برای آتناها و برای آنها که بعد از آتناها می‌مانند

راستش لافم‌فینی رو دنبال دو نوشته پایین زیر و رو کرده بودم. از وقتی خبر تجاوز به آتنا رو خوندم، ذهنم لحظه‌ای راحتم نگذاشته. پیشاپیش بگم که متنها خودشون طولانی هستن، توضیحات منم بهشون اضافه شده. امیدوارم حوصله خوندن متن طولانی رو داشته باشین و اگه حوصله نداشتین، لطفا حداقل پی‌نوشت رو بخونین.

«اسفند  هزار و سیصد و هشتاد و دو»
– ترسهای مادرانه –
چند وقت پيش آدرس یه سایت اینترنتی ميون بلاگرها دست به دست گشت که از اسمش پيدا بود محتواش نميتونه جالب باشه. چيزی که کنجکاوی منو برای سر زدن به سایت برانگيخت پيامی بود که همراه لينک بود. فریاد واویلا از عاقبت ما ایرانيها.
شاید بهتر بود نگاهش نميکردم. مملو بود از آگهی فروش و عکس دخترا و زنای جوون٬ از چهار سال تا بيست و چهار سال. از شدت خشم بدنم ميلرزید. عکسای پورنوی بچه‌های زیر دوازده سال نفرتم رو بيشتر ميکرد. با گریه به همه کسایی که فکر ميکردم ميتونن کمک کنن ایميل و تلفن زدم. سایت که بعدا معلوم شد تقلبی بوده٬ در مدت کوتاهی بسته شد. در عوض چشمای من به حقيقتی باز شد که هرگز این قدر دقيق بهش فکر نکرده بودم.
فکر ميکنم یکی از بزرگترین هراسهایی که مادرا در رابطه با بچه‌هاشون دارن ترس از تجاوزه. فرقی هم نميکنه بچه پسر باشه یا دختر. مسئله سو‌استفاده‌های جنسی در این سن دختر و پسر نميشناسه. این فکر که یه لحظه غفلت و ندانم‌کاری باعث ميشه بچه‌ها یک عمر از داشتن عشق و سکس سالم محروم بشن کافيه تا هميشه چهار ستون بدن آدم بلرزه.
بچه‌تر که بودم٬ حدود سن نه سالگی، تمام شب و روز من پر شده بود از کابوس این که مبادا با پسری تنها بمونم و جایی برم. مبادا به حرفهای مرد غریبه گوش کنم. مبادا تنهایی از مدرسه برگردم. مبادا توی ساختمونای نيمه‌کاره بازی کنم. مبادا گل از دست غریبه بگيرم و بو کنم. مبادا از غریبه شکلات و خوردنی بگيرم. مبادا به حساب پسر دایی و خاله و عمو و عمه بودن٬ کاری بکنم که نباید. مبادا… مبادا… مبادا…
من در ذهن کودکانه‌م برای همه این مباداها یه جواب بيشتر پيدا نکرده بودم: دختر بودنم. فکر ميکردم بخاطر دختر بودنمه که هر روز با هزار مبادا سر و کله ميزنم. پس سعی ميکردم پسر باشم. لباسها٬ رفتار٬ حرف زدن و بازیهای پسرونه. ذهن کوچيک من همه هراس مادرم رو درک نميکرد و لجوجانه با دختر بودنش به جنگ برخاسته بود. ذهن کوچيک من نميدونست روزی مادر ميشه و ميبينه که برای پسربچه هم همين هراسها هست٬ در مملکتی که هيچ چيزش سر جای خودش نيست.
ذهن کوچيک من نميتونست مادرم رو تمام و کمال درک کنه، اون طور که حالا ميتونه و من هنوز هم نميدونم باید چکار بکنم. بچه‌مو با ترس بزرگ کنم٬ همون طور که مادرم با من رفتار کرد؟ صبر کنم تا بزرگتر بشه و بعد براش همه چيز رو توضيح بدم؟ بذارمش کلاس ورزشای رزمی تا شاید بتونه در شرایط خاص از خودش دفاع کنه؟ تا جایی که ممکنه اون رو به خودم بچسبونم و همه آمد و رفتش رو تحت کنترل بگيرم؟ و یا آزادش بذارم و یه خودم اميد بدم که شاید هيچی نشد؟
و تو این مملکتی که هيچ چيز سر جای خودش نيست٬ ميدونين هيچ جوابی هم انگار نميتونه همه چاره آدم باشه…

«اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و سه»
– نميدانم –
یه چند وقتيه که منطقم حسابی درگير شده با عواطفم. کم نيستن موضوعاتی که به این قضيه دامن ميزنن. نميدونم مطرح کردن اونا با شما ميتونه منو به جواب برسونه یا نه. اما شاید بد نباشه ميون اون همه مسئله که به ذهن من داره فشار مياره چند تاشو که اتفاقا موضوعات اجتماعی روز وبلاگها هم هستن باهاتون مطرح کنم. بدون اغراق هم بگم بدم نمياد شما نظرتون رو برام بنویسين.

الف –  قضيه خانم کبرا… من با اعدام مخالفم. حتی رفتم و با اسم واقعيم اون طومار رو امضا کردم که از خانواده مقتول ميخواست کبرا رو عفو کنن. اما خدایيش گاهی فکر ميکنم اگه مادر من به هر جرمی (حالا بگو هوسبازی برادرم یا بی‌عاطفگی خودش) کشته ميشد٬ من که مثلا فرسنگها دورتر اون ور دنيا بودم ميتونستم کبرا رو ببخشم یا نه. یه لحظه خودمو گذاشتم جای دختر اون خانم مرحوم. دیدم براش خيلی خيلی سخته. دیدم فشارهای اجتماعی روی این خانواده اونقدر زیاده که حتی اگه اونا کبرا رو ببخشن دیگه نميتونن زندگی آرومی رو حداقل تو ایران داشته باشن. دیدم من دستم رو دوست دارم حتی اگه کج باشه. مادرم رو دوست دارم حتی اگه یه پيرزن غرغروی بی‌رحم باشه. دیدم من ميتونم زنی جاافتاده باشم که نتونم ببخشم. دیدم به خانواده اون خانم مرحوم نميشه خيلی هم فشار آورد. اینم اون روی سکه‌ست. ایراد به اونا وارد نيست. به نظرم ایراد مستقيما به قانونی وارد ميشه که این جور وقتا با رندی شونه خالی ميکنه و همه چيز رو به خانواده داغداری واگذار ميکنه که از هر دو طرف تحت فشاره. هم از طرف خانواده و نزدیکان خودشون (شاید اگه گذشت کنن به هزار انگ متهم بشن. ما چه ميدونيم؟!) و هم از طرف جامعه که بيا و ببخش. خلاصه که وقتی نشستم درست و حسابی فکر کردم دیدم ما داریم اشتباه ميکنيم. مقصر اصلی (دولت و قوانين جاری) رو ول کردیم و طناب انداختيم گردن کسی که خودش قربانی همين سيستمه. چه کبرا، چه خانواده مادر شوهر مقتول.

ب – یه جورایی منطقم به من ميگه جامعه متمدن مترقی اعدام نميکنه. در بدترین حالات وقتی به مجرم بالفطره برميخوره اون رو به عنوان یه نمونه یه جای محصور نگه ميداره و یه تيم بزرگ روانشناس و جامعه‌شناس و روانپزشک استخدام ميکنه تا روی اون کار کنن و بررسی کنن ببينن چی ميشه که یه آدم به اینجا ميرسه. خيلی وقتا هم ما همه واقعيت رو نميبينيم. مثلا همه شواهد حاکی از مجرم بودن و یا قاتل بودن فردیه که ممکنه ده سال بعد بيگناهی کاملش اثبات بشه و اگه اون فرد رو اعدام کنن دیگه نميشه ازش عذر خواست و آزادش کرد. فکر ميکنم این جور مواقع حبس ابد مفهوم واقعی خودش رو پيدا ميکنه. با خودم فکر ميکنم که اعدام خواسته و ناخواسته رواج خشونت تو جامعه‌س. (حالا فکرش رو بکنين تو مملکت ما با این حجم سنگسار و اعدام در ملا عام با جرثقيل و … چه فاجعه‌ای به بار اومده تا حالا.) اینا رو ميگم اما راستش وقتی ميخونم بابایی سر بچه‌ش رو گوش تا گوش بریده چون بهش شک داشته یا از اون بدتر وقتی ميشنوم به دختربچه چهار سال و نيمه‌ای (ای خاک بر سر من… همسن بچه‌های ما) تجاوز ميکنن٬ دلم ميخواد با یه مدل کوچيک دستگاه گيوتين انگشتای دستای اون وحشيا رو بند به بند قطع کنم. بعد مچ دست، بعد آرنج، بعد شونه و همين طور پا… مثله‌شون کنم. بدون بی‌حسی٬ بدون بی‌هوشی. اگه از حال رفتن صبر کنم به هوش بيان. اصلا کمک کنم زنده بمونن تا زجر بکشن. دست خودم نيست. به خدا من مریض نيستم. فقط همه نفرت ممکن عالم رو از این آدما دارم… و اونوقت تمام تئوریهام راجع به اون تيم روانشناس و غيره و ذالک شکلک خنده ميشه و بهم پوزخند ميزنه.

ج – دیشب یه خواب عجيبی دیدم. من و بچه‌م وسط یه توده انبوه انسانی بودیم. ما رو بار یه خاور کرده بودن. هوا کم بود. داشتيم خفه ميشدیم. همه زن و بچه بودیم. بعد به ما گفتن باید برگردین به کشورتون. من گریه ميکردم که افغان نيستم… ایرانيم. بچه‌م هم. اما سرم داد ميزدن که خفه شو. فرقی نميکنه. تو هم سرگردونی. تو هم حيرون و گيجی. و راستش من فقط داد ميزدم و کمک ميخواستم. عرق‌کرده و خيس از خواب پریدم. بعد یاد همين چند روز پيش افتادم که تو فکر خودم فلسفه‌بافی کردم که اگه نميتونی به مهمونت برسی بهتره اصلا مهمون نداشته باشی. اگه واسه خودت نون نيست خوب مهاجر قبول نکن، چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه… و یادم افتاد که اون موقع چقدر خوشحال بودم بخاطر روال منطقی و منظم افکارم… اما امروز فکر میکردم که یه اتفاق ميتونه جای منو با اونی که ميخوام به زور بفرستمش بره عوض کنه. یاد گریه‌هام توی خواب افتادم و باز سرگيجه‌هام شروع شد.

زیادن… زیاد. این سه تا از ميون همه اونایی که ذهن منو داره منفجر ميکنه… کاش شما با خودتون به ثبات رای رسيده باشين.

.

پی‌نوشت: یادمه همون موقع که داشتم در مورد مثله شدن مینوشتم چقدر کلافه بودم از اینکه وقتی پای بچه‌ها وسط میاد این قدر دچار خشمم و چقدر شرم داشتم که اصلا چرا چنین فکری به ذهنم میرسه و چرا به زبونش میارم. من اون موقع هنوز نمیدونستم که خشم ویرانگرترین حسیه که دامن آدم رو میگیره، که چیزی به اسم خشم مقدس وجود نداره، و این که کسی حق نداره با جنایتش منو وادار کنه متقابلا دست به جنایت بزنم. این آدمها مریضن، باید درمان بشن، آموزش ببینن، تا روزی که زنده هستن کنترل بشن و اگه من بخوام همقدشون بشم، منم مریض شدم، باید درمان بشم، آموزش ببینم، و اگه احتمال بروز خشونت رو همچنان از خودم نشون بدم، تا روزی که زنده هستم باید کنترل بشم.

Advertisements

پرونده وبلاگنویسان

دیشب تونستم یه تعدادی از متنهایی که توی ایران، بخاطر فشارهایی که بهم آورده بودن از دسترس خارجشون کرده بودم (پاکشون کرده بودم) دوباره بازیابی کنم و به وبلاگ برشون گردونم.
امروز عذرخواهی سعید مرتضوی رو خوندم… من نمیدونم مرز وقاحت کجاست، اما میدونم که جنایتهای هشتاد و هشت رو نه میبخشم، نه فراموش میکنم.
.
ارتباط: اگه توی اون سالهای دور وبلاگنویس بودین، میدونستین قاضی مرتضوی برای یه وبلاگنویس یعنی چی.

بخونید.

پرتقال کوکی

(۱)

با کنجکاوی به صورتش نگاه کردم و گفتم: «تو هم آدم کشتی؟» مکث کرد. تکرار کردم: «کشتی؟» گفت: «نه از فاصله نزدیک.» گفتم: «اما به هر حال آدم کشتی…» توی حرفم پرید و گفت: «ببین، من نمیتونم برات توضیح بدم، نمیکشتی میکشتنت. باید همین کار رو میکردی. اصلا بعد از چند وقت دیگه مغزت تجزیه تحلیل نمیکنه، فقط اینو میبینی که بکش تا زنده بمونی.»

(۲)

من توان دیدن فیلمهایی که خشونت اونها خارج از تحملم باشه ندارم. به همین خاطر شانس دیدن خیلی از شاهکارهای سینما رو از دست دادم یا مثل فیلم سگهای پوشالی بیست و پنج – شش سال طول کشیده تا خودمو راضی کنم فیلم رو تا آخرش ببینم.

یکی از فیلمهایی که هنوز طرفش نرفتم پرتقال کوکیه. میدونم سر این فیلم هیاهو زیاد بود. کلیسا تکفیرش کرد، توی امریکا بعضی از صحنه هاش غیرقابل نمایش اعلام شد، تا زمان حیات سازنده ش هم فیلم توی انگلیس پخش نشد. در جواب همه اینا کارگردان فیلم توی یکی از مصاحبه هاش گفته بود: «… حتی توی وضعیت فراموشی بعد از یه هیپنوتیزم عمیق هم آدمها نمیتونن کاری رو انجام بدن که در تقابل با ذاتشون باشه.*»

من نمیدونم ذات آدم چی میتونه باشه، اما میدونم که آدم میتونه توی شرایطی قرار بگیره که دیگه مغزش تجزیه تحلیل نکنه. بشه بخشی از دستگاه مولد خشونت.

(۳)

ساعت چهار و نیم صبحه. نشستم و به دیوار رو به روم زل زدم و با خودم فکر میکنم چی باید به روز یه بچه هفده ساله اومده باشه که عاقبتش بشه این. این بچه همسن و سال پسر منه. تفاوت اونا چیه؟ ذاتشون؟ شرایطشون؟ سیستمی که توش ایفای نقش میکنن؟

میدونم دیگه هیچی، واقعا هیچی دل مادر ستایش رو تسکین نمیده. از یه جایی به بعد اون مادر زنده میمونه فقط بخاطر بچه های دیگه ش. اما میدونین این جور وقتا یه جایی توی قلب آدم حفره درست میشه، حفره ای که دیگه پر نمیشه، یه تهی سرد بی پایان.

خوابم نمیبره و فکر میکنم یه دستی باید باشه که امثال اون پسر رو از لجنی که توش افتادن بکشه بیرون. یه دستی باید باشه که اون لجن رو خشک کنه. یه دستی باید باشه.

 

*

Stanley Kubrick: «…even after deep hypnosis in a posthypnotic state, people cannot be made to do things which are at odds with their natures.» / Scala Cinema Club

 

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

بچه‌ها خیلی از کلمات رو اشتباه میگن. اوایل وبلاگ‌نویسیم کشف کردم که سخت‌ترین کلمه برای بچه‌هام تخم‌مرغه. بعد که توی وبلاگ نوشتمش کلی کامنت داشتم از دوستانی که از بچه‌ها و بچه‌های اطرافیانشون نوشته بودن. بیشترین رای رو تخم مرغ آورد. سخت‌ترین کلمه بود.
اما بیشتر از هر کلمه‌ای خانوباده* گفتن آلوشا توی ذهنم مونده. هر بار اصلاح میکردم و میگفتم خانواده، باز میشنیدم خانوباده. این وضع تا سالهای آخر دبستان ادامه داشت، حالا چه به شکل درخواست نوشابه خانوباده خریدن بروز میکرد، چه وقتی که صحبت از آرزوی همیشه در کنار هم موندن خانوباده بود… بعد درست شد. یه جایی خودبه‌خود درست شد.
امروز که نامه خانم محمدی رو خوندم و دیدم با کمی تفاوت بچه‌های ایشون هم با تلفظ کلمه خانواده مشکل دارن، ناخودآگاه پرت شدم به سالهای دور. وقتی ایران بودم و زجر میکشیدم و ترس جدایی از بچه‌هام زندگیم رو سیاه کرده بود. بعد قلبم پر شد از درد، نه برای خودم، برای زنی که شرایط مشابهی رو به جون خریده و تجربه میکنه و خدا میدونه چقدر این کار سخته، خدا میدونه این مادر چقدر درد میکشه… نه توی اون روزای سخت و نه حتی همین حالا من هیچوقت نتونستم بفهمم آدمهایی که با یه مادر این کار رو میکننن، آیا مهر و محبت مادرشون رو تجربه کردن یا همه بچگیشون با عقده و اندوه و خشم گذشته.
خانم محمدی، بدونین تنها نیستین. من رنج شما رو با تک تک سلولهام میفهمم. ترسهاتون رو تجربه کردم و میشناسم. دنیام به بزرگی دنیای شما نبوده، اما به قدرخودم برای رسیدن به چیزی که فکر میکردم حق منه جنگیدم، زخم خوردم، دوام آوردم. روزهای سخت میگذرن. دلتون گرم که خیلی زود بچه‌هاتون رو محکم در آعوش خواهید گرفت. تا اون روز سرتون بلند و گامهاتون استوار.
.
.
* Khanoo-badeh

بیاد زنان فوتسال ایران، نیلوفر اردلان… برای نیمه دیگر

بسیاری از شما نمیدونین ما زنها برای به دست آوردن چیزایی که دنیای تحت حاکمیت مردها، دودستی به شما تقدیم کرده و به ضرب و زور از دست ما بیرون کشیده، تا امروز با چه جون‌سختی مبارزه کردیم. روزایی رو از سر گذروندیم که از هوا و نور و آرامش محروم بودیم، اما دست نکشیدیم و با چنگ و دندون دوام آوردیم و جنگیدیم. جنگی که برخلاف تصورغالب، اون سرش هیچ مردی نایستاده بود، فقط ما بودیم و دیوارهایی که نمیگذاشت ما همقد و برابر، شونه به شونه و کنار شما بایستیم.
و ما علیه دیوارها جنگیدیم… هنوز هم میجنگیم.
شاید باور من به نظر شما بچگانه باشه اما من شک ندارم دنیا یه روزی به دست زنها تغییر میکنه و جای بهتری برای همه ما میشه.
bird-cage-clip-art-597679

برای بوئیدن بوی گل نسترن

ده سال پیش، قبل از اینکه قانون دادگاه خانواده اتمام دوره مادریم رو توی صورتم بکوبه، من از همه چیزایی که دوست داشتم دل کندم، دست بچه‌هام رو گرفتم و از ایران بیرون اومدم. من، از میون همه چیزایی که داشتم و دوستشون داشتم، فقط بچه‌ها و عزت نفسم رو همراهم داشتم و آرزو میکردم هرگز از دستشون ندم. دو هفته بعدش توی یه اتاق نمور یه هتل ارزون قیمت توی استانبول، من و جوجه‌ها غریبانه‌‌ترین تولد پسرم رو جشن گرفتیم.
ده سال پیش اول مهر… یا چند روز قبل یا بعدش… نمیدونم. فقط میدونم چهاردهم مهر، تولد ششسالگی آلوشا، من دیگه ایران نبودم.

سوختن، فصل مشترک

سرکوب زن بخش انکارناپذیر ما شده. قوانین ما سرکوب رو اول به خانواده و بعد به جامعه واگذار میکنن و اگه از دست اونا کاری برنیاد خودشون وارد عمل میشن. زنها توسط مردهای خانواده کنترل میشن؛ اگه خانواده‌ از زن حمایت کنه، جامعه خانواده رو زیر فشار اجتماعی له میکنه و اگه جامعه از زن حمایت کنه، دولت دست به کار میشه تا جامعه رو سرکوب کنه و همه اینها بخاطر اینه که زن سکوت کنه.
نجیب که باشی توسری میخوری و حرف نمیزنی، میذاری بهت تجاوز کنن، بهت زور بگن، کتکت بزنن، میذاری برات لباس و پوشش انتخاب کنن، شوهرت بدن، به وقتش بچه‌هات رو ازت بگیرن و طلاقت بدن و یا اگه دلشون خواست طلاقت ندن، نجیب که باشی با خوب و بد میسازی و میسوزی و این سوختن میشه فصل مشترک زندگیت، چون اگه عصیان کنی ممکنه یا با اسید بسوزی و یا به هزار بهانه حق و ناحق جوانی و زنانگیت توی دادگاه و زندان و پای چوبه اعدام سوزونده بشه.
قوانین اعدام و قصاص هم دستخوش همین بازیه. یا دولت میکشه، یا می اندازه روی دوش خانواده‌های درگیر. بعد جامعه وارد عمل میشه تا فشار رو روی دوش خانواده‌ها بیشتر کنه. مردم با هم درگیر میشن تا ثابت کنن مرز حجاب داشتن و نداشتن کجاست، یا فلانی قاتل هست یا نیست و این وسط کلا اصل موضوع فراموش میشه.
توی کشوری که دادگاهش هیئت منصفه نداره، قانونش با اعدام آدما جرم رو رفع و رجوع میکنه، حکومتش برای درس عبرت دادن آدما رو علنی اعدام میکنه، آدماش میتونن به گمان گناه همدیگه رو بکشن و جواب پس ندن، یا بی‌مهابا اسید بپاشن و به فلان فتوای دینی استناد کنن، یه روزی میرسه که بلاخره برای هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ داد و دادرسی در کار نخواهد بود.
من در مورد بیدادگاهی به اسم ایران صحبت میکنم.
.
.
پی‌نوشت
زنانگی این متن بخاطر همزمانی با اسیدپاشی و اعدام یک دختر جوانه. از طرف دیگه من زنم و از سمت و سوی خودم میبینم و صحبت میکنم.

رادیو پویا

این مصاحبه آقای بدیعی با من در رادیو پویاست. اون روز من تب داشتم و صدام هم گرفته بود و اگه دقت کنین مدام سعی میکنم نفسم تا ته کلمه بکشه و بتونم کلمه رو کامل ادا کنم. چند بار وسط مصاحبه با یادآوری خاطرات گذشته بغض کردم اما سعی کردم معلوم نشه. چند بار هیجان‌زده شدم و چند بار هم صدام لرزیده، با این وجود فکر نمیکنم با شنیدن مصاحبه کسی احساس کنه این یه مصاحبه غم‌انگیزه، به نظر خودمم اصلا این طور نیست.
من سئوالها رو نمیدونستم و ترجیح میدادم که بدون اینکه بدونم چی پرسیده میشه همون موقع بهشون فکر کنم و جواب بدم. مصاحبه قطعا کوتاه شده و زمانش متناسب با زمانبندی برنامه.

این گفتگو رو بعدا توی فیس بوک و یوتوب هم پیاده میکنم و برای پخش اینجا میذارمش تا بتونم حفظش کنم. اما فعلا شما توی خود رادیو پویا بهش گوش کنین. شاید بهتر باشه واسه دوستایی که نمیتونن یه ساعت مصاحبه رو گوش کنن (یه ساعت کمتره اما با ترانه‌های وسطش تقریبا همین شده) متن رو بنویسم، الان نه، وقتی که مصاحبه رو توی فیس بوک میذارم متن گفتگو رو هم خواهم نوشت.

هنوز

دارم آرشیو نوشی رو منتقل میکنم. کار ساده ای نیست. گذشته از اینکه متنها باید دونه دونه منتقل بشن، به هر نوشته که میرسم اول میخونمش و اشک میریزم، بعد منتقلش میکنم. به این نوشته که رسیدم بدنم میلرزید، بعد با خودم گفتم: تمام شد نوشی، خواب دیدی، خواب بوده، کابوس تمام شد. دیگه نترس، تو اینجایی…

.

«مادر وبلاگستان؟» 
امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

تشت خون

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

بعد از تحریر مطلبی که حذف شد

– شما مهربونین، میدونین؟ من معجزه عشق و مهربونی رو تو دستای شما دیدم. با مهر و محبت شما جون گرفتم. شما بارها مرهم زخمای من شدین. از همه‌تون ممنونم.

– هیچ وقت سعی نکردم از همسر سابقم بد بگم. بیشتر از هر چیز بخاطر شان انسانی آدما و البته حضور بچه‌هام. من همه این سالها فقط قصه خودمو گفتم. بجای توصیف آدمای روبرو، خواستم دیگران منو بشناسن. امید داشتم مردمی که منو به مادری قبول میکنن حتما متوجه میشن قضیه من جدی‌تر از این حرفا بوده که ممکنه در ظاهر به نظر بیاد.

– کسی میگفت تمام این دردای روحی و جسمی که میکشی نتیجه اون ظلمیه که با فرارت مرتکب شدی، یه کمی فکر کردم و دیدم چندان پرت هم نمیگه، ظلم کردم اما به خودم و بچه‌هام. بجای اینکه چند سال اون زندگی رو تحمل کنم، بعد چهار سال و نیم توی دادگاه بجنگم برای اینکه حقوق انسانیم رو به دست بیارم، باید از همون اول دست بچه‌هام رو میگرفتم و از ایران میرفتم تا حداقل به جای جنازه‌م، یه آدم سالم به اینجا برسه. ظلم کردم که این همه سال امید به کرامت انسانی در ایران داشتم.

– نه از کسی گله دارم، نه کینه، نه طلب. به طرز عجیب و غریبی همه چیز در من آرومه. به همه آدما حق میدم… این روزا تا چیزی میشه با خودم میگم:  «آدما حق دارن منو دوست نداشته باشن.» از گفتنش دردم میاد، اما واقعا همینه. یه چیزی درون من شکسته و بد جوش خورده،  من به همین شکل قبولش کردم و باهاش راحتم. سرتون سلامت، من از کسی گله‌ای ندارم.

– من زن ساده‌ای هستم اما احمق نیستم و اصولا اگه احساساتم این قدر دم‌دستی بود این همه سال تنها نمیموندم. میشه خواهش کنم با من مثل احمقها رفتار نکنین؟ (مخاطب‌های خاص)

کنیزداری شرعی با ذکر صیغه عقد به روایت قانون

دردناکه، نه؟ اینکه بچه‌ای به خونه‌ای پناه ببره که قراره توی اون خونه بهش تعرض بشه. پیشاپیش مجوز شرعی و قانونی تجاوز صادر شده باشه و بعد همه چی واگذار بشه به کرم و لطف پدرخونده که به ازای نون و آبی که خرج کرده مایل به کسب لذت ‌جنسی باشه یا نه. خودشو از نظر شرعی، قانونی و حتی اخلاقی صاحب حق بدونه که از نعمتی (!؟) که خدا سر راهش قرار داده استفاده کنه یا نه!

آقا و خانم محترمی که  به نمایندگی از طرف مردم ایران توی مجلس نشستین، این اسمش فرزندخوندگی نیست، کنیز آوردنه. راحت بفرمایین روشهای حلال پرورش کنیز جهت بهره‌جویی جنسی.

بعد از تحریر:
الف – لطفا امضا کنین.
ب- ظاهرا ازدواج با فرزندخوانده قبلا هم با همین روال انجام میشده منتها به این شکل اعلان رسمی نداشته. مثلا آقای محمد ایوبی که خودشون رو کارشناس مسائل مذهبی معرفی میکنن در فروردین ١٣٨٧ نوشتن: راههاي ايجاد محرميت بين دختر و پدر خوانده: «اگر فرزند مذكور دختر باشد البته مشكلی از جهت محرميت با مادرخوانده ندارد؛ اما بر مرد خانه (پدرخوانده) نامحرم است ولی ميتوان از طرق زير برای محرميت آن اقدام كرد: الف،ب،ج: همان راههای سه‌گانه كه در مورد مادرخوانده گفته شد دقيقا اينجا نيز جاری است (البته از طرف بستگان مرد) بنابراين می‌توان محرميت را بين دختربچه و پدرخوانده، از طريق شير مادر آن مرد يا خواهر يا خواهرزاده‌هايش يا زن‎‌برادر يا برادرزاده‌هايش ايجاد كرد؛ مشروط بر اين كه زمان شيرخوارگی بچه نگذشته باشد. اما اگر زمان آن گذشته باشد و پدرخوانده فرزند يا نوه‌ای نداشته‌باشد ، تنها راه آن است كه عقد موقت آن دختر را براي پدرخوانده بخوانند تا آن دختر حكم زن‌ پدرش را پيدا كند و برای هميشه بر او و برادران و برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هايش محرم گردد.
در اينجا دخول شرط نيست ولي چنين عقدی بايد داراي شرايط زير باشد: اولا بايد به مصلحت دختر بچه باشد كه غالبا هست. ثانيا با اجازه حاكم شرع صورت گيرد. ثالثا زمان عقد موقت به قدری باشد كه در آن زمان امكان بهره‌گيري جنسی از دختر باشد ولی پس از ساعتی باقيمانده مدت را می‌بخشند تا در آينده آن دختر با مشكلی مواجه نشود…»

این همه فریاد بدون جواب

هرگز به کسی نگفتم دو روز بچه هات رو بده به باباشون، خودش خسته میشه برشون میگردونه. نه به کسی گفتم و نه خودم تا حالا امتحانش کردم.
جلوی چشمای خود من برادر یکی از بهترین دوستای سابقم، زنش رو طلاق داد و بچه ها رو گرفت. کوچیکه که فقط یازده ماه داشت تمام سالهایی رو که باید شیر میخورد و درست تغذیه میشد، منحصرا با نون باگت و چای سیر شد. سه بار تب منجر به تشنج داشت، سه بار هم زیر چادر اکسیژن رفت. الان 5 سالشه، هنوز باید پوشک بشه، به سختی میتونه فعالیت عادی یه بچه 5 ساله رو داشته باشه. مرتب دیازپام بهش میدن. بدنش اونقدر پوکه که گفتن با یه سرما خوردگی عادی ممکنه تا پای مرگ بره (ثروت این خانواده وصف نشدنیه.)
بزرگتره دبستانیه.سوم یا چهارم دبستان. فکر نمیکنم توی خونواده شون بچه ای به اندازه اون کتک خورده باشه. پرخاشگره و عصبی به نظر میرسه. با اینکه از تنهایی و تاریکی خیلی میترسید اتاقش دورترین، تاریکترین و وحشتناکترین اتاق خونه بود. یه اتاق زیر شیروانی که یه آدم یه متر و نیمی باید دولا دولا توش راه میرفت. (اونا یه اتاق خالی طبقه اول خونه شون داشتن.)
حالا بعد از این همه سال، بچه ها رو دارن به مادرشون برمیگردونن. بچه ها میرن پیش مامانشون چون نامادری، پدر و بچه کوچیک مشترکشون رو خسته کردن. بچه ها برمیگردن پیش مامانشون، با دردایی که هیچوقت نمیتونن فراموش کنن.

خسته شدم. من نمیگم مامانا خوبن و باباها بد. فقط میخوام حق رو پیشاپیش به کسی ندین، بررسی کنین. همه پدرها صلاحیت نگه داشتن بچه ها رو ندارن.
خسته شدم…
خسته شدم از این همه فریاد بدون جواب: بخونین.

چهار گزینه‌ای

الف – امروز سالگرد فوتتون بود مامان. نیومدم به دیدنتون. بیام چی بگم؟ بیام بگم خوشحالم که دوازده سال پیش فوت کردین؟ بگم خوشحالم که امروز زنده نیستین تا مرگ تدریجی کوچکترین بچه تون رو ببینین؟ بیام اینا رو بگم که شما هم مثل من از به دنیا آوردن بچه تون پشیمون بشین؟ امروز نیومدم مامان… اما همه ش تو خونه راه رفتم و با خودم گفتم. ویروس نبوده، ژن هم نبوده. اینو یاد گرفتم مامان. من عشق به بچه هام رو از شما و بابا یاد گرفتم. مامان؟ ممکنه یه کم به حرفام گوش کنین؟ من به چیزی بیشتر از نصیحت نیاز دارم. ممکنه یه کمی معجزه برام جور کنین؟ نمیدونم چرا از هیچ جا هیچ کمکی نمیرسه…

ب – هیچ مردی رو ندیدم که بدون همراهی یه زن بتونه بچه های کوچولوش رو بزرگ کنه. مادر بزرگ، عمه، نامادری، مهد کودک و پرستار بچه و در بعضی موارد هم کمک همسایه ها. اما من خودم مصداق بارز بزرگ کردن دو بچه شیر به شیر به تنهایی هستم. من نمیدونم مردا واسه گرفتن حضانت بچه ها چه هدفی رو دنبال میکنن. میخوان دماغ زنا رو بخاک بمالونن؟ میخوان گوشمالی بدن؟ دلم میخواد بدونم چیزی بیشتر از احساس مالکیت در پدری که بچه هاش رو از مادر جدا میکنه هست یا نه؟ بعید میدونم… بچه رو دارایی خودشون میدونن. زن رو هم.

ج – چرا هیچکس قبل از عقد منو تفهیم اتهام(!) نکرد؟ چرا هیچکس بهم نگفت با ازدواج از چی محروم میشم و بجاش چی بدست میارم؟ چرا کسی بهم نگفتم فقط کمی بیشتر از ماشین جوجه کشی صاحب حق خواهم بود. فقط کمی…

د – مادری حرفه نیست. شغل نیست. وظیفه نیست، مادر حق و حقوق نداره. کسی بخاطر این کار کف نمیزنه. کسی برای مادر تره هم خورد نمیکنه. مادری فقط بیگاری تمام وقتیه که تنها محرکش عشق و تنها پاسخش هم عشقه. از روزی که بچه ها به دنیا میان تا روزی که خود آدم میمیره.

مادر وبلاگستان؟

امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

**یه آدم که احتمالا خیلی خیلی احساس خوشمزگی میکنه اخیرا با اسم من کامنت میذاره. تو شرایطی نیستم که این مسائل رو درک کنم. این کار رو یکی از کثیفترین کارهایی میدونم که ممکن بود در این دنیای مجازی انجام بشه. لطف میکنین در صورت امکان در مورد هر کامنت مشکوکی از طریق ایمیل با خودم در تماس باشید؟ لطف میکنین ایمیلهای ویروسی و غیر اخلاقی که (به ظاهر) از طرف من برای شما ارسال میشه بدون تامل دیلیت کنید؟ حتی اگه آی پی نشون بده که کامنت یا ایمیل از کرج پست شده؟ لطفا چرندیات رو به من نسبت ندین. کار من نیست. ممنونم.

خفاش، کرکس، شغال… سلسله بی پایان

امروز روز جهانی کودک ه. در مهد کودک بچه های منم جشن هست. نوشتن به نیابت والدین سراغ بچه های بی سرپرست میرن، نوشتن که پارک شهید چمران کرج هم به همین مناسبت جشن هست. بلیط ورودیه رایگان هم دادن.
دیشب بچه ها رو حمام دادم. امروز لباسهای قشنگ تنشون کردم و بوسیدمشون. بهشون گفتم روزتون مبارک. گفتم همون طور که مامانا و باباها یه روز مشخص واسه خودشون دارن، امروزم روز شماست. با لبخند روانه شون کردم.
اما امروز من حتی یه لحظه از فکر اون بچه هایی که در پاکدشت قربانی شدن و تازه داره روشن میشه که قربانی قاچاقچیان اعضای بدن بودن درنیومدم. خوندم که فقط بخاطر همین دلیل جنازه بچه ها سوزونده میشده. خوندم که توی دست برادر کوچیک قاتل بارها چک پول دیده شده، که همین برادر همکلاسی هاشو به بهانه دیدن کفتری که سیگار میکشه به قتلگاه میبرده. خوندم که خانم عبادی هم در مورد قاچاق اعضای بدن بچه ها هشدار داده و این که قضیه به این سادگیام که من فکر میکردم نبوده، فقط انتقام شخصی از جامعه نبوده…
بچه ها کشته میشن تا کلیه هاشون در خدا میدونه کدوم کشور عربی یا اروپایی معامله بشه، اگه جون سالم به در ببرن بازم درصدی از اونا سر از بازارهای برده جنسی دوبی در میارن. بازم اگه جون سالم به در ببرن و شانس داشته باشن، میشن یکی از جماعت حیرونی که بعد از دیپلم و لیسانس، بعد از خدمت سربازی و کار و ازدواج و… ، بعد از هزار تا چیزی که مثل یه برنامه از پیش تعیین شده براشون پیش میاد و اونا پاسش میکنن، هنوز نفهمیدن چرا به دنیا اومدن و قراره چکار کنن.
یه تعدادم میشن قربانیان اصلی خشونت. یعنی همون بچه هایی که میشن خفاش، کرکس، یا چه میدونم کفتار… یا هر اسم دیگه ای که دلتون میخواد روشون بذارین.
اون چیزی که این میون منو آزار میده ارزونی جان و روح آدمهاس. این روزا چی میشنوم؟ «میکشن و می کشیمشون. بچه ها رو سوزوندن، ما اونا رو آتیش میزنیم. صد ضربه شلاق، ده بار دار زدن، سی بار تا پای چوبه دار بردن و باز برگردوندن… نه کمه. باید اونا توی قیر مذاب انداخت.» از مردمی متعجبم که خشونت رو با خشونت جواب میدن. از مردمی متعجبم که خواهان به آتش کشوندن جانیان (توجه کنین: منم میدونم جانی هستن) واقعه پاکدشت در ملاء عام هستن. مردمی که اجازه میدن بچه هاشون این صحنه ها رو ببینن، روحشون به راحتی آلوده بشه. جسم قاتلی رو به دار یا آتش میکشن، و روح ناظران رو هم همزمان. در جایگاهی نیستم که بگم اعدام خوبه یا بد. باید علنی باشه یا نه. بگم واسه عبرت بقیه(!) خوبه یا بد. اما…
از رواج خشونت بترسیم. حداقل بخاطر بچه ها از رواج خشونت بترسیم.

*از امشب باز هم راجع به بچه ها مینویسم. بحران رو رد کردم…

دایره گچی ققفازی

تولد بچه ها نه اینکه برام اتفاق خوشایندی نباشه، که برعکس هست. باید مادر باشین تا بدونین چی میگم. شبا وقتی میرم تا پتوی همیشه کنار زده رو برای بار دهم روی بچه ها بکشم، یه نگاهی به قد و بالاشون میندازم و راستش قند تو دلم آب میشه. هیچی واسه یه مادر بهتر از خوب بزرگ شدن بچه هاش نیست. هیچی برای یه مادر بهتر از سلامتی و صد البته خوشبختی بچه هاش نیست.
در کنار همه این آرزوها مثل همیشه میگم آرزو میکنم عاشقی بچه هام رو از نزدیک ببینم. عشقی که به چشماشون درخشش بده و قلبشون رو صافتر کنه… و البته این عشق وقتی محقق میشه که بچه ها بزرگ بشن. نه اینکه همیشه کوچولو و نی نی مادر باقی بمونن.
اما دوگانگی احساس من بخاطر بزرگتر شدن بچه ها و نزدیک تر شدن به خط پایان حضانت دائم منه. مطابق قانون ایران بچه ها تا هفت سالگی با من زندگی میکنن. بعد از اون دادگاه در این مورد تصمیم میگیره. البته در صورتیکه که پدر درخواست استرداد کنه. که در مورد من، انگار بابای بچه ها از همین الان شاکیه… من پدر نیستم. احساسات پدرا رو درست نمیفهمم. اما خوب میدونم که خودم چی میخوام. داستان دایره گچی قفقازی رو خوندین؟ همون بچه ای که دو زن مدعی مادریش شدن و وقتی قاضی حکم به دو نیمه کردن بچه داد، مادر اصلی بخاطر حفظ جون بچه ش حاضر شد از ادعاش دست بکشه؟ میخوام بچه هام این وسط له نشن… فقط همین.

چهاردهم مهر ماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت، پسر کوچولوی من در تهران متولد شد. اسمش واقعا آلوشا نیست. اما اینجا، تو این وبلاگ همه ما آلوشا صداش میکنیم و احتمالا دوستش داریم.
برای آلوشا اونقدر آرزو دارم که فکر نمیکنم اینجابتونم همه اونا رو بنویسم. اما برای خودم؟… از خدا میخوام همیشه کنار بچه هام بمونم. میخوام خانواده سه نفری من هرگز متلاشی نشه و آرامش یه بار دیگه به قلب من برگرده.
ممکنه شما هم برای من دعا کنین؟

دوستتون داریم.

نوشی

باز هم la femme rompue

من فوت خیلیا رو متحمل شدم. یکی از خواهرام، مادرم، مادربزرگم، یکی از بهترین دوستام…، خیلیا. اما راستش میون این همه آدم، فوت بابام بدجوری تا ته دلمو سوزونده.

فکر میکردم تازگیا کم حرف شدم. دقت کردم دیدم در تمام لحظه هایی که سکوت کردم تو سرم دارم با خودم کلنجار میرم. استدلال میکنم، بحث میکنم. بعد مثل همه اون وقتای دیگه ای که دارم حرف میزنم، بی نتیجه موضوع رو درز میگیرم و میرم سراغ یه موضوع دیگه نیمه تموم.

دیشب تو تاریکی اتاقم صدای ناشای کوچولو رو شنیدم که میگفت: «مامان خواب دیدم.» گوشه پتو رو بالا زدم. خزید کنارم و خیلی سریع خوابید. تا دم سحر اما من بیدار بودم: اگه بره پیش باباش… اگه شب خواب بد ببینه… خدایا، چی جای آغوش گرم مادرو واسه این بچه میگیره… تا صبح بخاطر همه بچه های دور از مادر گریه کردم. بخاطر همه مادرهای دور از بچه هم. دروغ نگفته باشم اول از همه بخاطر آینده ای که سر راه خودم و بچه هام نشسته.

من زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم. اما هر شنبه میشینم پای سریال دید برتر. بابای توی فیلم رو که میبینم با خودم میگم اون که شخصیت محبوب و مورد علاقه منه هم، صلاحیت لازم رو واسه نگه داشتن بچه هاش نداره. سر کاره، گرفتاره، گیج و مشغوله. بچه مراقبت دائم میخواد. رسیدگی و توجه میخواد… این آقا تو سریال یه جایی به زن سابقش میگه: «اولین شرط بزرگ کردن بچه مون رو فراموش کردی؟ قرار بود بچه رو هیچوقت تو شرایطی قرار ندیم که ممکنه در اون شکست بخوره.» حرفاش تا بیست و چهار ساعت بعدش مغزم رو ول نمیکنه. فکر میکنم تو مملکتی که شانس مادر واسه نگه داشتن بچه هاش صفره، بهتره بچه رو از الان عادت بدم که قراره بره پیش باباش. این جوری اگه رفت، هیچوقت حس منو با خودش یدک نمیکشه… حس مادری که نتونست مادر بمونه. حس یه آدم نیمه تموم. ابتر.

بچه پیش مامانش بمونه راحتتره یا پیش باباش؟ من فقط یه قسمت کوچیک از حقیقتی رو میبینم که سالها پیش جلوی روی خودم خورد و هزار تیکه شد.

این اتفاقه یا خودخواهی؟ نمیدونم. اما صدای فرهاد تو خونه میپیچه که میخونه: «آینه میشکنه هزار تیکه میشه، اما باز تو هر تیکه ش عکس منه.»

بعد از تحریر: میخوام چکار کنم؟ فیلم تولد یک پروانه رو دیدین؟ کار مجتبی راعی؟ اپیزود سوم؟ میخوام همون کار رو بکنم.

مناسبتهای جهانی

سر جام تو اتاقم دراز کشیدم. دارم به آرومی گریه میکنم که با صدای مجری برنامه کودک شبکه تهران به خودم میام:امروز روز جهانی شیر مادره. هنوز جمله مجری تموم نشده که بچه هام با هیاهو و شادمانی میپرن تو اتاق و صورتمو غرق بوسه میکنن.
اونا از شیر مادر و روز جهانی چیزی نمیدونن. اما هر چیزی که توش تبریک باشه و اسم مامان همراش بیاد واسه اونا مجوزیه واسه هیاهو و بوسه … بوسه … و بوسه. اونا از خیلی چیزا چیزی نمیدونن اما شوری طعم اشک رو میشناسن. گونه هامو که میبوسن با کنجکاوی موهامو از روی سرم که تا جای ممکن تو بالش فرو رفته کنار میزنن و با دقت به چشمام نگاه میکنن: «مامان گریه میکنی؟» و بعد حدس همیشگی از فرط تکرار: «میترسی بابا ما رو از تو بگیره؟»
دیگه بعد از سه سال و خورده ای انکار ترس من غیر ممکنه. جواب نمیدم… سرهای کوچولوشون رو بغل میکنم و توی موهاشون گریه میکنم. بلند بلند. اشکهام روی سرهای کوچولو میریزه و قاطی موهاشون میشه. یه سر با موهای فرفری، یه سر با موهای لخت. گریه میکنم، زار میزنم، ضجه میکشم. با صدای پسرکم به خودم میام: «مامان یواش… همسایه ها میشنون، یه وقت فکر میکنن دعوا شده.» به خودم میام و اشکهامو پاک میکنم.
امروز روز جهانی شیر مادر بود. فردا من دادگاه دارم. ذهن خسته من هیچ رابطه ای بین این دو تا پیدا نمیکنه. مادری من با طلاق فسخ میشه.
مادر نصفه نیمه م… بازم گریه میکنم.

کنیز زاینده

این دادگاهها ادامه داره.
به این سادگی نمیتونم جدا بشم. نمیتونم بچه هامو بگیرم. نمیتونم تکون بخورم.
من، نوشی، سی و چهار ساله، مادر دو بچه، دارای مدرک کارشناسی، یک زن ایرانی با سوابق مفید کاری بعنوان یه معلم، با داشتن صحت جسم و سلامت روان و… و… و… نمیتونم واسه آینده خودم تصمیم بگیرم. من حق ندارم بگم سالها پیش اشتباه کردم همسر این آقا شدم… در مورد بچه هام هم که بهتره لال باقی بمونم. من نه پدرم نه حتی جد پدری. من یک کنیز زاینده بیشتر نبودم و نیستم…
اما میدونین؟ من ادامه میدم… تا وقتی جون دارم ادامه میدم…
* آلوشا دو روزه غذا میخوره و تبش افتاده. بچه م پوست و استخوون شد… اما من خوشحالم که دوباره تو خونه ماشین بازی میکنه و با خواهرش دعواش میشه.
** نوشی به وجود بچه هاش زنده س. تا روزی که با هم هستیم خواهیم نوشت… دلتون واسه حرفای بچه ها تنگ نشده؟.. من بازم لبخند به خونه هاتون میارم. فقط کمی صبر کنین. من هنوز بغض دادگاه تو گلومه. میدونین؟…

زنان ایران

اینجا نوشته بود: «منيژه غفاري به قوانين موجود در كانادا اشاره مي كند و مي افزايد: … همچنين در بحث حضانت فرزندان بايد بگويم اين دادگاه صالحه است كه تشخيص مي دهد فرزند با كداميك از والدين خود زندگي كند و مبنا، صلاحيت والدين و نفع خود فرزند است. يكي ديگر از ملاك ها مدت زماني است كه فرزند با هر يك از والدين خود طي كرده است.»
چیزی نیست… دارم به سهم مادریم فکر میکنم.
من، فردا بازم دادگاه دارم…

.

لطفا اصل مقاله رو مطالعه کنین…

هشتم مارس

دوستی گفت: «واسه متن قفست نظرخواهی نذاشتی؟» گفتم: «واسه لینکا نظرخواهی نمیذارم.» گفت: «اگه بقیه بخوان بهت تبریک بگن چی؟» گفتم: «تبریک چی؟ روز زن؟ ای بابا من که زن نیستم.» دوستم گفت: «همینو بنویس نوشی… بنویس.»
حالا من پسرم رو روانه مهد کردم و منتظرم تا دخترکم از خواب بیدار بشه. نشستم اینجا و به دیالوگی فکر میکنم که همه شب ذهن منو درگیر خودش کرد.
نمیدونم وقتی که قرار نبود من تا آخر عمرم چیزی بیشتر از یه اسیر باشم، چه اصراری بود درس بخونم و دانشگاه برم. کار کنم و روی پای خودم وایسم. نمیدونم چرا کتاب دستم دادن و بهم یاد دادن بخونم و بخونم و بخونم و بنویسم. بدونم کی هستم و چی میخوام… به امید کدوم افق روشن بود که من امروز نمیبنمش؟… شاید من کورم؟ آخه اون همه صرف وقت و پول و انرژی واسه اینکه ذهن من با فرضیاتی پر بشه که در عالم واقع بهم جواب نمیده؟
اشتباه کردم… اشتباه کردم که فکر کردم همه چیز توافق ه… اشتباه کردم که فکر کردم وقتی دو آدم، عاقل و بالغ و فهمیده ، با هم ازدواج میکنن قولها و قوانین نانوشته بین شون از هر تعهد و حرف مکتوبی بالاتره. اشتباه کردم که فکر کردم که اون چیزی بیشتر از سیاهکاری بقیه آدما برام به ارمغان میاره. احترام گذاشتم به مردی که میگفت: «میدونم تو مثل مادرم نیستی، مثل خواهرم یا زن برادرم… اما من، زنی مثل تو رو دوست دارم.» اشتباه کردم که فکر کردم در انتخابش اشتباه نکرده. اشتباه کردم که فکر کردم قانون بین ما به قانون دادگاهها غلبه میکنه. اشتباه کردم که فکر نکردم سرنوشت من به دست مردی سپرده میشه که کاری به شان انسانی من نداره.
من هیچی نیستم.. حتی پرستار بچه هام. واسه اینکه بتونم پرستار بچه هام باقی بمونم باید تن به قوانینی بدم که در انتخاب اونا هیچ حقی ندارم. حق انتخاب ندارم. حق طلاق ندارم. حق ندارم نوع زندگیمو تعیین کنم. وضع من بیشتر مثل کنیزیه، که تو یه جنگ قبیله ای به دستش آوردن، یا در بازار خریدنش. این زن حاکم به سرنوشتش نیست…
به من تبریک نگین. من زن ایرانی سرگردان در راهروهای دادگاه خانواده، خیلی وقته باور کردم حقوق انسانی ندارم… من کنیزی رها شده در برزخم.

هزارتوی قانون

مریضم و دلخور… مهمترین احساس هفته گذشته من بی پناهی بوده. خیلی وقته که نمیتونم راحت اینجا حرفامو بزنم و هزار دلیل دیگه که به نظر میاد فقط و فقط توجیه مناسبی باشه واسه ننوشتن متن تو این چند روز گذشته.
روابط من و بابای بچه ها در سخت ترین حالت ممکن در سه سال گذشته است. با قاطعیت میگم که دیگه نمیشه برگشت. حالا تمام تلاش من تمام شدن این جریان به محترمانه ترین و انسانی ترین شکل ممکنه. جوری که حقوق انسانیم رعایت بشه و بتونم در مورد آینده خودم تصمیم گیرنده باشم. شاید اگه خدای نکرده مثل من درگیر شده باشین هیچ چیز بیشتر از روابطی که در عمل، شان انسانی تون رو به مسخره میگیره اذیتتون نکرده باشه. مدام سعی میکنم از هزارتوی قانون راهی پیدا کنم… راهها بسته س. شایدم با روحیه من سازگار نیست. اختیاراتی که به من داده شده از دردهای من چیزی را دوا نمیکنه.
اینا رو نوشتم که بدونین به مشکل برخوردم. مثل همه این چند ماه گذشته که کم نوشتم.

دوستت دارم، می‌بوسمت

از صبح تا حالا هر کی تلفن زده، بهش گفتم دوستت دارم. هر کی هم چت کرده یه دوستت دارم ازم گرفته. صبح که پسرم رو روانه مهد کردم بهش گفتم دوستت دارم و بوسیدمش اساسی. دخترکم رو هم وقتی که از خواب بیدار شد، حسابی بوسیدم و گفتم که دوستش دارم. کسی چه میدونه اگه شما هم اینجا بودین امروز می‌بوسیدمتون.
وقتی جریان زندگی آرین گلشنی رو خوندم هنوز بچه نداشتم. ماهنامه زنان شرح کاملی از این بچه و شکل به قتل رسیدنش رو نوشته بود. بعدها جریانات دردناک دیگه‌ای رو شنیدم. اولین بار تو فیلم بانوی اردیبهشت بود انگار، که ضجه‌های مادر آرین رو شنیدم و دلم ریخت… بعدا که خودم تو شرایطی قرار گرفتم که هر آن ممکن بود بچه‌هام، خصوصا پسرم رو ازم بگیرن ضجه‌های مادر آرین در من درونی شد، اونقدر که انگار من همیشه داشتم فریاد میکشیدم…
تولد دخترم، موندن پسرم رو تضمین کرد. اون موقع که همه از سر سیری درشت بارم کردن، تنها چیزی که باعث شد لبخند بزنم و سکوت کنم، سختی بزرگ کردن دو بچه با اختلاف سنی دو سال بود. من میدونستم این جوری میتونم وایسم و بگم یا هر دو یا هیچکدوم. اگه میخواهین بچه‌هامو ازم بگیرین هر دو رو بگیرین و ته دلم امیدوار باشم که گرفتن دو تا بچه و سپردن اون به کسی – هر کسی: مادر بزرگ، عمه، پرستار و یا حتی نامادری – به مراتب سختتره از یه بچه.
دیروز روز بزرگی برای من بود. ممکنه این چیز زیادی نباشه، اما اگه مثل من و هزاران مادر دیگه‌ای که از بچه‌هاشون دور موندن یا ترس و دلهره دوری از بچه‌هاشون رو دارن بودین، اونوقت حتی یه قدم کوچولو هم خوشحالتون میکرد.
دلم میخواد امروز دست مادر آرین رو بگیرم و بهش بگم دخترک تو مرد تا من بتونم حق نگهداری پسرم رو تا هفت سالگی به دست بیارم. دستشو بگیرم و ببوسمش و بگم دوستش دارم.
دلم میخواد امروز میتونستم برم یه جایی که فریادم رو کسی بشنوه و داد بزنم چند تا خون دیگه لازم دارین تا توی حقوق زنان و کودکان و قوانین جاری یه تجدید نظر جدی کنین؟
دلم میخواد امروز رو به یه اسم خوب نامگذاری میکردم. یه اسمی مثل آرین یا خون سیاوش… چه میدونم دلم میخواست که میتونستم همه بچه‌هایی رو که زیر دست مادر و پدرا، نامادریا و ناپدریا، فامیل و دوست و غریب و آشنا له شدن و کسی صداشون رو نشنید زنده کنم و براشون کیک بپزم.

دلم میخواد ببوسمتون و بگم دوستتون دارم.

و اين منم زنی تنها…. 

حدودا ۲۲ ماه پيش همسرم بعد از يه دعوای هميشگی، خانواده ما رو که از خودش، من و پسر يک سال و نیمه‌ام تشکيل ميشد ترک کرد و به من که در اون موقع بدون اينکه بدونم، يک ماهه باردار بودم وعده داد به محض اتمام مهلت قانونی حضانت من يعنی پايان دوسالگی، برای بردن پسرم خواهد اومد.
تمام تلاشهای من و پدرم که در اون زمان ایران بود، جواب نداد و حتی شنيدن خبر بارداری مجدد منم نتونست بند پوسيده و پاره شده زندگی ما رو دوباره پيوند بزنه. هر چند که طی اين مدت من و سرجیو بارها سعی کرديم با هم توافق کنيم اما هيچوقت نتونستيم اون چيزهايی که ما رو بعد از سالها زندگی به اينجا کشونده بود از ذهنمون پاک کنيم…

ميدونين من اگه میخواستم راجع به زندگی مشترکم بنويسم خيلی بيشتر از اينها ميتونستم خواننده داشته باشم. اما فکر میکنم وقتی اونقدر از کسی دلخور باشی که نتونی ببخشيش اونوقت نميتونی صادقانه و بدون پيش‌داوری راجع به موضوعی بنويسی که هم تو و هم اون درش سهيم هستين.
من نتونستم و نميتونم همه هراسی رو که در تمام این سالها بخاطر تهدید از دست دادن و دور شدن از بچه‌هام بمن تحمیل شده فراموش کنم. پس نمیخوام راجع به زندگیم بنویسم. شاید اگه یه روزی همه این اضطراب‌ها تموم بشه و من از بحران رد بشم بتونم راحت‌تر حرف بزنم.

دوست خوبم پاندورا الان ديگه من توی شرايطی نيستم که فکر کنم کدوميک از ما کم تحملتر بود. شاید من… شاید اون. اما فکر میکنم واسه قضاوت کردن در مورد من الان وقت درستی نباشه. من خسته‌ام و اینو هیچ انکار نمیکنم. از نظر روحی خسته‌ام… چون نمیدونم که چی میشه. چون نمیدونم که میتونم با بچه‌هام بمونم یا نه. چون نمیدونم تا وقتی این قوانین ضد زن اجرا میشه، میتونم به آینده خودم و حتی دخترکم امیدوار باشم یا نه. نمیخوام سیاسی بنویسم اما حتما خیلیا یادشونه که زنها چه نقش مهمی توی انقلاب داشتن. نتیجه چی شد؟ تمام قوانین دادگاه‌های حمایت از خانواده به نفع مردا تغییر کرد. اگه قبلا حداقل به شکل ظاهری بچه به کسی میرسید که صلاحیتش واسه نگهداری بچه بیشتر بود حالا به فرمانروای مطلق خونه میرسه: مرد. که خدا نکنه بد باشه چون ميتونه مثل خيلی از حوادثی که توی روزنامه‌ها ميخونيم جون بچه‌ش رو بگیره و بعد هم صاف صاف توی خيابونا راه بره. ( لازمه که لینکش رو هم بدم؟ ) اگه قبلا به مرد حداقل در کلام اجازه داشتن بيش از يه زن رو نميدادن حالا ميتونه به تعداد بينهايت صيغه داشته باشه که واسه داشتن اونا لازم نيست به کسی، حتی به خانومش حساب پس بده. واسه من از فساد جامعه طاغوتی نگين. خودمم ميدونم. اما خيلی فرقه بين وقتی که کسی قانون‌شکنی ميکنه با وقتی که توسط قانون حمايت ميشه.
من از نظر جسمی خسته‌ام… چون حتی خانومی که معتقده وقتی همسرش به ماموريت ميره، کارهای خونه واسش طاقت فرسا ميشه، نميخواد قبول کنه، آدما با شرايطشون سازش ميکنن، اما بازم انجام همه کارا اونم وقتی که نميخوای مديون آدمای دور و برت باشی – چون اونا بخاطر بار سنگینی که روی دوشت گذاشته شده مقصر نیستن – جز خستگی برات هيچی نداره، و چه بی‌انصافه این خانوم که منو بخاطر حداقل خوشیم زیر سئوال میبره.
من اينجا ميام چون وقتی مينويسم احساس آرامش ميکنم. آرامشی که به من اجازه ميده بتونم با روحيه بهتری زندگيم رو سرپرستی کنم. و راستش الان زمانی نیست که به چرای آغاز فکر کنم. با این همه گرفتاری من فقط میخوام بارمو به سلامت به مقصد برسونم.
به من گفتن بچه‌هات وقتی بزرگ بشن میرن سمت پدرشون… باشه. چرا که نه. اما توی این سن؟ هرگز. من یک زن ۳۳ ساله‌‌م که هنوز فوت مادرم رنجم میده… یعنی بچه‌های من با بی‌مادری راحت کنار میان؟ نه… این از توان من خارجه. به من میگن بچه‌هات بزرگ ميشن، عروسی ميکنن، ميرن و دیگه سراغتو هم نمیگیرن. باشه. مگه مادر یا پدر باغبان آرزويی بجز به بار نشستن درخت زندگيش داره؟ هر چند که هر بادوم خوری به فکر مزه مغز بادوم هم هست!
راستی از اين خانوم مهربون غرغرو هم ممنونم که نگران من و بچه‌هاست…. اصلا از همتون ممنونم. احتياجی هست ياداوری کنم چقدر دوستتون دارم که به همون شيوه‌ای که بلدين، با من همدردی ميکنين؟

ازدواج عاقلانه، زندگی عاشقانه

امشب طبق قولی که به خودم داده بودم ميخوام در مورد همون موضوعی که چند وقت پیش ازتون کمک خواسته بودم بنويسم. در اين مدت من ايميلهای زيادی داشتم که برام نظرتون رو نوشته بودين. بعضی از شما وکيل بودين، يا يکی از اطرافيانتون وکيل بود و از نظر حقوقی منو راهنمايی کرده بودين، نظرخواهی هم که جای خود، نشون دهنده لطف شما بود. حالا به همه اينا اضافه کنين اطلاعاتی رو که وکيلم به من داد و اینم نتیجه کار که باعث تاسف من شد که چرا من قبل از ازدواج هیچ کدوم اینا رو نمیدونستم:

۱- در مورد حق طلاق، از اونجايی که توی سايت زنان ايران در اين مورد کامل نوشته بود من ترجيح دادم به جای نوشتن در اين مورد لينک بدم تا خودتون مطالعه بفرمايين.

۲- در رابطه با حق مسکن، اول اين توضيح رو بدم که پس از ازدواج زن هيچ اختياری در انتخاب محله، شهر، و حتی کشور محل سکونتش نداره مگر اينکه حين عقد يا بعد از اون اين حق رو از شوهرش بگيره. من شنيدم که کافيه مرد رضايتش از اعطای اين حق به خانوم رو روی يه ورق بنويسه و امضا کنه. (چون اطلاع کافی ندارم بد نيست از آقای وکيل دادگستری دقيقتر بپرسين بپرسين.) اما اينکه اگه زنی نخواد زير بار اين مطلب بره رو هم بگم که عواقب قانونيش چی ميتونه باشه… در اين صورت مرد با مراجعه به دادگاه ميتونه حکم عدم تمکين خانوم رو بگيره و اولين کاری که معمولا ميکنه قطع نفقه يا همون خرجی زن هست. بعلاوه اينکه ميتونه درخواست استرداد اطفالش رو به دادگاه بده که در اين صورت زن ملزم ميشه بچه‌ رو به شوهرش بده و در نهايت اگه اين مدت طولانی بشه دادگاه به مرد اجازه ازدواج مجدد ميده… دلتون رو صابون نمالين که از طرف دادگاه مامور ميفرستن تا ببينه خونه مرد در شان زن هست يا نه… معمولا کافيه که مرد خونه مستقلی داشته باشه.. در هر شهر يا محله‌ای.

۳- حضانت مرد تحت هيچ شرايطی قابل بخشش نيست، مگه اينکه دادگاه به اين موضوع رای بده… واضح‌تر بگم که حضانت قانونی مادر بعد از طلاق در مورد دختر تا ۷ سال و در مورد پسر تا ۲ سال است که همين مدت کوتاه هم با ازدواج مجدد مادر و يا اثبات جنون و همچنين اثبات عدم صلاحيتش باطل ميشه. حتی در مواردی دادگاه به دليل مناسب نبودن وضع اقتصادی مادر بچه رو به پدر ميده. در مورد زوجی که با هم زندگی میکنن قانون حکم خاصی نداره. گفته میشه که والدین حضانت بچه رو به عهده دارن ( ولایت بحث جداگانه‌ایی داره ) بنابراین اگه خانومی حین عقد مهریه نخواد و به جاش حق حضانت بچه‌هاشو بگیره، یا بعد از عقد با بخشش مهریه‌اش حضانت بچه‌هاشو به صورت محضری از همسرش بگیره ، در واقع ضرر کرده. چون این یه قرارداد شخصیه که از نظر قانون میتونه مردود اعلام بشه. اعطای حضانت به مادر فقط موقعی قانونیه که دادگاه در موردش رای بده و دادگاه فقط در صورت طلاق در این مورد رای میده نه در صورتی که زن و شوهر میخوان زندگی مشترکشون رو ادامه بدن. از اون طرف وقتی مهریه بخشیده بشه دیگه برگشت پذیر نیست. ساده تر بگم در این معامله شما مهریه‌تون رو دادین که دیگه دستتون به جایی بند نیست و در عوض حضانتی رو بدست آوردین که هر زمان میتونه با یه شکایت مرد و ابراز پشیمانی باطل بشه. حالا اگه دوست دارین چیزی رو از دست بدین که چیزی رو به دست نیارین، دیگه مسئله خودتونه.

بازم میگم، من وبلاگی رو که میتونه جوابگوی سئوالات حقوقیتون باشه معرفی کردم. ممکنه من نتونم درست براتون توضیح بدم. اما مسلما وکيل‌باشی ميتونه جوابگوی سئوالاتتون باشه.

 

میخوام اینو هم اضافه کنم که قصد من از مطرح کردن این مطلب زیر سئوال بردن آقایون یا خانوما نیست، من نمیخوام بگم مهریه خوبه یا بد (‌ شخصا هیچ اعتقادی ندارم ) منتها تا وقتی قوانین حقوقی ما، خصوصا در مورد حضانت بچه‌ها بعد از طلاق جانب عدالت رو رعایت نمیکنه، مهریه تنها اهرم فشاره. یادتون باشه به تعداد ستاره‌های آسمون مرد خوب و زن خوب هست و همین طور برعکسش.

 

راستی حتما خبر دارين که من قراره وزير دادگستری بشم!