروز معلممون ازم پرسید: «نوشی، کاما رو با کدوم انگشت کدوم دست میزنیم؟» اومدم بگم انگشت وسطی دست راست اما شک کردم، توی تایپ میگفتیم انگشت وسط؟ یا باید عدد میدادیم و انگشت اشاره میشد انگشت اول و میانی میشد دوم؟… داشتم توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که معلم گفت: «اگه انگشتتو نشون بدی هم کافیه.» اومدم انگشتمو نشون بدم، یهو خشکم زد! این چی میگه؟ من انگشت وسط بهش نشون بدم که گور خودمو کندم!… خودمو جمع و جور کردم و با خفه‌ترین صدای ممکن گفتم: «نمیدونم.»
اما میدونستم، زورم اومده بود که گفتم نمیدونم. این بود که وقت استراحت رفتم کنار میزش و گفتم: «من میدونستم با کدوم انگشت باید کاما رو زد اما یه لحظه یادم رفت انگشت میانی انگشت دوم میشه یا سوم.» گفت: «میشه دوم، من متوجه شدم گیر کردی برای همین گفتم نشونش بده، چرا انگشتتو نشون ندادی؟» یه کمی مکث کردم، بعد یواشکی دستمو بهش نشون دادم و گفتم: «آخه میشد این.» اول نفهمید چی میگم، بعد یهو زد زیر خنده، بلند و طولانی. خوب که خندید، سرش رو جلو آورد و آروم بهم گفت: «الان فهمیدم، باشه، برو بشین!»

پی‌نوشت: توی خونه بعدا ناشا بهم یاد داد چطوری باید انگشت میانیم رو نشون بدم که فحش نباشه! من چرا این قدر گیح‌بازی درآورده بودم؟

.

راه حل ناشا ساده ست،  لزومی نداره با جمع کردن بقیه انگشتا، انگشت میانی رو متمایز کنم، کافیه که دستم رو کامل باز کنم و با اون یکی دستم، انگشت میونی این دست رو نشون بدم. 🙂