بن‌بست

…و من هر روز با وحشت نوشته‌هاش رو میخونم، چون میدونم این قطار سر از کدوم تونل وحشت درمیاره و توی کدوم سربالایی گیر میکنه.
.
از من نپرسید چه کسی، شاید یه روز نوشتم… اما الان نه.

Advertisements

آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده، این اسم وبلاگ روزانه و گروهیه که ما توش می نویسیم. هر یازده روز راجع به یه موضوع مشترک. ده روز ما ده زن رقصنده، و یک روز نویسنده مهمان آقا.
هیچ کدوم از ما، نه ما که نویسنده ثابت وبلاگیم و نه نویسنده مهمان، از نوشته دیگری خبر نداره. ما نوشته‌مون رو همزمان مینویسیم، اونها رو ذخیره میکنیم و بعد بدون هیچ تغییری توی وبلاگ منتشرشون میکنیم. هر روز برای هر نوشته.
ده نوشته با اوقات مختلف روز شناخته میشن: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، بامداد. ما ده زن، کنار هم یک شبانه روز رو میسازیم.
ما قصد آموزش یا نصیحت نداریم و مدعی هیچ چیز نیستیم. ما آدمای مختلفی هستیم با شرایط مختلف، انتخابای مختلف، از گوشه و کنار دنیا. حتی راستش رو بخواهین ما همدیگه رو از نزدیک نمیشناسیم، همه ما رو ققط یه چیز به هم نزدیک کرده: نوشتن.
نوشته ها اسم هیچ نویسنده ای رو به دنبال نمیکشن. بجز نویسنده مهمان که به خواست خودش اسمش ذکر میشه یا اسم مستعار براش در نظر میگیریم، شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید.

ما از امروز شروع کردیم. نویسنده هر روز با روز قبل فرق میکنه. این اولین نوشته اولین موضوع ماست: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمیدارد.
همراه ما باشید.

آبی آسمون

ایشون یاسمن خانم هستن. من امروز صبح توی راه دندونپزشکی توی یه مغازه گلفروشی دیدمش و تمام مدتی که صدای مته و تیشه دندونپزشک توی گوشم بود بهش فکر میکردم. وقت برگشتن به خونه خریدمش و بجای انتخاب یه مسیر بیست دقیقه ای، اتوبوسی رو انتخاب کردم که تقریبا پنجاه دقیقه توی راه بود، محکم بغلش کردم … تمام راه بوش مستم کرد.
امروز حداقل شش نفر هیجان زده بهم گفتن چه گل قشنگی داری. این عکس رو هم وقتی ازش گرفتم که منتظر اتوبوس آخری بودیم.
فکر میکنم ما بهش میگفتیم یاس، یادم نیست یاس رازقی میگفتیم یا چیز دیگه… میشه توی اینترنت در موردش جستجو کرد، اما من دلم میخواست اینجا راجع بهش بنویسم. اگه میدونین اسمشو برام بنویسین، بگین چقدر آب میخواد، چقدر نور میخواد، زمستونای ونکوور میتونه توی حیاط دوام بیاره یا باید بیارمش توی خونه.
.
زندگی برای من به همین سادگیه. همون قدر که بتونم یه گلدون رو پنجاه دقیقه* بغل کنم و آرزو کنم هیچوقت به آخر مسیر نرسم.
.
پی نوشت:
برای برگشتن به خونه سه تا اتوبوس عوض کردم. مسیر یکی از اونا پنجاه دقیقه طول کشید، زمان اون دوتای دیگه رو دیگه حساب نکردم.
yas