گردنۀ ناتوانی

میدونین وحشتناکترین قسمت مادری کجاست؟ وقتی بچه تون غمگینه و نمیتونین کمکش کنین. نمیتونین دردش رو به جونتون بخرین. آرزو میکنین هنوز همون کوچولویی بود که با در آغوش گرفتنش گریه ش قطع میشد. همون کوچولویی که وقتی زمین میخورد، یا میترسید صداتون میکرد…
اگه حرفی بوده، قبلا زدین. اگه کاری بوده، قبلا کردین. وقتی کار به اینجا میرسه فقط باید آروم کنارش بشینین. حرف نزنین، سئوال نکنین، چیزی نخواهین… فقط آروم بشینین و همراه باهاش به دوردست خیره بشین و امیدوار باشین آسمون دلش زود آفتابی بشه.

مرسی که هستین

پارسال تابستون برای اولین بار فهمیدم که چرا  افسردگی یه جور از کار افتادگی یا معلولیته. تا پیش از اون من از این مفهوم فراری بودم. فقط پارسال بود که بعد از گذروندن اون تابستون سخت فهمیدم افسردگی یه از کارافتادگی به تمام معناست. حالا این چند روزه اینو هم فهمیدم که آدم باید خیلی خیلی تنها باشه که بیاد اینجا واسه آدمایی که بیشتر اونا رو هیچوقت ندیده از غمش بنویسه، از دردش بنویسه، حتی بنویسه که نصفه شبی استفراغ کرده.
این تنهایی لرز به جون آدم میندازه.
من با تنهاییم، افسردگیم، غمگینیم یا هزار درد بی درمون دیگه ای که دارم هیچ مشکلی ندارم، فقط نمیدونم چرا زندگی گاهی این قدر بیرحم همه اینا رو همزمان توی سرم میکوبه.
لطفا پای بچه ها رو این میون نکشین. من بچه به دنیا نیاوردم که مونس تنهاییم یا عصاکش روز پیریم بشه. بچه ها هستن همون جور که باید باشن و من تمام امیدم اینه که یه روزی به سلامتی پر بکشن و برن سر زندگی خودشون. هیچ هم خوش ندارم بمونن شریک سیاهی زندگی من بشن. من از اول این بچه ها رو مثل امانت دیدم و هیچ چنگی ننداختم که نگهشون دارم یا پایبندشون کنم. دلم میخواد خوشحال باشن و سلامت زندگی کنن… فقط همین.
من از پس خودم برمیام، میدونم.